هزاره و ضرورت توجه به سرمایه های اجتماعی

استاندارد

مقدمه:

از دیرباز تا اکنون رابطه معنادار و ناگسستنی بین «سرمایه و سیاست و حضور در ساختارهای قدرت» وجود داشته است. به طور مثال رابطه ارباب و رعیتی بارزترین نوع رابطه قدرت و سرمایه است که از قدیم در بین بسیاری از جوامع وجود داشته است. اما در قرون وسطی در اروپا طبقه ای دیگر نیز شریک قدرت اربابان و لردها شدند؛ کلیسا ها و کشیش های مذهبی!  که به نحوی از اعتقادات دینی، فروش بهشت و آمرزش گناهان مردم به سرمایه کلانی دست یافتند و خود را شریک قدرت ساختند. کلیسایهای متمول و کشیش های سرمست از سرمایه های کلیسا در بسا مواردی نیز، حتی گوی سبقت از شاهان و لردها را ربودند و خدای بی حد و حصر قدرت گردیدند و تا سالها بر مردمان غرب حکمرانی کردند.

در قرون جدید نیز این رابطه نه تنها از بین نرفته است بلکه به نوع جدیدی باز مورد استفاده قرار می گیرند. هر چند دولتهای مدرن کوشش کرده اند تا سیستم توزیع ثروت و سرمایه در بین همه شهروندان عادلانه تر، تعریف گردد تا از فربه شدن یک قشر خاص در جامعه جلوگیری گردد، اما با وجود آن هم هنوز راه زیادی برای تحقق این خواسته در پیش روست. در جوامع توسعه نیافته یا کمتر توسعه یافته، جوامع بعد از جنگ و منازعه و کشورهایی که بعد از دوران استعمار به استقلال دست یافته اند، در مرحله گذار، سرمایه یعنی پول و پول نیز حرف اول و آخر را برای رسیدن به قدرت زده است. بنابراین اگر سرمایه شرط کافی برای رسیدن به قدرت و سیاست ورزی نیست اما بدون شک یکی از شروط اصلی و لازم می باشد.

اما ماهیت و تعریف سرمایه تا حد زیادی روشن نیست. شاید تصور و درک بسیاری از مردم از سرمایه، همان پول و نقدینگی و یا هم دارایی فیزیکی باشد که بر مبنای آن بتوان شغل ایجاد کرد ویا در برابر کار، دستمزد گرفت. این تعریف شاید ساده ترین نوع تعریف سرمایه باشد.

مفهوم سرمایه اجتماعی

در فرهنگ لغت تجارت، سرمایه عبارت است از «ثروت در قالب پول و دارایی فردی، سازمانی و گروهی و یا هم یک ملت که برای سرمایه گذاری و توسعه قابل دسترس می باشد.»

سرمایه در اقتصاد به «عوامل تولیدی ای اطلاق می شود که برای تولید کالا و یا هم خدمات استفاده می گردند، اما خود این عوامل در زنجیره ورودی تا خروجی قرار ندارند و در حال پروسس نمی باشند.»

سرمایه متفاوت از پول است. زیرا پول برای خرید کالا و خدمات استفاده می گردد در حالیکه سرمایه در یک زنجیره کلان تولیدی در حال چرخش است و بیشتر جهت تولید ثروت در سرمایه گذاری ها استفاده می گردد.

سرمایه اشکال و فورم های مختلفی دارد. شاید «پیر بوردیو» جامعه شناس سرشناس فرانسوی در مقاله خود دسته بندی کاملی از سرمایه را ارایه می کند. وی در مقاله «اُشکال سرمایه» که در سال ۱۹۸۶ در نیویورک منتشر شده است به تعریف و بررسی انواع «سرمایه های اجتماعی، سرمایه های فرهنگی و سرمایه های اقتصادی» می پردازد. وی سرمایه های فرهنگی را در سه قالب قابل تعریف می داند:‌ «سرمایه فرهنگی مجسم، سرمایه فرهنگی عینی، سرمایه فرهنگی نهادینه شده.» این جامعه شناس معروف فرانسوی سرمایه اقتصادی را نیز دارای سه شکل می داند «پول، دارای و مال».

پیر بوردیو در تعریف سرمایه اجتماعی می نویسد « سرمایه اجتماعی مجموعه ای از منابع بالقوه و واقعی ای هستند که با یک شبکه مالکیت پایا و دیردوام و کم و بیش نهادینه شده و با شناخت و آگاهی متقابل متصل هستند.» 

از نظر بوردیو، ارزش پیوندهای یک فرد وابسته به فکت های چون تعداد اتصالاتی است که می تواند آنها را بسیج نماید و به حجم سرمایه (فرهنگی، اجتماعی و اقتصادی) متعلق به هریک از اتصالات ،بستگی دارد. وی معتقد بود از آنجا که سرمایه اجتماعی و سرمایه فرهنگی نشان دهنده کار انباشت شده می باشند بنابراین باید به عنوان یک «دارایی» در نظر گرفته شوند.

بحث پیر بوردیو یکی از زیباترین بحث ها در حوزه سرمایه هاست. وی با بر شمردن کمبودات و کاستی و نقاط قوت این سرمایه ها، در حقیقت افق نوی را در برابر درک دنیای اجتماعی گشود. اینگونه که برای درک بهتر اجتماع باید به نقش و تعریف سرمایه توجه خاص داشت. بنابراین موقعیت ها و روابط درونی گروه ها که منجر به دسترسی بهتر و بیشتر افراد به فرصت ها، اطلاعات، منابع مادی و موقعیت اجتماعی می گردند در حقیقت یک سرمایه اجتماعی هستند.  هرچند پیر بوردیو، می پذیرد که امکان سوئ استفاده از سرمایه های اجتماعی نیز وجود دارد، به ویژه از طرف کسانی که به قول او قادر به نمایندگی  سرمایه اجتماعی نهادینه شده هستند؛ مانند بزرگان فامیل و اشرافی که ازارتباطات نهادینه شده اشرافیت سود می جویند. بنابراین شرافت، احترام و… که برای یک فرد موقعیت سیاسی خلق می کند یک سرمایه است.

مفهوم سرمایه اجتماعی در نطریه های جامعه شناسان کلاسیک مانند دو توکویل (۱۸۳۱) و و همچنین سالها بعد در کار جامعه شناس فرانسوی امیل دورکیم (۱۹۳۳) مطرح شده است.  این مفهوم را می‌توان در آثار بسیاری از جامعه شناسان کلاسیک درقالب و مفاهیمی چون اعتماد و همبستگی و انسجام اجتماعی، هنجارها و ارزش‌ها مشاهده کرد.

بحث سرمایه اجتماعی هر چند به تازگی بیشتر در قالب مدرن خود مطرح شده است اما قدامتی یک قرنه دارد. شاید مفهوم سرمایه اجتماعی اولین بار درآمریکا در کتابی از لیدا هانفیان در سال ۱۹۱۶ ظاهر شده باشد. جایی که وی سرمایه اجتماعی را اینگونه تعریف می کند «آن دارایی های محسوسی که در زندگی روزمره انسانها بیشتر به حساب می آیند یعنی حسن نیت، دوستی، حس همدردی و مراودات اجتماعی بین گروهی از افراد یا خانواده‌ها که یک واحد اجتماعی را تشکیل می‌دهند…»

به نظر می رسد که بعد از لیدا هانیفان پژوهشگران و جامعه شناسان بسیاری به مساله سرمایه اجتماعی پرداخته اند؛ به طور مثال جین جاکوب، گلن لوری، ایوان لایت، فوکویاما، کلمن و پیر بوردیو و…

 جیمز کلمن جامعه شناس آمریکایی با مطالعات خود نشان داد که  سازمانهای اجتماعی سرمایه اجتماعی را پدید می آورند و رسیدن به اهدافی را که معمولا دست نیافتنی و یا هم  پر هزینه هستند را تسهیل می کنند. وی باور داشت سرمایه اجتماعی متعلق به قدرمندان و زورمندان نیست و می تواند برای طبقات زیرین اجتماع نیز مفید باشد.

فوکویاما سرمایه اجتماعی را به عنوان وجود مجموعه معینی از هنجارها یا ارزشهای غیر رسمی تعریف کرد که اعضای گروهی که همکاری و تعاون میانشان مجاز است در آن سهیم هستند. وی معتقد هست که مشارکت در ارزشها و هنجارها به خودی خود باعث تولید سرمایه اجتماعی نمی گردد ، چرا که ممکن است ارزش ها منفی باشند .هنجارهایی که تولید سرمایه اجتماعی می کنند اساسا باید شامل سجایایی از قبیل صداقت، ادای تعهد و ارتباطات دو جانبه باشد.

اما رابرت پتنام و همکارانش در پژوهشی در ایتالیا به نکته های مهمی در حوزه سرمایه اجتماعی رسیدند و نگرش نوی را در این حوزه ایجاد کردند. هدف از پژوهش رابرت پتنام و همکارانش رسیدن به این پاسخ این سوال بود که علی رغم سیاست های مشخص و یکسان دولت مرکزی چرا نهادهای دمکراتیک در شمال ایتالیا بهتر و موثر تر از جنوب عمل می کنند. نتایج پژوهشهای این دانشمند علوم سیاسی نشان داد که در شمال ایتالیا، نهادهای جمعی و گروهی بهتر و سازمان یافته تر کار می کنند، عملکرد نهادهای اداری مطلوبتر می باشند و مردم نیز در انتخابات بیشتر اشتراک می کردند در حالی که در جنوب ایتالیا، نهادها و سازمانهای اداری پاسخگوی مردم نبودند و مردم نیز به حکومت محلی شان باوری نداشتند.

به تعبیر پتنام، همکاری و همیاری داوطلبانه در جایی که ذخیره و انباشت اساسی از سرمایه اجتماعی در قالب قواعد مبادله و شبکه های تعهد مدنی وجود داشته باشد به آسانی صورت می‌گیرد. در اصل این مفهوم سرمایه‌ اجتماعی‌ به‌ پیوندها، میان‌ اعضای‌ یک‌ شبکه‌ به‌ عنوان‌ منبعی‌ با ارزش‌ اشاره‌ دارد که‌ با خلق‌ هنجارها و اعتماد متقابل‌ موجب‌ تحقق‌ اهداف‌ اعضا می‌شود.*

سازمانهای اجتماعی از نظر رابرت پنتام «شبکه ها، ارزشهای معامله متقابل و اعتماد اجتماعی» می باشند. پتنام معتقد هست که شبکه های رسمی و غیر رسمی مبادلات و ارتباطات در همه جوامع وجود دارند. اما این شبکه ها ممکن است که به دو صورت عمودی و یا هم افقی باشند. در شبکه های عمودی شهروندانی عضویت دارند که وضعیتی نابرابر نسبت به هم دارند. در این حالت کنشگران باهم ارتباطی ندارند. به این معنی که رابطه کنشگران منقطع بوده و ایشان تنها اطلاعاتی را بدست خواهند آورد که منافع افراد در موقعیت بالاتر را به خطر نیاندازد و اطلاعات به صورت شفاف رد و بدل نمی شود. اما به باور این دانشمند، در شبکه های افقی شهروندانی عضویت دارند که از قدرت و وضعیت برابری برخوردارند. در این حالت همه کنشگران درگیر کنشها بوده با هم در ارتباط هستند و اطلاعات به صورت شفاف در اختیار کنشگران قرار می گیرد. وی شبکه های مشارکت مدنی را از جمله ضروریات سرمایه اجتماعی می داند و باور دارد « هرچه این شبکه ها در جامعه ای متراکم تر و فشرده تر باشند، احتمال اینکه شهروندان بتوانند در جهت منافع متقابل همکاری کنند به مراتب بیشتر است.» پتنام باور دارد که اعتماد، روحیه همکاری و همیاری را تقویت می کند و هر چه سطح اعتماد در یک جامعه بالاتر برود، میزان همکاری نیز بیشتر خواهد بود و از طرفی دیگر همکاری نیز خود باعث افزایش اعتماد در جامعه خواهد شد.

بنابراین همکاری بین گروه ها و سازمانهای اجتماعی، باعث تعامل بیشتر می گردد. در تعاملات تبادل اطلاعات بهتر صورت می گیرد و در نهایت با تبادل اطلاعات شفاف، سطح اعتماد نیز افزایش یافته و همکاری نیز بهتر و موثرتر وسهم گیری شهروندان در شبکه ها نیز بیشتر خواهد بود.

افغانستان و سرمایه های اجتماعی

با توجه به آنچه در بالا مطرح شده است، مثال پتنام و همکارانش در ایتالیا می تواند مصداق خوبی در افغانستان باشد. حتی اگر فرضیه پژوهشی مان متفاوت تر گردد باز نتیجه نیز به مراتب فاحش تر خواهدبود. به طور نمونه می توان این سوال را اینگونه مطرح کرد که با وجودی که سیاست های دولت مرکزی افغانستان نسبت به شمال و مرکز کشور، در جنوب و شرق همیشه به روی لنگه منفعت قبیله ای بیشتر و سنگینتر چرخیده است اما نهادها و سازمانهای اداری در جنوب و شرق ناکارآمدتر، میزان رفاه و آسایش عمومی کمتر و گرایش مردم به نهادهای دمکراتیک نیز کمتر و اعتماد جمعی به نهادهای محلی پایینتر می باشد. به طور نمونه بسیاری از مردم برای حل و فصل دعاوی خود به دادگاه های صحرایی طالبان، جرگه های قومی و یا هم مولوی های مساجد مراجعه می کنند. زیرا نهادهای قضایی افغانستان بیش از حد فاسد هستند و بار سنگینی از رشوه های کلان را به دوش ارباب رجوع می اندازد.

بنابراین بر اساس نظریه پتنام، باید گفت که شبکه ها در این مناطق کشور یا وجود ندارد و یا هم اگر وجود دارد شبکه هایی با ارزشهای همه شمول نیستند که بتوانند  بر اساس ارزشهای تعاملی، همکاری جمعی را ایجاد کنند. شبکه ها در جنوب و شرق کشور و در میان مردم پشتون عموما عمودی هستند. در این نوع شبکه ها معمولا نقش افراد و اشخاص و برخی نهادها در یک رابطه طولی تعریف می گردند و در نوک هرم مدیریت و رهبری این نهادها معمولا خانها، روسای قبایل، ریش سفیدان محلی و اربابان و مولویان قرار دارند و در طبقات زیرین این شبکه ها نیز، به ترتیب اقشار مختلفی چون مافیای قدرت و مواد مخدر، کسبه کاران، زارعین و طبقات کم درآمد و آسیب پذیر جامعه چون زنان قرار دارند که نوع تعامل در بین این شبکه نه بر اساس اعتماد اجتماعی بلکه بر مبنای تفکر ارباب – رعیتی استوار است. لذا در نبود اعتماد و گسترش فضای بی اعتمادی، میزان مشارکت مردم و شهروندان و همکاری شان به شدت تنزل پیدا کرده و تبادل اطلاعات و دسترسی اطلاعات به طبقات پایین شبکه، یا اصلا صورت نمی گیرد و یا هم اگر وجود دارد رابطه ای ضعیف و شکننده و عموما پوشیده در پوسته های دینی می باشد.

در حوزه ارزشهای معامله متقابل، پشتونهای افغانستان علی رغم برخورداری از یک پتانسیل نسبتا قوی اما کارآیی چندانی ندارند. صرف نظر از قضاوت های ارزشی، اما پشتونوالی می تواند به عنوان یک ارزش معامله متقابل در بین پشتونها عمل کند. مشروط بر اینکه قابلیت بسط و تعمیم و همخوانی با ارزشهای جدید انسانی را داشته باشد. پشتنوالی پشتونها و کدهای اخلاقی ایشان می تواند موتور تولید سرمایه اجتماعی گردد، سطح مشارکت و همکاری عمومی را بالا برده و در نتیجه منجر به افزایش سطح اعتماد اجتماعی گردد. زیرا گروه ها و جوامعی که از ارزشهای و هنجارها اطاعت می کنند به شکل مؤثرتری بر فرصت طلبی و مشکلات عمل جمعی غلبه می کنند. این هنجارها با شبکه های انبوهی از مبادلات اجتماعی مرتبط هستند و هریک یکدیگر را تقویت می کنند. اما مشروط به اینکه این هنجارها و ارزشها،‌قابلیت انعطاف پذیری و انطباق با تغییرات گسترده و سریع و تند اجتماعی را داشته باشند و این ویژگی و مشخصه در پشتونوالی وجود ندارد. پشتونوالی حرکت به جلو ندارد، یک سره توصیه به عقب گرد است. نوعی زندگی با کدهای اخلاقی قبیله ای و سنتی که بیشتر در مناطق قبیله ای و روستایی برجسته تر می باشد.

اما شبکه ها در میان مردم هزاره توانسته است که خطوط عمودی را بشکند و بیشتر به خود وجه افقی داده است. از این نگاه، من برخورد و تضاد بین نسل جدید و نسل گذشته را در بین مردم هزاره، محصول همین تغییر شبکه ای عمودی به شبکه های افقی می دانم و تا حد بسیاری نیز طبیعی می باشد. اما اینکه این تغییر شبکه، در بسا مواردی با سستی و کژی هایی همراه شده است نتیجه ضعف مدیریت و عدم اعتمادسازی می باشد. بنابراین می توان انتظار داشت که این تغییر به نوعی به برخورد اجتماعی منجر می گردد. 

همانگونه که پتنام در توصیف شبکه های افقی به موفقیت بیشتر این شبکه های معتقد هست، بنابراین با وجود سیستم تبعیض آلود توزیع امکانات دولتی، عدم سیاست واحد و یکسان دولت مرکزی در قبال مردم هزارستان، اما نهادهای دموکراتیک عملکرد بهتری دارند، نهادها و سازمانهای اداری با تمام ضعف های خود اما پاسخگویی بیشتری به خواست مردم دارند، حضور مردم نیز در انتخابات به بالاترین حد خود در سال ۲۰۱۴ رسید. بنابراین می توان گفت که نهادهای اداری و شبکه های مشارکت مدنی با تمام کمبودات و کسری هایی که دارد، اما در افزایش سطح اعتماد اجتماعی موفق تر عمل کرده است، همکاری و مشارکت جمعی را به خوبی نهادینه کرده اند، روابط و تعاملات اجتماعی بهتر و خوبتر نهادینه شده است. ارزشهای متقابل این گروه های اجتماعی، منطقی تر و قابل پذیرش تر می باشند و مشارکت جمعی را نیز به بالاترین حد ممکن رسانده است؛ به طور مثال حضور گسترده مردم در انقلاب تبسم و جنبش روشنایی نمونه های واضح و آشکاری هستند ازمشارکت گسترده مردم.

برمبنای تئوری پتنام، هنجارها و شبکه مشارکت مدنی سه پیامد عمده دارند:

۱- منجر به تقویت رشد اقتصادی می گردد.

۲- همکاری و اعتماد را افزایش می دهد.

۳- تراکم شبکه های مدنی در یک جامعه و تبعیت اغلب مردم از هنجارهای مدنی ، شناسایی و مجازات » سیب خراب » آسانتر و در مقابل عهد شکنی، خطرناکتر و غیر وسوسه انگیزترمی باشد.  

اما هنوز هم راه زیادی برای دست یابی به این اهداف باقی مانده است. متاسفانه به این واقعیت مهم باید اشاره کرد که در حوره اقتصادی هیچ کار زیربنایی توسط شبکه ها و نهادهای مدنی انجام نگرفته است. رشد و تقویت اقتصادی علی رغم وجود سرمایه های اجتماعی ذکر شده، چندان قابل دید و ملموس نمی باشد. همکاری و اعتماد در مراحل اولیه به سرعت ایجاد می گردد اما به مرور زمان به شدت فروکش می کند. پایداری، دیرپایی و ثبات زنجیره تعاملات و تبادل اطلاعات که در نظریه پیر بوردیو به روی آن بیشتر تاکید شده است، چندان محسوس قابل دید نمی باشد. علی رغم برخورداری بیشتر از سرمایه های فرهنگی ای چون سواد و دانش و توانایی های شناختی که در محیط مکتب و دانشگاه کسب کرده ایم، اما هنوز هم به صورت فردی و انفرادی کاربرد دارند. اما سرمایه های اجتماعی به ما کمک می کند تا پتانسیل ها، توانایی ها و استعدادهای پراکنده و فردی را که در اختیار افراد جامعه هستند، یا به عبارت بهتر همان مجموعه سرمایه انسانی و فرهنگی به شکل جمعی برای رفع مشکلات و معضلات موجود در مناسبات بین فردی به کار گرفته می شوند. بنابراین سرمایه های اجتماعی متعلق به گروه هاست تا افراد و اشخاص. نهادهایی همچون خانواده، سازمانها و نهادهای جامعه مدنی با مدد جستن از پیشرفت در تبادله اطلاعات، مناسبترین بستر برای تولید سرمایه اجتماعی هستند.

درواقع بسیاری از جامعه شناسان، مبنا و اساس سرمایه اجتماعی را در خاصیت های جمعی و ساختاری نهفته در درون یک جامعه می دانند که قابلیت بسیج عمومی را دارند. تجربیات گذشته در میان مردم هزاره نشان می دهد که مردم هزاره روحیه کار جمعی را دارد، میزان سواد و دانش و آگاهی های شناختی در میان مردم رشد چشمگیری داشته است. بنابراین در مقایسه با جامعه پشتون، سرمایه های اجتماعی مادی و معنوی بسیاری دارد که نیازمند توجه جدی می باشد. زمانی که سیاست دولت مرکزی بر مبنای تقسیم عادلانه قدرت و ثروت استوار نیست و به جای رشد سرمایه اقتصادی، به فرار سرمایه های اجتماعی می انجامد در این صورت ضرورت توجه به سرمایه های فرهنگی و اجتماعی به منظور تولید سرمایه اقتصادی یک امر اجتناب ناپذیر است. نبود دولت کارآمد، بر روی رونق و کار و تجارت و زندگی سالمتر مردم تاثیرات زیادی گذاشته است. صرف نظر از دیدگاه های مطرح در مورد نقش دولت در ایجاد سرمایه اجتماعی، اما نقش اصلی و رول مهم را در مساله توسعه، دولت کارآمد دارد.

فوکویاما نقش دولت را در تقویت سرمایه اجتماعی اینگونه برجسته می سازد:

« تشویق و تقویت تشکیل نهادهای مدنی؛تقویت وغنی سازی آموزشهای عمومی؛تامین امنیت شهروندان درجهت حضور داوطلبانه در نهادهای اجتماعی؛پرهیز از تصدی گری بخشهای مختلف اقتصادی، فرهنگی و اجتماعی و واگذاری فعالیتهای مربوطه به نهادهای مردمی برای جلب مشارکت آنها در فعالیتها و زمینه سازی ایجاد و تقویت نهادهای اجتماعی و شبکه های اعتمادبین آحاد مختلف مردم.»

این در حالی است که دولت افغانستان، در بسیاری از این موارد با شکست مواجه شده است. از این روست که نمی توان به نقش دولت در تقویت سرمایه اجتماعی امیدوار بود. از طرفی دیگر افغانستان کشوری پس از منازعه هست، یا هم در بدترین حالت می توان گفت که این کشور هنوز هم در شرایط منازعه قرار دارد. در هر صورت باید پذیرفت که نیمه سنگینی لیوان به طرف جامعه پس از منازعه است.

برای احیای یک جامعه پس از منازعه، توجه به سرمایه و تعریف و باز تعریف آن کاری ضروری و حتمی است. جوامعی مانند افغانستان که تمامی زیرساخت های خود را بر اثر سالهای جنگ و درگیری های داخلی و خارجی از دست داده است، باید به عنوان یکی از اصلی ترین منابع بازسازی، اهمیت و برنامه ریزی برای سرمایه های سرگردان جامعه خود را در اولویت قرار دهند. در کشورهای توسعه یافته، در بسیاری موارد با کمبود نیروی انسانی مواجه اند؛ به طور نمونه آلمان یکی از دلایل پذیرش بیش از یک میلیون پناهنده را ضرورت اقتصادی و مارکت خویش اعلام کرد. جمعیت روبه کاهش انسانی در کشورهای توسعه یافته مساله ای است که از یرباز مطرح بوده است. بنابراین تئوریسین های اقتصادی این کشورها برای رهایی از این خلا انسانی دست به کار شده اند و حتی در شرایطی چون جنگ و فرار و خشونت، نگاه اقتصادی خود به انسانها را از دست نداده اند. این در حالی است که افغانستان با داشتن یک نیروی جوان و کاری هنوز نتوانسته است از این سرمایه کلان اجتماعی در جهت رفع نیازهای خویش بهره گیرد.

نتیجه گیری

مردم هزاره، باید از سرمایه های ذکر شده خود در جهت رونق اقتصادی نیز کار گیرد. به نظر من تمرکز روی تظاهرات و حرکت های مدنی به تنهایی نمی تواند نتیجه بخش باشد. تجربه برخورد جوامع غربی با کشورهای عرب حوزه خلیج فارس به خوبی نشان می دهد که در دنیای امروز، توسعه اقتصادی و سرمایه اقتصادی نقش بسزا و تعیین کننده ای در رویکردهای سیاسی و پالیسی های دولت ها دارد. با وجودی که نقض حقوق بشر در کشورهایی چون عربستان سعودی، کویت، قطر و امارات متحده عربی واضح و آشکار است اما نهادهای حقوق بشری و دولت ها با بی اعتنایی و سردی از تمامی این نقض ها می گذرند.

ادعای گزافی نیست اگر بگویم که سرمایه اجتماعی و فرهنگی ای که منجر به سرمایه اقتصادی نگردد، پایایی و دیرپایی ندارد. لذا باور من این است که مدیران شبکه های اجتماعی مردم هزاره باید برنامه های جدیدی را روی دست گیرند که به صورت یافته های این پژوهش اینگونه تیتر می گردد:

۱-ایجاد مکانیسم سرمایه گذاری خصوصی به منظور رشد و توسعه اقتصادی: این کار می تواند با ایجاد شرکت های سهامی صورت گیرد تا از مبالغ جمع آوری شده در جهت تاسیس و راه اندازی برخی فابریکات تولیدی در مناطقی از هزارستان اقدام گردد. به طور نمونه بامیان می تواند به عنوان یکی از اهداف توسعه ای مطرح گردد. امنیت خوب وقابل قبول در بامیان می تواند زمینه تاسیس برخی فابریکات را مساعد سازد.

۲-راه اندازی رسانه جهانی: یکی از ضروریات جامعه هزاره، داشتن رسانه های آزاد و غیر وابسته و کاملا مستقل جهانی است که اخبار، وضعیت، شرایط و حرکت ها و بسیج مردمی را تحت پوشش قرار دهد. چشم داشتن به انعکاس بسیج های مردمی از رسانه های خارجی ای چون بی بی سی، الجزیره، رادیو صدای آمریکا و دیگر رسانه های غربی هر چند برای آگاهی دهی و روشن سازی افکار عمومی مناسب است اما کافی نیست. بنابراین رسانه ای جهانی که نشرات ماهواره ای داشته باشد از ضروریات یک جامعه پویاست.

 

 

*  برای روان سازی ترجمه در برخی موارد از مقاله پژوهشی خانم زهره جوادیه، تحت عنوان سرمایه اجتماعی کمک گرفته شده است، تاریخ انتشار سال ۱۳۹۲.

آیا مردم ایران رفتار نژادپرستانه دارند؟

استاندارد

آیا مردم ایران رفتار نژادپرستانه دارند؟

مقدمه

دونالد ترامپ رئیس جمهور آمریکا دستور اجرایی صادر کرد که شهروندان هفت کشور عمدتا مسلمان من جمله ایران، به صورت موقت اجازه ورود به خاک این کشور را ندارند. به دنبال این خبر، سروصدایی عجیب در رسانه ها برخاست و موجی از اعتراضات را به دنبال داشت. خصوصا مردم ایران از هر گوشه و کنار در برابر دستور ترامپ، واکنش نشان دادند؛ از تحریم اسکار توسط اصغر فرهادی و ترانه علیدوستی گرفته تا شکایت از دونالد ترامپ توسط جامعه مسلمانان در آمریکا. این هارمونی به نظر من در ذات خود جالب و تحسین برانگیز است. پیام واضح این حرکت های وسیع «نفی تبعیض و نقض حقوق انسانی»‌ است. از نقطه نظر ارزشهای اخلاقی و حقوق بشری، نمی توان کار دونالد ترامپ را توجیه کرد. از طرفی دیگر مردم ایران در ردیف کشورهایی چون سوریه، عراق، لیبی، سومالی، سودان و یمن قرار گرفته که این موضوع نیز بسیاری از مردم ایران را به شدت ناراحت نموده است، در حالیکه اینان خود را نه حامی تروریسم می دانند و نه هم وابسته به جریانهای بنیادگرای اسلامی. هر چند سپاه قدس ایران، سازمان اطلاعات و بخش های امنیتی دولت ایران در رابطه مستقیم با گروه های تروریستی چون طالبان قرار دارند، اما این مساله را نمی توان به پای مردم ایران نوشت. به طور مثال رهبر طالبان ملا اخترمحمد منصور در بازگشت از ایران توسط هواپیماهای بدون سرنشین آمریکا کشته شد و یا هم گزارشهایی در مورد حضور برخی از اعضای خانواده اسامه بن لادن در ایران، قبلا توسط رسانه های خارجی به نشر رسیده بود. با آنهم حضور گسترده ایران در قضایای یمن، سوریه، عراق و فلسطین بر همگان روشن و واضح است. احتمالا دونالد ترامپ نیز با استناد به یافته های ذکر شده، شعارهای مسئولین رده اول نظام سیاسی ایران و رابطه دولت ایران به گروه هایی نظیر حزب الله لبنان و طالبان و حزب اسلامی گلبدین حکمتیار مبادرت به چنین اقدامی نموده و آن را عملی برای حفاظت از شهروندان و کشور آمریکا خوانده است.

سوای از تاثیرات و پیامدهای این دستور روی جامعه ایران، من به عنوان یک شهروند افغانستان که سالها طعم تلخ غربت را چشیده ام، در نوشته ای کوتاه از مردم ایران تقاضا کردم که در رفتار خودشان با پناهندگان افغانستان تجدید نظر کنند؛ اگر تبعیض و دستگیری و در بند انداختن یک شهروند ایرانی توسط پلیس فرودگاه های آمریکا «بد و زشت و سیاه ونقض حقوق بشر» است، اگر «تحقیر و توهین» یک ملت زشت و ناشایست و به دور از ارزشهای اخلاقی و ناقض حقوق انسانی است، پس باید در همه جا زشت و ناپسند باشد. باید در برابر هر گونه تبعیض و نفی و نقض حقوق انسانی ایستاد. نباید فرقی قائل شد بین ایرانی ای که در فرودگاه شهرهای آمریکایی تحقیر می شود و پناهنده افغانی ای که در ارودگاه سفید سنگ فریمان، تله سیاه زاهدان، عسکرآباد ورامین، سلیمانخوانی و… «شکنجه می شود، مورد خشونت قرار می گیرد، توهین و تحقیر می گردد و فحش ناموس می شنود.»

در واکنش، تعدادی از دوستان کوشش کردند تا مرزبندی درشتی بین ملت و نظام سیاسی ایران ترسیم کنند، استدلال ایشان این بود که نظام سیاسی ایران، با تبیین قوانین منافی حقوق انسانی در حق پناهندگان افغانستان ظلم و ستم روا داشته اند و این رویه از ملت « متمدن، متشخص، هنرمند (هنر در نزد ایرانیان است و بس)، با ادب، با نزاکت» ایران به دور است.

حال سوال اصلی این است که آیا واقعا چنین هست؟ یعنی مردم ایران در قبال پناهندگان افغان رفتاری نژاد پرستانه ندارند؟ بدون شک نظام سیاسی شیعی ایران، به ارزشهای انسانی پایبند نیست. اما آیا معنای این در رفتار اجتماعی، کنش جامعه شهری و تفکر فرهنگی و اجتماعی مردم و ملت ایران، هیچ اثری از تحقیر و توهین «افاغنه» نیست؟

فرضیه اولیه این است که بخش وسیعی از ظلم و ستم و تبعیضی که بر پناهندگان افغان روا داشته شده توسط نیروهای اجتماعی انجام گرفته است؛ آیا صاحبان صنایع، سرمایه داران و صاحبان کار، راننده موتر، سبزی فروش محل، نانوای نان بربری، دست فروش سر خیابان و… جزئی از جامعه و ملت و مردم ایران نیستند که در ترویج جو تنفر اجتماعی نسبت به حضور پناهندگان افغان در ایران تمام قد دخیل هستند؟ مگر داکتری که از پذیرش بیمار افغان خودداری می کند، معلمی از که پذیرش شاگرد افغان خود داری می کند، صاحب کاری که حقوق و معاش کارگر خود را نمی پردازد، خانم با کلاس ایرانی که برای آرام کردن طفل گریان خود در روی سرک، کارگر افغان را نشان می دهد و…جزئی از جامعه ایران نیستند؟ مگر سرباز نیروی انتظامی ای که برای «پروسه افغانی بگیر» با تمام جان تلاش می کند تا در ازای دستگیری هر چه بیشتر پناهنده افغان مرخصی بیشتر و یا دوره خدمت کمتر را بدست بیاورد جزئی از همان ملت متشخص نیستند؟

برای روشن تر شدن بهتر موضوع لطفا به مثالهای زیر توجه فرمایید:

(۱)
در دوران کشتارهای هولوکاست، علاوه برنیروهای پلیس رژیم نازی و سازمانهایی چون اس اس و گشتاپو، نیروی مردمی و عادی به طور وسیعی در کشتار یهودیان سهیم بودند. به باور کارشناسان، هزاران نفر از انسانهای  عادی، کارمندان مسئول، داکتران، پرستاران، مدیران و  برنامه‌ریزان تدارکات و پشتیبانی و ناظرین گرفته  تا رانندگان قطار و همسایگان خانواده های یهودی، جهت پاکسازی قومی (حدودا شش میلیون یهود) شرکت گسترده داشتند؛ با رغبت تمام و با حرص و ولع در افشای محل زندگی یهودیان،‌ دستگیری آنان و سپردن به جوخه های مرگ و سپس چور و چپاول و غارت اموال منازل ایشان سهم گرفتند. پس از جنگ، بسیاری از کسانی که در هولوکاست نقش داشتند، مجبوریت را بهانه ساختند، چنین توجیه کردند که از دستورات اطاعت کنند. اما جالب است که مورخان و دادستان‌های آلمانی نتوانسته‌اند حتی یک نمونه بیابند که فردی به علت خودداری از همکاری به مرگ یا زندان تهدید شده باشد.

(۲)

نمونه دیگر این مشارکت و بسیج نیروهای مردمی را می توان در نسل کشی مردم هزاره در زمان عبدالرحمن خان دید. نیروهای عموما پشتون با پشتیبانی فتواهای ملایان سنی مذهب، در قالب نیروهای سازمان یافته با دستور عبدالرحمن خان از چندین جهت وارد هزارستان شدند و فجایعی را خلق کردند که تاریخ از ذکر آن شرم دارد؛ قتل عام ۶۲ درصدی مردم هزاره، آواره کردن هزاران انسان، کله منارها، خرید و فروش نوامیس مردم هزاره، تجاوزات جنسی و غصب زمین های مردم هزاره  نمونه های برجسته ای از این جنایات ضد بشری بوده است که ایشان مرتکب شده اند. در یک مورد می خوانیم که عساکر نیروهای عبدالرحمن خان با استفاده از سرهای بریده هزاره ها، راه ها را نشانی می کردند! آیا می توان این حجم از جنایت و توحش را تنها و تنها به پای نظام سیاسی عبدالرحمن خان نوشت و تمامی نیروهای مردمی ای را که در یک چرخه کشتار سیستماتیک فعالانه و با رغبت اشتراک کرده بوند، از تمامی گناهان تبرئه کرد؟

(۳)

مورد دیگری که می تواند مطرح گردد، قشون کشی اعراب به سرزمینهای شرقی است. این قشون کشی از زمان ابوبکر آغاز شد و در زمان عمر به اوج خود رسید و در نهایت در زمان عثمان منجر به سقوط کامل نظام پادشاهی ساسانی گردید (۶۵۱ میلادی) ایران آن روز طی دو جنگ سخت و خونین «القادسیه (۶۳۶) و نهاوند (۶۴۲)» در برابر قشون اعراب شکست خورد و به مرور زمان قسمتهای وسیعی از سرزمین های شرقی توسط سرداران عرب فتح گردید و مردم سرزمین های شرقی تحت سیطره بی چون و چرای اعراب قرار گرفتند. سرداران و لشکریان اعراب از هیچ ظلم و جوری در حق مردم کوتاهی نکردند؛ عبدالحسین زرین کوب در کتاب دو قرن سکوت در باره عمق فجایع می‌نویسد «فاتحان، گریختگان را پی گرفتند؛ کشتار بیشمار و تاراج گیری به اندازه‌ای بود که تنها سیصد هزار زن و دختر به بند کشیده شدند. شصت هزار تن از آنان به همراه نهصد بار شتری زر و سیم بابت خمس به دارالخلافه فرستاده شدند و در بازارهای برده فروشی اسلامی به فروش رسیدند؛ با زنان در بند به نوبت همخوابه شدند و فرزندان پدر ناشناختهٔ بسیار بر جای نهادند.»

جدای از این مساله که چقدر در مورد این فجایع اغراق صورت گرفته، اما بدون شک مردم سرزمین های شرقی در طول سیطره اعراب بهای سنگین و گزافی را پرداخته اند.

(۴)

 نمونه دیگر قتل عام ارامنه دردوران جنگ جهانی اول (۱۹۱۵-۱۹۱۷) که توسط دولتمردان عثمانی و رهبران قیام ترکان جوان که منجر به کشته شدن یک تا یک و نیم میلیون انسان گردید و یا در جریان نسل‌کشی سال ۱۹۹۴ روآندا که از آن تحت عنوان تاریک‌ترین فاجعه انسانی نیم‌سده گذشته یاد می‌شود، علاوه بر کشته‌شدن ۸۰۰ هزار مرد، زن و کودک، به ۲۰۰ تا ۵۰۰ هزار زن تجاوز جنسی شد.

مگر می شود این حجم از جنایت را تنها و تنها به نظام های سیاسی نسبت داد و حضور و اشتراک نیروهای مردمی را کسر کرد؟

هر چند عمق ظلم و ستمی که بر پناهندگان افغان در ایران روا داشته شده است، نه به پیمانه هولوکاست بوده و نه هم به پیمانه نسل کشی نیروهای عبدالرحمن خان و نه هم به میزان کشتار و ظلم و ستم اعراب بر سرزمین های شرقی و اصلا قابل قیاس هم نمی باشد. صرف نظر از میزان کشتار، نحوه و سیستم ظلم و تعدی و تجاوز، اما وجه مشترک همه آنها در «اشتراک و سهم گیری فعالانه و با رغبت نیروهای مردمی» است.

به طور نمونه در قضیه هولوکاست، کریستوفر براونینگ، مورخ هولوکاست، می‌گوید: «متأسفانه فهمیده‌ایم که به ندرت از تاریخ درس می‌آموزیم. هولوکاست وجوه منحصربه‌فرد فراوانی دارد، اما به نظر نمی‌رسد که ماهیت آدم‌کش‌ها منحصربه‌فرد باشد. هیچ دولتی که در پی ارتکاب نسل‌کشی بر آمده‌ با کمبود جلاد روبه‌رو نشده است. دولت‌ها می‌توانند چارچوبی نهادی، سازمانی، و موقعیتی بیافرینند که مردم را به آدم‌کشی تحریک کند. آن‌ها از همنوایی، تمکین، و میل مردم به جلب احترام همقطاران خود سوءاستفاده می‌کنند. اگر در موقعیتی تاریخی کلیشه‌های سنتیِ انسانیت‌زدایی وجود داشته باشد، در این صورت ترساندن مردم و توجیه آن‌چه به نام دفاع از خود در برابر به‌اصطلاح دشمن شریر انجام می‌شود بسیار آسان‌تر است. با وجود این، تاریخ نشان داده که وقوع چنین فجایعی محتاج قرن‌ها کینه و نفرت یا دشمنی دیرینه نیست. در واقع، بسیج مردم برای قتل عام بسیار سریع رخ داده است.» (نقل ازسایت آسو)

سایت بی بی سی به مناسبت روز جهانی هولوکاست در ۲۷ جنوری ۲۰۱۷ مقاله ای خواندنی را به قلم «ناتاشا کاپلینسکی» منتشر کرده است با عنوان « چرا آدم‌های عادی در هولوکاست مرتکب جنایت شدند؟» در این مقاله کوشش شده است تا نقش «مردم عادی» در واقعه هولوکاست مورد تحلیل و ارزیابی قرار گیرد.  این مقاله به خوبی می تواند  قضیه مرز کشی بین دولت و ملت را شفاف و واضح سازد. به باور نویسنده این مقاله «مردم عادی» در قضیه هولوکاست به رضا و رغبت سهم گرفتند؛ هیچ اجبار و فشاری نیز درکار نبوده است. بنا بر باور نویسنده و طبق تحقیقات انجام شده، هیچ پرونده ای یافت نشده است که درآن عامل یا عاملین هولوکاست تحت فشار و اجبار مرتکب جنایت شده باشند. برای تصدیق این گفته، خانم ناتاشا کاپلینسکی داستان جگرن (سرگرد) تراپ را بیان می کند که حتی وقتی پای همکاری اختیاری در میان بوده ، مردم و آدم های عادی گزینه‌ی ارتکاب جنایت را برگزیدند. کندک ۱۰۱ پلیس ذخیره تحت فرماندهی جگرن تراپ در سال ۱۹۴۲، برای دستگیری و جمع‌آوری یهودیان به لهستان اعزام می گردند. اعضای این نیرو، مردهای عادی میان‌سالی بودند که بسیاری از آن‌ها خانواده داشتند. وی می نویسد:

« تنها سه هفته پس از ورود به لهستان، این مردان به روستای یوزِفو فرستاده شدند که ۱۸۰۰ یهودی در آن زندگی می‌کردند. جگرن ویلهلم تراپ در برابر مردان می ایستد. وقتی وی شروع به صحبت کرد آنان دریافتند که اشک در چشمان‌اش حلقه زده است.

تراپ به نیروهای خود گفت همه‌ یهودیان روستا را دستگیر کنند. زیرا طبق گزارش‌ها این یهودیان همدست پارتیزان‌های محلی هستند. تراپ دستور داد که مردان یهودی را جدا کنند تا به اردوگاه کار فرستاده شوند. زنان، کودکان، و پیران را باید به گوشه‌ای برده  و با شلیک گلوله می کشتند. جگرن تراپ گفت وی این دستور را خوش ندارد، اما اجرای دستور آسانتر می شود اگر به یاد آورند که هواپیماهای دشمن بر سر زنان و کودکان آلمانی بمب می‌اندازند. او در پایان سخنرانی خود گفت آن‌هایی که نمی‌خواهند این کار را انجام دهند، می‌توانند کنار بایستند. از میان ۵۰۰ نفر عضو این گروه تنها ۱۵ نفر تصمیم گرفتند که در قتل عام سهم نگیرند. بقیه به قتل عام همه‌ی زنان، کودکان، و سالخوردگان یهودی روستا پرداختند. این کندک در دوران جنگ هزاران یهودی را به قتل رساند.»

بنابراین دیوار کشیدن میان ملت و دولت یا نظام سیاسی در این مورد، یک خطای تاکتیکی است. اینکه دوستان ایرانی ما تلاش دارند تا به نوعی تمامی تقصیرات را به گردن نظام سیاسی خودشان انداخته و مردم و ملت را به طور کامل تبرئه نمایند، حنایی است که دیگر رنگی ندارد. باز هم تاکید می کنم که هر چند نظام سیاسی و شیعی ایران با مفاهیم و ارزشهای نوین انسانی ای چون آزادی بیان و آزادی دین و عقیده، دمکراسی و حکومت مردم سالار، حقوق فردی و شهروندی، حقوق زنان، حقوق اقلیت های قومی و دینی، مساوات و برابری – که پیامد نهضت انسان گرایی است – بیگانه بوده، در بسیاری موارد آنها را نفی کرده و بدان می تازد و حتی به بسیاری از شهروندان خود نیز ترحم نمی کند، اما باز هم نقش نیروهای مردمی را نمی توان در خلق تنفر اجتماعی و رفتار ضد انسانی و تبعیض آمیز جامعه ایرانی در قبال پناهندگان افغان نادیده گرفت.

حتی با فرض قبول دیکتاتوری بودن نظام سیاسی ایران و ترس و رعب این نظام، سکوت مردم ایران در قبال بسیاری از ظلم و ستمهای سیستماتیک علیه پناهندگان افغان  و شکنجه و کشتار ایشان در اردوگاههای این کشور، اگر همراهی با نظام سیاسی نیست، مخالفت هم پنداشته نمی شود. در طول بیش از سه دهه، صدها مورد نقض حقوق انسانی پناهندگان افغان توسط نظام سیاسی ایران و بسیاری از «مردم عادی»‌ صورت گرفت که مردم متمدن و متشخص ایران در هیچ سطحی واکنشی نشان نداند. «افاغنه» از ورد به بسیاری از مراکز عمومی و پارکها منع گردید اما صدایی از کسی بلند نشد؛ محدودیت هایی برای زندگی پناهندگان افغان در استانهای مازندران،‌هرمزگان، یزد و کرمان وضع گردید اما اعترضی شنیده نشد؛ خبرگزاری مهر، ۱۲ جوزا با استناد به سازمان سنجش آموزش وابسته به وزارت علوم جدولی را منتشر کرد که در آن رشته‌های تحصیلی ممنوع برای غیرایرانیان و مناطق ممنوعه برای اقامت اتباع غیرایرانی، به‌ویژه شهروندان افغان، مشخص شده بود. مطابق این جدول حضور افغان‌ها در ۱۴ استان به طور کامل ممنوع شده است، اما باز هم شاهد اعتراضی از طرف جامعه ایرانی نبودیم؛ در سال ۲۰۱۲ بخشدار نوشهر ورود افغان‌ها به بخش مرکزی این شهر را کاملا ممنوع اعلام کرده بود اما بازهم جامعه ایرانی و مردم عادی فقط با سکوت خود نظاره گر بود. در ارودگاه سفید سنگ فریمان صدها پناهنده افغان قتل عام شدند، اما هیچ ندایی از جامعه ایران شنیده نشد؛ قضایایی چون «خفاش شب»‌و انتساب آن به افغانهای مقیم ایران و ده ها مورد جرم و جنایتی که توسط باندهای تبهکاری خود ایرانی ها صورت گرفت ولی در ابتدا به پناهندگان افغان نسبت داده می شد، هیچ گاهی در رسانه های داخلی و خارجی ایرانیان انعکاس پیدا نکرد.

 حتی جامعه ایرانی در برابر تکه تکه شدن نوجوانان افغان در سوریه  – اعضای «تیپ فاطمیون» ‌و با حمایت و سازماندهی سپاه قدس ایران- نه تنها اعتراضی ندارد بکله با سکوتی آمیخته با رضایت بر این جنایت هولناک رژیم خود مهر تایید می گذارد تا خطر داعش را از مرزهای خود دور نگه دارد.

 بنابراین پناهنده افغان از مفاهیمی چون «تاریخ، فرهنگ، هویت، دین و زبان مشترک» چیزی جز «کارگری و کفاشی و اردوگاه» در ذهن خود ندارد؛ نه جایگاهی در هنر ایرانی دارد، نه در ادبیات و نه هم در شعر.

صرف نظر از برخی استثنائات بسیار کم و اندک و بعضا بی تاثیر( از جمله سینماگران چون داریوش مهرجویی، مانی حقیقی، لیلا حاتمی و نیکی کریمی)، سیاسی و یا هم تبلیغاتی، حرکت منسجم و نظامندی در قبال دفاع از حقوق پناهندگان افغان صورت توسط دوستان ایرانی ما صورت نگرفته است. من به عنوان یک پناهجوی افغان از همان تعداد معدود حرکتهای دفاعی و همبستگی ایرانیان با پناهندگان افغان صمیمانه تقدیر و تشکر می کنم، اما هیچگاهی نمی توانم این بهانه و عذر تاریخی را بپذیرم که نظام سیاسی ایران چون حقوق مردم وملت ایران را احترام نمی کند بنابراین نیازی به دفاع از پناهندگان افغان نیست و یا هم قدرت دفاع را ندارند.

حداقل کاری که می توان کرد این است که کسبه کار و بازاریان، ‌صاحبان صنایع و صاحبان کار، نیروهای بخش های خدماتی و عامه مردم اگر در برابر تبعیض و نقض حقوق بشری پناهندگان افغانستان در ایران کاری نمی کنند و یا هم توانایی آن را ندارند، از خلق تنفر اجتماعی پرهیز نمایند، از ایجاد و بستر سازی نفرت و تصویر سازی خشونت از افغانهای پناهنده اجتناب نمایند.

اما مشکل در همین است که در بسیاری موارد، نه تنها شخصیت و هویت انسانی پناهنده افغان از سوی مردم عادی ایرانی احترام نمی گردد، نه تنها به ارزشهای انسانی وی ارزشی قائل نمی شود بلکه در بسا موارد، این نیروهای مردمی در قالب بسیج، جامعه مدنی، کسبه کار، اهالی محل و… چند قدم پیشتر از دولت خود برای سرکوب و تحقیر و توهین پناهنده افغان و اعمال رفتار نژاد پرستانه، تلاش می کند.

با کمال تاسف «نژاد پرستی ایرانیان»‌ امری است که حتی برخی از کارشناسان صاحب نام این کشور نیز بدان اعتراف و اذعان می کنند. به طور نمونه سال گذشته داکتر صادق زیبا کلام در نشست « نژاد پرستی در فرهنگ ایرانی» به صراحت به این موضوع اشاره می کند و نوع رفتار ایرانیان با «اعراب و افغانه» را مصداق این نژاد پرستی می داند:

به گزارش شرق، صادق زیباکلام در ابتدای این نشست با بیان اینکه «ما ایرانی‌ها نژادپرست هستیم یا نه» گفت: «پاسخ من آری است. من چند ویژگی را دیده‌ام و به این نتیجه رسیده‌ام که نژادپرستیم. اول اینکه ما خود را برتر از دیگران می‌بینیم، ساختاری که نظام رسمی ما پیدا می‌کند و وجهي رسمی که در میان مردم جاری است این را نشان می‌دهد. همچنین تنفر از اقوام و ملیت‌های دیگر که برجسته‌ترین آن نفرتی است که از اعراب و افاغنه داریم. ویژگی دیگر جایگاه مهمی است که در تاریخ برای ایران قائل هستیم و نگاه شک‌برانگیزی که به کشورهای دیگر داریم».

او با طرح این پرسش که اساسا چرا آن‌قدر اصرار داریم این ایران و این حس ایرانیان را به رخ بکشیم، گفت: «من این اصرار و پشت پرده آن را از بزرگ‌تربینی خود از دیگران می‌دانم که معنای آن نژادپرستی است.» (نقل عین خبر از سایت تابناک)

او با اشاره به اینکه «خودبرتربینی نقطه آغاز نژادپرستی است» گفت: «در جمع‌بندی باید بگویم در تمام تاریخ همه نژادپرست‌ها خود را توجیه کرده‌‌اند و آن را قبول نکرده‌اند. اگر بخواهیم به خودبزرگ‌بینی به عنوان یک ویژگی خوب و مثبت نگاه کنیم، همه نژادپرست‌ها تبرئه می‌شوند. این‌گونه دیگر ترامپ و جریانات ضدعرب صهیونیسم و صدام هم نژادپرست نیستند.

زیباکلام در پایان گفت: «وقتی یک افغان را که ٢٠ سال در ایران زندگی کرده است، به‌راحتی می‌توان در مرز ایران رها کرد، اما یک ایرانی که به مرز فرانسه می‌رود، شاید در ابتدا لب خود را هم بدوزد ولي بعدا یک شهروند محسوب می‌شود و قانون از او حمایت می‌کند، اما در ایران هیچ کس به فرماندار اصفهان یا مشهد نمی‌گوید چرا افغان‌ها را به کوه یا پارک راه نمی‌دهد».

مهرداد درویش‌پور، جامعه‌شناس مقیم استکهلم رفتار ایرانیان به خصوص با افغان‌ها را مصداق نژادپرستی می‌داند، چرا که اصولا معتقد است بیگانه‌ستیزی یکی از اشکال نوین نژاد پرستی است.

او در گفت‌وگو با دویچه‌وله می‌گوید: «قرار نیست نژادپرستی حتما مبتنی بر بهرسمیت شناختن یا تاکید بر تفاوتهای بیولوژیک باشد و یا بگویند مثلا فلان گروه نژاد بهتر و هوشمندتر از آن گروه دیگریست. امروز در کل جهان غرب هم شاهد این هستیم که نژادپرستی نوین بیشتر یا بر تفاوتهای فرهنگی تاکید میکند یا بر بیگانهستیزی. یعنی اینها بخشی از گفتمان جدید نژادپرستیست. به این معنی رفتار با مهاجرین یکی از معیارهای میزان تمایلات نژادپرستی در یک کشور است. در جامعه ایران رفتار با مهاجران افغان بهشدت تحقیرآمیز است و یکی از کم تساهلترین نمونه رفتار با گروههای مهاجر میتوانم بگویم در کل دنیا یا در بسیاری از کشورهای دنیاست.»

هر چند دیدگاه های نرمتری هم در این مورد وجود دارد. به طور مثال سعید پیوندی این نوع رفتار را ناشی از نبود فرهنگ برخورد با بیگانه می داند و دوست دارد تا آنرا نوعی ناسیونالیسم افراطی بخواند تا نژاد پرستی. وی در گفتگو با دویچه وله می گوید:

« همین مورد افغانها را اگر در نظر بگیرید، چقدر از روشنفکران، روزنامهنگاران و رسانههای حتی مستقل ما به میدان آمدند برای این‌که با این رفتار برخورد بکنند. در حالی که همین اتفاق اگر در فرانسه یا در انگلیس یا در آلمان بیفتد، بدون تردید بخش مهمی از روشنفکران و رسانهها و افکارعمومی و حتی شخصیتهای بزرگ و مهم و مرجع فرهنگیـ سیاسی به میدان میآیند، برای اینکه با افکارعمومی صحبت کنند و بگویند که چرا این رفتار نادرست است. این کار در ایران انجام نمیشود. بنابراین مصداقهایش میتواند گاهی شکل افراطی بهخود بگیرد. ولی باید با دقت به این پدیده برخورد کرد و به آسانی به آن عنوان نژادپرستی را اطلاق نکرد.»

‌در پایان می خواهم به این حقیقت تلخ نیز اشاره کنم که دولت ایران، از پناهندگان افغان به عنوان گروگان استفاده می کند تا اهرمی فشار بر دولت افغانستان در دست داشته باشد. به طور نمونه همزمان با امضای پیمان استراتژیک با ایالات متحده آمریکا توسط دولت افغانستان، فشارهای دولت ایران بر پناهندگان افغان به طور قابل توجهی افزایش یافت. به طور مثال، به گزارش سایت کلمه، برخی از نهادهای دولتی به خصوص در استان‌ها هم در تشدید فضای اهانت و آزار اتباع افغان سنگ تمام گذاشته و فروشندگان مواد غذایی، نانوایی ها و تاکسی ها را ملزم کرده اند که به «اتباع خارجی غیرمجاز» خدمات ارائه ندهند و پیش از فروش یا ارایه خدمات از اتباع خارجی کارت اقامت بخواهند!

یادآوری این نکته را نیز ضروری می دانم که تحصیل و درس خواندن پناهندگان افغان همراه با سخت کوشی و تلاش و عرق کارگری خود پناهنده حاصل شده است؛ نه خیراتی بوده از جانب ایران و نه هم پاداش و یا امتیاز. نه تنها در این مورد هیچ امتیازی برای پناهنده افغان قائل نیستند (مانند آنچه که در دانشگاه های فرانسه فعلا در جریان می باشد) بلکه همواره با مقررات پیچیده و سنگ اندازی های بیشماری به طور غیر مستقیم خواسته اند تا در برابر تحصیل دانش آموزان و دانشجویان افغان مانع ایجاد کنند.

بهرصورت موارد نقض گسترده حقوق بشری توسط نظام سیاسی ایران در قبال پناهندگان افغان بیشمار است. علی رغم اینکه ایران، در ۲۸ جولای ۱۹۷۶ کنوانسیون جنوا و پروتکل الحاقی ۱۹۶۷ را تصویب و امضا کرده است اما هنوز هم از تعریف و ایجاد سیستم ملی «تقاضای پناهندگی سیاسی» سرباز می زند. در پایین ترین سطح می توان از نداشتن حق رانندگی موتر و موتور سیکلت، نداشتن حق خرید خانه و مغازه، عدم حق آزادانه عبور و مرور بدون برگه تردد و … نام برد که مصداق نقض کامل معاهده جهانی حقوق بشر می باشد.

بنابراین باور من این است که نه تنها در میان بخش وسیعی از ایرانیان روحیه نژاد پرستی وجود دارد، بلکه در تحقیر وتوهین پناهنده افغان به طور فعالانه و با رضا و رغبت سهم می گیرند. اما اینکه بدرستی نمی توان مشخص کرد چند درصد از مردم گرایش به رفتار نژادپرستانه دارند ویا هم از آن حمایت می کنند و یا هم بدان باورمند هستند، مساله ای هست که با قاطعیت نمی توان حکم صادر کرد. نیازمند پژوهش و بررسی علمی تر می باشد و علم آمار می تواند در این راه کمک خوبی باشد. در سویی دیگر، مسائل مربوط به علوم اجتماعی هیچ گاهی مطلق نیستند؛ بلکه پدیده های اجتماعی نسبی و سیال ودینامیک هستند. بنابراین بدون هیچ تردید و شک و شبهه ای می توان گفت که کسانی هم در ایران زندگی می کنند که هیچ نسبتی با نژادپرستی و رفتار نژادپرستانه ندارند. اما در مورد مقیاس و اندازه آن نمی توان قضاوت کرد.

از این رو است که نمی توان خیلی مرزبندی بین نظام سیاسی در ایران و مردم این کشور را برجسته ساخت. حتی در بسیاری موارد این ملت و مردم عادی هستند که مکمل نظام و دولت خود هستند و تمام قد در کنار سیاست های تبعیض آمیز دولت خود در قبال پناهندگان افغان می ایستند، دفاع و توجیه می کنند، قلم می زنند و حتی در فضای مجازی نیز به سرکوب و دشنام و توهین و تحقیر اعتراضات انجام گرفته توسط دیگر افغانها، اقدام می کنند.

افغانستان و پولهای بادآورده

استاندارد

بانک جهانی اعلام کرده است که کارگران افغانستان مبلغ ۳۲۱ میلیون دالر را در سال ۲۰۱۶ برای خانواده هایشان در افغانستان فرستاده اند (inflow). در گزارش همچنین آمده است که این مبلغ در سال ۲۰۱۵ در حدود ۳۰۱ میلیون دالر بوده است. در مقایسه با سال ۲۰۰۸ که برای اولین بار آمار پول فرستاده شده کارگران افغان ثبت گردیده مبلغ ۱۰۶ میلیون دالر بوده است، در سالهای اخیر این میزان به بیش ازسه برابر افزایش یافته است. به طوری که در سال ۲۰۱۵پول ارسال شده از خارج معادل ۱.۶ درصد تولید ناخالص ملی GDP بوده است. (جالب است که بدانید در همین سال مبلغ ۱۴۴ میلیون دالر از کشور خارج شده است!!!) این آمار همچنین نشان می دهند که مبالغ ارسال شده به کشور در سال ۲۰۰۹ در حدودا ۱۵۲و در سال ۲۰۱۰ تقریبا ۳۴۲ میلیون دالر بوده است. اما در سال ۲۰۱۱ به طور ناگهانی کاهش یافته و به رقم ۱۸۵ میلیون دالر رسیده است. در سال ۲۰۱۲ دوباره افزایش یافته و به رقم ۲۵۲ میلیون دالر رسیده است. از این سال به بعد پول ارسال شده سیر صعودی داشته و در سال ۲۰۱۳ به رقم ۳۱۴میلیون دالرو در سال ۲۰۱۴ نیز به رقم ۲۶۸ میلیون دالر بالغ شده است. هر چند تا اکنون بیشترین مبلغ ارسال شده در سال ۲۰۱۰ بوده، اما دقیقا مشخص نیست که چرا بعد از آن این روند سیر نزولی داشته است.

در این گزارش همچنین اشاره شده است که در مجموع ۲۴۴ میلیون کارگرکه بیرون از کشور خود کار می کنند توانسته اند حدودا مبلغ ۵۸۵ میلیارد دالر را برای خانواده هایشان ارسال کنند.

اما سوال اصلی این است که این مبلغ از وجوه ارسالی توسط افغانها در کجا مصرف شده است؟ چه مقدار از این پولها برای توسعه، ساخت، بازسازی و نوسازی مکاتب، خرید لوازم درسی، نوسازی خانه ها، حمایت از طبقه زنان برای تحصیلات عالی و دیگر ارزشهای نوین حقوق بشری مصرف گردیده است؟ به عبارت دیگر، اولویت خانواده های افغان برای مصرف این پول چه بوده است؟ به باور من این موضوع می تواند به عنوان یک موضوع پایان نامه پژوهشی برای دانشجویان افغانستان باشد.

در اقتصاد به این نوع پول «remittance» می گویند. به نظر می رسد که مصارف گزاف و کمرشکن عروسی ها، بیشترین مصرف « remittance» را به خود اختصاص دهد. اما برای درک بهتر مصرف این پولها، کار پژوهشی باید انجام گیرد.

سوال دیگری که می تواند به عنوان سوال تحقیق مطرح شود این است که آیا فرستندهای پول، برای مصرف آن برنامه ای مشخص را به خانواده های خود ارایه می کنند؟ اگر جواب مثبت است، در این صورت می توان پرسید که تا چه اندازه رشد و پیشرفت ارزشهای نوین حقوق بشری مانند حقوق زنان در برنامه های دیکته شده صاحبان پول به خانواده هایشان گنجانده می شود؟

در گزارش بانک جهانی همچنین به میزان برونریزoutflow پول از افغانستان پرداخته شده است. گزارش نشان می دهد که در سال ۲۰۰۸ مبلغ ۱۸۹، در سال ۲۰۰۹ رقم ۳۲۴، در سال ۲۰۱۰ مبلغ ۳۲۸، در سال ۲۰۱۱ مبلغ ۲۵۸، در سال ۲۰۱۲ مبلغ ۱۹۳، در سال ۲۰۱۳ رقمی در حدود ۲۸۲،‌ در سال ۲۰۱۴ مبلغ ۲۴۴ و در سال ۲۰۱۵ مبلغ ۱۴۴ میلیون دالر از افغانستان بیرون شده است.

با وجودی که افغانستان هر سال بیش از ۶۰ درصد بودجه خود را از کمک های خارجی تامین می کند و طبق آمار «borgenproject» بیش از ۳۶٪ این مردم زیر خط فقر زندگی می کنند، اما خروج این مبالغ گزاف پول از کشور چه توجیهی می تواند داشته باشد؟ چه کسانی در برونریز این مبالغ هنگفت دست دارند؟ آیا کسانی غیر از مقامات عالی رتبه دولت می توانند باعث خروج چنین مبالغ گزافی از کشور گردند؟

179-2

صرف نظر از قریه جات و شهرهای دور دست کشور، در حالیکه نرخ فقر در کابل پایتخت افغانستان بیش از ۲۹ درصد می باشد و این رقم در میان کوچی ها و چادر نشینان به میزان ۵۴٪ می رسد، آیا خروج این مبالغ هنگفت از کشور یک خیانت ملی نیست؟ به راستی چه کسانی جز سران مجاهدین،‌خانواده های فرماندهان جهادی، وزیرانی که خانه و زندگی شان درغرب هستند قادر می باشند تا چنین مبالغ کلان را از کشور خارج کنند؟

به طور نمونه تنها در یک مورد که پول خروجی توسط حضرت عمر زاخیلوال رسانه ای گردید، طبق گزارش پژوهشی طلوع نیوز در سال ۲۰۱۲ نشان می دهد که در پنج سال قبل از تاریخ گزارش، بیش از یک میلیون و هشتاد هزار دالر از منابع غیر حکومتی و بگونۀ غیر منظم به حساب های بانکی وزیر مالیه، حضرت عمرزاخیلوال ریخته شده است و بخشی از این پول ها به بیرون از کشور نیز انتقال داده شده است. این سند ها نشان می دهند که حساب بانکی آقای زاخیلوال در بانک «الفلاح» در ماه جنوری سال ۲۰۰۷ میلادی تنها ۵۰ هزار دالر  پس انداز داشته است.

اما حساب بانکی آقای زاخیلوال در چند ماه آینده افزایش قابل توجهی داشته است که این پول از افراد و اشخاص گرفته تا پول های بادآورده شرکت های خصوصی به حساب ایشان سرآزیر گردیده است. طبق این سند تنها صافی لاند مارک در ماه اگست سال ۲۰۰۹ دو صدهزار دالر به حساب شخصی آقای زاخیلوال واریز کرده است. حضرت عمر زاخیلوال تنها در دو ماه سال ۲۰۰۹ سیصد هزار دالر را به حساب بانکی اش افزوده است.

اما هیچ ردی از این پولها در دست نیست. نمونه حضرت عمر زاخیلوال تنها یکی از موارد بیشماری است که پولهای هنگفتی را به خارج از افغانستان انتقال داده اند اما رسانه ای نشده است. این در حالی است که حامد کرزی رئیس جمهور سابق در یک سخنرانی بی سابقه خود پرده از دزدی های حکومتی ها برداشت و از روی عجز و ناچاری و بدبختی فقط از ایشان خواست که پولهای دزدی شده را در داخل کشور سرمایه گذاری کنند. این در حالی است که طبق گزارش موسسه «money» حامد کرزی خود در شما پردرآمدترین افراد دنیا قرار داشته،  طبق گزارش این موسسه حامد کرزی یکی از پردرآمدترین سیاستمداران جهان است که بین ماه مارچ ۲۰۱۵ تا ماه مارچ ۲۰۱۶ میلادی مبلغ نجومی ۸۲ میلیون دالر درآمد داشته است و در حال حاضرنیز سرمایه ای به ارزش 245 میلیون دالر دارد.

با در نظرداشت گزارش های سرمفتش ایالات متحده آمریکا برای بازسازی افغانستان ( سیگار) و مبالغ گزاف پولی که صرف معلمین خیالی، مکاتب خیالی و دانش آموزان و عساکر خیالی می گردد، به خوبی می توان حدس زد که عمق فاجعه دزدی و خیانت تا چه اندازه است.

«تقابل ارگ و خیابان»

استاندارد

اولا از صمیم قلب آرزو و خواست من، پیروزی و تحقق آرمان مردم یعنی توسعه متوازن و خصوصا بازگرداندن خط برق ۵۰۰ کیلو ولت به مسیر اصلی آن یعنی هزارستان می باشد. دوما این نوشته فقط یک واکای است تا اینجای کار و هیچ دشمنی با خواسته های برحق و مدنی مردم عزیزم ندارد.

مقدمه:

«تقابل ارگ و خیابان» در ۲ اسد به سناریوی خونینی بدل گشت که ده ها جوان عزیزمان را روانه قبرستان کرد و صدها خانواده و فامیل و بستگان ایشان نیز را عزادار و داغدار نمود. واکاوی و موشکافی دلایل این مصیبت عظمی، بخشی از رسالت انسانی و ایمانی قلم بدستان جامعه است. هر چند به یمن رسانه های اجتماعی خصوصا فیس بوک، سنت حسنه  تحلیل و تجزیه تخصصی و کارشناسانه رنگ باخته است. به قول برخی از دوستان خارجی مان «ژورنالیسم در حال مرگ است.» زیرا هر فردی یک تحلیل گر است و هر فردی یک رسانه است. هر چند این شاید این بخش ایده آل  و خوب قضیه است. اما زمانی این رسانه می تواند به فاجعه تبدیل شود که هر فرد رسانه ای «سوای از توانایی و دانایی و قابلیت خود»، انبوهی از مطالب واهی و خرافه و بی منطق را به خورد مردم بدهد. به طور یقین در چنین وضعیتی و با وجود بمباران اطلاعات جورواجور، قدرت تشخیص سره از ناسره نیز افت پیدا خواهد کرد. دیگر از آن قلم های جاودانی که مردم برای خواندن آن ساعت ها در صفهای روزنامه فروشی صف می کشیدند خبری نیست. دیگر ستون سردبیر فلان روزنامه بازار چندانی ندارد. زیرا رسانه های اجتماعی توانسته اند بدون هیچ محدودیتی و در قالب آزادی بیان هر آنچه را که می خواهند به خورد مردم بدهند. اما شوربختانه سیاهی و فاجعه  کار در این است که در کشوری مانند افغانستان این هیاهو و غوغا سالاری همراه شده است با توهین و تحقیر و فحاشی. نمونه بارز این مساله را در «جنبش روشنایی»‌ به وضوح شاهد بودیم که متاسفانه این افراطیت و جنون و توهم دانایی در بین بخشی از فیس بوک نویسان و هوادران این جنبش با قربانی کردن بیش از صدها نفر در روز ۲ اسد ۱۳۹۵ برگ سیاه و تاریک دیگری را در تاریخ شوم این سرزمین ورق زد. صرف نظر از شعارهای دینی و آنچه که به ارزشهای خون و شهادت در دین مطرح شده است، این فاجعه ملی به اندازه کافی خون بیگناهان ریخت. قبل از تظاهرات گسترده، هیچ کسی حق انتقاد و نقد را نداشت و با استدلال اینکه «روحیه مردم خراب می شود» با توهین و تحقیر و فحاشی و برچسب زدن، بسیاری را وادار به سکوت کردند. اما بعد از قربانی کردن جوانهای مردم و به خاک سیاه نشاندن خانواده هایشان،حال با این استدلال که وقت تصفیه حساب نیست، نباید خودزنی کرد و … مانع واکاوی این فاجعه ملی می گردند.

اما من در این نوشته برآن هستم تا در ادامه مقاله « از بلاهتِ سیاسی تا مسیر دشوار سیاست مداری» به اندازه توان خودم به واکاوی این فاجعه دردناک پرداخته، بدون شک هیچ قصدی بر سرزنش و توهین و تحقیر کسی نیز ندارم. بررسی و روشن کردن علل «جرمی و جنایی» این قضیه وظیفه من نیست. نه توانایی آن را دارم و نه این ابزار استخباراتی و کشفی در اختیار من است که به طور قطع حکم کنم چه کسانی این حادثه علمناک را مدیریت و برنامه ریزی و اجرا نموده اند.

طرح سوال: ریشه کشانیدن سیاست به خیابان در کجاست؟

طبق قانون اساسی کشور، تظاهرات مسالمت آمیز حق مردم و شهروندان کشور است و حکومت نیز  ملزم به رعایت قانون اساسی و آزادی‌های مدنی،از جمله حق تجمع و تظاهرات مسالمت آمیزمی باشد. اما همین رویکرد دموکراتیک قانون اساسی برای افغانستان – علی رغم دستاوردهای فراون آن – در بسا مواردی عواقب تلخ و دردناکی نیز داشته است. به طور نمونه با توسل به همین قانون اساسی دموکراتیک در کشوری مانند افغانستان با ساختارهای سنتی و دینی، آداب و سنن و مراسم هایی بعضا متضاد با دموکراسی، فقر مادی و فرهنگی خصوصا سطح پایین سواد و دانش عمومی، سیاست از مراجع و کانالهای سیاسی خارج و به خیابان کشانیده می شود.

بدون شک خیابان جای سیاست نیست. خیابان ممکن است جای اعتراض باشد. اما کشانیدن سیاست به خیابان هیچ توجیه منطقی ندارد. کشانیدن سیاست به خیابان مانند همان حمله فیس بوکی هست که اذهان عمومی را به بازی می گیرد.

نقش خیابانها در توسعه فرهنگ شهری در جهان متمدن ارزش بسزایی دارد. اما در جایی که خیابانش بیشتر شباهت به بیابان و جنگل دارد، ساده لوحی است که با اتکا و توسل به ارزشهای بنیادین دموکراسی، سیاست را از مراکز و مراجع سیاسی بیرون کرد و به روی خیابانها کشاند. کشانیدن سیاست به خیابان یعنی اینکه پیچیده ترین و تخصصی ترین امور سیاسی کشور را به دست مردمی سپرد که هنوز با ساختارهای دموکراسی بیگانه است. دموکراسی فقط در خیابان آمدن نیست. در فضایی که حتی دموکراسی در اندیشه آزادترین انسانهای این خاک مضحکه است، سپردن امور سیاسی به دست چنین افرادی راهگشا نیست.

سقراط متوفای ۳۳۹ پیش از میلاد که از او به عنوان معلم اول یاد می گردد دموکراسی را از اساس زیر سوال می برد و نگرشش در مورد دموکراسی را اینگونه بیان می دارد: «آیا موهوم پرستی نیست که صرف عدد یا اکثریت سبب خِرَد خواهد شد؟»

افلاطون نیز «دموکراسی را سمبل حکومت ابلهان می دانست»‌ وی در کتاب جمهوریت در ادامه سخن پیر و استاد خویش، سقراط می نگارد « آیا نمی‌بینیم که در سراسر جهان توده‌ی مردم ابله‌تر، خشن‌تر و ظالم‌تر از افراد اندک و پراکنده‌ای است که تربیت و دانش، آنان را از دیگر مردمان جدا ساخته است.»

افلاطون با حکومت ابلهان خواندن دموکراسی، ضربه سختی به دموکراسی وارد می سازد. وی باور دارد که در «حکومت دموکراسی، مردمِ فاقد عدالت و اعتدال و دارای هوا و هوس، گرد آمده  و صاحب‌نظر می‌شوند.» بدون شک در چنین بلوا و آشوبی است که فرزانگان به حاشیه رانده می شود و حکومت ابلهان زندگی را به مردم تنگ می سازد.

ارسطو نیز حکومت‌ها را از نظر کمیت حاکمان و نیز کیفیت آن‌ها به شش دسته تقسیم می‌کند و برای هرکدام ویژگی‌ها و خواصی را بر  می‌شمرد. یکی از این دسته‌ ها دموکراسی است. ارسطو نیز نظر مساعدی به دموکراسی نداشت و آن را بدترین نوع حکومت می دانست. وی در کتاب معروف سیاست می نگارد: «دموکراسی مظهر حاکمیت طبقه‌ی پست جامعه است»

فرانسیس بیکن نیز در مورد نیکلو ماکیاول نویسنده معروف جزوه شهریار می‌گوید: «ما به کسانی همچون ماکیاولی مدیونیم که جهان سیاست و رهبران آن را آن‌طوری که هست به ما نشان می‌دهند، نه آن‌طوری‌که باید باشد.» این اشاره و تمجید بیکن در حقیقت بیانگر نقدی به روش حکومت هایی است که با فریب و نیرنگ مردم و با رای آنها قدرت را به دست می گیرند و در حقیقت به تعبیر ترانس آروین «امیال عامه پسند را ملاک سیاست خویش قرار می دهند و شهوات مردم را برآورده می کنند.»

توماس هابز اندیشمند دیگر نیز از منتقدین سرسخت دموکراسی بود. وی باور داشت که « دموکراسی اجرا نشدنی است زیرا مردم با وعده فریفته می‌شوند.»

به نظر هابز، دموکراسی به معنای حکومت مستقیم مردم از طریق مجلس اجراشدنی نیست. زیرا عامه‌ی مردم تنها در اندیشه‌ی خواسته‌های شخصی خودشانند ولذا با وعده‌ی این و آن فریفته می‌شوند، پس آنانی را که بر می‌گزینند، نماینده‌ی واقعی‌شان نیستند؛ آن‌ها کسانی‌اند که تنها خواسته‌های مردم را برآورده می‌کنند.

ایمانوئل کانت که بدون شک بزرگترین و تاثیر گزارترین فیلسوف غربی بعد از ارسطو هست نیز معتقد بود که «دموکراسی بدترین دیکتاتوری است.» شاید کانت باور داشت که حکومتی که با آرای توده ای و به تعبیر افلاطون «جاهلان» به قدرت میرسد به خودکامگی، بی دانشی و لجاجت می رسد و عبور از چنین دیکتاتوری عامه، بدون شک به سادگی ممکن نیست.

حتی در اندیشه های جان لاک و ژان ژاک روسو نیز رگه های تند انتقادی از نظام های دموکراسی دیده می شود.به طور مثال  ژان ژاک روسو می گوید «دموکرات‌ها نمی‌توانند (حقانیت) دولت نماینده یا در واقع هر چیزی کمتر از دموکراسی مستقیم را توجیه کنند.»

با ذکر این نظریه و آرای فلاسفه باید اذعان نمود که حکومت وحدت ملی در افغانستان بدون شک محصول چنین آرای توده ای و گوسفندی است. تمام تعاریف و مصادیق دانشمندان و فلاسفه نیز در مورد چنین حکومتی صدق می کند. خطاست که بپذیریم انسانهایی که در چنین معجون تلخی گرد آمده اند باورمند به ارزشهای واصول اولیه دموکراسی باشند. اما همین نظام فاسد محصول و برآمده از آرای همین مردمی است که به تحریک رهبران جنبش روشنایی و حلقات فیس بوک نویشان ایشان برای اعمال سیاست به خیابان آمدند.

خطایی فاحش در محاسبات سیاسی سران جنبش که نشان از ناآشنایی ایشان با ساختار معیوب و عوام فریب نظام سیاسی کشور داشت. بسیج عمومی مردم در شرایطی که سران فتنه با دندان به توطيه و دسیسه مسلح شده بودند خطای بزرگ محاسباتی سیاسی بود و نتیجه آن نیز عزادار نمودن صدها خانواده و فامیل می باشد. درد قشر جوان تحقیر و نادیده شدن است، اما غافل از اینکه همین اشتباده را نیز خودشان مرتکب شدند و به تحقیر و توهین رهبران پرداختند.  دردبارتر اینکه در چنین شرایطی هیچ یک از ایشان شجاعت اخلاقی قبول این خطای محاسباتی را ندارند. نه رهبران و نه هم فیس بوک نویسان و هواداران این حرکت، حتی درصدی نیز خود را مسئول به خاک و خون کشیدن جوانان مردم نمی دانند. برعکس از عالم و آدم نیز طلب کارند و فقط به دامنه استراتژی فحاشی و ناسزا گویی خود افزوده اند.

اگر تا قبل از واقعه دولت، رهبران سنتی، چهره های فرهنگی و  منتقدین دلسوز جنبش را هدف قرار می دادند اکنون هر جنبده ای که در اطراف ایشان پرواز کند را به سنگ می زنند و به رگبار فحش می بندند. دامنه فحش از یک سو به سمت شمال کشیده شده است و ازبکان را هدف قرار داده است و از طرفی دیگر دامان مردمی را گرفته است  که این شب و روزها عروسی دارند.

سخن پایانی اینکه طرح شعار «تقابل ارگ و خیابان» به نظر من از اساس غلط بود. خیابان جای گفتگو نیست ونیز متاسفانه در آن روزها جای مطمئن و آرامی برای اعمال سیاست دیده نمی شد آنهم در شرایطی که دولت در حال گفتگو بود. اشتباه در تدوین سیاست، طرح غلط مساله و باور نداشتن به تکثر آرا درترکیب ناهمگون شورای عالی مردمی جنبش روشنایی همراه با چاشنی لجاجت و قدرت طلبی، جان بسیاری از جوانان و سرمایه های ملی مان را ستاند و خانواده های بسیاری را داغدار کرد و تاوان بسیار سنگینی را بر دوش جامعه تحمیل کرد.  

با تاسف باید یادآور شد که اخلاق اجتماعی و وجدان عمومی نیز مرده است. در نبود وجدان جمعی طبیعتا هیچ کسی مسئولیت اینهمه قربانی را نمی پذیرد حتی آنانی که با مشت به سینه خود می زدند و شب قبل از تظاهرات به نوشته یکی از اعضای شورای عالی مردمی مسئولیت هر فاجعه ای را به دوش می گرفتند نیز از قبول حداقل بخشی از مسئولیت سر باز می زنند. خطاست که فقط بگوییم دولت مسئول این خونریزی است. دولتی که مشروعیت ندارد، دولتی که باعث بدبختی و فلاکت بی شماری است و هر روز دامنه نابسامانی اش گسترده تر می گردد چطور ممکن است برای تامین امنیت کسانی تلاش کند که دولت را از اساس قبول ندارند؟

از سویی دیگر باور من این است که رهبر سازی های بی جا و پیروی های کورکورانه سالها مردم را از حقوق حقه شان محروم نگه داشته است. تمام تلاش نیروی جوان عبور از این رهبران سنتی و معامله گری است که با انحصارسرچشمه های قدرت به ثروت انبوهی رسیده اند و مردم را به بوته فراموشی سپرده اند. اما غافل از اینکه در درون خویش رهبران نوی را می پرورانند که چند سال بعد به مراتب خطرناکتر از این رهبران سنتی و چپن دار خواهند شد.

بارها تاکید کردم که پروسه رهبر سازی در هیچ جای دنیا مرسوم نیست، رهبری با روح دینامیک بشر سازگاری ندارد. به رهبر باید ایمان آورد و همین ایمان آوردن، تقدس به بار آورده و در نتیجه در سایه عدم نقد منجر به دیکتاتوری سیاسی و مذهبی می گردد. عبور از رهبران نباید به ظهور رهبران دیگرو معصوم سازی ایشان بینجامد. طرح عبور از رهبران سنتی و معامله گر برای رسیدن به مدیران لایق و کاردان باید در دستور کار قرار گیرد. در میان هیات ناهمگونی شورای عالی مردمی متاسفانه این مدیران جوان دیده نمی شود. با افشا سازی های برخی از اعضای شورای عالی، بدون هیچ شک و شبه ای می توان فهمید که  یک بخش قابل توجهی از این فاجعه ملی – در کنار سایر علل و عوامل – همین رهبران نوظهوری هستند که با لجاجت و خودخواهی جنبش را به گروگان گرفتند، با احساسات پاک و بی آلایش مردم و خصوصا جوانان عزیزمان بازی کردند و بدون اشراف به قاعده بازی با طرح استراتژی غلط و بی بنیاد و بی اساس «تقابل ارگ و خیابان» با هشتاد کشته و بیش از ۲۰۰ زخمی حادثه دردناکی را خلق کردند.

از بلاهتِ سیاسی تا مسیر دشوار سیاست مداری

استاندارد

از بلاهتِ سیاسی تا مسیر دشوار سیاست مداری

مقدمه:

حوادث سالهای اخیر خصوصا «اشتراک گسترده در انتخابات ریاست جمهوری، تظاهرات میلیونی ۲۰ عقرب در سال گذشته و ۲۷ ثورِ سال جاری» در پیوند به مسائل مهمی چون؛  تغییر حاکمیت سیاسی کشور، رسیدگی به وضعیت امنیتی کشور (سربریدن مسافران هزاره خصوصا شکریه ۹ ساله) ، توسعه متوازن ( تغییر مسیر برق ۵۰۰ کیلوولت از مسیر هزارستان به سالنگ)، خیزش عمومی و عمدتاً خودجوش مردمی، از جهات بسیاری قابل بررسی و پژوهش علمی است.  به طور حتم مرور این حوادث از نگاه جامعه شناسی در یک جامعه در حال گذار و یا به قول استاد علی امیری «گیرمانده بین دنیای سنت و مدرنیته» می تواند زوایای تاریکی را فراروی جامعه شناسان و دانشجویان و پژوهشگران نسل جدید روشن و شفاف سازد.

دوسال اخیر، صحنه سیاسی افغانستان شاهد وقوع گردهمایی هایی بوده است که در تاریخ این کشور نظیر نداشته است. به باور بسیاری از رسانه های معتبر دنیا، افغانستان تاکنون چنین راهپیمایی را در تاریخ خود ندیده است؛ خلق صحنه های بی نظیر مدنی در تاریخ افغانستان حتی در بسیاری از کشورهای مدرن هم سابقه نداشته است، هدیه دادن شاخه های گل به نیروهای امنیتی، وجود تیم های تنظیف شهری و ارایه خدمات به مردم، پایان دادن تظاهرات بدون ریختن یک قطره خون و صبر و بردباری و نظم این حرکتهای میلیونی بارزترین نوع حرکت های مدنی است که حتی با بسیاری از تظاهراتهای دنیای مدرن نیز قابل مقایسه نیست. به طور نمونه تظاهرات های زیادی در فرانسه، آلمان، آمریکا، اسپانیا و یونان (در مورد بحرانهای اقتصادی) به خشونت کشیده شد، اما دو تظاهرات میلیونی مردم در کابل و دیگر شهرهای افغانستان با شکوه تمام مبین «همدلی و همرهی اقوام افغانستان» بود. در این نوشته اندک قصد ندارم که به تعریف و تمجید از این حرکت های بزرگ مدنی روی آورم. زیرا در مدح و ثنای این حرکات، قلم به دستان داخلی و خارجی در حد کافی قلم فرسایی نموده اند.

آنچه در این مقوله اندک مد نظر است اینکه به این سوال اساسی پاسخ داده شود :

۱- حضور باشکوه و میلیونی مردم هزاره در واکنش به قضایای مهم سیاسی، اقتصادی و امنیتی کشور تا چه حد مسیر پر پیچ و خم سیاستمدار شدن را در جامعه هزاره هموار ساخته است؟

۲- این حضورهای گسترده و میلیونی چه دستاوردهایی برای بقای سیاسی مردم هزاره در افغانستان داشته است؟

بدون شک مشکل است که بدون داشتن یک مطالعه عمیق و میدانی و در عدم شفافیت شاخص های مطرح علوم اجتماعی، به قضاوتی جامع در پاسخ به سوالات  فوق پرداخت. اساسا موضوعات علوم اجتماعی، بسیار سیالتر از آن هست که بتوان آن را در قالب یک ظرف انداخته و نسبت به پژوهش و بررسی و مطالعه دما و خواص آن اقدام کرده و سپس نظریه صادر نمود. چنین کاری در دنیای جامدات ممکن است اما از نظر من برای مطالعه یک فرایند و جریان سیال اجتماعی و در حوزه جامعه شناسی، عناصر و فکت های بسیاری را باید از نظر گذراند و مورد مطالعه و پژوهش و دقت قرار داد تا بتوان در پرتو یک اطلاعات جامع و گسترده، برآیند چنین حرکاتی را تحلیل علمی نمود و نهایتا به یک قضاوت اجتماعی یا سیاسی رسید. لذا امید است که دانشجویان و دانش پژوهان عزیز برای پروژه های پژوهشی خود، این موضوعات بکر و ناب را انتخاب کرده و به مطالعه بیشتر آن اقدام نمایند.

پیگیریِ حوادث و جریانات اخیر در دو سال گذشته یافته های قابل توجهی را از متنِ حرکت های مردمی استخراج نموده که بسیار   حائز اهمیت هستند و نیازمند دقت بیشتر.

۱- سطح بالای فرهنگ عمومی هزاره ها و گسست عمیق اجتماعی آنها با دیگر اقوام

این حضور گسترده و میلیونی مردم در صحنه سیاسی افغانستان به وضوح نشان از گسست عمیق اجتماعی دارد. به عبارت دیگر نشان دهنده درک و شعور سیاسی بین اقوام مختلف افغانستان  می باشد و فاصله های پنهان اجتماعی را به شدت برجسته می سازد. فاصله هایی که نه از سوی دولت افغانستان و نه هم از سوی جامعه جهانی به طور علمی بدان پرداخته نشده است، برعکس همیشه به نوعی با فریب و دروغ به حاشیه رانده شده اند. نحوه نگرش و برخورد و واکنش جامعه هزاره در قبال مسائل و منافع کلی جامعه بسیار متفاوتر است از واکنش پشتونهای افغانستان در جنوب و شرق و حتی بیشتر از تاجیکانی که سالها خود را شریک و رقیب سیاسی قدرت پشتونها می دانند. بدون شک، صف آرایی و نظم و انظباط اجتماعی مردم هزاره با هیچ قومی در افغانستان قابل مقایسه نیست و نبوده است و نشاندهنده یک بیداری گسترده و عمومی در بین مردم هزاره می باشد. به طور نمونه می توان با مطالعه آثار و پیامدهای  تظاهراتهای کوچک و بزرگ دیگری که در افغانستان توسط عموما اقوام دیگر راه اندازی شده است به این نتیجه رسید که درک و دریافت اجتماعی هزاره ها از مسائل سیاسی و اوضاع جاری کشور به مرحله خوبی از رشد و بالندگی رسیده است. بنابراین لازم است که در قضایای مدنی در کشور، پروژه های فرهنگی و توسعه زیربنای فرهنگی کشور حق اولویت به مردم هزاره داده شود. آنچه که نباید از نظر دور پنداشته شود اینکه این حضور و بالندگی و شایستگی، نتیجه مستقیم همان حضور هزاران نفری جوانان هزاره در کورس های آموزشی، لیسه ها و مکاتب و نهایتا در دانشگاه های کشور است. راهنمایی و مدیریت مردم – ولو با کمبودات و کاستی ها- نتیجه مستقیم آموزش و پرورش است. آنچه را دانش آموز و دانشجوی هزاره در پای درس استاد و محیطهای آموزشی می آموزد و با رسانه ای اجتماعی شریک می سازد، با نقد و انتقاد پذیری بارور می گرداند و در روز مبادا در میدان آزادی «پشتونستان» و «دهمزنگ» تطبیق می نماید. بدون شک خیزش علمی در جامعه هزاره نمی توانست نتیجه ای جز این حرکت های باشکوه و قدرتمند، در پی داشته باشد. در بسیاری موارد همین مدنی بودن بیش از حد مردم هزاره  در فضای جنگل گونه کشور، ایشان را از بسیاری از خدمات رفاهی و حقوق شهروندی شان محروم ساخته است.  در جایی که جانی و قاتل و آدمکش و متقلب، قدر می یابد و عزت می گردد؛ لوی بابا، اتل و قهرمان می گردد، بسیار سخت است که نظریه های علمی دانشمندان مطرح جایی برای احقاق حقوق انسانها داشته باشد.

جنبش روشنایی و انقلاب تبسم، تقابل دانش و فن و تکنالوژی  با خوی بیابانگردی و غژدی نشینی در قرن بیست و یکم است؛ برجسته شدن شکاف هایی است که جغرافیای افغانستان را تسخیر کرده است؛ نماد و نشانه ای از قدرت قلم و کتاب و دفتر و آیینه تمام نمای دانش و آگاهی است. با زندگی موریانه وار و صحراگردی و اسلحه بدوشی، پیروی کورکورانه از ملاهای کور دو طرف مرز دیورند و کانونهای پرورش ترویسم و افراطیت و بربریت، نمی توان به گرد جنبش روشنایی و انقلاب تبسم رسید. اساسا ذهن انسانی که با تفنگ و مرمی و بوی باورت رشد کرده است از تحلیل و تفسیر چنین حرکتهای باشکوه عاجز است. انسانی که یوغ پیروی از خشونت را به گردن دارد، تمام فضای کوچک اندیشه اش در همخوابی با حوریانی بهشتی ای است که راهش از افغانستان می گذرد و نتیجه و لازمه «قتل و کشتار مردم بیگناه هست»‌ نمی تواند درک کند که زندگی مدنی داشتن، فعالیت مدنی کردن، اهداف مدنی و انسانی داشتن چه دنیایی است و چه لذتی دارد.

۲- دگرگونی ساختار قدرت در هرم رهبری جامعه ی هزاره

حرکت های گسترده مردمی و سامان دادن و بسیج کردن مردمی- هرچند در برخی موارد با کمبود و کسری و بدون دست یافتن به نتیجه از قبل تعیین شده- به خوبی مبین این نکته است که ساختار قدرت در هرم رهبری جامعه هزاره در حال گردش و دگرگونی است. فروپاشی ساختار رهبری سنتی به طور حتم دیر یا زود قطعی است. ممکن است همراه با کجی و سستی باشد؛ اما به طور قطع اجنتاب ناپذیر است. راهبرد جدید و استراتژی موثر هزاره ها در آینده از رهبر سنتی محور به سوی مدیریت جوانان تحصیل کرده در حال گردش است. بنابراین علی رغم تمامی تلاش های رهبران سیاسی سنتی، کارشکنی ها و توطئه ها و دسیسه ها این امر حیاتی یعنی تغییر ساختار قدرت در هرم قدرت مردم هزاره از رهبر محور به سوی مدیریت سالم در حرکت است و نمی توان این نکته را کتمان کرد. ولی سوال اصلی این است که تا چه اندازه نیروی جوان و تحصیل کرده ما آمادگی و ظرفیت مدیریت جامعه را دارند؟

 از طرفی دیگر سیاست های رهبران سنتی که نه بر محور توانایی و استعداد و تحصیل بلکه عموما بر مبنای جهاد و قلدری – مشخصه زمانهای جنگ – استوار بوده است به خوبی نشان دهنده این نکته است که ایشان در یک زوال و سرآشیبی انحطاط قرار گرفته اند و برای تداوم قدرت خویش به شدت دست و پاچه می زنند اما غافل از اینکه هر چقدر بیشتر تقلا کنند، بار خود را سنگین تر کرده و راحتر غرق خواهند شد. نباید از این نکته غافل گشت که هدایت و مدیریت سکان سیاسی – اجتماعی توسط مدیران جدید – با وجود کارشکنی ها و دسیسه ها و توطئیه های گروه های ذی دخل، مافیایای قدرت، زمین خوران و بنگاه داران، رشوت خوران و کمیشن کاران سیاسی و گروه های زرو زور و حاجی های سیاست باز و معامله گران سیاسی و بعضا تعدادی هم فاحشه های سیاسی – کار ساده و آسانی نیست. متاسفانه دوران نوین سیاسی در افغانستان با سنگ بنای غلط، منجر به فربه شدن مافیای سیاسی گردید. این مافیا نه تنها در بدنه جامعه هزاره، بکله در کل ساختار سیاسی – اجتماعی افغانستان و اقوام دیگر نیز به خوبی قابل مشاهده است. حضور قدرتمند رهبران جهادی که در میان دالرهای بادآورده جامعه جهانی غلطیده و فربه گشته اند، در تمامی اقوام به خوبی قابل مشاهده است. بنابراین نسل نوین برای کنترول قدرت این رهبران ، معامله گران سیاسی، بنگاه داران قدرت، تیم های مافیایی و زمین خوران کشور که علوم اجتماعی را از عینک پروژه و با متر، طول و عرض می کنند و به دست گیری سکان مدیریت جمعی کار بسیار سخت و طاقت فرسایی را در پیش روی دارند.

۳- راه دشوار رسیدن به پختگی سیاسی، کمبودها و نواقص در مدیریت نسل جدید

بنابرآنچه که ذکر شد ، طبیعی است که مدیریت نسل نوین کشور دچار کمبودات و نواقص هست. نکته مهمتر این است که باید نسل نوین این نواقص را دریابد، تحقیق و پژوهش نموده و برای حرکت های دیگر در آینده راه خویش را هموارتر نمایند. نگاهی کوتاه فقط به دو واقعه کلان تاریخی یاد شده و تحلیل و ارزیابی نتایج این حرکت ها به خوبی آشکار می سازد که متاسفانه هنوز هم تا سیاستمدار شدن راهی دور و درازی در پیش داریم. بیشتر کسانی که در نوک پیکان حرکت می کنند، علی رغم باور به سیاسی بودن خویش اما از نظر من نویسندگان ادبیاتی ای بیش نیستند. تولید متن و ادبیات در ذات خود، روح و و جوهر تکامل فرهنگی است، اما کار سیاسی در قالب تولید متن های ادبی به سیاستمدار شدن نمی انجامد. تحصیل کردن در رشته های علوم اجتماعی که بعضا به جبر زمانه وگاها از روی اشتیاق و علاقمندی جوانان صورت گرفته است، اندیشه انقلابی را در ناخوداگاه و ضمیر انسانی انسان قرنها محروم و تحت ستم و ریسمان به دوش عالم کاشته است. این اندیشه انقلابی در اکثر نوشتارهای ادبی ما به خوبی نمایان است. اهداف سیاسی ما به شدت آمیخته در ادبیات و رویاهای اتوپیایی و شعارهای انقلابی است. استفاده از  واژه گانی چون «سنگر، حماسه، انقلاب، خیانت، شورش، خط قرمز،استبداد و… » در رسانهای اجتماعی، اعلامیه و سخنرانی ها به طور بی سابقه ای افزایش پیدا کرده است. ادبیات آتشین و انقلابی، انسان انقلابی می طلبد و انسان انقلابی نیز مشخصه ها و ممیزه های خاص خود را دارد. «ارنستو چگوارا» لازمه انقلابی بودن را داشتن دشمن می داند. وی باورمند است که برای یک انسان انقلابی نداشتن دشمن به معنی محافظه کاری و سازش است.

« نمی دانم که حکومت انقلابی باقی می ماند یا نه، اما من مسلسل به دست تا آخرین نفس می جنگم. به عنوان یک انسان، غم انگیز است که دوستی نداشته باشی؛ … اما به عنوان یک انقلابی غم انگیزتر است که دشمنی نداشته باشی ، چون برای یک انقلابی نداشتن دشمن به معنی محافظه کار شدن و سازش است.»( ارنستو چگوارا)

بنابراین نوشتن و استفاده از ادبیات انقلابی و دادن شعارهای میان تهی، هزینه ای ندارد اما در میدان عمل و مبارزه انسان انقلابی بهتر شناخته می شود.

 در حقیقت آنچه که از این تظاهرات ها و حرکت ها و موضع گیری ها بر می آید این که هنوز هم ذهن و شعور جمعی ما برای مدیریت کلان سیاسی آماده نشده است و نیازمند تلاش و تمرین و ممارست است. عزیمت از ادبیات به سیاست و تبدیل رویا و تفکر اتوپیایی به اهداف ملموس سیاسی و شکل دادن و پی ریزی حرکت های سیاسی برای دست یازیدن به اهداف معقول و ملموس سیاسی نیازمند زمان و تحصیل و کسب تجربه است. با ادبیات می توان حرکتی را جاودانه کرد؛ تاریخ سازی نمود و برای آیندگان به میراث گذاشت اما یقینا نمی توان سیاست کرد. سیاست ساحتار بس پیچیده تری دارد که باید با پژوهش و آموزش به لایه های تو در تو و پیچ و خم آن واقف گشت. بنابراین باوجود تولید متن های فراوان در ستایش حضور و حماسه های گسترده مردمی، اما نتیجه سیاسی قابل لمسی مشاهده نمی گردد. خواسته های انقلاب تبسم محقق نشد. نه تنها که هیچ خواسته ای از خواسته های برحق مردم در میدان آزادی (پشتونستان) جامه عمل نپوشید که با حرکت های واکنشی رهبران سنتی در حقیقت به نحو بسیار بیرحمانه ای سبوتاژ گردید. جنبش روشنایی نیز به همین سرنوشت دچار گردید؛ جنبش روشنایی علی رغم داشتن زمان بیشتر و تشکیلات گسترده مردمی، اما به هدف از قبل تعیین شده خود – تغییر مسیر خط برق ۵۰۰ کیلوولت از سالنگ به بامیان و لغو فیصله شورای وزیران- نرسید. به باور من، هر دو نقیصه را می توان در فضایی به دور از التهاب و تنش و درگیری و توهین و تحقیر به گفتمان اجتماعی در نزد جامعه مدنی و طبقه روشنفکری و حلقه های علمی بدل ساخت  تا به درو از هر گونه حب و بغض در زیر ذره بین نقد قرار گرفته و اصلاح گردد.

۴- بلاهتِ سیاسی

نکته دیگری که از نظر من حایز اهمیت است اینکه متاسفانه کار سیاسی نسل نوین در بسا مورادی همراه با بلاهت و سادگی و جوزدگی و حتی روزمرگی ها همراه است و این دقیقا معضل بزرگی فرار روی سیاست در افغانستان هست. به طور نمونه قرار گرفتن رهبران در کنار مردم در اوایل جنبش روشنایی با مدح و ثنای حتی تندروترین منتقدین رهبران سنتی همراه بود. این مدح و ثنا و دعا تا حد خودسانسوری عجیبی پیش رفت و به رجزخوانی های عهد غزوهای پیامبر مبدل گشت، اما به زودی اثبات گشت که چاره ساز نیست؛ زمانی که رهبران سنتی در مصلای بابه مزاری در کنار مردم به روی خاک نشستند، ساده اندیشی و بلاهت نگاری به اوج خود رسید؛ راه های واقع نگری مسدود گشت؛ تجربه ها به فراموشی سپرده شد؛ خالیگاه ها به درستی شناسایی نشد؛ قبای ضخیم مصلحت و مصلحت گرایی تمامی قضایا را احاطه کرد؛ درس های گذشته به سرعت فراموش شد و به جای اندیشیدن منطقی و علمی که لازمه یک حرکت سیاسی است، فوران و قلیان احساسات چشم ها را کور و شعارهای دور از واقعیت گوش ها را کر نمود؛ به طور نمونه احمد بهزاد یکی از وکیلان هرات، با احساسات تمام « اشرف غنی و داکتر عبدالله را به فراری دادن از ارگ تهدید کرد.» این نوع شعارهای دور از واقعیت و احساسی نشان دهنده ناپختگی عمیق برخی از سران جنبش روشنایی بود که هیچ هزینه ای برای گوینده نداشت جز مضحکه کردن مردم.

۵- خط کشی در صفوف مردمی جنبش روشنایی

حوادث و قضایا بعد از راهپیمایی ۲۷ ثور و دو پارچه شدن و دو دستگی در ساختار رهبری جنبش و شورای عالی مردمی به خوبی نشان دهنده شکاف های عمیق آن است که از اول چشم مان را به روی آن بنا به مصلحت بسته بودیم؛ مسیر و خطای دیدمان را تعیین نکرده بودیم، به وقوع بن بست در ادامه فعالیت جنبش به خوبی نپرداخته بودیم، دو دستگی و شکاف در بین جنبش به راحتی رونما گردید؛ از جنبش و هدف اصیل و والای حق خواهی و فروکاست آن به جمع شدن تعدادی وکیل و گریه کردن گروهی و صدور اعلامیه های انقلابی – ولو با ادبیاتی عالی و قابل توصیف – نشان واضح و روشنی است از بلاهت و ساده انگاری سیاست در بین قلم بدستان جامعه ما. هر چند بن بست پیش آمده در کار جنبش را می توان به عوامل کوچکتر زیر تجزیه کرد، اما حضور و ظهور آن انکار ناپذیر است:

الف- دخالت های بیرون جنبش که عمدتا توسط عوامل وابسته به دولت قبلی بروز کرد. ارتباط برخی سران شورای عالی  با حلقاتی از دولت سابق که بیشتر خواهان ضربه زدن به دولت فعلی هستند تقریبا اثبات شده است. تا حدی جنبش در میان رقابت های قبیله ای سران ارگ و بیرون ارگ نیز گیر کرد و یکی از دلایلی شد که مسیر جنبش را از مسیر اصلی آن دور نمود.

ب- تندروی های احساسی و خودسری های داخلی نیز در بروز بن بست فعلی نقش مهم و اساسی دارد. قرار گرفتن افراد و اشخاص ناهمگون و نامتجانس در راس مدیریت جنبش بارها و بارها جنبش را در آستانه عقیم شدن قرار داد. به طور نمونه چندین مرتبه اخطارهای فیس بوکی از طرف مسئولین کمیته های جنبش و برخی اعضای شورای عالی نشر می شد که دیگران را به «افشای اسرار» تهدید کرده و بعد از چندی فورا پاک می شد. از طرفی دیگر تعدادی نیز با به کار گیری کلمات و واژه هایی نظیر «هوادار، هواه خواه، پیرو، رهبران و…»‌ عملا دانسته و یا ندانسته به خط کشی و صف بندی در جنبش روشنایی پرداختند. آنانی که تلاش بیشتر می کردند به بهانه صداقت و درستی و راستی، خود را صاحب حق می دانستند که با دیگران رابطه ارباب – رعیتی داشته باشند. در نوشته هایشان استبداد فکری فوران می کرد، هر گونه نقد و انتقاد منطقی و اصولی را با توهین و تحقیر و برچسب زدنهای مختلف پاسخ می دادند. به عبارت بهتر «توهم دانایی»‌در بین برخی از مدیران جنبش و شورای عالی به اوج خود رسیده بود. این نوع رفتار تندروانه با دیگران به زودی بسیاری را از ادامه دادن و همراهی کردن جنبش دلسرد و منصرف کرد در حالیکه آغوش دولت برای ایشان باز بود. اما همین تعداد دانایان عالم به این نیز اکتفا نکرده اند و حتی اکنون نیز صفحات رسانه های اجتماعی شان مملو است از توهین و تحقیر و فحاشی به تمامی کسانی که غیر از آنان می اندیشند. عدم رشد ظرفیت در زمان شکل گیری جنبش و پس از جنبش به خوبی مشهود است. بسیاری از تازه به دوران رسیده ها که همراه با صداقت و توهم دانایی تلاش و کوشش کرده اند، بسیاری از چهره های علمی و سیاسی کشور را به باد توهین و تحقیر گرفتند. سقوط اخلاقی در بین این حلقات به نظر من فاجعه است ولو حتی اگر در خوشبین ترین حالت بتوان از آنها چشم پوشی کرد و یا هم توجیحی برای آن یافت. این استراتژی ضعیف ایشان بیشتر تداعی بخش دکتورین جرج دبلیو بوش در سال ۲۰۰۱ میلادی است که خطاب به کشورهای دنیا می گفت «یا با ما باشید و یا با تروریستان!»

از نظر این تعداد فیس بوک نویسان نو ظهور که در رده های بالای جنبش جابجا شده اند، برای مردم دو گزینه بیشتر وجود ندارد یکی اینکه باید بدون هیچ قید و شرطی ایشان را تبعیت نمایند و به هنگام نماز به حقانیت ایشان از دل و قلب باور داشته باشند و تصدیق نمایند و یا اگر هر حرفی جز این اقرار به قلب و تصدیق به زبان، بر زبانشان جاری گردد بدون هیچ دلیلی جزئ همان دسته خائن، جاهل و نادان و معامله گر هستند. در حقیقت دنیای سیاه و سفیدی را که برخی از ایشان در جنبش روشنایی تشریح و توصیف کردند به زودترین فرصت شکاف های عمیقی را در بین صفوف مردمی ایجاد کرد و بسیاری را به ناحق از کنار مردم راند.

ج- عنصر دیگری که باعث بن بست در جنبش گردید، بازی کردن با یک کارت بود. مدیران ناهمگون و نا متجانس در کنار رهبران سنتی، از همان ابتدای بازی برگ برنده را رو کردند؛ راهپیمایی گسترده مردمی!

ساختن و خط قرمز تعریف کردن پروژه برق در حقیقت برای مردم فقط یک گزینه باقی گذاشت؛ راهپیمایی و تظاهرات گسترده. این حرکت مردمی باشکوه هر چند مبین مدنیت خواهی مردم ماست، اما در همان آغاز کار باعث گردید که برای ادامه بازی هیچ برگی در دست مدیران نماند جز رجز خوانی های مسجدی و ارایه برخی راهکارهای بسیار سطحی و دور از عقل و منطق مانند نپرداختن صرفیه برق!

به نظر من، راهپیمایی و تظاهرات گسترده باید به عنوان گزینه نهایی مورد استفاده قرار می گرفت؛ آنهم نه برای یک روز و ساعاتی چند، بلکه باید تظاهرات و راهپیمایی به اعتصابات گسترده و تحصن می انجامید تا دولت را وادار به پذیرش خواستهای برحق مردمی می کرد. راهپیمای یک روزه و عقیم شدن آن در میدان دهمزنگ کابل، بدون پایداری و مقاومت، از همان ابتدا هم بی اثر بود. برای مردم هزاره که بدون هیچ شک و شبه های پیشگام حرکت های مدنی هستند و به خوبی می دانند که هیچ راهی را جز حرکت های مدنی انتخاب نمی کنند، بازی کردن با یک کارت بدون تدبیر و دقت، کار بسیار خطرناک و سادگی محض هست. در قیاس با دیگر تظاهراتهای انجام شده در کشورکه نهایتا با کشته و زخمی و درگیری، ره گیری، دزدی و چور و چپاول و آتش زدن خاتمه یافته است و دولت افغانستان مجبور و وادار به دادن امتیاز شده است، تظاهرات یک روزه و گذرا ولو بسیار سازماندهی شده و منظم، راه رسیدن به خواسته منطقی و حقه مردم نبود. برای دولتی که دکتورین «افغان زیربار زود نمی رود، مگر زور پر زود باشد»‌ را نصب العین خویش قرار داده است، مهار یک تظاهرات ساده و مدنی با دیوارهای کانتینری کاری آسان و سهل است. بنابراین باید از همان ابتدا و قبل از بازی با برگ برنده، کارتهای دیگری نیز در جیب مدیران و سران جنبش قرار می داشت که متاسفانه چنین نبود.

۶- بداخلاقی های پساجنبش

در این چند روز اخیر ، فضای کاذب و دروغین همدلی مردم و رهبری که در سایه احساسات و بلاهت و ساده نگری و مصلحت اندیشی شکل گرفته بود، فرو ریخت و باز انبوه و حجم وسیعی از «فشار و توهین و تحقیر» فضای رسانه های اجتماعی را تسخیر کرد؛ سیاست از مراکز سیاسی به حریم خصوصی افراد و اشخاص کشیده شد. اما دردآورتر آن است که هدف والا و انسانی جنبش روشنایی یعنی توسعه متوازن و روشنایی خانه انسان افغانستانی به زشت ترین حالت خویش یعنی فحاشی و توهین و تحقیر تنزیل یافته است. فروکاست ارزشهای انسانی به توهین و تحقیر در قالبهای گوناگونی چون دفاع از اهداف و ارزشهای جنبش خودنمایی می نماید. اما افسوس از آنجا که ضعف و بی تدبیری در این شرایط خاص دامنگیر مدیریت جنبش گردیده، لذا آن همه ارزشهای انسانی ای که با قدم های مادران و پدران حاضر در صحنه در ۲۷ ثور ثبت تاریخ گشت، به سوی سخیف ترین حالت خود در حال تنزل و فروپاشی است. واگرایی ارزشهای انسانی به خوبی در این روزها مشهود است. ادبیات ارزشمند جنبش روشنایی و هدف متعالی آن، به کوتوله ای ترسناک تبدیل شده است که گاهی به چپ حمله می کند و گاهی به راست؛ هیچ خط قرمزی هم ندارد؛ هیچ ارزش انسانی ای را به رسمیت نمی شناسد و متاسفانه به شدت تمام و زبونانه نظاره گر مرگ یک شکوه و عظمت تاریخی هستیم.

 بدون شک این نوع رویکردها نشان دهنده این نکته مهم است که با ادبیات می توان تاریخ را ثبت کرد اما سیاست را نمی توان در سطور اعلامیه ها و نوشته های فیس بوکی تطبیق نمود. سیاست نه در سطور و نوشته ها بلکه به قول ضرب المثل معروف فرانسوی ها« سیاست در میان خطور کتابها و نوشته ها و فضای سفید است» و اعمال سیاست و قدرت نیز با نوشتن شعارهای احساسی و تزریق مفاهیم انتزاعی امکان پذیر نیست.

بنابراین رویکرد هزاره برای رسیدن به یک سیاست عقلانی تر و منطقی تر باید تغییر کند. اما نکته بسیار مهم دیگری که باز نباید از دیده دور انگاشت اینکه در قیاس به مشاوران  سیاسی و دستگاه امنیتی کشور که متشکل از پخته های سیاسی آی اس آی و بازیگران قدرتمند آمریکا و انگلستان هستند و به رئیس جمهور اشرف غنی مشوره می دهند، نباید توقع و انتظار تحقق مدینه فاضله را داشت. بنابراین پر واضح است که در چنین جنگ نابرابری ممکن است که شکست بوجود آید و تلفات سنگینی نیز به همراه داشته باشد. اما چگونی شرح و تفسیر این شکست ها، پذیرش و قبول آن و تبدیل آن به یک دیالوگ علمی و منطقی ضامن اجرا و عملکرد بهتر ما در آینده است.

۷- بهره برداری های شخصی از جنبش مردمی

سیاست رهبران سنتی در طول سالهای اخیر همواره کجدار و مریض بوده است. دکتورین سیاسی شیوخ فئودال جامعه هزاره همواره با فراز و فرود های مرگبار همراه بوده است. نفس انتظار اتوپیایی داشتن از چنین افراد و اشخاص خطاست. هر کدام از شیوخ فئودال هزاره، در جای خود باید نقد گردد؛ دژهای مستحکم فرهنگی و سیاسی آنها باید با انتقاد منطقی و عقلانی خُرد و شکسته گردد. حذف شیوخ هزاره از ساختار قدرت جامعه زورباور افغانستان به این زودی ها ممکن نیست در صورتی که هیچ چهره مناسبتری برای مرحله عبور از شیخین وجود ندارد. واقعیت امر این است که شیخین در اصل با دو بازی روبه رو هستند؛ یکی بازی با مردم که به خوبی استاد شده اند و دیگری بازی با حریفان و رقبای سیاسی شان که متاسفانه همیشه شکست خورده اند.

دل بستن به شعارها و هیاهوی برخی از وکیلان پارلمان که سالها در «زد و خورد و برد» دولت شریک بودند و هیچ اقدام مفید و ارزنده ای را  برای خدمات رفاهی و احقاق حقوق شهروندی موکلین خود نکرده اند، نیز دقیقا ادامه همان استراتژی ساده انگاری و بلاهت است. در میان جنبش روشنایی هستند کسانی که در طول سالها وکالت خویش، با دنیای موکلین خود به طور کامل قطع رابطه کرده بودند؛ نه از مشکلاتشان خبر داشتند و نه هم دیداری از حوزه های انتخاباتی خود داشتند؛ نه با درد و رنج مردم خویش آشنا هستند و نه وظیفه اصلی خود یعنی همان نمایندگی کردن از مردم را به خوبی انجام داده اند. بنابراین به باور نگارنده، این نسل فرصت طلب به مراتب خطرناکتر از شیخین متمول و فئودال هزاره هستند. برای درک هر چه بهتر این نکته کافی است فقط قلم برداشته و پنج اقدام و فعالیت اساسی وکیل ولایت خود را یاداشت کنید؛ شگفت انگیز است که قلم از نوشتن اولین و دومین عاجز می باشد. اما همین وکلیان امروز در صفوف جنبش روشنایی چنان ماهرانه جا زده اند و چنان اشک تمساح می ریزند که دل سنگ را آب می کند، اما عملکردشان در قیاس با شعارهایشان تقریبا صفر هست.

جنبش روشنایی  متاسفانه کم کم بازیچه و ابزار دست سیاست بازاری شیخین گریده و محلی برای «کمپاین زودرس و بدون هزینه  وکیلان» گردیده است. حرکت عظیم و میلیونی ۲۷ ثور با تمام شکوه و عظمت خود، در برابر اولین نوسانات برق به شدت دچار ضعف و انحطاط شده و شکننده نشان می دهد.  بنابراین لازم است که در قسمت احیای هویت مجدد جنبش اقدام گردد و از افتادن به میدان بازی شیخین و سوئ استفاده های شخصی بیمه گردد. شواهد و قراین نشان می دهد که جنبش روشنایی متاسفانه به میدان بزکشی و رقابت استاد خلیلی با گرایش های سلطنتی و استاد محقق با گرایش های مقطعی و احساسی و زودگذر و بعضا انقلابی تبدیل شده است. حفظ و نجات این حرکت باشکوه مردمی، وظیفه اصلی مدیران جنبش است.  اگر قرار بر این باشد که استاد خلیلی هم با جنبش باشد و هم با دولت، باید با صداقت و بردباری بیش از چهارده سال سلطنت بدون  دستاورد خویش را در صدارت، برای مردم شرح دهد. مردم باید بدانند و حق سوال داشته باشند. رهبران باید نقد گردند. هر چند شخصا باورمندی ای به رهبری ندارم، اما بدون شک در جامعه رهبر محور، توسعه و پیشرفت و رشد منتفی است.

باور من این است که دیگه نباید به دنبال رهبر و جریان رهبر سازی بود. تئوری رهبر بودن و رهبر سازی دیگر رنگ باخته است و جایی در ادبیات سیاسی کشورهای توسعه یافته ندارد. متاسفانه رهبری در کشورهای اسلامی به تقدس می انجامد. تقدسی که لازمه اش داشتن ایمان است. ایمان آوردن به فرایند و جریان رهبریت بسیار خطرناک است. زیرا ایمان آوردن راحتر از اندیشیدن و تفکر است و رهبرنیز  بدون نقد می ماند و به استبداد اندیشه ورای منجر می گردد. باید مدیر تربیت کرد. من فقط به مدیریت باور دارم. با تجربه ای که از رهبری خلیلی و محقق در جامعه هزاره داریم به دنبال رهبری بودن کار بیهوده ای است. در دنیای مدرن دیگر بحث رهبری مطرح نیست، مدیریت مطرح است.  

ارگ؛ سرچشمه جویبارهای خون مظلومان

استاندارد

از خون مردم مظلوم و ستمدیده، هر روز جویبار خون جاری است در این سرزمین، سرکهای این خاک بوی تعفن قتل انسانیت می دهد. نهرهایش سرخ رنگ و امواجش غریب کُش است؛ جویباری که سرچشمه هایش در ارگ ریاست جمهوری است. آیا زمان آن نرسیده است که سر چشمه های این جویبار برای همیشه تاریخ خشک گردد؟ حوادث خونین افغانستان به خوبی اثبات کرده است که اگر دولت افغانستان تروریست نیست، به طور حتم حامی اصلی تروریستان هست؛ زیرا در برابر این همه سال جنایت و قتل و کشتار گروه های تروریستی که عموما متعلق به یک قوم هستند، هیچ گونه محکمه و دادگاهی تشکیل نشده است؛ هیچ دادخواهی ای برای خون مردم مظلوم این کشور صورت نگرفته است؛ ظاهرا هیچ دوسیه ای بر علیه هیچ جنایتکاری در هیچ دادگاهی در این کشور گشوده نشده است؛ اصلا فرهنگ دادخواهی در برابر تروریسم و مخل کنندگان امنیت داخلی وجود ندارد؛ اینکه آیا اصلا قانونی در مورد حملات تروریستی و محاکمه تروریستان وجود دارد یا نه، خود در هاله ای از ابهام قرار دارد.

خون انسان در این خاک فقط مصرف تمامیت خواهی و ادامه سلطه قومی می شود و فاقد ارزش انسانی است. هیچ نهاد قانونی ای فراتر از منافع قبیله و قوم در این سرزمین یا وجود ندارد و یا هم که عملی مفید و موثر انجام داده نمی تواند. 

بنابراین هر روز شاهد خون ریزی هستیم؛ هر روز فرزندی یتیم می شود؛ هر روز مادری داغدار و خانواده ای عزادار می گردد؛ هیچ خانه ای نیست که داغ تلخ فغان و ناله و ماتم را نچشیده باشد؛ هر روز جوانانی را که با هزاران خون دل بزرگ می کنیم، به مانند دسته های گل به دل سیاه گورهای تنگ و تاریک می سپاریم؛ گریه می کنیم و پارچه ای سیاه بر فراز خانه ای می کشیم و دیگر هیچ! زندگی مان شده است شبیه به زندگی گوسفندانی که هر روز پیش چشم خود کارد تیز قصاب را می بینند که هم نوعش را سلاخی می کند، اما دم نمی زنند. هیولای مرگ بر سر تمامی انسانهای این سرزمین سایه افنگنده است؛ شبانگاهان هیچ امیدی به زنده بازگشتن به خانه وجود ندارد؛ یکی یکی به کام مرگ کشیده می شویم و باز ساکت و خاموشیم. عجب دردی است که فریاد هم نمی توان زد؛ اگر فریاد بر آوریم، می شویم متعصب، نفاق افگن، تفرقه انداز، مخل وحدت ملی. اما تروریستی که مانند زالو خون انسان را می مکد، تا آستین دست در خون بیگناهان دارد می شود «برادر ناراضی»! می شود «مخالف سیاسی»!

این برخورد دوگانه دولت افغانستان و ادبیات سیاسی و استراتژی ای که در دستور کار شورای امنیت ملی کشور قرار دارد، بی شک بزرگترین پیام را برای همه مردم دارد و آن اینکه «ارگ و دولت یک مفهوم خیالی و انتزاعی بیش نیست، ارگی که سالها با خون بیگناهان تغذیه شده است، سنگ بنایش با خون صدها انسان بیگناه گذاشته شده است، ارگی که بزرگترین تروریستان تاریخ را در درون خود جای داده است، چنین ارگی نمی تواند منادی عدالت و تامین کننده عدالت باشد. خواستن عدالت از موجوداتی که نمود آشکار بی عدالتی و ظلم و تعدی و تجاوز است، همان قدر احمقانه است که درخواست از کفتار برای تنبیه لاشخوران.»

ارگ نشینان فقط مردم را بازی می دهند. با الفاظ و لغات بازی می کنند و با مردگان عکس یادگاری می گیرند. مردم باید بر این بازی شوم ارگ تمامیت خواه برای همیشه نقطه پایان بگذارند. منتظر مرگ تدریجی ماندن زندگی انسانی نیست، برای مردن زندگی کردن و زنده بودن برای مرگ به دست عناصر قبیله تمامیت خواه و برادران ناراضی ارگ ریاست جمهوری، به دور از شان انسانی است. منطق انسانیت ایجاب نمی کند که منتظر مرگی باشیم جانکاه و طاقت فرسا. زندگی کردن در سایه ظلم و بی عدالتی، عین ذلت است. ذلت نماد زندگی و خوی حیوانی است. انسان ذلت را بر نمی تابد، انسانیت، گره خورده در عدالت است. ارزش انسانی فقط با زندگی انسانی داشتن و شرایط زیست انسانی تبلور پیدا می کند. ناله کردن و شیون و ماتم و زاری جز خواری و ذلت برای انسانی که آزاد آفریده شده است و حق حیات دارد، هیچ دست اوردی ندارد. انسان با کرامت انسانی خود، هویت دارد. بدون شان و منزلت انسانی، شاید میمونهای شاخ آفریقا نیز اکت انسانیت دارند. برای احیای ارزشهای انسانی در این خاک، باید دستان خود را به کمر گرفت و ایستاد. تغییر سرنوشت آسان نیست. برای تغییر نباید به کمک ایالات متحده آمریکا و ناتو نشست. اگر حمایت پشت پرده سازمانهای استخباراتی و کارتل های بزرگ و تیم های مافیایی از این موجودات خونخوار نمی بود، باید این خاک امروز در شرایط زیست انسانی به سر می برد و امنیت و آرامش می داشت.

اما رسیدن به زیست انسانی نه با دعا امکان پذیر است و نه هم با ناله تضرع و گریه به درگاه خداوند؛ مصیبت خواندن بر اجساد کشته شدگان هر روزه این خاک، خودفریبی است؛ خدایی که ما به دنبال او هستیم و برایش راز و نیاز و تضرع می کنیم به طور یقین مرده است؛ خدایی با این مشخصات وجود ندارد. این خدا فقط آفریده ذهن و توهم ماست. خدایی که برای ما ساخته اند «سادیسم» دارد؛ از آزار و اذیت دیگران لذت می برد؛ منتظر است تا بدنهای تکه تکه شده ما را سرب داغ کند و در آتش جهنم بسوزاند. خدایی که فقط از عذاب و شکنجه بندگانش لذت می برد، با فریاد و ناله و زجه بندگانش عیش می کند و رقص شادی بر پا می سازد؛ برای من قابل پرستش و احترام و تکریم نیست. قادر متعالی که بیرحمانه شاهد سربریدن «شکریه» بود، ناجوانمردانه فریادهای تلخ و جانکاه «ستایش» را در حالیکه در میان وان اسید می سوخت، می شنید و لذت می برد، بر فراز صحنه قتل «فرخنده» نعره شادی سر می داد، روبه رو و چشم در چشم «رخشانه»‌ سنگ هایی را که بر فرق سرش می نشست را می شمرد، خدایی که در گوشه مسجد کز کرده بود و به ناله دختر یازده ساله ای که در زیر ملای متجاوز و قاری قرآن دست و پا می زد، گوش فرا می داد، خدایی که در برابر تیرباران عروس و داماد ولایت غور، پوزخند می زد و شاهد هزاران جنایت خون بار بوده و هست و آب از آب هم تکان نمی خورد، برای من ارزش و اعتباری ندارد. انسانی که نمی اندیشد؛ ایمان می آورد به چنین موجودی بنام خدا، چون تفکر کردن سختی می خواهد اما ایمان آوردن آسان تر از اندیشیدن است، انسان بدون تفکر و اندیشه، به خدایی ساخته ذهن بیمار انسانی علیل و نادان که در منبر و مسجد بر کودکی یازده ساله تجاوز می کند، خدایی ساخته ذهن بیمار و مفلوکی که «کامجویی» از کودک شیرخواره را جایز می داند و مسیر آلت تناسلی مرد را در میان پای کودکی شیر خواره تجسس می کند، چیزی نیست جز لات و عزی، اما سرگردان و زخم خورده و بی جا و بی مکان که تصور می شود در آسمانهاست. اما چنین آفریننده ای با این خصوصیات اصلا وجود ندارد. اگر می بود در برابر تمامی مظالم تاریخی ای که زندگی انسانها را به کام شان زهر ساخته است، خودی نشان می داد. اما به امید چنین آفریننده ای نشستن، جز به فربه شدن عالم دین و ملا و سوئ استفاده ایشان نمی انجامد. امید داشتن از چنین موجودی، امید داشتن از لات و عزی است.

بنابراین باید تصمیم گرفت و طوق ذلت و سناریوی ماتم را از گردن به دور افگند. 
تصمیمی که باید دیر یا زود اتخاذ کرد؛ یا در منجلاب و کثافت کاری ارگ و دوستان تروریستش گرفتار شد و هر روز شاهد اشک وناله و ماتم و آه و فغان بود و مردم را در جویبار خون شناور دید. یا اینکه باید تلکیف خود را با تروریستان و حامیان آن مشخص کرد. مرگ یک بار و شیون هم یک بار. این دولت حرف انسانی را نمی فهمد. همانطوری که 260 سال حرف انسانی در این خاک خریدار نداشته است.»افغان زیر بار زور نمی رود، مگر زور پر زور باشد.» با این موجودات باید با زور سخن گفت. زبان عجز و ناله و فریاد، زبان دیالوگ با هیولا نیست.

برای تعیین سرنوشت مان باید پر زور بود. برای پایان دادن به حاکمیت این حیوانات ما قبل تاریخ و فسیل های متحرک، مردانه باید ایستاد.» در کف مردانگی شمشیر باید گرفت- حق خود را از دهن شیر باید گرفت.»

مردم عزیز و رنجدیده و مظلوم پشتون باید خط مشی شان را مشخص کنند. یا با تروریستان باشند و یا همراه انسانها. راه و انتخاب دیگری نیست. برای خشکانیدن جویبار خون از سرچشمه راه دوری برای رفتن نیاز نیست. تمام شاهراه ها به ارگ ریاست جمهوری ختم می شود و ارگ ریاست جمهوری نیز به منافع کور و تنگ و سیاه قبیله که با سیاست مماشت و مسامحه و با برادر ناراضی خواندن تروریستان این سرزمین را به جویبار خون بدل ساخته است.

انقلابی مانند تبسم می خواهد که پایه های این کاخ استبدادی را از بن بر کند اما تمامی انسانهای این خاک در کنار هم و برابر باید ایستاده شوند. جز به انسانیت نباید اندیشید.

طاقت مردم را نباید بیش از این محک زد. اگر روزی اقوام غیر پشتون اراده کنند آنوقت باید منتظر روزهایی بود که دیگر تمام افغانستان جویبار خون باشد. ما خواهان چنین روزی نیستیم. خون ریزی را جرم می پنداریم. زندگی انسانی را ترجیح می دهیم. زندگی مدنی را انتخاب کردیم. اما ظاهرا تمامی شواهد و قراین دال بر این است که این شیوه زندگی انسانی در مواجه با دایناسورهای انکشاف یافته که گمان می رفت نسلشان منقرض شده است، شیوه مفیدی نیست.

باور من این است که باید دولت استعفا بدهد و زمینه محاکمه عادلانه تروریستان و حامیان ارگ نشینشان مساعد گردد. انتخابات زودرس دایر گردد و دولتی انسانی، قدرت را به دست گیرد. در غیر آنصورت تمامی گزینه ها را باید روی میز گذاشت و مسئولیت تمامی عواقب خونین آن به دوش جنگلیان نکتایی دار ارگ نشین خواهد بود.

قبـــای زندگانـــــــی چاک تاکی
چو موران زیستن در خاک تا کی
به پرواز آی و شــــاهینی بیاموز
تلاش دانه در خاشــــــاک تا کی

آیا جنرال دوستم سر به بیابان می گذارد؟

استاندارد

حکومت وحدت ملی در آغازین سال تاسیس خود، با تمام وجود تلاش دارد که اقوام دیگر- عمدتا ازبک و هزاره – را از دایره و هسته اصلی تصمیم گیری ها کنار گذارد. «خیشیم ترانه های جنرال دوستم» معاون اول ریاست جمهوری که آرای برادران ازبک را به صندوق اشرف غنی سوق داده بود، به خوبی گویای این واقعیت تلخ و دردناک است. بدون شک لشکرکشی های جنرال دوستم و تعیقب و گریزهای ایشان با دشمنان نامرئی، دست آوردی جز تبلیغات فیس بوک برای ایشان ندارد و نخواهد داشت. در این مراحل حساس که حکومت وحدت ملی، با اطمینان کامل و دل جمع، مشغول قلع و قمع نیروهای اقوام دیگر می باشد، ظاهرا جنرال دوستم را هراسان و نگران ساخته و او را وادار نموده تا سر به بیابان گذاشته و دل به عملیات های نظامی خویش، خوش دارد، خلا سیاسی دوستم و رهبران هزاره در کانون اصلی تصمیم گیری های ارگ ریاست جمهوری، خاطر برادر بزرگ را آرامتر نموده است تا بتواند اسب سیاست را بر وفق  مراد و دل خویش، زین کند و جول و پلاس اقوام دیگر را برای همیشه جمع نماید و به خاطری آرام به سلاخی سیاسی بپردازد. هر چند من شخصا به توانمندی جنرال دوستم در امور نظامی باور دارم، اما متاسفانه باید به این واقعیت تلخ نیز اذعان نمود که ایشان مرد سیاست نیست. تحولات تاریخی و جهت گیری ها و فراز و فرودهای جنرال دوستم در دوره های مختلف زندگی ایشان از دوران داکتر نجیب الله گرفته تا امروز، به خوبی بیانگر این نکته است که ایشان می تواند در مرکز ثقل سوق و اداره نظامی باشد اما قطعا نمی تواند در کانون سیاست، بازیگر مفید سیاسی باشد. اقدامات و لشکرکشی های دوستم به سمت شمال – که امنیت پایدارتری را برای مردم سمت شمال به همراه نداشته است – عموما از دو زاویه قابل بحت و بررسی است:

الف- اینکه جنرال دوستم با سیاست «خیشیم ترانه» می خواهد تا توجه ارگ ریاست جمهوری را به خود جلب کند و نشان دهد که هنوز هم  موثر و کارساز و قدرتمند است و ارگ باید به خواسته ها و نظریات ایشان و تیم مشورتی ایشان چراغ سبز نشان دهد و یا به وعده های دوران انتخابات جامه عمل بپوشاند.

ب- اینکه جنرال دوستم به خوبی می داند که در طول تاریخ افغانستان برای اولین بار مردم ازبک را در سکوی دوم قدرت سیاسی قرار داده بود، اما عملا جز نامی برای مردم سمت شمال هیچ دست آورد قابل توجهی نداشته است؛ نه تنها دست آورد مهمی نداشته که متاسفانه مردم سمت شمال و خصوصا مناطق ازبک نشین، در این اواخر شاهد تاخت و تازها و تعدی و ظلم های بیشمار گروه های تروریستی بوده است. لذا جنرال دوستم در برابر مردم خویش در یک تنگنای اخلاقی قرار گرفته و در حقیقت برای نشان دادن احساس انسان دوستی و احیای آبروی سیاسی خویش و قوم خویش، اسب لنگ نظام حکومت وحدت ملی را قمچین می زند. هر چند عملیات نظامی به رهبری جنرال دوستم، در سمت شمال باعث آرامش مقطعی می گردد، اما همانطور که ذکر گردید، در حقیقت هیچ دست آورد پایداری نداشته است. به محضی که جنرال دوستم به کابل می رسد دوباره راه ها نا امن می شوند و شورشیان قدرت به دست می آورند و به آزار و اذیت و چور و چپاول مردم می پردازند.

به نظر من، اقدامات جنرال دوستم ولو نمادین و سمبلیک چه برای نشان دادن قدرت خویش به ارگ و چه برای خرسند نگاه داشتن مردم خویش، قابل قدر و ستودنی است. خاصیتی که دیگر رهبران سنتی کمتر دارند، دوستم  صادق هست و نه تنها رگ غیرت مردمی دارد و بدان باورمند است، بلکه مردم خویش «ملاقی و کوچه بازاری» هم خطاب نمی کند، مردم خود را به بیگانه نمی فروشد، حرکات مدنی ایشان را سبوتاژ نمی کند و شیرازه نظام و انسجام ایشان را از هم نمی گسلد، به توهین و تحقیر مردم خویش نیز راضی نمی باشد، بازیچه شدن را نیز بر نمی تابد و این مرام اخلاقی دوستم است که وی را در لباس رزم راهی میدان کار و زار می کند تا حداقل وجدان اجتماعی مردم خویش را آرام نگه دارد. این اقدامات، شعاع مانور دوستم را از کابل تا مرزهای آمو می گستراند و فضای فیس بوکی و رسانه های اجتماعی را  تسخیر می کند، به به و چه چه از هر کران می خیزد و مثنوی ها در رثایش سرائیده می شود، اما اینکه آیا برای دوستم و تیم ایشان وجه سیاسی کسب می کند یا نه، به نظر متاسفانه من جواب منفی است. زیرا تعینات اخیر و خودسری های ارگ ریاست جمهوری به خوبی گواه آن است که دوستم و محقق و دانش، حتی در حاشیه کانون تصمیم گیری نیز قرار ندارند. همین حذف تدریجی باعث شده است که  اقدامات دوستم برای شادی مردم هر دم شهید افغانستان نوید بخش شده و قلم به دستان جامعه مان از این اقدامات به نیکی یاد کنند، در طرف دیگر یعنی رهبران هزاره مانند استاد خلیلی، استاد محقق و جناب سرور دانش، شعاع وجودی و کور سوی سیاست شان تا «دشت برچی» به زور می تابد و بعد از آن نیز مانند برق کابل خاموش است و یا اینکه مانند دکل های مخابراتی در مناطق نا امن، هیچ سیگنالی پخش نمی کنند و آنتن نمی دهند؛ در جلسات ارگ فقط و فقط حضور فیزیکی خود دارند؛ عکس فیس بوکی می گیرند؛ با پیروان خویش بیعت می کنند و غرق در رقابت ناسالم علیه یکدیگرند؛ نه دل پرتله پوشیدن دارند و نه هم  قدرت مانور؛ نه برای ارگ موی دماغ هستند و نه هم برای مردم خود ارزشی قایل هستند.

متاسفانه باید گفت که علی رغم تمامی نکات ذکر شده و سیاست قهر و آشتی معاون اول ریاست جمهوری، مرکز سیاسی کشور کاملا در تسلط تیم مافیایی ارگ و قدرتمندان قبیله قرار دارد. در تصمیم گیری ها رد پایی از هزاره و ازبک عملا وجود ندارد. باور من این است که هزاره و ازبک در حقیقت در یک مرگ سیاسی قرار دارند، نه آن مانورهای نظامی جنرال دوستم دوای درد است و نه هم عکس های فیس بوکی و سقیفه های بنی ساعده رهبران هزاره. روزگاری که استاد محقق در خوان سیاست شریک سمبلیک و یا به قول استاد خلیلی «اشتبنی» نبود، هر از چند گاهی شور و غوغایی به پا می کرد ولو سطحی و ساده و زود گذر، اما اکنون که خود را مثلا در قدرت سهیم می داند و «مصالح علیای کشور و مردم» را می فهمد دیگر لازم نیست که هیاهو به راه بیندازد؛ مهم نیست که هزاره ای سر بریده می شود، گروگان گرفته شود و راه نا امن باشد و یا هم هزار معضل و بدبختی ای که هزارستان را روز به روز غرق در منجلاب می کند برای اساتید والامقام مهم و مطرح نیست و یا هم قدرتی ندارند. استاد خلیلی و سرور دانش که اصولا با دنیای اعتراض بیگانه اند، آنها می پندارند که در «اتوپیای سر تامس مور» زندگی می کنند و باید حتی در غذا خوردن نیز مفاد قانون اساسی را مراعات نمایند. در برابر خودسری های زیردستانشان نامه می نویسند و عذر و زاری می کنند تا بلکه به ایشان توجه شود. در حقیقت دو رویکرد مختلف جنرال دوستم و رهبران هزاره، هر دو قابل نقد هستند. یکی در صحرا و دیگری در حرمسرا، هردو هم از کانون سیاست هزارن فرسنگ فاصله دارند.

این رهبران باید بدانند که برای رهبر شدن ایشان، بهای سنگینی پرداخت شده است، هرچند انتظار و توقع داشتن از ایشان دیگر توهمی بیش نیست اما باز هم در شرایط فعلی تنها تکیه گاه مردم خویش هستند. بنابراین بهترین راه سیاست ورزی تعامل درست و منطقی با مردم و خواست های ایشان هست؛ رسیدگی به امور و نیازمندی های اصلی مردم باید اولویت ایشان باشد. همانگونه که در هنگام رای ستاندن و قدرت نمایی در مراسم تجلیل از بابه جاودان، دشت برچی و مردم هزاره، تخته خیز ایشان می گردد، در شرایط دشوار و حساس سیاسی امروز، پشت کردن و فراموش کردن ایشان خیانت بزرگ و نابخشودنی است.

«در دنیای مدرن، سیاست را نمی توان در دشت و کوه و کمر اعمال نمود. سیاست ورزیدن در مراکز سیاسی امکان پذیر است. اما قدرت را می توان در دشت و در و کوه و صحرا نیز نشان داد و به رخ حریف کشید.» در این شرایط حساس به نظر من آنچه که می تواند اولویت اول و اساسی اقوام دیگر افغانستان باشد، خصوصا هزاره و ازبک ها، تقویت حضور قدرتمند در مراکز سیاسی تصمیم گیری است. بدون شک حضور قدرتمند در مراکز سیاسی تصمیم گیری، باعث قدرتمند شدن در میادین نبرد می گردد. مادامی که روزمرگی های اجتماعی تنها استراتژی رهبران دیگر باشد، سیر نزولی و حذف هزاره و ازبک از ساختار قدرت شتاب بیشتری خواهد گرفت. اشرف غنی و تیم وی نشان داد که برای حذف دو قوم هزاره و ازبک، حاضر است تا با دادن امتیازاتی به قوم تاجیک، حمایت ضمنی ایشان را با خود داشته و ایشان را ساکت و خاموش نگه دارند. تجربه نیز اثبات نموده است که برادران تاجیک ما – با تمام احترامی که به ایشان و تمامی شهروندان کشورم قایل هستم – در شرایط حساس فقط و فقط کلاه خویش را می چسبند و هیچ گاهی خاصیت بازو دادن به دیگران را ندارند، اما ایشان نیز دل خوش به چند پست و وزارت سمبلیک، عملا در ساختار قدرت اصلی جایی ندارند ولی همین یک دم را غنیمت می شمارند. به نظر می آید که بازی های پشت پرده برادران پشتون و تاجیک ما، عاقبت هزاره و ازبک را سیاه و تاریک خواهد ساخت.

به نظر من جنرال دوستم باید موقعیت سیاسی خویش را جدی بگیرد، وظیفه معاون ریاست جمهوری «تعقیب در کوه و کمر» نیست. کشوری که از خود نظام دارد، ارتش دارد و پولیس ملی و امنیت ملی مسئولیت مستقیم تامین امنیت را دارند اما حضور قدرتمند جنرال دوستم در مرکز سیاسی و تصمیم گیری های کلان دولتی و کشوری، امری فوق العاده حیاتی است. دوستم باید به خوبی در یافته باشد که ارگ ریاست جمهوری تسلیم استراتژی «خیشیم ترانه» وی نخواهد شد. برعکس از این نوع بازی ها و سرگرم نگه داشتن جنرال دوستم در کوه و کمر و بازی موش و پیشک با برادران ناراضی ارگ، بیشترین سود را خواهد برد تا قدرت را به نفع قبلیه مستحکم نماید.

سیاست در ساده ترین تعریف خود، مجموعه ای از کنش ها و اکنش های عقلانی است؛ البته که ساختار آن بسیار پیچیده و تو در تو هست. بازی بُرد- بُرد به معنای رسیدن به صد نیست بلکه به تعبیر پروفیسور فرانچسکو مارچی (استاد فن مذاکره در دانشگاه سیانس پوی پاریس) حفظ همان بیست و پنج درصد هست تا در آینده شعاع بیست و پنج درصد خود را توسعه بخشد، دقیقا باخت زمانی است که بیست و پنج درصد بازی را در آینده به بیست درصد و پایینتر از آن برسانیم در آنصورت است که ما بازیگر سیاسی ماهری نیستیم یعنی دقیقا کاری که رهبران ازبک و هزاره انجام می دهند؛ فروکاست و تنزل هزاره و ازبک با آرای میلیونی و سرنوشت ساز به صفر! هرچند در افغانستان امروز، دانستن و درک سیاست کار زیاد سختی نیست. اما پیدا کردن نقطه های اصلی سیاست و تمرکز قدرت روی آن و سرمایه گذاری عقلانی بر روی آن نقاط، بدون شک کار ساده ای نیست. از آنجا که جنرال دوستم این نقاط سیاست را در دشت و کمرها می کاود، می توان گفت که راه را به بیراهه می رود، نقاط کلیدی و حساس سیاست در ارگ ریاست جمهوری و دقیقا در زیر قدرت و نفوذ ایشان است اما وی سر به صحرا گذاشته است.