وحدت ملی یا جبر ملی!

استاندارد

              مدتی است که سوالی مهم و اساسی – البته به نظر من – ذهنم را به خود مشغول کرده است؛ بزرگترین عامل و نیروی اجماع انسان افغان در کنار یکدیگر چیست ؟

در طول تاریخ و حیات سیاسی این کشور، برخی دروغ پردازان سیاسی مان در مورد این سوال،  سفسطه ها بافته و محملات روایت کرده اند. بزرگترین این سفسطه های دروغین، فاکتور وحدت ملی بوده است. وحدت ملی در تاریخ افغانستان و حیات سیاسی این کشور در واقع به کرارت از زبان سیاسیون و رجال برجسته این کشور ذکر گردیده و بر حفظ و پاسداشت آن فلسفه ها با فته اند. اما در صحنه عملی تنها عنصری که در این کشور وجود نداشته است همین وحدت ملی بینوا بوده است. به عبارت دیگر همه چی در این کشور بوده است جز وحدت ملی عملی.

امروز دیگر همگان می دانند که وحدت ملی در هیچ کشوری به شعار و گپ و گفتار به وجود نیامده و نمی آید و تنها راه رسیدن به فرایند وحدت ملی در کشوری مانند افغانستان با دارا بودن قومیت ها و ملیت ها و زبانهای گوناگون و عناصر فرهنگی متفاوت، حرکت در مسیر ملت سازی است. عملی که در بسیاری از کشورهای پسابحران به دقت تطبیق گردیده و نتیجه داده است. با این توصیف می توان نتیجه گرفت که وحدت ملی در واقع چکیده و برآمد یکسری فعالیتها و اعمال و سیاستهایی هست که باید به نحو احسن نسبت به انجام
آن در جامعه اقدام نمود و سپس می توان انتظار وحدت ملی را در کشور به صورت عملی داشت. یعنی اینکه وحدت ملی از خود پیش نیازهایی دارد که بدون در نظرداشت این پیش نیازها، وحدت ملی در افغانستان خواب و سرابی بیش نخواهد بود. اولین عنصر در وحدت، محبت وهمدلی و صمیمیت است. بدون در نظرداشت این عنصر مهم و اساسی نمی توان وحدت ملی را انتظار داشت. اما آیا وحدت ملی در کشور ما با این عناصر عجین و همراه گشته است؟ وقتی که عنصر محبت را از وحدت حذف کنیم دیگر آنچه باقی می ماند وحدت نخواهد بود. زیرا وحدت با محبت و صمیمیت معنا و مفهوم پیدا می کند نه با دروغ و منطق بی منطقی که متاسفانه در این کشور همیشه منطق بی منطقی حاکم بوده است تا عنصر محبت و صمیمیت. ناگفته پیداست که محبت و صمیمت هم بدون قبول و پذیرش همدیگر بی معنی است. در اصل وحدت یک معادله انسانی دو طرفه است. چیزی شبیه به مساله ایجاب و قبول در ازدواج! هرگاه یکی از طرف ها در این فرایند نادیده گرفته شود آنچه بدست می آید یقینا وحدت نخواهد بود. قبول و پذیرش قلبی همدیگر می تواند در انسان منجر به تحمل و صبر و بردباری گردد و در سایه صبر و تحمل و بردباری است که آرام آرام سنگ بنای وحدت در کشور گذاشته می شود و به مرورو زمان وحدت ملی خود را در قالب ملت واحد تبارز می دهد.

اما تاریخ افغانستان شاهد و گواه است که جنس وحدت در افغانستان هیچ گاهی از این قماش نبوده است و حتی وحدت در افغانستان از کوچه های ذکر شده گذر هم نکرده است.

نظریه های وجود دارد که بعضی فلاسفه معتقد هستند که ملت ها یا از روی خوشی و محبت گردهم می آیند یا هم از روی ترس! تا اینجای کار می توان نتیجه گرفت که حداقل اجماع انسان افغانستانی بر مبنای عناصر وحدت ساز، نبوده است و بنا نشده است زیرا در تاریخ این کشور کمتر و به ندرت و یا هم اصلا نمی توان یافت که قومی و مردمی بر اثر محبت و صمیمیت هوشمندانه و و آگاهانه در کنار هم جمع شده باشد و در روزگار سختی برای همدیگر دل سوزانده باشند. این مساله را به خوبی می توان در نحوه پرکندگی اقوام این کشور به وضوح مشاهد کرد. به طور نمونه برادران پشتون عمدتا در سرزمینهای جنوبی و شرقی کشور ساکن هستند و با دوران سیاه سلطنت امیر خونخوارشان عبدالرحمن خان و با سیاست انتقال به زور به سایر سرزمینهای شمال و غرب و حتی مرکز جایگزین شده اند. البته این مساله فقط منحصر به دوران عبدالرحمن خان نبوده است بلکه از بدو تاسیس سلطنت ابدالی ها که در اصل بنیانگذار نظام طبقاتی در کشور بود و با توزیع زمینهای فراوان به سران و روئسای قبایل و خانهای با نفوذ پشتون در ازای تامین نیروی انسانی لشکرکشی های احمد شاه ابدالی به سوی اخصا هندوستان، این سیاست زورگیری نهادینه شد و هر امیردیگری نیز سنگی بر این عمارت خودکامگی گذاشت و رفت. اما این سیاست در دوران عبدالرحمن خوان به اوج خود رسید وی در قتل و کشتار مردم خصوصا هزاره ها و انتقال ناقلین پشتون به زمینها و مراکز ایشان سنگ تمام گذاشت که آثار این ستم تاریخی هنوز هم در کالبد سیاه و تاریک « کوچی» قابل مشاهده و رویت هست.

در طرف دیگر برادران تاجیک ما عمدتا در شمال و غرب کشور و شمال شرقی افغانستان صف آرایی کرده و برادران هزاره نیز بر اثر جبر زمانی و تاریخی در کوه های بابا و در مرکز کشور سکنی گزیده اند. برادران ازبک ما نیز در نواحی از شمال جای خوش کرده اند. البته به طور استثنا می توان گفت نواحی وجود دارد که شاید یک قوم یا دو قوم در کنار همدیگر زندگی می کنند و این سهم بندی فوق، مطلق نیست و مانند بسیاری از عناصر و فرایندهای اجتماعی دیگر نسبی است. اما در کل می توان این تقسیم بندی را با اندکی تغییرات به عنوان یکی از دلایل عدم وحدت ملی در کشور پذیرفت. حتی مناطقی هم که زندگی به شکل مختلط درآن مناطق و ساحات جریان دارد هم به مشکل بتوان رنگ و بوی وحدت ملی را از آن استنباط کرد. در بُعد کوچکتر هم این مساله قابل رویت هست به طور مثال در همین کابل تقسیم بندی بین الاقوام کاملا مشهود و واضح است. اگر نگاهی به غرب کابل بیندازیم و ساحاتی چون دشت برچی را ببینیم می توان به خوبی تفاوت اتنیکی و قومی را در این ساحات احساس کرد و یا هم طرفهای خیرخانه و یا شرق و جنوب کابل. در ولایت هرات باستان و بلخ نیز این تقسیم بندیِ نا خوادگاه شکل گرفته، بر اساس قوم واضح و آشکار هست و همین طور ولایتهای دیگر کشور.

مساله دیگر در تایید این ادعا می تواند نحوه ازدواج ها باشد. در مواردی که شکاف عمیق مذهبی وجود ندارد خصوصا بین برادران  اهل سنت تا حدی این حساسیت کمتر هست اما باز هم مفکوره عدم ازدواج بین الاقوام در این حیطه از مذهب نیز به چشم می خورد. این شکاف و گسست زمانی عمیقتر می شود که مذهب برجسته تر شود مثلا در بین اهل سنت و اهل تشیع. در طول تاریخ بسیار کم اتفاق افتاده است که ما شاهد پیوندهای زنا شویی بین این مذاهب باشیم. از این قبیل مسائل می توان زیاد در جامعه افغانستانی یافت که نشان دهنده شکاف و گسست در بین اقوام افغانستان است و شکاف و گسست هیچ گاهی هم نمی تواند مبین وحدت باشد در وجود صمیمیت و محبت اصولا شکاف و اختلاف معنا ندارد و یکی از کار کردهای قوی صمیمیت هم از بین بردن شکاف ها هست به عبارت دیگر نمی توان ادعا کرد که صمیمیت و محبت وجود دارد اما اختلاف ها هم زیاد است و این مساله یک تعارض بزرگ است اگر هم بر فرش چنین باشد باز هم وضعیت دوام نمی آورد. باید ذکر کرد که این مسائل به عنوان بخشی از واقعیت های جامعه افغانستانی وجود دارد و نمی توان با نادیده انگاشتن و سخن نگفتن در این باره و تابو قرار دادن آن، ادعای وحدت ملی را برجسته کرد. همانطوریکه قبلا هم ذکر شد وحدت ملی در کشور با شاخص ها و فاکتورهای خویش قابل شناسایی است نه با ادعا و پوت و پنهان کردن و نادیده انگاشتن واقعیت ها و حقیقت های عینیی ای که می توان در جامعه دید.

با استناد به فرضیه ذکرشده وقتی وحدت ملی در کشور به منعای واقعی وجود نداشته باشد پس فاکتور دوم باقی می ماند یعنی عنصر ترس!

به نظر من اجتماع انسان افغانستانی بیش از آنی که ریشه در وحدت ملی داشته باشد در جبر ملی نهفته است. همانطور که وحدت در کشور از خود شاخص ها و فاکتورهایی را به همراه داشت، جبر ملی هم از این قاعده مثتنی نیست. عنصر ترس انسانها را نه از دیدگاه تمایل و ایجاب و قبول بل از نقطه نظر جبر، در کنار یکدیگر قرار می دهد. این فرضیه به واقعیت ها و حقیقت های تاریخی و عینی افغانستان بسیار نزدیکتر است و در تاریخ  این کشور می توان به کرارت نمونه هایی از ترس را که منجر به تشکیل حلقه و جریان جبر ملی در کشور گردیده، یافت و مثال زد. البته عنصر ترس می تواند ابعاد وسیعی را شامل گردد از ابعاد کلانی چون ترس در برابر تهدیدات خارجی گرفته تا ترس در برابر از دست  دادن یک موقیت و مقام و چوکی !

الف- ترس از تهدیدات خارجی:

1-    جنگ های افغان(1) – انگلیس : در این جنگ ها به خوبی می توان دید که آنچه ملت و مردم افغانستان را در برابر قشون انگلستان بسیج کرد همان عنصر ترس بود با چاشنی رنگ باخته ای از سنت های اسلامی چون جهاد![1]

زیرا افغانها می دانستند که با هجوم انگلیسی ها در کشور دیگر خاک و وطن و قدرت خویش را از دست می دهند. به همین منظور هم اختلافات داخلی خویش را به طور موقت کنار گذاشتند و روی جنگ با اشغالگران انگلیس متمرکز شدند. هر چند در برخی موارد هم شکست ها و موفقیت ها نصیب افغانها می گشت و تلخی هایی چون معاهده گندمک و کامیابی هایی چون استرداد استقلال افغانستان در جنگها همراه بود اما به محض پایان جنگ، درگیریهای داخلی و تنازعات و ویرانی ها بار دیگر در کشور از سر گرفته می شد و به جای پرداختن به سازندگی و ساخت وطن و خرابی های ناشی از جنگ ، به جان همدیگر افتاده و جنگ های داخلی را تا حذف و کشتار یکدیگر به راه انداخته اند. اما اگر این بسیج نیروها از سر محبت و صمیمیت می بود یقینا بعد از پایان جنگ دوره تیمار خواری و غمخواری آغاز می گشت و کمر به آبادی وطن می بستند.                   دست به دست هم دهیم به مهر     میهن خویش را کنیم آباد

2-    دوران جنگ با قشون ارتش سرخ شوروی ( 24 دسامبر 1979 – 15 می 1988 ) در این جنگ ها هم که مدت 9 سال به طول انجامید اقوام مختلف کشور کنار یکدیگر و دوشادوش هم در جنگ با قشوت سرخ شوروی وقت، جنگیدند و می توان به جرات عامل اصلی این اجماع ملی را ترس از اشغال خاک و سرزمین توسط نیروهای روسی  دانست. به عبارت دیگر جبر زمان مردم را مجبور کرد بود تا در شالوده ای از فرمول جهاد اسلامی – که به مراتب بسیار قویتر از دوران گذشته بوده است – با شوروی بجنگند. اما با پایان یافتن جنگ و خروج ارتش سرخ شوروی از کشور دوران تباهی و بدبختی و سیاه روزی مردم افغانستان با حاکیمت مجاهدین در کشور آغاز شد. کابل به تله ای از خاک و خاکستر مبدل گشت، مردم آواره گشتند، تجاوز به نوامیس مردم امری عادی شد، راکت باران کابل توسط نیروهای مجاهدین و قتل و کشتار و تفسیم بندی کابل یقینا نمی تواند از سر محبت و صمیمیت باشد و یا نشان دهنده وحدت ملی در کشور! قضاوت اینکه کدام جناح تنظیمی در موضع حق بود مشکل است و شاید از درک عوام هم خارج. اما نتیجه و دست آوردی جز تباهی و سیه روزی برای مردم و ملت افغانستان نداشت. تمام تعهدات و موافقت نامه ها توسط مجاهدین نقض می شد. به طور نمونه سران مجاهد در عربستان سعودی و خانه خدا گرد آمدند و قرآن و قسم کردند که دیگر جنگ را کنار بگذارند و دست از قتل هام بردارند اما هواپیمایشان از عربستان پرواز نکرد که راکت باران کابل شروع شد. بی گمان نقش حزب اسلامی گلبدین حکمتیار و حزب جمعیت برهاندین ربانی و شورای نظار در این جنگ ها من حیث آغاز کنندگان جنگ ها بر هیچ کسی پوشیده نیست. به باور و زعم مردم، مقیاس جنایتهایی که در دوره مجاهدین در کابل صورت گرفت شاید قابل مقایسه با فاجعه دوران تهاجم ارتش سرخ شوروی به کشور نبوده باشد. این جنایتها به حدی وسیع بود که پس لرزهای آن هنوز هم احساس می شود و از شنیدن آن حوادث تن مردم به لرزه می آید.

امروز هم جناب رئیس جمهور کرزی با سیاستهای غلط و احساسی و با لج باز یها ی خویش آرام آرام کشور را به سوی تکرار آن حوادث سوق می دهد. به طوری که در سایت بی بی سی آمده است :

« روزنامه آمریکایی واشنگتن‌پست نوشته نهادهای اطلاعاتی آمریکا معتقدند حتی اگر چند هزار سرباز خارجی در افغانستان بمانند، باز هم وضع امنیتی در سال‌های آینده بدتر خواهد شد. به گفته واشنگتن‌پست، این نتیجه‌گیری گزارش محرمانه‌ای به نام «تخمین اطلاعاتی ملی» است. گزارشی که برآورد ۱۶ دستگاه اطلاعاتی مختلف آمریکا را جمع‌آوری کرده. این در حالی است که کابل و واشنگتن هنوز بر سر توافقنامه امنیتی و حضور نیروهای خارجی در افغانستان، پس از سال ۲۰۱۴، به توافق نرسیده‌اند و ممکن است تا یک سال دیگر همه نیروهای ناتو افغانستان را ترک کنند. »[2]

ب- ترس از تهدیدات داخلی :

1 – جنگ های داخلی دوران کمونیست ها و حاکمیت حزب دمکراتیک خلق افغانستان: ( 1978 – 1992 ) در این جنگ ها هم افغانها کنار همدیگر جمع شدند و از ترس نفوذ کمونیسم در کشور که ظاهرا دین و آیین مردم را نابود می ساخت علیه دولت های حزب دمکراتیک خلق جنگیدند. در این جنگ ها که هرچند بر بربادی وطن انجامید اما عصاره اصلی این جنگ همانا برجسته شدن دین و مذهب بود.به عبارت دیگر در این جنگ عنصر دینی برجسته تر بود و در اصل کشور با تهدیدات خارجی مواجه نه بلکه با جنگ های داخلی روبه رو بود. در این دوره می توان جمع شدن نیروها و قطب های متضاد و متفاوت را با یکدیگر دید. قطب هایی چون ( اخوانی ها ) برهاندین ربانی تاجیک و گلبدین حکمتیار اخوانی پشتون  و نهضت اسلامی، اقدام به کودتای جنرال شهنواز تنی با همکاری حزب اسلامی گلبدین حکمتیار علیه دولت داکتر نجیب. در این باره بعضی گمانه زنی هایی وجود دارد که نفوذ بیشتر عناصر غیر پشتون در دستگاه دولت نجیب یکی از دلایل اصلی این کودتا بوده است و با فرض مساله ترس از نفوذ غیر پشتونها در دولت، جنرال شهنواز تنی خلقی را با گلبدین حکمتیار  اخوانی و به اصطلاح مجاهد در یک خط و جهت قرار می دهد.

2 – دوران طالبان ( شکل گیری 1994 – سقوط 2001) طالبان که عموما پشتونها بودند در سال 1994 در گرماگرم جنگ های داخلی تنظیم های جهادی در کابل، در منطقه سپین بولدک ولایت فندهار متولد شدند و آرام آرام سرتاسر افغانستان را تحت بیرق امارت اسلامی در آوردند. در این زمان به خوبی می توان دید که تنظیم های جهادی غیر پشتون خصوصا احمدشاه مسعود فورا از ترس نیروهای طالبان به فکر چاره افتاده و راه مصالحه و سازش با دیگر تنظیم ها که تا دیروز در جنگی آشکار و علنی با آنها قرار داشت از جمله رقیب خویش یعنی گلبدین حکمتیار را به عنوان صدر اعظم دوران دولت مجاهدین در پیش گرفت – اما غافل از اینکه حکمتیار پشتونهای طالب را به هوای دیگران رها نمی کند – برهاندین ربانی بعد از ختم دوران ریاست جمهوری خویش حاضر نشده بود که دولت را طبق توافق پیشاور به فرد دیگر تحویل دهد و با صحنه سازی هایی چون تاسیس نهادها و سازمانها دوران ریاست جمهوری خویش را تمدید کرده بود. اما این بار مسعود بسیار دیر به فکر سازش افتاد و کار از کار گذشت و با همکاری گلبدین حکمتیار با نیروهای طالبان سرانجام دولت ربانی متواری شده و سالیان سال چوکی و عنوان ریاست جمهوری را در خارج از کشور یدک کشید.

اما در همین دوران هم از شفقت و محبت و صمیمیت و پذیرش و قبول همدیگر در بین سران مجاهد هیچ خبری نیست و صف بندی های این دوره و حتی دوران به اصطلاح مقاومت علیه نیروهای طالب نیز رنگ و بوی اجبار را داشت تا وحدت!

طالبان سرشار و مست از دالرهای آمریکایی و آی اس آی پاکستان و عربستان سعودی درحال تبدیل شدن به هیولایی در منطقه بود و با تز سیاسی « تاجیک ها به تاجیکستان، ازبک ها به ازبکستان و هزاره ها به گورستان» می خواست احیاگر امپراطوری کهنه و فرسوده پشتونی احمد شاه ابدالی باشند و نقشه های جغرافیایی را نیز برای رسیدن به قدرت طرح ریزی کرده بودند. در این دوره باز ما شاهد شکل گیری ایتلاف اجباری جبهه شمال هستیم که از فرماندهان و قوماندانانی تشکیل شده است که تا دیروز در کوچه کوچه کابل سینه همدیگر را هدف قرار داده بودند. به طور نمونه قرار گرفتن محمد کریم خلیلی رهبر حزب وحدت اسلامی و جانشین استاد عبدالعلی مزاری ( که قبلا به دست گروه طالبان جنایتکار به شهادت رسیده بود) در کنار احمدشاه مسعود و حزب جمعیت اسلامی.

 حزب وحدت اسلامی تا قبل از فایق شدن نیروهای طالبان بر کابل در جنگی سخت با شورای نظار و جمعیت اسلامی و نیروهای سیاف قرار داشت احمد شاه مسعود علی الرغم پیوندی که در پیمان جبل السراج با استاد مزاری و جنرال دوستم داشت اما در موضع قدرت حاضر نشد که به ایشان سهم عادلانه در دولت بدهد و حقوق ایشان را رسما به رسمیت نشناخت و بیشتر کوشش کرد تا دولتی تاجیکی را در افغانستان حاکم سازد و جنگی سخت و کشنده و طاقت فرسا را علیه خصوصا هزاره ها آغاز کرد و روسیاهی ای چون فاجعه افشار را بر چهره خویش ماند. اما بعد از سیطره امارات اسلامی طالبان، کریم خلیلی به کنار مسعود خزید و با همکاری جنرال عبدالرشید دوستم جبهه سمت شمال و مقاومت شمال را در برابر طالبان کرام تشکیل دادند. از ماهیت این جبهه به خوبی پیداست که این جبهه هم نه از صمیمیت و همدلی و حدت بلکه از روی اجبار و جبر تشکیل شده بود. احمدشاه مسعود که تا قبل از سقوط کابل، وزارت بخشی می کرد و دیگر اقوام کشور را در قدرت واقعی کشور سهمی عادلانه نمی داد و حتی تا مرز جنون ، جنگ های داخلی را پیش برد و قتل عام ها و تجاوزات افشار – منطقه ای در غرب کابل – را از خویش به یادگار گذاشت  امروز مجبور شد تا با کریم خلیلی و جنرال دوستم کناربیاید. باز هم وحدت ملی در این مقطع از تاریخ بی تاثیر است.

3 – عصر جدید و حکومت لیبرال دمکراسی آقای کرزی ( 2001 – تا نا معلوم ) که علاوه بر جبر ملی می توان از اصطلاح تزویر ملی نیز برای توضیح و تشریح بهتر این دوره استفاده کرد.در این عصر و دوره و با قشون کشی ایالات متحده آمریکا به افغانستان با شعار مبارزه با تروریسم و هراس افگنی، رهبران و سران افغانستان از ترس و اجبار بار دیگر گرد آمدند تا دوره نوینی از حیات سیاسی خویش را رقم بزنند. در این دوره نیز عنصر صمیمیت و محبت و شفقت وجود ندارد و صرف از ترس از دست دادن کمک های خارجی، سقوط دولت و کشور بدست طالبان و از دست دادن  حمایتهای وسیع مادی و معنوی جامعه جهانی و خصوصا ایالات متحده آمریکا یکبار دیگر سناریوی تکراری و رنگ و رو رفته وحدت ملی در مقابل دوربین قرار گرفت. تیم سلطه ارگ هرچند با نیت قلبی خالص و شفقت و محبت و صمیمیت به هیچ عنوان به پذیرش دیگر اقوام راضی نبود اما باز هم از ترس از دست دادن همان مولفه های ذکر شده، به وحدت ملی ساختگی تن در داد. اما با هوشیاری و زرنگی خاصی توانست مهره های نارکارا و ضعیف و سست عنصر و محافظه کار را از اقوام دیگر پیدا کرده و با سلاح تطمیع و زر و اندکی هم زور توانست تا وحدتی ملی ساختگی را از خویش به نمایش بگذارد و در بوغ و کرنا هم دمیدند که افغانستان دیگر از مرزهای سنتی گذاشته است و دولت وحدت ملی شکل گرفته است. اما این دولت بیشتر ممثل تزویر ملی است تا وحدت ملی.  

اما غافل ای اینکه این وحدت ملی دروغین و پوسیده آنقدر شکاف های وسیع پیدا  کرد که دیگر نمی توان با شعار و دروغ و عوام فریبی آنرا پوشاند. این شکاف ها و گسست ها در لایه های بالای دولت و حکومت خود را نشان داد و روز به روز هم عمیقتر شده است. به طور نمونه سیاست های دولت افغانستان در مساله مصالحه یک جانبه و زاری و تضرع و التماس رئیس جمهور در برابر برادران ناراضی اش نشان داد که ایشان بیشتر متمایل به قبیله خود است تا منافع ملی کشور. آزاد سازی سران جنایتکار طالب از زندانهای کشور فقط یک توجیه دارد و آن اینکه آقای کرزی می خواهد تا پشتونها را تحت هر نام و تحریکی از خود راضی نگهدارد. سیاست در این مرحله در عمل به شدت قومی است اما در تبلیغات و رسانه ها ملی منعکس می گردد.

تقسیم ناعادلانه ثروت، عدم رعایت حقوق افراد و اشخاص در سیستم استخدام ها ، نبود سیستم منسجم و صحیح خدمات شهری، قانون گریزی و معافیت از قانون، توسعه نامتوازن، مصرف بودجه برای ساحات مشخص و مورد نظر رئیس جمهور کرزی، قتل ها و ترورها و سربریدن ها و انتحاری که متاسفانه عاملان آن همیشه به دستور رئیس جمهور آزاد گردیده، نا امنی، تورم و گرانی، فساد اداری، از بین رفتن شکوه و جلال و قدرت و عظمت نظام، فساد اداری گسترده و مافیایی کردن سیستم دولتی، عدم توجه به رشد زیربناها و احداث سرکها به طور متوازن، نداشتن توجه به آموزش و پرورش اولاد وطن، حیف و میل دارایی ها و سرمایه های ملی و کشور و بلند رفتن گراف انواع خشونت ها و محاکمات صحرایی ، نفوذ و گسترش افراد مسلح غیر مسئول در تمامی ولایات کشور و… همه و همه از مشخصه های این دولت به اصطلاح وحدت ملی اما در اصل تزویر ملی است.

هرچند نیاز به توضیح نیست اما هر انسانی می تواند با مطالعه دقیق تاریخ فعلی کشور و حوادث و رویدادهای این زمان ، به واقعیت امر پی ببرد و شما خوانندگان محترم روزانه حتما نمونه های فراوانی در جامعه، دانشگاه، اداره و … خواهید یافت که این وحدت ملی دروغین را به چالش می کشد و بیشتر ذهن انسان را به سوی « جبرملی » سوق می دهد.

به طور نمونه کافی است تا فقط یک نفر از اقوام دیگر افغانستان مشخصا غیر پشتون در یکی از چوکی های وزارت، ولایت، معینیت، ولسوالی و مدیریت و ریاست قرار بگیرد. در آنصورت افراد زیر دست وی تمام تلاش خود را به خرج خواهند داد و تمام امکانات را بسیج خواهند کرد تا وی را از چوکی به زیر کشند. از تهمت و افترا گرفته تا نافرمانی و کارشکنی تمام گزینه های موجود را روی دست می گیرند تا به خواسته خویش برسند و اجازه ندهند که کسی دیگر از اقوام افغانستان در چوکی بمانند.

وجود دارد وزیری که  زیردستانش حاضر به اطاعت از او نیستند ، معینی وزارتی که احکامش را  روسایش نمی خواند و والی که برای بدنام کردنش هر چه در توان بودند انجام دادند و… همه و همه نشان دهنده شکننده بودن وضعیت فعلی است.

  • صف بندی های انتخاباتی ریاست جمهوری آینده: جبر ملی خود را در قالب صف بندی های انتخاباتی ریاست جمهوری سال آینده بیشتر نشان می دهد.

گرد هم آمدن نیروهایی که تا دیروز شاید همدیگر را در جبهات می کشتند و شاید هم از نقطه نظر فکری شایدهم هیچ سنخیتی ندارند نمونه بسیار خوبی از اجماع انسان افغانستانی در محور جبر ملی است. قرار گرفتن حزب اسلامی در کنار جمعیت ولو مقطعی، حاجی محمد محقق و داکتر عبدالله عبدالله، جنرال دوستم و اشرف غنی احمدزی – شخصی که وی را قاتل حرفه ای خوانده بود – اسماعیل خان و عبدالرب رسول سیاف، سیدحسین انوری و جنرال عبدالرحیم وردک ، سید حسین عالمی بلخی و گل آقا شیرزوی و دسته بندی هایی از این قبیل می تواند نشانگر این نکته باشد که تشکیل این تیم ها حول یک محور ایدئولوژیک و هدفمند صورت نگرفته بلکه از روی ناچاری و اجبار و از سر ترس و واهمه از دست دادن موقف و چوکی صورت گرفته است.

در کل لایه های نظام در افغانستان بیشتر بیانگر جبر ملی است تا وحدت ملی. به جز دوره حاکمیت و سلطه آقای کرزی که بیشتر شباهت به تزویر ملی دارد و نقش جبر ملی در مقایسه با تزویر ملی کمرنگتر است. اما یقینا دولت آینده نیز شالوده ای از تزویر ملی در قالب و پوسته ای از جبر ملی خواهد بود. اما باید دانست که جبر ملی در افغانستان با وجود سابقه طولانی خویش هیچ گاهی نتوانسته و نمی تواند مردم و ملت افغانستان را به سوی وحدت ملی که لازمه اصلی و لاینفک ملت شدن است ،هدایت و سوق دهد.

عبدالحکیم حمیدی


1 – جنگ اول افغان – انگلیس ( 1839 – 1842 ) بخش جنوبی دره هلمند.

2- جنگ دوم افغان – انگلیس ( نوامبر 1878 –  می 1879 ) انگلیس حملات گسترده ای را از سه جبهه قندهار،خیبر و کرم در تاریخ 21 نوامبر 1878 آغاز کرد.

3- جنگ سوم افغان – انگلیس ( 4 می 1919 – 26 می 1919 ) جبهه شرقی جلال آباد،جبهه چترال، جبهه قندهار و جبهه پکتیا.

 

خاطرات تلخ تاریخ

استاندارد

خاطره

دیروز از راننده تاکسی پرسیدم که در انتخابات ریاست جمهوری به چه کسی رای خواهی داد؟ فورا گفت : به کسی که تفنگ در دستش بوده رای نخواهم داد. پرسیدم : چرا؟ راننده تاکسی آهی سردی کشید و گفت: تمام زندگی ام را در کابل بوده ام و تمام دوران تلخ و سرد و جنگ ها را در کابل گذرانده ام. شاید به نوعی سیاه ترین دوران زندگی من هم در این شهر گذاشته باشد اما بدترین و سخترین روزهای زندگی ام در کابل در زمان مجاهدین گذاشت. زمانی که از هر طرف کابل زیر موشک و راکت قرار داشت و هر روز برای ساعتی آتش بس و آرامش لحظه شماری می کردیم.

از او پرسیدم مگر مجاهدین در کابل چه کرده اند: شاید سوالی بیجایی بود اما خواستم تا از این راننده حرفی شنیده باشم و مستدل باشد نوشته هایم. راننده با دلسردی به گپ هایش ادامه داد : بپرس که چه نکردند! به نام دین و مذهب سرها و سینه های زنان را بریدند و تجاوزها کردند و خانه ها را ویران ساختند. سپس اشاره کرد به داستانی که واقعا از شنیدنش سخت تکان خوردم و شاید باورش برای من غیر ممکن بود. راننده ادامه داد: در آن دوران روزی نیروهای مجاهدین تاکسی را در مقابل شفاخانه ابن سینا نزدیک  «پل آرتل » ایستاد کردند. راننده تاکسی گفت که مریض عاجل دارد و زنی در وضعیت نزدیک به زایمان قرار دارد و شوهر ش هم در کنارش نشسته است. قوماندان نگاهی به دورن تاکسی انداخته و سپس به افراداش دستور داد تا شوهر زن را پیاده کردند و سپس اورا محکم بستند. هیچ ناله و زاری ای کارگر نیفتاد و قوماندان هیچ اعتنایی به ناله و فریاد ما نکرد. وی زن را هم از موتر پیاده کرد و در حالیکه می خندید گفت : تا امروز همه چی ره دیده بودم ولی همی زایمان و زاییدن زن را از نزدیک ندیده بودم. سپس به افرادش دستور داد تا زن را در وضعیتی قرار دهد و دامانش را بالا کردند و قوماندان هم روبه روی زن نشسته و نگاه می کرد. تا اینکه بالاخره طفل به دنیا آمد. قوماندان از جایش برخاست و گفت :مبارک باشد. رفته می تانید. دیگه نیازی به شفاخانه هم نیست!

با شنیدن این خاطره مو بر تنم راست شد و راننده را گفتم که حتما شوخی می کنید: اما او با جدیت تمام گفت که به هیچ وجه قصد شوخی ندارد و این داستان عین واقعیت است. لحظه ای ساکت شدم . شاید هم هیچ گپی را برای گفتن نداشتم. در ادامه پرسیدم راستی از افشار چی می دانی؟

گفت : در افشار وقتی که پس گرفته شد از چندین زیر زمینی زنان لخت را بیرون کردند که نیروهای استاد سیاف آنها را بی عزت کرده بود. در مورد افشار و جنایت های افشار منطقه ای در غرب کابل بسیار شنیده بودم. شاید فکر می کردم که حتما دیگران غلو می کنند. اما هر جایی که در مورد افشار سخن گفته شده است همگان به نوعی تمام آن جنایتهای نیروهای شورای نظار و جمعیت اسلامی و نیروهای استاد سیاف را تصدیق و تایید می کردند.

راستش وقتی در عالم مهاجرت بچه ای بیش نبودم روزی پدر مرحومم روزنامه ای را به خانه آورد. روزنامه که نه شاید اطلاعیه ای بود که از افغانستان آمده بود و چندین مرتبه از روی آن چاپ شده بود. پدرم آنرا به من داد تا با صدای بلند بخوانم. دقیقا خاطرم نیست که صنف چند مکتب بودم. اما در خواندن و نوشتن بسیار خوب و راحت می توانستم بخوانم و بنویسم. روزنامه یا اطلاعیه را با صدای بلند شروع به خواندن کردم که در آن به جنگ های داخلی در افغانستان اشاره شده بود. خصوصا سقوط افشار!

خوب به یاد دارم که در قسمتی از اطلاعیه آمده بود که » … نیروهای سیاف در ادامه  جنایتهای خویش حتی به کودکان سیزده و چهارده ساله هم رحم نکرده و آنها را برای سو استفاده های جنسی با خود به جبهات می برده اند و…»

عبدالحکیم حمیدی

لیلای دیوانه

استاندارد

داستان کوتاه

لیلا با صدای شکستن درب حولی، آسیمه سر و هراسان به سوی نوازادش دوید. صدای گریه نوزاد بلند شد و با فریاد و هیهاهوی مهاجمین در هم آمیخت. هوا روبه تاریکی می فت و شب در راه بود. امشب هم مثل شبهای دیگر از برکت حضور مجاهدین در کابل ، ترس و اضطراب و دلهره و رعب و وحشت میهمان خانه های مردم کابل شده بود. صدای فیر مرمی از دور به گوش می رسید. لیلا نوازدش را در بغل فشرده بود و سعی داشت او را آرام کند. اما موفق نمی شد. از تنها پنجره زیرزمین خانه نگاهی به حولی انداخت ؛ سه چهار نفر در حال جستجوی خانه بودند. یکی از آنها مستقیم به طرف زینه ها آمد و راه زیرزمین را در پیش گرفت. دیگر ترس  و اضطراب از لیلا رخت بست و جایش را به مرگ داد. دیگر امیدی برای لیلا نبود. شاید روزی که از درس فارغ اتحصیل شده بود حتی در تصورش هم نمی گنجید که یک روز چنین سرنوشتی در انتظارش باشد. صدای قهقه و خنده قوماندان بلند شد:

– وا وا! سلام ! همی پری ره که می گن د ای خانه زندگی مکنه تو هستی؟

مکثی می کند و ادامه می دهد: نام خدا چی پری هم هستی. راستش بسیار در مورد تو شنیده بودوم. زیاد هم پشتت گشتم تا بالاخره به دام افتادی.

لیلا آرام و بی سرو صدا اما مصمم و با غرور به گوشه ای ایستاد و نوازدش را در بغل آرام کرد. دیگر فاطمه هم گریه نمی کرد و  بی سروصدا در بغل مادر آرمیده بود. قوماندان به افرادش دستور داد :

– درگه حولی را محکم بسته کنید. شاید امشب همینجی مهمان پری خانم باشیم. تو ره مگوم او بچه نثارالله برو برای امشب یگان نان مان پیدا کده بیار. قوماندان به طرف لیلا آمد و روبه روی او ایستاده شد: نه واقعا مقبول هستی دختر!حیف تو نیست که به پای یک آدم مرده ، عمرخوده تیر کنی؟

لیلا تمام قدرت خویش را در زبان جمع کرد و با عصبانیت تمام گفت: برو گم شو! کثافت. حامد زنده است و بر می گرده.

قوماندان خنده ای سر داد و در گوشه ای نشست و نسواری به دهان انداخت و با دهان پر از نسوارش ادامه داد: نی، افراد ما خط ره بستند.دیگه امکان بازگشت کسی به افشار نیست. بیخود خوده امیدوار نکو.

اما لیلا می دانست که حامد به دست نیروهای دیگر مجاهدین وابسته به نیروهای سیاف اسیر شده است و شاید هم تا حالا کشته شده باشد اما با وجود این هم سعی کرد قافیه را نبازد. قوماندان کلاه خویش را از سر بیرون کرد و از جای بربخاست و به طرف لیلا رفت : خب از ای گپها تیر شیم، امشب با مه چی می کنی؟ بخدا د پوسته بین قوماندانها سرتو شرط بندی هسته. می دانن که داکتر لیلا گیر مانده، همه از پشت تو می گردن! یا به زبان خوش ما را راضی کو یا هم که …

لیلا دیگر چاره ای ندید. می دانست که مرگ در چند قدمی اوست. سعی کرد تا قوماندان را عصبانی کرده بلکه از عصبانیت لیلا را بکشد. شروع کرد به ناسزا گفتن. چون خوب می دانست که اینها به هیچ اصلی پایبندی ندارند و اگر زمینه مساعد شود هر کاری هم از دستشان بر آیند دریغ نمی کنند. قوماندان صبور از ناسزاهای لیلا عصبانی شد و با ناراحتی به طرف لیلا یورش برد و فاطمه را از بغل لیلا کشید. صدای گریه و فغان فاطمه بلند شد. قوماندان نوازد دوساله را مانند چیزی مردار گرفت و به طرف افرادش کرد و گفت : همی دخترک بسیار قیل و قال مکنه! همیره ساکت کنید!

لیلا به شدت تقلا و کوشش می کرد که کودکش را نجات دهد. اما دستان قوماندان دور کمر لیلا گره خورد و حلقه شد. قوماندان صبور به افرادش اشاره کرد که نوزاد را بیرون ببرد. گریه و ناله و زجه کودک و مادر به جایی نخواهد رسید.یکی از افراد قوماندان صبور کودک را بیرون برد و در حولی می گشت. او هم فکر می کرد که چگونه می تواند از کودک خلاص شود.البته کار زیاد سختی هم نبود. صدای اذان هم از دور شنیده می شد. اما صدای گریه کودک به اوج رسیده بود. در همین هنگام چاه درون حولی نظر عسکر را به خود جلب کرد و به طرف چاه آب رفت.نگاهی به کودک انداخت و نگاهی هم به طرف زیرزمین. لیلا ناله می کرد و فریاد می کشید و دیوانه وار به انیطرف و آنطرف می رفت. لحظاتی بعد دیگر صدای کودک شنیده نمی شد و عسکر هم به طرف زیر زمین برگشت. قوماندان صبور نسوار خود را تف کردو به افرادش اشاره کرد. فورا سه نفر آمدند و لیلا را گرفتند. لیلا هم دیگر نایی برای ناله و فریاد نداشت. قوماندان به طرف لیلا رفت و گفت: خب جیغ و فریادت خلاص شد. حالی دیگه چوب شو و …

چهره زیبای لیلا دیگر در خشم و غضب تیره و تار شده بود. الکین کوچک روشن شد و زیر زیرزمین نمین و تاریک را نوری بخشید. لیلا 25 سال داشت و داکتر بود. شوهرش حامد هم معلم مکتب بود. آنها مانند دیگر اقوام و فامیل بخاطر مریضی مادر پیر حامد نتوانستند  تا منطقه افشار را ترک کنند. دیروز مادر حامد از ترس و مریضی فوت کرد و حامد به همراه تعدادی از مردها برای دفن میت بیرون از منطقه شده بودند که خط شکست و دیگر برنگشتند. لیلا یک لحظه تمام آن دوران شیرین را در خاطره مرور کرد. در همین هنگام که لیلا غرق در افکارش بود ناگهان دستی را دور کمرش احساس کرد که به سرعت شلوارش را پایین کشید. لبهای نسواری قومندان صبور را روی لبهای خویش دید. آخرین نیروی خویش را جمع کرده و در تف خویش به روی قوماندان حواله کرد. قوماندان ناراحت شد و فورا اورا خواباند. افرادش را به کناری خواند. دامان لیلا را بالازد. دیگر همه چی برای لیلا تمام شده بود و در زیر قوماندان هیکلی کاری هم کرده نمی توانست. قوامندان خود را آماده کرد.

لحظاتی بعد صدای نفسهای قوماندان به هوا برخاست. از جای خویش بلند شد و در حالیکه شلوراش را می پوشید رو به افرادش کرد و گفت : حالا دیگه از شماست. من میرم که نمازم قضا می شه. آهی کشید و از زیر زمین بیرون شد. نثارلله هم با نان وارد حولی شد. قوماندان صبور به نماز ایستاده بود. از زیر زمین فقط صدای نفس نفس زدن می آمد و بس. با نثارلله شدند پنج نفر. هرکدام به نوبت بر روی لیلا خوابیدند. اما لیلا بیهوش و شوکه! دیوانه شده بود. زیر زمین خالی شد. قوماندان صبور منتظر بود تا نماز افرادش خلاص شود و نان شب را نوش جان نمایند. لیلا دیوانه وار از جایش بلند شد. لباسهایش تیکه و پاره شده بود. موهایش ژولیده و بهم ریخته و… اما شب هم دراز!

از فردای آنروز داکتر لیلا در سرکهای کابل دیوانه وار با لباسهای کثیف و ژولیده می گشت و راه هر رهگذر را می گرفت و می پرسید: تو لیلای دیوانه را می شناسی؟ تو لیلای دیوانه را می شناسی؟ …

عبدالحکیم حمیدی

کرزی حریفان را ضربه فنی کرد

استاندارد

images

عبدالحکیم حمیدی

بالاخره بعد ازمدتها  فضای التهاب آلود و طوفانی در کشور،آرام آرام بازیها از پرده بیرون افتاد و تقریبا می توان حدس زد که جریانهای انتخاباتی به کدام سمت و سو در حرکت است. تا جایی که تقریبا می توان متوجه شد که تیم مورد حمایت رئیس جمهوری کرزی در انتخابات ریاست جمهور کیست؟ تیم زلمی رسول. تیمی که قبلا هم حدس و گمانهایی در مورد داشتن حمایت قوی از داخل ارگ در باره آن بر فضای رسانه ای کشور وجود داشت .اما اینکه چرا آقای کرزی از میان چهرهای مطرح دیگر، این تیم را برای خود انتخاب نموده است و اینکه چگونه توانست رهبران قدرتمند جهادی و چهره های مطرح قومی را حذف کند و به دنبال نخود سیاه فرستاد، خود ماجرای جالب است و اینکه اینبار واقعا آقای کرزی حریفان داخلی خود را ضربه فنی کرد و با فکر آرام به میدان کشتی با حریفان خارجی خویش خصوصا ایالات متحده آمریکا گام گذاشته است. می توان گفت که آقای کرزی با زیرکی و هوشیاری از سد حریفان خویش گذشت، حریفانی قدر و پر مدعایی چون عبدالرسول سیاف ، محمد کریم خلیلی، اسماعیل خان، حاجی محمد محقق، داکتر عبدالله عبدالله، جنرال دوستم و عطامحمد نور و تعدادی هم از حریفان دانه ریز اما پر سرو صدا.

در این نوشته سعی کردم تا در مورد این دام سیاسی  رئیس جمهور برای عبور از رقیبان قدرتمند قومی و چهره های جهادی پرداخته و همچنین نظری هم به تیم مورد حمایت ایشان یعنی زلمی رسول انداخته و زوایایی از این بازیهای پنهان را که تقریبا آشکار شده است ، نیز به بررسی گرفته ام.

رئیس جمهور کرزی از ابتدا با مشوش کردن و گل آلود کردن اوضاع سیاسی افغانستان ، همه رقیبان خویش را گیچ و سردرگم کرد. به هرکدام وعده حمایت در انتخابات را داد و کمر خیلی ها را برای انتخابات ریاست جمهوری سال 1393 کشور بست. اما هیچ گاه از مهره اصلی خویش یادی نکرد.

1-     داکتر عبدالله عبدالله؛ از ابتدا همه تقریبا می دانست که یکی از کاندیدان جدی در انتخابات آینده داکتر عبدالله هست که در دوره قبلی هم با آقای کرزی رقابت کرده بود و باید کرزی برای برنده نشدن وی در انتخابات برنامه ای می داشت. تشکیل اتحاد انتخاباتی در ابتدا برای کرزی و ارگ نشینان موجب نگرانی گردیده بود اماعجله و نپختگی سیاسی رهبران جهادی، بسیار زود این اتحاد را از هم پاشاند و راه را برای تیم کرزی هموار کرد. در ادامه نیز این تیم بیکار ننشست و با یک طرفند سیاسی از  عبدالهادی ارغندیوال داماد گلبدین حکمتیار، بهترین استفاده را نمودند. به طوریکه وی را به عنوان معاون اول داکتر عبدالله مطرح کردند و آنقدر در رسانه ها کار کردند که همه باور کرده بود تیم داکتر عبدالله تیمی قوی می باشد. اما غافل از اینکه پشتونها هیچ وقت در خط دوم و در پله ای پایینتر از اقوام دیگر قرار نمی گیرند. داکتر عبدالله هم فریب همین بازی را خورد و دل خوش کرد به حضور ارغندیوال به حیث معاون اول و محمد محقق به عنوان معاون دوم. این صف آرایی جنرال قدرتمند شمال دوستم را سخت ناراضی نموده و رفیق و یار غار خویش یعنی استاد محقق را رها کرد و برای پیدا کردن جایگاهی بهتر برای ازبک ها سرگردان گردید. اما در آخرین دقایق که دیگر راهی برای برگشت وجود نداشت آقای ارغندیوال پای خویش را از تیم عبدالله پس کشید و در واقع ماشین جنگی عبدالله فلج گشت و آقای محقق و داکتر عبدالله از روی ناچاری و در ماندگی دل به اینجنیر محمد خان خوش کردند، شخصی که حتی رای لازم را برای پارلمان دوره قبل را نداشت. اما چاره ای هم نبود. با باور آقای محقق، قرار گرفتن جنرال دوستم در کنار ایشان می توانست جبهه شمال جنوب را تشکیل داده و آینده کشور را تیره و تار گرداند. اما حالا شاید این تیم ضربه شده، حضور جنرال  دوستم را از خدا می خواستند اما دیگر دیر شده بود و جنرال دوستم در بازی دیگری غرق شده بود.

در اصل به این شیوه آقای کرزی تیم داکتر عبدالله و خصوصا استاد محقق  را ضعیف ساخت و احتمال بردشان را هم بسیار کم کرد.

n00049230-b

2 – عبدالرب رسول سیاف؛ چهره مقتدر جهادی دیروز و چهره سیاه جنگ های داخلی! رئیس جمهور کرزی اورا هم فریب داد  و به او وعده حمایت داد. سیاف هم برای تشکیل تیم خود چهره های جهادی را در کنا رخویش گرد آورد و احتمالا به اشاره آقای کرزی، اسماعیل خان دیگر رهبر جهادی و امیر عمومی زون غرب، وزیر آب و برق دوران کرزی به تور سیاف افتاد. اسماعیل خان و تعدادی از رهبران تاجیک از عملکرد برادران پنجشیری خصوصا داکتر عبدالله در دوران حکومت آقای کرزی ناراضی بودند و در جلسه ای هم به صراحت به اعتراض پرداخته و ایشان – پنجشیری ها – را متهم می کردند که امتیازات تاجیک ها را برای پنجشیر، قبضه کرده اند. بدین ترتیب تیم آقای سیاف هم طبق احتمالا صلاحدید آقای کرزی تشکل گردید به امید حمایت رئیس جمهور کرزی، زهی خیال باطل!

در اصل رئیس جمهور کرزی با این حقه سیاسی دو نفر رهبر قدرتمند جهادی را هم از راه خویش دور و سرگرم ساخت.

3 – محمد کریم خلیلی؛ رهبر حزب وحدت اسلامی مردم افغانستان که در رقابتی سخت با حاجی محمد محقق برای رهبری جامعه هزاره قرار دارد و مدت سالیان متمادی است که از آدرس جامعه هزاره برای خود و خانواده خویش آرگاه و بارگاه ساخته، مال ومنال زیادی را برای خویش و خانواده خویش اندوخته و به نام نمایندگی از مردم مظلوم و زجر کشیده تاریخ یعنی هزاره، بر اریکه قدرت و معاونت ریاست جمهوری تکیه زده است و آرام و بی سرو صدا مصروف زر اندوزی خویش است و شهرک می سازد و به نام برادرش می خواند تا کسی متوجه نشود. اما این رهبر زیرک  با هوش هم با تمام تجربیات و زرنگی اش در دام آقای رئیس جمهور کرزی افتاد  و می رود که دوران قهقرایی و سیر نزولی خویش را آغاز نماید.  رئیس جمهور برای حذف وی از دیگر مهره پشتون استفاده کرد: داکتر اشرف غنی احمدزی!

رئیس جمهور بازار داکتر اشرف غنی احمدزی کوچی را آنقدر گرم کرد که همه حدس می زدند احتمالا برنده انتخابات اشرف غنی احمد زی می باشد. فردی که تمام رویایش رسیدن به چوکی ریاست جمهوری است و پادشاهی کوچیان در افغانستان. وی آنقدر برای این پست و مقام حریص گردید که حتی جنرال دوستم را به عنوان معاون اول خویش پذیرفت  همان جنرال دوستمی را که تا چند سال پیش قاتل حرفه ای خوانده بود. این بازیها برای انسانهای هوشیار یک پیام ارزنده دارد و آن اینکه این انسانها برای رسیدن به قدرت و سلطه چه اشتهایی دارند و از هر گونه ابزار و سیاست و مکر و حیله در راه رسیدن به قدرت استفاده می کنند و برای بلعیدن مردم حاضرند تا هر کاری که فکر می کنند می تواند برای رسیدن به اهداف قدرت شان مفید است را انجام دهند. اینان به واقع پیروان ماکیاول هستند و اگر ماکیاول می دانست که روزی در افغانستان اینهمه طرفدار سینه چاک خواهد داشت یقینا ادعای پیامبری می کرد.

گرم کردن تنور کاندیداتوری آقای اشرف غنی، کریم خلیلی را دست پاچه کرد و به قول معروف از حول حلیم به درون دیگ افتاد! جنرال دوستم هم از خدا خواسته این فیض عظمی را به فال نیک گرفت و برای مردم ازبک دست آوری بزرگ به حساب آورد و خدایش را شاکر گردید و معاونت اول داکتر اشرف غنی را پذیرفت. آقای خلیلی هم برای اینکه عقب نماند و جایگاهش در دوران بعد محفوظ بماند و عملا پشت پرده همان معاون دوم باشد فردی چون سرور دانش را برای معاونت دومی آقای اشرف غنی انتصاب کرد و به مردم فهماند » من کنت مولا فهذا سرور دانش مولا» .سرور دانش با احترام به شخصیت علمی شان، شخصی خنثی و بیکاره هست  و در دوران وزارتش در وزارت عدلیه یکی از افتخاراتش این مساله بود که از مردم هزاره کسی را در وزارت عدلیه انتصاب نکرده است. فردی ضعیف و ناتوان در صحنه عمل و از لحاظ جایگاه مردمی هم در حد صفر!

به این طریق آقای کرزی سه نفر مهم و عمده را به دام انداخت ؛ داکتر اشرف غنی احمدزی، استاد خلیلی و جنرال دوستم. اما برای حذف کامل این تیم که تقریبا یکی از تیم های جدی در کارو زار انتخاباتی آینده است رئیس جمهور کار دشواری پیش رو دارد و حتما مشغول برنامه ریزی هست. به طور نمونه حزب ملت افغانستان به رهبری داکتر جعفر مهدوی که نیز عجولانه با داکتر اشرف غنی احمد زی در حال بیعت کردن بود در حرکتی روز جمعه با حواریون و یاران خویش ار ولایتهای مختلف رسما از بیعت خویش با داکتر زلمی خان رسول پرده برداشت و به ایشان پیوسته ، اردوگاه داکتر اشرف غنی را ترک کرد. اما برنامه های دیگری هم در جریان هست که چهره های مهم دیگر رانیز به اردوگاه زلمی رسول دعوت نمایند. مثلا استاد عطامحمد نور حامی قدرتمند داکتر عبدالله، ستاد اتنخاباتی قیوم خان کرزی و…

به طور حتم تا رسیدن به دقایق نود بازی، تیم آقای داکتر اشرف غنی احمد زی هم فلج و زمین گیر خواهد شد. تا اینجای بازی برد به نفع تیم آقای کرزی یعنی زلمی خان است. رهبران و چهره های جهادی هر کدام پراکنده و آواره شدند و دیگر احتمال جمع شدن ایشان پیرامون یک محور کاری سخت و دشوار و تقریبا غیر ممکن است. کاری که در دوران جنگهای داخلی امکان پذیر نشد.

4 – حضرت صاحب صبعت الله مجددی؛ خاندان مجددی از دیر باز در تاریخ سیاسی کشور از حاشیه سازان این  تاریخ بوده اند و اگر چه کدام خطری ندارند و تقریبا با تمام نظام های سیاسی کشور هستند اما حکایت صبغت الله مجددی با قهر و آشتی هایش واقعا جالب و مثال زدنی هست. اینبار قهر آقای مجددی به بهانه عدم امضای موافقت نامه امنیتی و به قول خودش هجرت به دیار دانمارک، دل آقای کرزی را به طور کلی جمع کرد که اگر چنانچه کوچکترین مشکلی از ناحیه ایشان صورت می گرفت دیگر آن مشکل هم وجود نخواهد داشت و رئیس جمهور کرزی هم از خدا خواسته این قهر را به فال نیک گرفت.

5 – قیوم کرزی؛ برادر رئیس جمهور کرزی، که برای قربانی شدن در بازی قدرت خود را – شاید هم با اشاره برادرش رئیس جمهور کرزی – کاندید نموده است. رئیس جمهور کرزی به خوبی می داند که مردم و جامعه جهانی وی را در انتخابات بی طرف نخواهند دانست و هیچ گاهی هم بی طرفی رئیس جمهور کرزی در انتخابات ریاست جمهوری آینده قابل باور نخواهد بود. لذا برای رد گم کردن و خاک پاشیدن به چشم مردم و جامعه جهانی باید قیوم خان کرزی بازیگر این بازی باشد. به این ترتیب که اگر زمانی مردم و رسانه ها و جامعه مدنی و جامعه جهانی رئیس جمهور کرزی را به دخالت در انتخابات متهم نمایند وی به صراحت خواهد گفت : » اگر من قصد دخالت در انتخابات را می داشتم به نفع برادرم قیوم خان در انتخابات ، دخالت می کردم .»

اما احتمال هم می رود که به زودی تیم برادر رئیس جمهور کرزی به نفع زلمی خان کرزی کنار برود و این تیم نیز به کاروان زلمی خان خواهد پیوست. فعلا راه برای ریاست جمهوری زلمی خان و تیم ایشان تا حدی هموار شده است.

6- رئیس جمهور کرزی و جامعه جهانی؛ در این مساله شکی نیست که رئیس جمهور کرزی از تمام توان خویش در جهت کسب حمایت جامعه جهانی و خصوصا ایالات متحده آمریکا برای تیم موردنظرش استفاده کرده است. اما وقتی در همه جا با در بسته مواجه شد باز تصمیم گرفت تا پیمان امنیتی با ایلات متحده آمریکا را به گروگان بگیرد و یقینا یکی از مسائلی که پشت پرده لج بازی های رئیس جمهور مطرح هست همین مساله می باشد. اما اینبار رئیس جمهور به خوبی متوجه شده است که آمریکا و جامعه جهانی قصد تغییر مهره در افغانستان را دارند و به هیچ روی از نامزد مورد علاقه آقای کرزی حمایت نخواهند کرد لذا آقای رئیس جمهور در چرخشی سیاسی اینبار بر مواضع گذشته تاکید و اصراری ندارد و تنها خواسته رئیس جمهور کرزی از جامعه جهانی و ایالات متحده آمریکا این نکته است که اگر از نامزد مورد حمایت من حمایتی نمی کنید پس از دیگران هم حمایتی نکنید و اجازه بدهید انتخابات سالم و شفاف باشد. نکته ای که در ظاهر منطقی است اما در باطن نمی تواند چندان هم درست باشد. با درنظرداشت صف آرایی آقای کرزی در کمیسیون مستقل انتخابات، وزارت امور داخله و دفاع ملی و حمایت والیان و لسوال ها و بزرگان و ریش سفیدان در جرگه بازی های مد شده در دوران ایشان و نزدیک شدن به طالبان  و حزب اسلامی گلبدین حکمتیار و حامیان منطقه ای ایشان خصوصا ایرانی ها  – که با امضا نشدن پیمان امنیتی خوش هستند – می توان انتظار داشت که با بسیج همه این نیروها و با استفاده از فرمول تقلبات سازماندهی شده به طور حتم تیم مورد نظر آقای کرزی به قدرت خواهد رسید؛ تیم زلمی خان رسول!

البته ذکر این نکته لازم است که رئیس جمهور کرزی هیچ گاهی از دیگر تیم ها حمایت نخواهد کرد زیرا تیم های تقریبا هدفمند و دارای شخسیت های مطرح و تاحدی هم با نفوذ، قدرت و سلطه خاندان کرزی را به خطر خواهد افگند و پس گرفتن قدرت از این چنین تیم ها و اشخاص هم کار غیر ممکن است. مثلا اشرف غنی احمدزی خود را آدم بسیار فهمیده و سیاستمدار نشان می دهد همین مساله باعث شده است که آقای کرزی از وی حمایت نکند. در کل می توان گفت تیمی که دارای برنامه و هدف و شخصیت های مهمتر باشند با خواست درونی و نیت قلبی رئیس جمهور کرزی در تضاد هست و قطعا حمایت نخواهد کرد. رئیس جمهور بیشتر به دنبال تیم های ضعیف و بی برنامه و عناصر خنثی و بی اراده و بی توقع هست و بهترین گزینه هم گزینه تیم  زلمی رسول می باشد.

اما تیم زلمی رسول:

زلمی رسول فردی آرام و بی خاصیت است و قطعا نقش سمبولیک را در کرسی ریاست جمهوری خواهد داشت و در پشت پرده تمامی کارها به دستور و اراده آقای کرزی خواهد بود ( بازی پوتین و مدودف اما با زمینه افغانی آن ). وقتی کارنامه ناموفق آقای زلمی رسول در وزارت خارجه بررسی می کنیم، هیچ نکته بارز و قابل توجهی در سیاست خارجی کشور وجود ندارد و جز بدنامی در نمایندگی های سیاسی کشور در کشورهای خارجی و درگیریهای سفیر و کنسول و رشوه و فساد اداری و خویش خواری نکته برجسته ای واقعا در وزارت خارجه دیده نمی شود. در تمام کشورهای دنیا وزارت خارجه نقشی مهم در حیات سیاست خارجی کشورها بازی می کند و افراد و اشخاص با گرایش ها و رویکردهایشان در پست وزیر امور خارجه در واقع مبین مسیر سیاست خارجی همان کشور است اما در افغانستان مانند همه نهاد های فساد انگیز و بی درایت ، وزارت خارجه نیز یک سیاست و پالسی مشخصی را ندارد. نداشتن برنامه و پالسی و عزم و اراده در حاکمیت قانون و تطبیق عناصر دمکراسی در افغانستان تقریبا امری عادی است و کسی به آن فکر هم نمی کند. تمام اعمال و امورات مهم کشور در ارگ ریاست جمهوری و به دست شخص رئیس جمهور است و دیگر وزارت خانه ها عملا سمبیلک و سرگرم روزمرگی ها هستند در اصل هیچ وزیری بدون اجازه ارگ نشینان و تیم مافیایی ارگ حتی اجازه نوشیدن آب را هم ندارند. پس در این قسمت ضعف زلمی خان تاحدی منطقی است چون اصلا اساس و برنامه در همین بی برنامگی است و باید اوضاع و احوال همین گونه باشد. اما قرار گرفتن احمدضیا مسعود و حبیبه سرابی در کنار زلمی رسول بسیار جالب و قابل توجه هست.

الف – احمد ضیا مسعود، به باور و زعم استاد محقق فردی که نه اقبال داخلی دارد و نه اقبال خارجی و به احتمال قوی چندان شخصیت قابل قبول و پذیرفته شده در بین حتی تاجیک ها نمی باشد. اما به قول خودش در دوره معاونت کرزی ، یک اشتبنی ، خواهد بود و به نمایندگی از قشر تاجیک های جامعه نقشی سمبلیک خویش را با تکیه زدن بر کرسی معاونت اول ریاست جمهوری ایفا خواهد کرد.

ب- خانم حبیبه سرابی، از تیم و قماش  سیاسمتدارن خنثی هزاره در تاریخ سیاسی افغانستان. اصلا به مقدمه چینی ضرورتی نیست فقط کافی است تا به بامیان باستان ،قلب افغانستان در دوران پادشاهی ایشان بنگرید آنوقت همه مسائل واضح و آشکار خواهد گردید. تظاهرات ها و اعتراضات و اعتصابات مردم بامیان و خصوصا مرحوم جواد ضحاک رئیس شورای ولایتی بامیان، مدال گرفتن الاغ به سپاس خدمات ارزنده شخص الاغ در آب رسانی به مردم بامیان آنهم بدون هیچ گونه توقع و ادعایی، کاهگل کردن بخشی از سرک بامیان، قرار دادن یک الکین بزرگ در میدان بامیان و…. همه و همه در دوران حاکمیت خانم سرابی در بامیان صورت گرفته است. جواد ضحاک در مصاحبه ای با یکی از رسانه ها اشاره می کرد که بامیان اصلا چیزی به نام مستر پلان انکشافی – توسعه ای – ندارد. البته قصد توهین و اهانت به این بزرگوران زر اندوز را هیچ وقت نداشته و ندارم. اما وقتی تاریخ سیاسی هزاره را مطالعه می کنیم و در مقایسه با ادوار گذشته اختناق و خفقان سرکوب این دوره را بررسی می کنیم واقعا دل انسان به درد می آید از اینهمه سازش و معامله گری و بی عرضه گی رهبران سیاسی مان! نفاق و جدال های داخلی و سازش ها و نبود عزم و اراده خدمت به ملت با در نطرداشت قدرت سیاسی ایشان انسان را می آزارد. البته از حبیبه سرابی چه گله باید داشت که بامیان دور است و در برنامه محرومیت سیاسی ارگ نشینان!

اما کابل و دشت برچی همین تخته خیز و پرتاب رهبرانی چون  اساتید محقق و خلیلی و صادق مدبر در محرومیت و مظلومیت و بی کاری و فقر غرق است  و از خدمات شهری هم بی بهره! با کدام زبان می توان اینهمه عقب ماندگی و بی برنامگی و معامله گری ایشان را در طول سیزده سال در چوکی معاونت ریاست جمهوری آقای خلیلی و ادراه امور صادق مدبر- که تقریبا حکم صدراعظم را دارد –  و رهبری و سیاست های احساسی، مقطعی و زودگذر استاد محقق توجیه کرد؟؟؟ الله اعلم. با کدام منطقی می توان خود را راضی کرد که برای حمایت آقای سرور دانش و یا هم حبیبه سرابی به پای صندوق های رای برویم؟؟؟

شاید شما خواننده محترم مرا متهم کنید فقط انتقاد کرده و راه حلی ارایه نکرده ام و یا همه را به دید منفی نگاه کرده ام. خودم هم اعتراف می کنم که راه حلی ندارم. اصلا اوضاع را اینگونه ساخته اند که کاری نمی توان کرد. در گیریها و چشم و همچشمی های آقایان خلیلی و محقق و صادق مدبر و بادمجانهای دور قاب چین ایشان و بعصی هم رهبر نماها !!! مردم ما را به خاک سیاه خواهد نشاند. بی شک نمی توان نقش عوامل بیرونی و اقوام دیگر را در این بدبختی و بیچارگی را نادید انگاشت اما در مرحله اول مقصر این وضعیت فلاکت بار و مرگ سیاسی جامعه ما همین رهبران خود ماست که هر از چند گاهی به نام ها و عناوین مختلف مردم را به احساسات واداشته و از احساسات مردم مان سو استفاده کرده اند. من در قدم اول مقصر اصلی این بدبختی و رنج جامعه خویش را همین بی برنامه گی، بی نظمی، عدم اتحاد و یک پارچگی و رقابت های کورو ناسالم رهبران خویش می دانم تا دیگران. به علت همین کمبودات و حرص  و و لع قدرت در بین رهبران خودی مان هست که امروز هم خودشان حذف می شوند و هم همین مردم را از حقوق حقه شان محروم می سازند و این یعنی درد. از ماست که بر ماست و یا هم به فرموده درخت : تبر دسته از خود من دارد و مرا از پای در می آورد!

اگر این بزرگان و رهبران خصومت های شخصی وغرور خود را کنار می گذاشتند و با یک اجماع عمومی و هدفی واحد و استراتژی مشخص به مبارزات و کارزار انتخاباتی پای می گذاشتند امروز ما مجبور نبودیم که  دست به دامان کسانی شویم که هیچ سابقه خدمت در کارنامه شان وجود ندارد و جز حلقه غلامی نمی تواند برای مردم ما سودی داشته باشد. هر انسان با وجدان و آگاه و بیدار باید بی درایتی  و سو مدیریت رهبران سیاسی مان را پرسان کند.

اما اینکه تا به کی این دور باطل و شخصیت کشی در هزاره ادامه خواهد داشت و رهبران در جدال و رقابت منفی و ناسالم خویش و کسب منافع خویش، منافع مردم را قربانی خواهند کرد سوالی است که پاسخ به آن مشکل است و جز تن دادن ایشان به خرد جمعی و شخصیت سازی و اجماع عمومی ممکن و میسر نخواهد بود . افسوس از دورانی که از دست رفت و دوارنی که از دست خواهد رفت.

عبدالحکیم حمیدی

ایران؛ قفسی طلایی

استاندارد

P1100976شاید روزی که حضرت محمد(ص) به رسالت و پیامبری مبعوث گردید، تصورش هم مشکل بود که روزی برسد تا از آن اسلام، اسلامهای رنگارنگ و عجیب و غریب در دنیا بوجود بیاید و یکی از دیگری هم متفاوت و همدیگر را قبول نداشته باشد. اسلام ایرانی، اسلام طالبانی، اسلام وهابی عربستان سعودی، اسلام ترکیه ای، اسلام مصری، اسلام پاکستانی، اسلام مجاهدین افغان، اسلام مالزیایی و اندونزیایی، اسلام لبنانی و …

تقدیر و سرنوشت عجب بازیهایی دارد، نمی دانم چقدر معمای تقدیر و سرنوشت برایتان حل شده است. اما بعضی وقتها انسان با خود می اندیشد که تقدیر و سرنوشت جداگانه کار خود را می کند و به کسی هم کاری ندارد. به طور مثال یک سکه دو رو دارد. می خواهم امروز هر دو روی سکه را نگاهی بیندازیم و به نقش و نگار آن دقت کنیم.

روی اول سکه : دقیقا یادم نیست که چندین سال پیش برای در امان ماندن از ظلم و تعدی و ستم داخلی و خارجی نا خواسته و بی اختیار به سوی کشور همسایه ایران مهاجرت کردیم.به این امید که ایران کشوری اسلامی است و در پناه اسلام می توان در امان بود. البته این حکایت را سالیان سال در گوش ما خوانده بودند و نسل اندر نسل ما در این مورد پر و مملو بودیم. آنقدر از اسلام و ارزشهایش شنیده بودیم که والدین مان تصمیم گرفته بودند تا برای حفاظت از جان و مال و ناموس شان ، قدم به راه هجرت بگذارند و از شر نظامهای خودکامه داخلی و هجوم قشون  و ارتش سرخ شوروی در امان باشند. حتما شما هم در مورد ارزشهای اسلامی و مسلمانان و حقوق شان بسیار شنیده اید و لازم نیست که برایتان تکرار کنم. خلاصه به هزاران امید و آرزو راهها را درنوردیدیم و خود را به دامان پرفیض اسلام ایرانی انداختیم. بچگی بود و دنیای شور و شعف و سرور! اولین ضربات کوبنده ای که باعث گردید تا دنیای بچگیمان و آرزوی های دور و دراز آن را تکانی داد » افغانی» بود. افغانی پدر سوخته، افغانی کثافت و … کم کم افغانی شده بود مانند دیوی که هزار سر داشت و باید نقش آرام کننده بچه های ایرانی را که گریه می کرد با ترساندن ، بازی می کرد.

دوران درس بود و مدرسه! کتابهایی که مملو بود از شعارهای رنگارنگ و قشنگ دینی. به به چه بهشتی موعود!

راستش دلمان به این شعارها خوش بود. اما کم کم متوجه شدیم که این شعارها مشتی داستان و افسانه هستند و در دنیای بیرون یعنی در محیط و جامعه ایرانی مصداق عینی ندارد. افغانی؛ وصله ای ناجور در یک جامعه متمدن!

هزاران انسان با تصورات رویایی مانند ما، دل به دریا زدند و در زمانهای مختلف برای رسیدن به کشوری اسلامی که اسلامیت از سر و روی آن می بارید خود را به ایران رساندند. شاید اعترافی تلخ و زودهنگام باشد اما ما اشتباه کردیم.

از آن اسلام و شعارهایش چی نصیب ماشد؛ کار در شرایطی سخت و غیر انسانی، سرکوره های خشت پزی، مرغداری ها، کشتارگاهای گاو و مرغ، سنگبری ها، کارخانه های پوست و چرم، حفر چاهها و لوله های فاضلاب، کارخانه های شیشه سازی، موزائیک سازی ها، ساختمان سازی ها و … به قول شاعر معروف کاظم کاظمی :

به هرآنچه آیینه است تصویر شکست من است     به سنگ سنگ بنا نشان شصت من است

اما مزد همه اینهه تلاش و زحمت و ساخت و ساز در کشور اسلامی که داد از عدل علی می زنند بسیار جالبتر است ؛ اردوگاههای سفید سنگ فریمان، تله سیاه بیرجند، سلیمانخوانی، اردوگاه اراک، اردوگاه قم، اردوگاه عسکر آباد ورامین و…

خاطره:

راستش هیچ وقت یادم نمی رود، روزی از روزها تعدادی از اقوام و فامیل هایمان از افغانستان به صورت قاچاقی آمده بودند و در شهرستان محل اقامت ما پیاده شده بودند و به شماره من تماس گرفتند و آدرس را پرسیدند. منهم آدرس را داده و چند دقیقه بعد با خیلی از زن و فرزند و اطفال معصوم و بیگناه روبه رو شدم؛ لباسهای وطنی و همان چهره و خلق و خوی وطن که از ظلم نظام سیاه طالبان فرار کرده وبه دامان اسلام ایرانی پناه آورده بودند. همه را به خانه برده و برای دادن پیاله ای چای دست به کار شدیم. غافل از اینکه سربازان گمنام امام زمان همه را تعقیب کرده بودند!

صدای زنگ در بلند شد، در گشودم، ماموران نیروی اتنظامی همه جا را محاصره کرده بودند. انگار که باندی از تبهکاران را به محاصره در آورده بودند. خلاصه همه مان را به شمول اطفال و کودکان و زنان را با خود بردند. حتی فرصتی ندادند تا به ایشان که صدها کیلومتر را طی کرده بودند و به دامان اسلام پناه آورده بودند، پیاله ای چای بدهم. از یادم نمی رود عجب غروبی شده بود مقابل پاسگاه نیروی انتظامی ! جمعیت بود که به تماشای اسیران آمده بودند. همه در محوطه پاسگاه مانند اسیران جنگی نشسته بودیم.محمد خسروی نام ماموری بود که مسئول جمع آوری افاغنه بود، با دیدن من به سویم آمد و مرا مورد لت و کوب قرار داد و اصرار می کرد که حتما من باندی دارم و باید همدستان خویش را نیز لو دهم. اما من از همه جا بیخبر، هرچه قسم می خوردم که والله بنده تقصیری ندارم به گوش ایشان نرفت که نرفت. مرا راهی بازداشتگاه نمودند تا در فرصت تحقیقی صورت گیرد. اما اسرا! در میان این اسیران و مجرمین جنایتکار جنگی دوستی به نام رجب بود که همسرش در مسیر راه زایمان کرده بود و در آنروز اسیری، نوازدش  به شدت بیمار شده بود. بالاخره با اصرار و التماس و گریه و ناله بقیه اسرا ، سربازان گمنام اما زمان اجازه می دهند تا زهرا – نوزاد متولد شده در راه – را به بیمارستان منتقل کنند و مدت یکماه – حدودا- زیر نور و مراقبت های ویژه قرار داشت و بالاخره ناجی پدر و مادر خویش گشت و آنها در مملکت اسلامی ماندگار شدند. در زمستانی سرد همه اسیران را که یک اتوبوس می شد رد مرز کردند!

اما من حقیر شب را در بازداشتگاه گذارندم در تاریکی و بدون اجازه داشتن برای رفتن به دستشویی! شاید باورش برای شما بسیار سخت باشد که حتی به من اجازه وضو گرفتن هم ندادند تا نماز گذارم، بدون آب و عذا!

این سرگذشت واقعی شاید داستان هزاران انسانی بود که به امید پناه بردن به دامان اسلام رنج سفر به کشور ایران را به جان خریدند و یا هم به مراتب بدتر از آن را! از آن شب به بعد دیگه متوجه شدم که سکه دو رو دارد و ما متاسفانه فقط و فقط تا حالا یک روی آن را در نظر گرفته بودیم. از آن واقعه به بعد دید و نگاه من به روی دیگر سکه بیشتر شد و کم کم این روی سکه با تمام شعارهای عدالت محور و قانون و انسانیت و احترام و شخصیت و… از نظرم رنگ باخت. از صفحات کتاب های درسی بیرون شدم و دقیق به جامعه خیره شدم تا بتوانم با تمام وجودم روی دیگر سکه را دریابم.

روی دیگر سکه : روی دیگر سکه در وقاقع روی پنهان سکه بود. در این روی هیچ ارزشی وجود نداشت جز منافع سیاسی و اقتصادی ملاها و آخند هایی که به نام اسلام یعنی روی اول سکه برای خودشان آرگاه و بارگاه ساخته بودند و با تکیه زدن بر مسند قدرت و سلطنت و منبر محمد( ص) به عیش و نوش و خوش گذرانی خویش مشغول بودند و به نام اسلام هرکسی را می کشتند و با مردم هر کاری که دلشان می خواست انجام می دادند و چون از موضع دین و مذهب و تقدس اعمال و رفتارشان را توجیه می کردند کسی را یارای آن نبود که در برابر ایشان و نظام سلطنتی اسلامی شان ایستادگی کنند- رجوع شود به مقاله قدرت در سایه تقدس در همین نوشته گاه –  در این روی سکه همه چی سیاه و سفید بوده و هست. در این روی سکه اسلام یعنی ایرانی، حقوق یعنی مال مردم ایران، مردم پاک و متدین یعنی ایران، سرزمین موعود و مقدس یعنی ایران، لشکر امام زمان یعنی ایرانی ها،ادب و اخلاق و مدنیت یعنی ایرانی ها ، تقدس و پاکی و مظهر صداقت یعنی رژیم آخندی ایران و…

در قانون نانوشته این روی سکه همه و همه چی باید در خدمت آخند ها و ملاها باشد و دیگران چون برده ای باید در خدمت ایشان قرار داشته باشد و هیچ کس حق ندارد از مولای خویش سوالی کند. رابطه برده و مولا در اسلام ایرانی در قرن بیست و بیست و یک برای افاغنه بی شرمانه تر بود. یقین دارم همه آنهایی که در ایران بودند می دانند که من چه می گویم.

مهاجرت را به ایران در سه دهه گذشته که همزمان با انقلاب اسلامی ایران صورت گرفته است،می توان به سه مرحله تقسیم کرد:

مرحله اول: زمان تجاوز یا هم بهتر بگویم دعوت ببرک کارمل از ارتش سرخ شوروی در افغانستان. این مرحله از مهاجرت بیشتر جنبه ایدئولوژیک داشت و مردم به باور و اعتقاد دینی و مذهبی و شعارهای اسلامی به ایران مهاجرت کردند و در نقاط مختلف ساکن شدند. در این دوره رویکرد نظام ایران نسبت به افاغنه در واقع درویکردی مصلحت گرایانه بود که ذیلا به آن اشاره می گردد:

1 – ایران بعد از پیروزی انقلاب اسلامی وارد جنگی ناخواسته و به قول خودشان تحمیلی با عراق شده بود و همین مساله موجب گردیده بود که بسیاری از ایرانی ها و نیروی جوان آن مصروف دفاع از خاک و وطن خویش باشند و همین امر نیروی کار ایران بعد از انقلاب را به شدت کاهش داده بود. در این شرایط مردم مهاجر افغان وظیفه کارگران و نیروهای پشت خط را داشته و برای تامین مایجتاج و با زار کار و نیروی کار و انسانی ، افاغنه، بهترین گزینه بودند و باید سیاست دولت در این مورد با افاغنه بسیار نرم و ملایم می بود.

2- انقلاب ایران با شعارهای برادری، مساوات و عدالت و اسلام بدون مرز و ارزشهای انسانی به پیروزی رسیده بود و باید برای مردم دنیا نشان داده می شد که این شعارها در عمل هم پیاده می شود و بهترین گزینه برای این منظور باز هم افاغنه بودند تا نهال نوپای انقلاب آرام آرام به درختی تنومند تبدیل شوند. همین مساله هم ایجاب می کرد که در این شرایط دولت باید با این افاغنه برخوردی اسلامی داشته باشد و ایشان را برادر خطاب می کرد. اما به مرور زمان که درخت انقلاب تنومند و قطور گردید افسانه برادری جای خود را به افغانی کثافت و پدر سوخته داد!

مرحله دوم: تقریبا بعداز خروج ارتش سرخ و همزمان به جنگ های داخلی و تنظیمی که برادران مجاهد کابل را به ویرانه ای تبدیل کردند. در این مرحله دیگر مساله ایدئولوژی مطرح نبود. بلکه زنده ماندن مطرح بود. چرا که در افغانستان هم جنگ بین برادران مسلمان در جریان بود و کشورهای ذی دخل در قضیه افغانستان هم همگی مسلمان بودند مانند ایران و پاکستان و عربستان سعودی و بعدا هم که طالبان کرام!

مرحله سوم: این مرحله دیگر هیچ هدفی جز رفاه و آسایش را در پی نداشت و شامل همین دوره و زمان می شود. به طور نمونه اگر شما اکنون از هر مهاجری علت ماندگاری در ایران را بپرسید در جواب دیگر هیچ وقت نمی گویند که اینجا اسلام است و کشور شیعه است و از این شعارهای پوچ و توخالی. البته هستند کسانی که نان شان را از نظام می خورند و کارت های طلایی دارند و هر از گاهی برای تخریب و توطئه و دسیسه به کشور تشریف می آورند و بعد از کارشان دوباره به لانه ها یشان می خزند و آنها همیشه دم از اسلام و شیعه می زنند. اما برای مردم عادی دیگر آن نقابهای اسلامی بعد از گذشت سه دهه از چهره افتاده است. دیگر مردم می دانند که شعار اسلامی در ایران فقط بازار مصرفی بیرونی دارد و در داخل هدفی جز منافع نیست! البته حق هم دارند آنها هم مانند تمام کشورهای دنیا منافع ملی دارند و همه مسائل در همین محدوده منافع ملی شان تعریف می گردد حتی اسلام!

اماروی سوم سکه: یادم می آید در دروسی دوران مدرسه( مکتب) در باره نظام های خاندان اموی ها و عباسی ها بسیار زیاد خوانده بودم.دورانی که با مفکوره نظام آخندی، دوران سیاهی و تباهی و اضمحلال اسلام ناب محمدی بود. راستش یکی از ریشه های نفاق مذهبی هم بین اهل سنت و اهل تشیع نیز همین کتابها و مطالب درسی ایران بود که به گونه ای مردم اهل تشیع را تربیت کرده بود که انگار تمام مشکلات دنیای اسلام از صدر اسلام – بعد از رحلت پیامبر- همین برادران سنی مذهب هستند و اگر اینان از بین روند دینا دیگر گل و گلزار می شد. تزریق این نوع ایدئولوژی در بین مردم اهل تشیع متاسفانه مردم را عقده ای و ضعیف بار آورد و شکاف بین شیعه و سنی را هم عمیق کرد.

در این روی سکه می توان مشابهت های خوبی بین نظام اموی ها و عباسی ها و رژیم آخندی ایران پیدا نمود. خلافتی که بعد از رحلت پیامبر اسلام توسط اموی ها و خصوصا معاویه به سلطنت تبدیل شده بود و در زمان عباسی ها هم ادامه یافته بود، در حال حاضر با شیوه های نوین و سازوکار بهتر و قویتر در رژیم آخندی ایران دیده می شود. در این سلطنت هم بین ایرانی و غیر ایرانی فرق از زمین تا ثریا هست، زبان مطرح است، باور و رنگ و پوست و عقیده ملاک اصلی قضاوت است. در این اسلام همه چی جایز هست تا ایرانی راحت زندگی کند. بهره کشی و برده داری مدرن در ایران وجود دارد. باز در دوران اموی ها و عباسی ها اردوگاهها به این شکل وجود نداشت. اما ارودوگاههای سفید سنگ فریمان و … روی اموی ها و عباسی ها را سفید کرده است. شکنجه و آزار به شدت وجود دارد و حتی در مورد خود ایرانی ها نیز اعمال می گردد. ابراز عقیده و آزادی بیان به طور مطلق وجود ندارد. مطبوعات در سانسور کلی قرار دارند و در کل مطبوعات آزاد اصلا وجود ندارد. صدا و سیما هم که در کنترول مقام ولایت مطلقه فقیه قرار دارد. فعالین سیاسی و مدنی در زندانها آب خنک می خورند ، به بهانه حمایت از مردم مظلوم و ستمدیده فلسطین و لبنان و افغانستان و با شعار مبارزه با شیطان بزرگ باید هرکاری که لازم است انجام گیرد، هیچ ابایی وجود ندارد که به بهانه روز جهانی قدس زن و مرد و ناموس مسلمان افغانستان مضحکه خاص و عام گردیده و به سرکها کشیده شود، اما در مقابل اردوگاه سفید سنگ فریمان همین ناموسی را که از آن دم می زنند با پوتین عساکر یگان ویژه مورد ملاطفت و مهربانی قرار می دهند و… با این اوصاف افاغنه دیگر در این کشور که جز آدم به حساب نمی آیند.

تقدس و مقدس سازی به حد نهایت رسیده است و شاید هم در طول تاریخ اسلام تا این حد نبوده است. خلاصه اینکه ایران برای مردم مهاجر افغان بیتشر به قفسی می ماند طلایی!

قفسی که در آن کار است و اندک رفاهی چون گاز و برق و آب و سرک های پخته شده و دیگر هیچ!

مردم مهاجر اصلا به یاد ندارند که در مورد حقوق بنیادین و اساسی شان فکر کرده باشند و ماسفانه از این حقوق اساسی و بنیادین شان کاملا بی خبر هستند. حقوقی که برای آن انسانها در طول تاریخ مبارزه کردند و کشته شدند . حقوقی که در ایران حتی برای بسیاری از شهروندان ایرانی هم وجود ندارد.سلطنت اسلامی ایرانی فقط برای مردم مهاجر افغان یا افاغنه اجازه زنده بودن می دهد آنهم در قلمرو قفسی طلایی!

در پایان می خواهم یاد آور شوم که به تمام ارزشهای اسلامی و انسانی باورمند و معتقد هستم و خدای ناکرده هیچ وقت قصد توهین به اسلام و مسلمین و مردم متدین  را نداشته و ندارم و به مردم و ملت ایران هم هیچ وقت قصد توهین و اهانت نداشته و به دیده قدر و احترام می نگرم و امید دارم که آنها نیز این مساله را درک کنند و بیندیشند که هدف و منظور من چیست. باور و عقیده ما این است که انسان با هر گونه برتری جویی و تبعیض و تعصب و زیاده خواهی مخالف هست و تحت هر نامی که باشد نمی توان آنرا تحمل کرد. بعضی ها دین داری نمی کنند بلکه به نام دین و مذهب برده داری می کنند.

عبدالحکیم حمیدی

 

 

 

 

 

درد دلی با برادران پشتون

استاندارد

P1110025

امروز می خواهم سنت شکنی کنم و روی نقطه ای انگشت بگذارم که تا اعماق آن درد است و گفتن و قلم زدن و صحبت کردن در موردش جرم و گناهی است نابخشودنی ! اما می خواهم این بار من این میوۀ ممنوعه را تناول کنم و از این دوزخ و جهنم دنیایی رانده شوم. دوزخی که امروز هر لحظه نفس کشیدنش برای انسانهای آزاد و آزاد اندیش مانند مرگ است و ذلت و خواری .

کاش می شد خداوند میوه ای دیگر را هم حرام می کرد تا یکبار دیگر همت و اراده و توان و غیرت انسانها را به بوته آزمایش می گذاشت و صبرشان را می سنجید! اما وقتی که می بینیم بی بی حوا و آدم (ع) نیز در برابر آزمون الهی صبر از کف دادند پس نمی توانم چندان به خود و نیروی صبر و درایت و طاقت خویش امید داشته باشم. اما برای اینکار خویش به دنبال توجیه هم نیستم. اصلا شاید همین موضوع مورد نظر من در افغانستان میوه ممنوعه باشد. اما مهم نیست!

من می خواهم اولین انسانی باشم که به این میوه ممنوعه دست بزنم و از این خاک اخراج شوم و شاید هم سالهاست که من و امثال من از این خاک اخراج شده ایم و هنوز به قول گفتنی بدنمان گرم است و نفهمیده ایم!

اما من اخراج شدن از این خاک را سزاوازتر می دانم از سر در گریبان فروبردن و چون زهر زندگی کردن. زندگی کردنی که هر لحظه هاش برای من هزاران بار مرگ آور و زجر آور است. می دانم با خواندن این مقاله حتما مرا متهم به نفاق افگنی و تفرقه و جدایی و از این شعارهای آبکی می نمایند اما مهم نیست زیرا اتهام تنها متاع و کالای حراجی این دیار است و به ارزانی در هر کوچه و بازار و میدان آن یافت می شود. اتهام زدن از سبکی انسان است  و متهم کردن و توطئه و دسیسه سازی هم از ضعف و جهل انسان سرچشمه می گیرد. اما می دانم در این همه رنج و درد حتما شاید حکمتی و جود دارد  « ولنبونکم حتی نعلم المجاهدین منکم و الصابرین و نبلو اخبارکم: ما همه شما را به طور قطعی آزمایش می کنیم تا معلوم شود که مجاهدین واقعی و صابرین شما چه کسانی هستند» اما خدایا من دیگر کاسه صبرم لبریز گشته است و صبری را که به من داده بودی دیگر تمام شده است پس لطفا یا به من ملیونها سال دیگر هم صبر عنایت فرما یا مرا هم از این خاک اخراج کن.

مدتهاست که ذهن مرا سوالی مهم و اساسی به خود مشغول کرده است و نمی توانم برای آن جوابی بیابم و قدرت و نیروی مطرح کردن آنرا نیز ندارم. شاید هم می ترسم، می ترسم از مرگ با نخ و یا هم سربریدن و یا هم تیرباران شدن در برابر دیوار! ولی امروز به خود جرات می دهم و می پرسم که چرا زندگی آرام و راحت من باید قربانی نادانی و جهل دیگران گردد؟ مگر گناه من و امثال من چیست که می خواهیم زندگی کنیم و از زندگی مان لذت ببریم؟ ما دیگر خسته شدیم از زنده بودن! زیرا زنده بودن را تمام حیوانات و گیاهان و جمادات هم به شکلی تجربه می کنند اما من می خواهم زندگی کنم، می خواهم مانند ملیونها انسان دیگر از زندگی کردن خود لذت ببرم اما گناه من چیست؟ با کدامین دلیل و برهان و آیه و نشانه، من و امثال من که دلشان برای زندگی کردن می تپند باید قربانی شویم؟ چرا نفس کشیدن و خواب راحت و آرام و داشتن زن و فرزند و شغل مناسب باید برای من در این بهشت یا جهنم حرام گردد؟ هر روز که از خانه خویش بیرون می شوم و برای کسب لقمه ای نان حلال و نفقه فامیل خود سر به صحرا – کار- می نهم هیچ امیدی ندارم که شب زنده به خانه بر می گردم یا نه؟ اما دیگر خسته شدم از این نوع زنده بودن و زندگی بی برنامه و گیاه گونه خویش! از مردن  بی خود و بی حساب در یک برنامه انتحاری و رفتن اجباری به جنت هم بیزارم. باید به کی بگویم من نمی خواهم با انتحاریان یکجا در جنت باشم. دوزخ برای من هزاران بار شرف دارد از زندگی کردن با انتحاریانی که به بهانه جنت پیر و جوان و زن ومرد را می کشند و همه جا را ویران می کنند. اما بدرستی که اینان چه کسانی هستند؟ مگر نه این است که خداوند کریم در قرآن مجید می فرماید: خودتان را با دستان خویش به هلاکت نیندازید.

n00076473-r-b-004

اینان چه کسانی هستند که نعوذ بالله از خداوند هم بالاتر هستند و زندگی و خواب و خوراک همه موجودات این سرزمین را به بهانه جنت حرام کرده اند؟ چرا شرق و جنوب کشور من و سرزمین من باید در خون غوطه ور باشد و در آتش کینه و عدوات و بخل و جهل بسوزد؟ چرا مردمانش نباید زندگی آرام داشته باشند و بر سر مزارع و کشت زارهای خویش از سرسبزی و چمن زاران و شرشر جویبار های همیشه جاری لذت برده و تماشاگر من خسته ای باشند که فرسنگ ها راه را کوبیده و دل دشت ها را شکافته و به دیدن قندهار و جلال آباد آمده ام تا در کنار این مردم با خانواده خویش دمی بیاسایم؟ چرا چهره گندمگون و آفتاب زده دختران و پسران قندهار و هلمند و پکتیا و خوست و … را بشاش و شادان در سرکهای این شهرها نبینم که برای رفتن به مکتب و دانشگاه گوی سبقت را از یکدیگر می ربایند و در برابر لبخند شان دستی تکان دهم !راستی که چقدرآرزوهایمان کوچک است در برابر آرزوهای دیگران که به فکر راه یافتن و زیست بهتر در کرات دیگر هر لحظه در تب و تاب هستند و لحظه ای از تکاپو و تلاش باز نمی ایستند. من و آرزوهایم چقدر حقیر است در برابر شکافتن هسته اتم؛ داشتن یک زندگی آرام و برابر و پر از مهر و صفا! سالهاست که راه گم کرده ایم اما نمی دانم به کجا می خواهیم برویم و یا هم از کجا آمده ایم و آمدنمان بهر چیست و به کجا خواهیم رفت چنین شتابان؟

اینهمه درد و رنج و محنت و گرفتاری چرا از این خاک دور نمی شود؟ چرا انسانهای این سرزمین نباید روز خوشی داشته باشند؟ در کجای تقدیر من و امثال من سربریدن با نخ و تار نوشته شده است؟ هر وجب از این خاک درد است و دل مادرانش در عزای عزیزانش داغدار و پارچه پارچه است.

مدتهاست که بنام وحدت ملی دروغین و پوشالی، مرا فریب داده اند تا نگوییم و ننویسیم. یکروز ما را به نام های گوناگون تیکه تیکه کردند و امروز به شعاری دیگر همه را سرگرم ساختند.

آری باید چشمها را شصت و جور دیگر باید نگریست! آهای انسانهای عالم من همان اندازه هزاره هستم که پشتون پشتون است و تاجیک تاجیک و ازبک هم ازبک و…و این مساله هیچ ربطی به وحدت ملی نام نهاد ندارد. وحدت ملی با حذف و فشار و خفقان تامین نمی گردد، وحدت ملی با حذف فرهنگهای دیگران هیچ گاهی تامین نمی گرددبلکه این خرده فرهنگ ها هستن که فرهنگ کلان ملی را می سازند.

« یا ایهاالناس انا خلقناکم من ذکرا و انثی و جعلناکم شعوبا و قبائل لتعارفو ان اکرمکم عندالله اتقاکم»

قرآن کریم : ای انسانها ما شما را از یک زن ومرد آفریدیم و شما را شعبه شعبه و قبیله قبیله قرار دادیم تا با همدیگر آشنا شوید همانا گرامی ترین شما در نزد خداوند با تقواترین و پرهیزگارترین شماست.

اما چرا ما باید این دستور الهی را نادیده بگیریم و در جهت شناخت یکدیگر برنیاییم؟ در این سرای درنده خویی کس به کس دل نمی سوزاند و کسی هم به دیگری رحم نمی کند و افسوس که قانون جنگل بیشتر از کلام وحی الهی در این خاک نقش دارد.

کسانی در این جنگل زنده اند تا زندگی را بر دیگران حرام نمایند. ترور، وحشت ، قتل ، کشتار، انتحار،سربریدن، اختطاف، توطئه و دسیسه و… هر روز سرخط خبرهای رسانه ها است و انسانهایی که برای کستن و قتال سخت در تلاشند.

امروز می خواهم بپرسم برادر پشتون تا کی می خواهید این وضعیت نابهنجار را تحمل کنید؟ خشته نشده اید از اینهمه نابسامانی و بدبختی و رنج و درد و محنت؟ چرا در برابر درنده خویان انسان نما ساکت هستید و هر روز قربانی می دهید؟ لطفا به خودتان بیایید و سرزمینهای تفتیده شرق و جنوب کشور را از وجود درنده خویان زمان تان پاک سازید و آینده ای نو و روشن را برای اولادهایتان وعده دهید.

در طول حکومت سالیان ظالمان و خائنان و شاهان وطن فروش و دزد نه تنها این مردم در جنوب و شرق کشور خواب خوش نداشت بلکه زندگی را به کام دیگران هم زهر ساختند و نامش را گذاشتند غرور و عزت و شرف!

کدام غرور و کدام عزت؟ سربریدن و اعدام و تیرباران زنان و کودکان در کجای قرآن کریم و کلام خداوند، از مصادیق غیرت و عزت و افتخار و شرف به شمار آمده است؟ ویرانی و تباهی خاک و مهین و کشور و آوارگی و قتل و کشتار انسانهای هم دین و هم عقیده در کجای قرآن افتخار شمرده شده است؟ « ولقد خلقنا الانسان و نعلم ما توسوس فی نفسه* و نحن اقرب الیه من حبل : و ما انسان را خلق کردیم و می دانیم در نفس او چه می گذرد، و ما از  شاهرگ گردن به او نزدیکتریم» و خداوند یقنا می داند که این عزت و شرف نیست، چون اوست که دانای همه امور است و به همه پنهانها آگاه و داناست.

راستش هر روز که به تماشای اخبار می نشینم از دیدن اینهمه صحنه های جنایت و خونریزی و توحش و قتل و کشتار و انتحار می شرمم. اما افسوس که کاری از دست من نمی آید. در برابر دیدن محرومیت و فقر و نداری این وطن و همچنین چور و چپاول و غارت و دزدی هیچ کاری از دست من نمی آید جز اینکه شما دوستان را هم به همصدایی بخوانم و فریاد بر آورم که برای رسیدن به یک زندگی عادلانه باید در برابر اینهمه ظلم و جور و ستم دست برادری داده و یکدیگر را حمایت کنیم و خائنان خاک و کشورمان را به هر نامی که هستند روسیاه سازیم. اگر نکتایی دار غربی دزد است تا آن ملای لواطه گر دستار دار کثیف که برای بر آوردن خواهشای حیوانی خویش به کودکان این خاک تجاوز جنسی می کند و اورا برای رفتن به جنتی ساختگی و دروغین به اسکت انتحاری ملبس می سازد.

  • دوستان گرامی هدف از نوشتن این مقاله توهین و اهانت به هیچ قوم و زبان و نژادی نیست. بلکه هدف اصلاح و انتقاد است.(« ما یلفظ من قول الا لدیه رقیب عتید: انسان هیچ سخنی را به زبان نمی آورد مگر اینکه فرشته ای مراقب و آماده برای درج و نگارش آن سخن است») و براستی که خداوند از نیت و هدف من آگاه و دانا است.انتقاد از وضع موجود و اینهمه نابسامانی و فقر و فلاکت و کشتار و انتحار و سربریدن! یک جراح هیچوقت برای کشتن یک انسان دل و قلب و سر وی را نمی شکافد؛بل برای رهایی از درد و رنج است که تیغ تیز و بران خود را در دل و سر و قلب انسان فرو می برد و این انسان است که با اختیار و خواست خویش، بدن خود را به تیغ جراحی می سپارد تا از شر غده و درد و رنج رها و آزاد شود. فرق است بین زخم جراح و زخم چاقوی چاقو کشان و قاتلان! هردو تیغ دارند، هردو بدن انسان را پاره می سازند، هردو خونریزی و درد دارد. اما این درد کجا و آن کجا! جراح اگر تیغ می زند برای نجات انسان بدن را پاره می سازد و زندگی بی درد را به انسان هدیه می بخشد و چاقو کش و قاتل برای گرفتن جان انسان تیغ می کشد!
  • هدف من هم از نوشتن این غمنامه اصلاح زندگی و بهبود وضعیت موجود است و اگر در عنوان مقاله برادران پشتون را مخاطب قرار داده ام هم به این دلیل است که بیشتر بدبختی ها و مشکلات و دردسر ها در نواحی زندگی برادران پشتون ما دیده می شود. راستش وقتی تاریخ را می خوانیم و به حدود دوصد و شصت سال پادشاهی حاکمان و سلاطین پشتون در کشور و جغرافیایی وسیع از این دیار بر می خوریم و سرگذشت برادر کشی ها و درگیری ها و خیانت ها را مطالعه می کنیم واقعا دلمان به درد می آید از اینهمه بدبختی و رنج و گرفتاری که بر زندگی ساکنان این آب و خاک سایه افگنده، ای کاش در سایه این قدرت به درازای تاریخ امروز حداقل برادران پشتون ما زندگی آرام و بی دردسر می داشتند و صاحب سرزمینهای آباد و خانه و مزارع و باغات سرسبز و خرم و شهرهای آباد می بودند. ولی افسوس که واقعیت گونه ای دیگر است و امروز ماحصل اینهمه تاریخ و تاریخ داری و سرداری و سلطنت، شهرهای ویران و عقب مانده و زندگی ناچیز تنها میراث برادران و خواهران پشتون ماست و این درد است و این یعنی دردی که سعدی در دهها سال پیش فریاد بر آورد:

بنی آدم اعضای یکدیگرن                                      که در آفرینش زیک گوهرند

چو عضوی بدرد آورد روزگار                                دگر عضوها را نماند قرار

تو کز محنت دیگران بی غمی                              نشاید که نامت نهند آدمی

بدرستی که هر کسی در برابر این درد تاریخی به هر بهانه ای سکوت کند و بی تفاوت باشد نامش را نباید گذاشت آدمی! دردی که امروز در شرق و جنوب کشور ماست در واقع در قلب من و امثال منی است که در شمال و مرکز و غرب کشوری بنام افغانستان زنده ایم و نفس می کشیم! و این نوشته هم مهمترین شاهد و گواه است بر فریاد رنجها و درد های تاریخی مان. برای همصدایی با تمام انسانهایی که در جغرافیایی به نام افغانستان زنده اند و قربانی می دهند.

  • در طول تاریخ از سادگی و بی سوادی و جهالت مردم افغانستان خصوصا برادران پشتون ما سو استفاده کرده اند؛ گاهی به نام دین و مذهب و گاهی هم به نام تجدد و نو خواهی و حال هم به نام بنیاد گرایی! هر روز مادری را در این کشور به عزای عزیزانش می نشانند و اسمش را هم می گذارند جهاد با کفار! اما کدام کفار؟ آیا آن فرزندی که در ننگرهار و خوست و گردیز و پکیتا و هلمند و قندهار و مزار و هرات و بدخشان و غور و سمنگان و فاریات و… کشته می شوند کفارند؟ بای ذنب قتلت؟

آیا خدای مهربان روزی این جنایت ها را باز خواست و پرسان نمی کند؟ « الیوم تجزا کل نفس بما کسبت : امروز – قیامت – هرکسی در برابر کاری که انجام داده است جزا داده می شود» آیا روزی به سوی او باز نخواهند گشت آنانی که امروز بنام دین و مذهب مردم بیگناه را در شرق و غرب و جنوب و شمال این آب و خاک طعمه مستی خویش می سازند؟ کل نفس ذائقه الموت.

آیا کشتن یک انسان برابر با کشتن همه بشریت نیست؟ « من قتل نفسا بغیر نفس او فساد فی الارض فکانما قتل الناس جمیعا: هرکسی انسانی را بدون ارتکاب قتل یا فساد در زمین ، بکشد مانند این است که گویی همه انسانها را کشته است.»

  • اگر اوراق تاریخ را یکبار دیگر و به دقت مرور نماییم به نکته بسیار جالب و ارزنده ای بر می خوریم و آن اینکه متاسفانه قبل از اینکه هر نظام و حکومت افغانستان از ناحیه بیرونی ها و بیگانگان تهدید شده باشد، توسط خود برادران پشتون همیشه تهدید گردیده و حتی بعضا هم از بین رفته و منقرض گشته است؛ هوتکیان و خصومت های خانوادگی برادران محمود و اشرف، احمدشاه ابدالی و برادرزاده اش و بزرگان و سران امپراطوری ابدالی، تیمور و درگیری با بردارش بر سر مساله جانشینی، جنجالهای فرزندان تیمور و سیخ و میل کشیدنها بر چشمان همدیگر، برادران پاینده محمد خان و تجزیه و حکومت های ملک الطوایفی در کشور،عبدالرحمن خان و قتل عام ها و شورش های مردمی، امان الله خان و اصلاحات مشهور امانیه و اغتشاش ملای لنگ در برابر نظام نامه امان الله خان و سرانجام سقوط حکومت امان الله خان و فرار وی از کشور، دوران فطرت پادشاهی محمد ظاهر شاه در کشور و قدرت صدراعظم های وی – که البته استثنا این دوره همراه با یک دوره آرامی در کشور بود اما در هیچ نقطه ای از کشور سنگ روی سنگی کذاشته نشد- و کودتای داوود خان، تحریکات علیه حکومت داوود خان و سرانجام سرنگونی وی و قتل عام فجیع وی و خانواده اش ،قدرت گیری حزب دمکراتیک خلق افغانستان و کودتاهای خونین و مرگ بار و سر انجام و یورش شوروی سابق به کشور به دعوت ببرک کارمل، مبارزه بر علیه حکومت داکتر نجیب و مجاهدین و طالبان و تا نظام لیبرال دمکراسی فعلی همه شاهد و گواه این مدعاست که بیش از هر کسی و هر کشور خارجی متاسفانه برادران پشتون خود تیشه به ریشه نظام ها و حکومت هایی زده اند که اکثرا توسط خودشان شکل گرفته و قدرت داشته اند و به قیمت اختناق و خفقان و کشتار بر تمام مردم و اقوام افغانستان سلطنت کرده ا ند و زمینه انقراض و نابودی این نظام هها راهم اکثرا خودشان فراهم ساخته اند و حتی در قرن بیست و یکم در قرن علم و تکالوژی و اتم و فضا هم برادران پشتون هنوز هم مسلح آوراه کوه و بیابان هستند و بنام های مختلف و گوناگون در برابر نظام فعلی در جنگ و قتل و کشتار بسر می برندو این درس تاریخی یعنی اینکه نظام از درون گندیده است و هرچه بیرونش را رنگ و روغن کنیم فایده ای نخواهد داشت. در این شرایط و اوضاع حساس و با ذکر این تاریجچه منختصر دیگر نمی توان گله هایی از بیگانگان و کشورهای همسایه داشت که به افغانستان چون طعمه ای برای شکار و سیر کردن اشتهای سیری ناپذیرشان نگریسته و می نگرند. به نظر من به جای گله و کاسه گدایی گرفتن و دوره راه افتادن و سردادن شعارهای پوچ و پوشالی آیا بهتر نیست تا به فکر سرزمین و مردم و ملک و دیار خویش باشیم و شهریار خویش و به جای نقشه کشیدن برای حذف و نابودی دیگر اقوام افغانستان، رویکرد نو و تازه ای را برای زیست مسالمت آمیز و قبول پذیرش همدیگر و فعالیت مشترک و سازمان یافته در جهت تحکیم ارزشهای دمکراسی و حاکمیت قانون در جامعه اختیار نماییم. بی شک این بهترین و آسان ترین راه رسیدن به صلح و آرامش است.
  • ای کاش آقای کرزی به جای تدویر لویه جرگه مشورتی و رنگ رنگ مصارف بیهوده و گزاف، لویه جرگی قومی در قندهار و یا هم ننگرهار تشکیل می داد تا با همکاری و کمک جامعه جهانی و اندیشمندان و علما و رشنفکران جامعه پشتون به بررسی آسیب های اجتماعی و سیاسی و اقتصادی جامعه و قوم پشتون می پرداخت و در جهت هماهنگ کردن و بر طرف ساختن مشکلات داخلی و ترغیب و تشویق برادران ناراضی خود جهت پذیرش حاکمیت قانون می پرداخت. به عبارت دیگر راه اندازی یک گفتمان بین برادران پشتون به منظور بررسی و تجزیه و تحلیل و پژوهش پیرامون مشکلات و اختلاف های ذلت البینی این برادران در این وضعیت بحرانی لازم و حتمی و موثر تر می باشد. زیرا دیگر اقوام افغانستان برای رسیدن به قانون و حاکمیت قانون مشکل خاصی ندارند اما این برادران ناراضی آقای کرزی هست که مشکل اصلی را خلق کرده اند و هر روز در جنگ و جدال و قتال هستند و توسط بیگانگان علیه خودشان و همه اقوام این کشور استعمال گردیده اند. این مشکل اصلی است و راه حل اصلی هم در درون خود ماست خصوصا برادران پشتون! نباید نیرو و انرژی مان در بیرون صرف گردد بلکه ساختن و پی ریزی یک نظام همه شمول و فراگیر در کشور، فقط از درون امکان پذیر است. اصلاحات باید از درون آغاز شود و به تدریج به سوی بیرون کشیده شود. لذا داشتن گگفتمانهای ملی و گفتگوهای بین الاقوام در کشور هم می تواند به حال مان مفید باشد، مشروط به اینکه برادران پشتون ما با یک سیاست و عملکرد سازمان یافته و توحید شده مبتنی بر پذیرش همدیگر در این گفتمانها مشارکت نمایند. باید توجه داشت مادامی که سیاست حذف و فشار بر دیگران و درگیری ها و تنازعات داخلی و ذات البینی پشتونها حل و فصل نگردد محال است که این کشور روی سعادت و خوشی و رفاه و آسایش را ببیند و همواره همان خرک و همان جرک خواهد بوداما ناگفته پیداست که بیشترین قربانی را هم شما عزیزان می دهید. محرومیت از تحصیل و عقب ماندن از کاوران علم و دانش و تکالوژی صدمه ای است که جبران آن تا سالها امکان پذیر نخواهد بود.
  • من نوشته ناچیز خود را تقدیم می کنم به همه مادران این وطن ، همه مادرانی که در داغ عزیزانشان همیشه تاریخ، دیده اشکبار بوده اند و خصوصا آن مادران پشتونی که آرزوی داشتن زندگی آرام را در طول تاریخ این غمزده در گنجینه سینه، حبس کرده اند و حتی شایدهم از یاد برده اند که چگونه می توان زندگی آرام و راحت داشت. من به خوبی می دانم حداقل آرزوی انسانهای این سرزمین داشتن زندگی آرام است. اما نمی دانم چرا این آرزوی کوچک ما اینقدر گران است و برای دیگران سنگین تمام می شود؟ نمی دانم چرا باید برای این آرزوی کوچکمان هر روز باید قربانی بدهیم و خرج کنیم و از جان عزیزان مان مایه بگذاریم؟
  • داشتن زندگی آزاد حق هر انسانی است و این از جمله حقوق بنیادین و اساسی هر انسان است. انسان آزاد به دنیا آمده است و آزادی هم حق اوست. برای رسیدن به آزادی و آزادگی هزاران انسان در طول تاریخ مبارزه کردند و کشته شدند تا دیگران آزاد باشند. زدودن قید و بند و زنجیر و آزادی از اسارت شلاق و یوغ، آرزوی نوع بشر است. مرگ عین آزادی و آزادگی است در داشتن زندگی در بند و غل و زنجیر و این بزرگ فلسفه زندگی مردان و زنانی است که در برابر غل و زنجیر مادی و غیر مادی ایستادند و با خونشان نوشتند: آزادی حق ماست.
  • آیا دیگر وقت آن نرسیده است تا در برابر اینهمه درد و رنجی که برما تحمیل کرده اند ایستاده شده و فریاد بر آوریم: آزادی حق ماست. به باور من زندگی در این شرایط در افغانستان مصادق عینی اسارت و بندگی است. نمونه و مثال کامل غل و زنجیر است. اسارت در جهل و نادانی، اسارت در غرور و خود خواهی، اسارت در فقر مادی و معنوی، اسارت در عقیده و باورهای کذب و دروغین و خرافی، اسارت و بندی در دام هوس های شوم و سرکش تمامیت خواهی و سلطه قبیله و دکتورین سطله و چور و چپاول! و این اسارت عین زندگی حیوانی است.
  • تنها در سایه دانستن است که می توان به عمق رنجها و درد ها پی برد. « هل یستوی الذین یعلمون و الذین لا یعلمون: آیا برابرند آنانی که می دانند و آنانی که نمی دانند؟» و برای دانستن و پی بردن باید اندیشید و راهی را جستجو کرد. دانایی را شرط قدرت و توانایی دانسته اند : توانا بود هرکه دانا بود. اما دانایی را از ما گرفتند. در واقع با به آتش کشیدن مکاتب و به چالش کشیدن درس و تحصیل آنان عملا در مخالفت با حکم صریح قرآن قرار گرفتند و سنت و حدیث پیامبر اسلام را نقض کردند : اطلبوالعلم و لوبالسین* طلب العلم فریضه علی کل مسلم او مسلمه.

در اصل هدف آنها این است که مردم را از دانایی و دانستن حقوق شان باز دارند. حقشان را از دانستن سلب نمایند و در سایه جهل و نادانی، اسبشان را برای چور و چپاول و دزدی مردم زین نمایند. بدرستی که آنان ظالمند و ظالمان نیز رانده شدگان ابدیند « والله لایهدی القوم الظالمین: خداوند ظالمان را مشول هدایت خویش قرار نمی دهد»

آری در سایه دانستن است که می توان درد را شناخت و دانستن هم بدون گفتن وگفتار تحصیل نمی گردد و خداوند هم در قرآن همیشه به پیامبر خویش فرموده تا ذکر کند و با مردم خویش سخن بگوید « فذکرانما انت مذکر » تا مردم راه را از بیراهه باز شناسند. پس در گفتار حکمتی است و رنه هر چارپایی را زبان در کام می چرخد! گفتن و اظهار دردها و رنج ها به منظور یافتن راه حل های اصولی و منطقی و شریک ساختن آن با انسانهای دیگر نه تنها گناه نیست بلکه مشورت خواهی است و خداوند نیز بدان توصیه کرده است « و امرهم شورا بینهم»

  • اما ناگفته نباید گذاست هدف این نیست که دیگر اقوام افغانستان همه اهل علم و فضیلت و خدای دانایی هستند و مطلق نیکوکارند.خیر، هر کدام مشکلات خاص خود را دارند و در درونشان هم فقر مادی و معنوی وجود دارد، جرم ها و بزهکاری های اجتماعی نه تنها در بین دیگر اقوام افغانستان وجود دارد که در بین مردمان ممالک پیشرفته هم به چشم می خورد و نمی توان دیگران را از هرگونه غم و درد و رنج و بلا مبرا ساخت. اما آنچه مهم است اینکه اکثر اینان راه خویش را یافته اند و در سایه تحصیل علم و دانش و قانون پذیری و اعتقاد و باورمندی به حکومت قانون، شایسته سالاری، اندیشه و علم محوری، برابری و مساوات و عدالت اجتماعی، مسیر نوی را برای زندگی خویش تعریف کرده اند و به عجله و شتاب وتمام توان، راه به سوی مراکز علمی و کسب علم و دانش می پیمایند. شاید حضور بیش از سه ملیون انسان مهاجر و آواره در ایران و چیزی کمتر و یا هم بیشتر از آن در پاکستان و تعدادی هم در کشورهای دیگر دنیا یکی از دلایلی باشد که زندگی در کشور خود را رها کرده و تن وجان خویش را به خطر انداخته و راهی مسافرتهای خطرناک می شوند و یا هم در کشوورهای همسایه در بدترین شرایط و بدون داشتن حقوق اساسی و بنیادین شان به سر می برند اما حاضر نیستند که به کشورشان برگردند و در این آب و خاک زیست کنند. چرا؟ چون اولین مولفه یک زندگی راحت و مرفه داشتن امینت است. امنیت جانی و روحی و روانی، امینت مالی و شغلی و امنیت سرپناه و مسکن بزرگترین و آرزوی دیرینه هر افغان در این سرزمین است. امنیت ضامن بقا و پیشرفت و رشد و توسعه است. بدون امنیت هیچ گونه توسعه و رشدی میسر نمی باشد. اما آیا این کمیای زندگی افغان ها چرا و به چه دلیل و توسط چه کسانی از ایشان سلب گردیده است؟ این یک سوال بنیادین و اساسی است که ذهن هر افغان را مشوش وبه خود مشغول ساخته است و تاکنون هم جوابی منطقی و قابل قبول برای این سوال ارایه نگردیده است و همه به شکلی از اشکال از دادن یک پاسخ منطقی و اصولی در برابر این سوال بنیادین طفره می روندو نامش را هم می گذارند وحدت ملی!
  • پاسخ دادن به این سوال یعنی وارد شدن به حوزه ای خطرناک به ظاهر؛ حوزه ای که در طول تاریخ جز خطوط قرمز شمرده شده است و دقیقا هم همین خط به ظاهر قرمز ما را در قدم اول از یک بررسی و پژوهش علمی و مبتنی بر ارزشهای علمی باز داشته است و در قدم دوم در فقدان یک تحقیق و پژوهش علمی، متاسفانه درد شناسایی نشده و لذا هیچ گونه درمان و دارویی هم برای آن یافت نشده است. همواره عادت شده است در این خاک تا همه چی را گدایی کنیم؛ آرامش و امنیت را، توسعه و پیشرفت را ، صنعت و تکنالوژی و علم و دانش متاسفانه همه و همه در این مملکت به شکلی از اشکال از دیگران گدایی شده است و در نتیجه این گدایی،ما را مردمی مفت خور و بیکاره و ابزاری برای خواسته ها و خواهش ها و امیال خیرات دهندگان مبدل ساخته و کشور را نیز به میدانی از تاخت و تاز ابرقدرتهای منطقه و دنیا تبدیل نموده و نیز زمینه سوئ استفاده را نیز برای خیرات دهندگان فراهم ساخته است. یکروز از انگلیسی ها امنیت و صلح را گدایی کردند و نتیجه شد سه جنگ تاریخی با انگلیسی ها! روزی دیگر باز به دامان روسها افتاده و دست و کاسه گدایی پیش آنان دراز کرده و نتیجه آن شد که کشور نه سال تمام در تحت اشغال روسها در آمد و استخبارات منطقه در این کشور جنگید تا شکست آمریکا در ویتنام اینبار در خاک ما بر روسها تلافی گردد و بعد از خروج روسها هم که فاجعه حکومت مجاهدین و طالبان هم که در تباهی و سیه روزی این آب و خاک سنگ تمام گذاشتند و امروز هم با تاسف که دست گدایی افغانستان به سوی چهل کشور دنیا و خصوصا ایالات متحده آمریکا دراز گردیده و امینت و صلح و پیشرفت و توسعه و صنعت را از ایشان گدایی می کنند. « ان الله لایغیر ما بقوم حتی یغیروا ما بانفسهم : خداوند سرنوشت هیچ ملتی را تغییر نمی دهد مگر اینکه آنان خودشان برای تغییر و تعیین سرنوشت شان گام بردارند.» و این وعده خداوند است.
  • برادر و خواهر پشتون دیگر وقت آن است که با تمام وجودتان دیگران را من حیث برادر و خواهرتان بپذیرید زیرا مهمترین اصل در شرایط فعلی افغانستان و تنها راه برون رفت از بحران فعلی « پذیرش همدیگر» بدون در نظرداشت مذهب و نژاد و زبان و قومیت است. همانطور که ایمان می آوریم به خداوند و در زبان کلمه را جاری می سازیم و با قلب و دل خویش تصدیق می نماییم پس باید قلبا و با روح و جانتان دیگر اقوام این کشور را بپذیرید و این تنها راه فلاح و رستگاری است. به همه آنانی که به حذف فیزیکی دیگران می اندیشند گوشزد کنید که دیگر تاریخ مصرف این ادعای خام و پوشالی سررسیده است و نه زمان این ادعاست و نیز دیگران هم این سیاست و دکتورین رجعت و عقب گرد به دوران باطل و سیاه حذف و خفقان و اختناق را به هیچ عنوان نمی پذیرند و کوبیدن بر طبل توخالی و پوشالی تمامیت خواهی قبیله و دکتورین و سیاست اختناق، جز بدبختی بر بدبختی و سیه روزی و تباهی ملک و مملکت چیزی را عوض نخواهد کرد پس به کرامت انسانی همه انسانهای این سرزمین احترام باید گذاشت « ولقد کرمنا بنی آدم »و از هر گونه توطئه و دسیسه حذف و دیکتاتوری باید پرهیز کرد که اصرار بر این خط مشی بر پیچیدگی ها بحران کشور خواهد افزود و تنها و تنها بازیگران منطقه و کشورهای به ظاهر دوست از این بازیها در افغانستان سود برده و در جهت غارت و چپاول و چور سرمایه های خدادادی مان بر خواهند آمد. از دولت مردان و بزرگان خویش بخواهید که به جایی اینکه امینت و صلح را از کشورهای دیگر تمنا می کنند و در لجاجت و نادانی با کشورهای قدرتمند پنجه می اندازند، بهتر است که در جهت تامین امنیت و صلح منافع ملی خویش را تعریف کرده و بر اساس منافع ملی خویش سیاست کنند نه بر اساس منافع قبیله و قومیت! دیگر وقت آن است که از مرزهای دوگم اندیشی و سنت های غلط و بی بنیاد و سست قبیله عبور کنیم و دید ملی داشته باشیم و ملت افغانستان را در عمل و در واقعیت متشکل از تمام انسانهایی بدانیم که در جغرافیایی به نام افغانستان زندگی می کنند و کسی برای حذف کسی طالب نگردد و تروریست و انتحاری را از کشورهای دیگر برای کشتن اولاد و فرزند و زن و پیر و جوان این آب و خاک دعوت نکنند و این به صلاح و خیر ماست.
  • امروز که در آستانه خروج نیروهای بین المللی قرار داریم و از گوشه و کنار این کشور فریاد های گوناگون به گوش می رسد و تعدادی نیز برای جنگهای داخلی کمر خویش را می بندند و تعدادی نیز به دنبال انتقام گیری از اقوام دیگر هستند و حتی زمزمه تجزیه هم بعضا شنیده می شود، کشور از لحاظ اقتصادی سخت در مضیقه قرار دارد و فساد اداری هم بیداد می کند، نباید اشتباه کرد و این فرصت تاریخی کشور سازی مان را مفت و بیهوده از دست ندهیم. بجای آب در آسیاب کشورهای دیگر انداختن بهتر است که غم سرزمین و کشور خویش را بخوریم. از اشتباهات تاریخی شاهان گذشته مان درس بگیریم و تاریخ را آیینه تمام نمای عملکرد گذشتگان قرار داده و راه درست و مسیر سلامت و سعادت را هدف یابی کنیم. هنوز هم یادمان نرفته آخرین صحبتها و عملکرد سردار داوود خان را در برابر برژنف در روسیه! که چه عواقبی را برای مان رقم زد و هم اکنون درست در همین لحظات سردار کرزی هم در آستانه چنین اشتباهی قرار دارد اما نه در برابر روسها بلکه در برابر آمریکا! پس باید از این تاریخ پرفراز ونشیب درس بگیریم و از یک سوراخ چندین بار گزیده نشویم.
  • هیچ افغانی موافق با سلطه و استیلای خارجی در خاک و سرزمین خویش نیست، نه افغان بلکه هیچ انسانی سلطه و استیلا را نمی پذیرد. اما از بی قانونی و بی عدالتی و حذف و خط مشی قتل و کشتار و ترور و انتحار و سربریدن است که بعضی از مردم به حضور و امضای موافقت نامه امنیتی با ایالات متحده آمریکا مشتاقند و پافشاری و اصرار دارند. ترس از تکرار سالهای سیاه استبداد قبیله و سرکوب و اختناق و خفقان است که مردم را به حضور نیروهای خارجی به ویژه ایالات متحده آمریکا متمایل ساخته است. اگر دکتورین حذف اقوام از دستور کار تمامیت خواهان قبیله خارج شود بی گمان کسی به این امر و امضای آن خشنود و راضی نیست. اما باید اولویت ها و نیازها و ضروریات کشور به درستی درک شود و در معاهدات و پیمانهای استراتژیک با کشورهای دیگر لحاظ گردد. اما بدرستی آیا چنین شده است؟ اگر این قراردادها و پیمانها بر اساس یک استراتژی و سیاست مبتنی بر ارزشهای ملی و منافع ملی امضا گردیده، پس چرا اوضاع امنیتی کشور روز به روز بدتر و وخیم تر شده است؟ ای کاش سردار کرزی به جای مصارف هنگفت و لویه جرگه بازی و لجبازی با آمریکا، ظریفت سازی و کادر سازی را برای آمریکاییان و جامعه جهانی پیش شرط قرار می داد. با ظرفیت سازی و تقویت و کار در زیربناهای کشور و استفاده از نیروی کار مردمی آنهم در کشوری که خود بزرگترین نیروی کار را برای بازسازی نیاز دارد می توانستیم حداقل تمرین ملت سازی می کردیم و در جهت مدیریت بحران در کشورمان بر می آمدیم. فقدان مدیریت و راهبرد اساسی در کشور در طول تاریخ و خصوصا دوازده سال اخیر، میلیاردها دالر پول بی زبان را حیف و میل کرد و افغانستان را فاسدترین کشور دینا ساخت. مافیا قدرت و مواد مخدر در این کشور رشد کرد و آنقدر ریشه دواند که تا سالها نمی توان ریشه های آنرا خشک کرد.
  • این درست است که ما همیشه فریاد بر می آوریم که کشورهای دیگر دخالت می کنند، با ما صادق نیستند خصوصا همسایه های ما ایران و پاکستان و این مساله مثل روز روشن است. اما سوال اینجاست که چرا بی برنامه گی ها و کمبودات و ضعفهای خود را هیچ یاد نمی کنیم؟ این مساله کاملا طبیعی است که دیگران به فکر منافع خویش هستند اما مگر این مردم و ملت و دولت منافعی ندارند؟ چرا در راستای منافع ملی خویش ما برنامه ریزی و طرح و پلانی نداریم؟ چون اصلا منافع ملی نداریم و از مرزهای قبیله عبور کرده نتانستیم. به جای تکیه بر مردم و ملت خود همیشه راه گدایی را در دستور کار خویش قرار دادیم و انتظار فرج و گشایش را از بیرون مرزها داشتیم. همان مرزهایی که باور داریم و اعتقاد مان این است که به نفع ما گامی هم بر نمی دارند مگر اینکه رضا و منفعت خودشان تامین گردد. گربه هم برای رضای خدا موش نمی گیرد.

و در پایان برادر و خواهر پشتون، هزاره و تاجیک و ازبک و ایماق و هندو و… تنها راه برون رفت ما از اینهمه بحران دل سوزاندن همدیگر برای همدیگر و سرزمین مان است. اقرار به زبان و تصدیق به قلب و دل در پذیرش همدیگر. اگر ما برای هم دل نسوزانیم و غمخوار یکدیگر نباشیم به یقین و قاطعیت عرض می کنم که اگر تمام کشورهای دنیا هم به افغانستان تشریف فرما گردند باز درد ما دوا نخواهد شد و کشور تباه و دربدر و بدبخت و بیچاره باقی خواهد ماند. پس بیایید دست از لجاجت و خصومت برداریم و به فکر حذف همدیگر نباشیم تا راه و مسیر جاده پیشرفت و توسعه و تکامل را بپیماییم و حداقل برای نسلهای بعدمان بذر آبادی و آبادانی را بکاریم. هرچند که گذشتگان ما نتوانستند برای ما نهال محبت و همدلی و توسعه و رشد و پیشرفت را بکارند تا امروز ما در سایه آن بنشینیم و به فکر فردای مان باشیم. اما می توانیم از خودمان شروع کنیم و از دل مان و از روح مان آغاز کنیم. روحیه اخوت و برادری و برابری و مساوات در در دل مردم این سرزمین زنده کنیم و افکار و اندیشه هایشان را برای بازسازی و نوسازی و رشد و توسعه کشورمان بسیج سازیم. و این که خلاصه کلام بیاییم یک ملت شویم با دید و رویکرد ملی و اندیشه و تفکر ملی برای فردایمان برنامه و طرح پلان ملی تهیه و تدارک ببنیم و این اولین و مهمترین و اساسی ترین مرحله از آغاز یک جریان سازندگی و با زسازی و توسعه و پیشرفت است. در آنصورت می توانیم از قراردادها و پیمانهای امنیتی، اقتصادی و سیاسی با کشورهای دیگر و خصوصا کشورهای قدرتمند دنیا به نفع اقتصاد و سیاست کشور خویش بهره جوییم و سود ببریم. « خشت اول چو معمار نهد کج، دیوار تا ثریا رود کج»

امید است که دوستان عزیز قبل از هرگونه قضاوت، این مطلب را به درستی و دقت مطالعه نمایند و افکار  و اندیشه هایشان را با ما هم شریک سازند.خداوند به همه شما عزیزان جزای خیر دهد« جزاک الله خیرااحسن الاجزا»

عبدالحکیم حمیدی

قدرت در سایه تقدس

استاندارد

P1100976

قدرت داشتن از دیرباز در تاریخ بشر ، شیرین و لذیذ بوده است و برای رسیدن به قدرت همواره انسانها در جنگ و تنازع و در گیری بوده و بسیار به ندرت می توان موردی را یافت که انسانی در اوج قدرت بدون جنگ و خونریزی دست از قدرت برداشته باشد، نه تنها دست از قدرت برنداشته بلکه در پاره ای موارد بسیار متاسفانه برای کسب قدرت و ادامه سلطه و حفظ قدرت خویش از هیچ جنایتی هم فروگذار نکرده است. در تاریخ بی شمار است مواردی اینچنینی که انسانها برای رسیدن به قدرت دست به قتل و عام و کشتار زده تا قدرت را به چنگ آورد و یا هم قدرت بدست آورده را حفظ نماید. از جهانگشایانی چون اسکندر مقدونی تا به هیتلر آلمان نازی که عجیب ترین لشکر کشی های تاریخ را به راه انداختند می توان به عنوان مثال و شاهدان مهم تاریخ یاد کرد. کسب و حفظ قدرت به هر قسمی در تاریخ صورت گرفته است که رایجترین آن قتل و کشتار و لشکر کشی بوده است و این مساله در نظامهای مدرن امروزی هم به اشکال نوین خویش ادامه دارد و انسانها با مدد از ابزار علم و تکنالوژی نیز برای کسب و حفظ قدرت همت گمارده اند. علم و تکنالوژی توانست بهترین تسلیحات و تجهیزات و ادوات جنگی را در اختیار قدرتمندان قرار دهد تا سلطه آنان را بر دنیا تثبیت نماید. به طور نمونه در قرن حاضر داشتن تسلیحات هسته ای یکی از ابزار های قدرت به حساب می آید و کشورها برای بدست آوردن فن آوری تسلیحات اتمی و هسته ای در رقابتی تنگاتنگ قرار دارند. گذشته از بحث های اخلاقی – ارزشی دفاع از خاک و ناموس و طن، می توان یکی از دلایل عمده این رقابت را در دست یابی به تسلیحات کشتار جمعی، کسب قدرت دانست و در این مورد استثنایی وجود ندارد و این از خواص و مشخصه ها و ویژگی های دنیای مدرن برای کسب و حفظ قدرت است. اما در کشورهای دارای نظام های سنتی – مذهبی وضع در خصوص کسب و حفظ قدرت به گونه دیگری است. البته این وضع شاید در طول تاریخ هم اتفاق افتاده باشد در کل می توان گفت کشورها و سرزمینهایی که به وسیله دین و مذهب اداره گردیده اند به نوعی همیشه در این بحرانها قرار داشته اند به طور مثال غرب در دوران سیطره مسیحیت، اسلام در بعضی ادوار؛ در کشورهای اسلامی مانند دوران اموی ها، عباسی ها تا سلاطین عثمانی و صفوی های ایرانی و غزیویان، طاهریان، صفاریان ، افشاریان و… همواره از مشخصه های اصلی این دوران استفاده از بُعد تقدس سازی و مقدس سازی در کسب و حفظ قدرت بوده است و به عبارت دیگر سلاطین و شاهان به نحوی کوشیده اند با دست یازیدن به دین و مذهب و بعضا القاب و عناوین خدایی، در جهت کسب و حفظ قدرت بر آمده اند و بعضا نیز تمام قتل ها و کشتارها و غارت هایشان را توجیه دینی نموده و در این صورت خود را حاکمان و خدایان بی چون و چرای مال و زندگی و نوامیس مردم قلمداد نموده اند، ولی در دوران فعلی خصوصا نیم قرن اخیر این نوع دست یابی به قدرت در کشورهای جهان سوم یا توسعه نیافته به طور ملموسی افزایش یافته است. کشورهایی که از یک طرف به شدت خواهان حفظ سلطه دینی – مذهبی خویش هستند و از یک طرف دیگر از ارزشهای دنیای مدرن و پیشرفتۀ دارای فن آوری نیز چشم پوشی کرده نمی توانند. به طور نمونه از این نوع کوشش ها می توان از کشورهایی چون ایران و افغانستان نام برد؛ کشورهایی با نظام های سنتی – دینی و کوشش برای رسیدن به دنیای مدرن!

راهی بسیار دشوار و بعضا در پاره ای موارد در تضاد یکدیگر. در این شرایط چگونه می توان بین این اضداد یک اجماع به وجود آورد؟

« قرار دادن جامعه در یک مسیر تقدس سازی و مقدس نمایی بیش از حد و حفظ قدرت در سایه تقدیس » سیاستی که تقریبا در طول تاریخِ دارایِ نظام های سنتی در اکثر کشورها به نحوی تطبیق گردید. اما در ایران این نوع سیاست با شروع سلطنت صفوی ها روبه اوج نهاده و امروزه هم یکی از موثرترین ابزارهای کسب و حفظ قدرت به حساب می آید.

این نوع سیاست در واقع کوشش دارد تا از اندیشه و گرایش دینی – سنتی مردم برای کسب و حفظ قدرت استفاده کند و حتی با تمام معایب و اضرارش، آنرا مشروعیت بخشد. در این شکی نیست که انسانها فطرتا خداجو هستند و ذاتا حقیقت پذیر. در طول تاریخ بشریت همه انسانها به نوعی در خودی خود به نیروی فراتر از قدرت انسانی باورمند بوده و خود را ملزم به اطاعت و فرمانبردای در برابر این نیروی ماورای انسانی می دانسته اند. حتی به نوعی در پرستش بتها و عناصر طبیعت هم دیدگاهی وجود دارد که مبین خداجویی و حس سجده و تسلیم بودن انسانها می باشد ، شاید بعضی ها نیز در شناخت این حقیقت اشتباه کرده و به لحاظ نداشتن آموزش و راهنمایی کافی ، به جای پرستش خدای یگانه ، به پرستش اجسام و عناصر طبیعت روی آورده اند و این موضوع تا اینجا چندان مشکلی را بوجود نیاورده است زیرا با آمدن پیامبران و دستورات الهی این انسانها به نوعی راه خویش را یافته اند ، اما درد آور این بوده است که در  طول تاریخ هموراه عده ای از انسانهای قدرت طلب در جهت رسیدن و حفظ قدرت، از این حس بشری انسانها سو استفاده کرده و به قدرت اندوزی و مال اندوزی و ظلم و بیداد گری پرداخته اند، که بوطور نمونه می توان از دوران سیاه قرون وسطی در اروپا نام برد که متاسفان  در این دوران کلیسا ها و علمای مسیحیت تا حد خدایی خود را بالا بردند و در فروش بهشت قباله ها دادند و با گرفتن پول های گزاف در ازای بخشش گناهان مردم ، صاحب سرمایه و مال و ثروت و قدرت گردیدند و مردم را به خاک سیاه نشاندند و راه را برای رشد و پشیرفت علوم و فنون بستند و دانشمندان مهمی را زنده زنده در آتش سوزاندند تا کسی نتواند به حیله و مکر و فریب شان پی ببرد. بالاخره بعد از حدود ده قرن ، با ظهور دوران رنسانس و فرایندهای دیگر اجتماعی – فرهنگی این شبهای تاریک اروپا برچیده شد و نور علم و دانش و تکالوژی در سرزمین های غربی تابیدن گرفت و امروز مهد و کانون مدنیتها و اختراعات و اکتشافات گردیده اند.

اما این مساله در بعضی کشورهای اسلامی هنوز هم به شدت به چشم می خورد. من جمله همانطور که ذکر گردید درکشور خودمان افغانستان نیز از همین نوع ابزار دینی- مذهبی برای رسیدن به قدرت و حفظ قدرت و زر اندوزی و مال اندوزی به کرات استفاده گردیده است و در سایه تقدس سازی و مقدس نمایی، عده ای توانسته اند به قدرت و شوکت و عظمت نایل گردند و صاحب مال و دارایی نیز گردند. این حرکت خطرناک در کشور همسایه ایران که به شدت فضایی بسته دارد به اوج خود رسید و در سایه همین حرکت سیاسی امروز عده ای بر قدرت تکیه زده اند که خود را کمتر از خدا نمی دانند و با سرنوشت مردم به راحتی و مانند آب خوردن به نام دین و مذهب و شریعت بازی می کنند.

در تشریح ساده تر این حرکت و سیاست باید گفت که انسانهای قدرت طلب با علم به حس خداپرستی انسانها، در صدد بر می آیند تا از تمامی فرایندها و جرایانات و اشخاص و اشیائی که ممکن راهی برای رسیدن به قدرت باشد، امری مقدس ساخته و به آن رنگ و لعاب دین و مذهب و شریعت می دهند تا دیگر هیچ کسی نتواند در صحت و سقم آن تردید به خود راه دهد و در صورت تردید و شک نسبت با آن شخص، پدیده و شی، وی را کافر و ملحد و بی دین جلوه داده و به راحتی از سرراه خویش بر می دارند. برای رسیدن به این قداست و قدیسه سازی تمام ابزار و آلات را به کار می گیرند و رسانه ها را نیز در تسخیر و سلطۀ خویش در می آورند تا راه خویش را برای رسیدن به قدرت و همانا خدایی بودن فراهم سازند. این نوع بازی قدرت و سیاست در کشور های مانند افغانستان که مردمی به شدت مذهبی دارد برای عده ای از انسانها شیوه ای ایده آل برای رسیدن و کسب قدرت و حفظ و دوام قدرت به حساب می آید و چون حوزه مذکور حوزه ای است در باور و عقیده انسانها پس لاجرم کسی جرات هم ندارد تا دم برآرد و در صورتی که کسی صدای خویش را بکشد به راحتی مورد سوال و جواب و تمهت و تحقیر و توهین واقع گردیده و برای حذف فیزیکی وی نیز برنامه ریزی آغاز می گردد.نظام جمهوری اسلامی ایران و ولایت مطلقه فقیه با تمام مشکلاتی که برای مهاجرین افغانی و حتی خود مردم ایران خلق کرده است اما باز هم در سایه همین تقدس سازی همچنان به حکومت خویش ادامه می دهد و کسی توانایی آنرا ندارد تا نسبت به آن تردیدی در دل خویش راه دهد!

دوران سیاه طالبان در افغانستان هم محصول و زاده همین نوع بازی تقدس سازی و قدیسه سازی بود که توانست در طول چندین سال حکومت خویش هر آنچه جنایت و قتل و کشتار بود، به نام دین و شریعت انجام داده و مردم را به خاک سیاه نشاند و هزاران انسان را آواره کرد و منت خوار دیگر کشورهای مقدس مابِ تقدس ساز!

اما این نوع بازی هم اکنون نیز ادامه دارد و ملاهای لواطه گرِ به اصطلاح زنا ستیزِ زن ستیزِ تروریست پرور، تحت نام های گوناگون هنوز هم در بسیاری از نقاط افغانستان قدرت دارند و مردم بیچاره و بدبخت و مظلوم و عقیده مند این کشور را به خاک و خون می کشند. اما در طرف دیگر، بازی تقدیس سازی و تقدس سازی به شکل دیگری در جریان است. در این سو هم عده ای برای کسب و حفظ قدرت خویش تمام اشیا و ابزار را به نوعی مقدس معرفی می نمایند و از این راه برای خویش به کسب درآمد و سرمایه و مال و قدرت مباردت می ورزند؛ عده ای با مقدس ساختن پارچه ای به جمع آوری مال و سرمایه می پردازند و آن را به ارزشهای اسلامی نسبت می دهند، عده ای نیز بامقدس سازی اشخاص آنان را برای مردم عوام خدا جلوه می دهند و با نام آنان به جمع آوری و اندوختن سرمایه می پردازند، برخی دیگر هم بعضی جریانات و پدیده های طبیعی را مقدس معرفی کرده و مردم را چور و چپاول می کنند بعضی دیگر هم اشیا و اجسام را. در برابر این مقدس سازی به نام دین و خدا و ارزشهای انسانی کسی نمی تواند لب به اعتراض بگشاید زیرا او کافرِ بی دینِ ملحد است و سزایش هم مرگ! در این آیینِ مقدس سازی، انسان خوب یعنی فرشته و در نمره یعنی صد و انسان بد یعنی صفر. انسان مابین وجود ندارد یا همه با قبول این مقدس سازی ها، بچه پیغمبر هستند و یا اینکه با تردید در این موارد، همه ابلیس هستند و سزاوار دوزخ و جهنم و عذاب دنیوی و اخروی!

بعضی از این مقدس سازی ها آنقدر زیرکانه انجام می گیرد که پی بردن به حقیقت امر، کاری است سخت و دشوار. بهر حال لازم است برای پی بردن به اصل ارزشهای دینی و مذهبی مطالعات دقیقتر انجام داد و سپس به قضاوت نشست. هدف از این نوشته خدای ناکرده توهین به ارزشهای دینی و مذهبی این جامعه نیست بلکه روشن سازی بسیاری از پدیده ها و جریانات و اشخاص و اشیا از ارزشهای دینی و مذهبی است. من به هیچ عنوان نمی خواهم بی دینی و نظام سوکولاریسم را در کشور افغانستان توصیه کنم و نمی توان هم انتظار داشت که در جامعه ای که در طول قرنها، دین داری جز لاینفک زندگی مردم بوده است، دین و دین مدرای را به راحتی و آسانی نایده گرفت.کاری که متاسفانه اخیرا زیاد هم به چشم می خورد و عده ای از قلم بدستان در جهت نفی تمام ارزشهای دینی – مذهبی این جامعه برآمده اند اما غافل از اینکه بر فرض هم اگر همین دین داری و دین مداری را از این جامعه بگیرند باز چه گزینه و چه بدیلی ای را به جای درخت تنومند دین و دین داری و دین مداری برای مردم ارایه می کنند؟ از طرفی دیگر من در سطحی از علم و دانایی هم نیستم که بتوانم در مورد اصول و ارزسهای دینی مردم قضاوت کنم، به باور من حوزه باور و عقیده از حوزه ها و حریم های خصوصی انسانهاست و باید از هر گونه تعرض، مصئون باشد. خصوصا اینکه نمی توان به راحتی و با خواندن چند جلد کتاب، پا برهنه در فضا و حریم خصوصی مردم و انسانها وارد شد. کاری که متاسفانه در این کشور امری است رایج و بسیار راحت! هر کسی و هر شخصی در هر اندازه از سطح سواد و آگاهی به خود اجازه می دهد تا دیگران را تحقیر و توهین نمایند و فحش و دشنام دهند و یا هم در مورد او قضاوت کنند. چرا؛ به خاطر همان مقدس سازی و تقدیس سازی ای که متاسفانه در این کشور رسم گردیده و بهترین راه برای توهین و تحقیر دیگران و حتی حذفشان از مسیر قدرت و ثروت و زر و زور، به حساب می آید.

قدیس سازی زمانی در این کشور نمود عینی به خود می گیرد که بخواهی نسبت به پدیده ای اجتماعی – فرهنگی انتقاد کنی و اگر از لحاظ جامعه شناسی بخواهیم علل و موانع رشد جامعه را مورد بررسی و تجزیه و تحلیل قرار دهیم با برخورد به یکی از همین قدیسه ها و مقدسات ساخته شده، دچار ایست شده و جرات پیشروی را نداریم. با کمال تاسف باید گفت که این قدیسه ها و مقدسات ساخته و پرداخته شده آنقدر قوی هستند که جز ساحت مقدس الهی به حساب می آیند و هر گونه تحقیق و بررسی و تجزیه و تجلیل در این ساحه به منزله دخالت در قدرت خداوند به حساب آمده و شخص و اشخاص نیز لقب جانی و بی دین و ملحد را دریافت می دارند و این یعنی یکی از عناصر و دلایل و پارمترهای اصلی عقب ماندگی و نقطه ایستار علوم و فنون. زیرا بحث و تجزیه و تحلیل در این ساحه یعنی شرک به درگاه خدا و جزای شرک هم یعنی مرگ! در صورتی که در آیین اصلی اسلام راستین نه تنها تحقیق و بررسی شرک و دخالت در امر خداوند نیست بلکه در آیه های متعدد قرآن کریم انسانها سفارش و امر به تفکر و تدبر در خلقت آسمانها و زمین گردیده اند اما دلیل چیست که علوم و فنون در این کشورها خصوصا افغانستان با در های بسته مواجه می گردند و نمی توانند شگوفا شوند؟ البته که همان آیین ِ تقدس سازی و مقدس نمایی!

به طور نمونه بسیاری از علمای دینی در سخنرانی هایشان همواره انسانها را به ترک دنیا و مال و اموال دنیا فرا می خوانند و در باب حکمت های فقر و نداری و تنگدستی موعظه ها می کنند اما وقتی نوبت به خودشان می رسد با حرص و ولع تمام نشدنی به دنبال زر اندوزی و مال اندوزی و جمع آوری دنیا هستند و کاخ ها می سازند و در آغوش زنان متعدد خویش می آرامند!

این موضوع مرا به یاد حکایتی می اندازد؛ یکی از نویسندگان ماهر و زبردست روسی با سرمایه داری آمریکایی مصاحبه ای دارد. در ادامه سولات این نویسنده از سرمایه دار آمریکایی می پرسد: نظر شما در مورد دین و دین داری و عدم جمع آوری مال و ثروت چیست؟ سرمایه دار امریکایی بالا فاصله جواب می دهد: البته که دین خوب است و ثروت و سرمایه و مال خوب نیست و مردم نباید به دنبال آن بروند و باید سعی کنند دنبال دین باشند. نویسنده می پرسد: اما چرا خودتان به توصیه ها و نصایح خویش عمل نمی کنید و سرمایه و ثروت عظیمی را گرد آوری کرده اید؟ سرمایه دار با خونسردی جواب می دهد: البته که من این حرفها را برای دیگران گفتم تا بروند پی کارشان و مزاحم من نشوند تا هرچقدر می توانم سرمایه و ثروت جمع آوری کنم.

حال این حکایت مصداق اوضاع و احوال جامعه افغانستانی من است. البته نه از طرف سرمایه داران مردم نهی نمی شوند برای جلب سرمایه و ثروت بلکه از طرف علما و همانهایی که برای مردم خویش را مقدس ساخته اند ! از جمع آوری مال و دارایی دنیا نهی می گردند تا خودشان به راحتی کاخ بسازند و یا هم که انسانهای دیگر را به جنت و کلید جنت سرگرم می کنند و خودشان در دبی و قطر و ترکیه و… با حوریان و دختران زیبا به خوش گذرانی و عیش و نوش می پردازند.

در این کشور انتحاری، سربریدن، قتل و کشتار، اختطاف، تکه پارچه ای سبز، دیوار و خشت، فلان رهبر و … مقدس است و کسی حق ندارد به مقدسات توهین کند و توهین به این مقدسات یعنی مرگ و درست در همین نقطه است که فلسفه و علم و دانش از پویایی و تحرک باز می ماند و اندیشه ها شگوفا نمی گردد و صدا ها در نطفه خفه می گردد و آغازی است برای تخقیر و توهین و سرزنش افراد و اشخاص و از همه بدتر اینکه بزرگترین منطق و استدلال این مقدساتِ خودساختۀ پوشالی و میان تهی، تهدید به مرگ است و هیچ گونه راهی برای گفتگو استدلال در برابر مخالفین و منتقدین خود ندارند و نتیجه همین گردیده که هر روز گراف خشونت و قتل و کشتار و انتحار بالا رفته و به اوج خود رسیده است و  امنیت به کیمایی دست نیافتنی برای مردم افغانستان بدل گردیده است. در این کشور قدیسه های ناپاک و مردارصفت، هیچ کسی حقی ندارد و حق همه در انحصار قدیسه ها هست.

در این سرزمین زن، طفل، دانشمند، روشنفکر هنرمند واقعی حقی ندارد. همه و همه باید ناچار در آیین قدیسه گان، مطیعان بی چون چرای قدیسه ها باشند یا اینکه ابلیس و شیطان رانده شده از درگاه خدایگان بی شمار قدیسان!و خطرناکتر اینکه شخصی به مرحله قداست برسد!!! دیگر هیچ قدرتی جلودار او نخواهد بود؛ به راحتی توهین می کند، تحقیر می کند و مردم را به استهزائ می گیرد و هر رفتاری که بخواهد با مردم انجام می دهد و نامش را هم دین داری و دین مداری می گذارد. در سایه این قداست ساختگی و پوشالی است که همیشه انسانهای دیگر مورد ظلم و تعدی و ستم قرار می گیرد و علوم و فنون نیز در این حوزه با ایست مواجه می شود و قدرتنمدان نیز روز به روز بر قدرت خویش می افزایند. قدرتی در سایه تقدس و قداست؛ ساحه ورود ممنوع برای عموم!

     عبدالحکیم حمیدی