ایران؛ قفسی طلایی

استاندارد

P1100976شاید روزی که حضرت محمد(ص) به رسالت و پیامبری مبعوث گردید، تصورش هم مشکل بود که روزی برسد تا از آن اسلام، اسلامهای رنگارنگ و عجیب و غریب در دنیا بوجود بیاید و یکی از دیگری هم متفاوت و همدیگر را قبول نداشته باشد. اسلام ایرانی، اسلام طالبانی، اسلام وهابی عربستان سعودی، اسلام ترکیه ای، اسلام مصری، اسلام پاکستانی، اسلام مجاهدین افغان، اسلام مالزیایی و اندونزیایی، اسلام لبنانی و …

تقدیر و سرنوشت عجب بازیهایی دارد، نمی دانم چقدر معمای تقدیر و سرنوشت برایتان حل شده است. اما بعضی وقتها انسان با خود می اندیشد که تقدیر و سرنوشت جداگانه کار خود را می کند و به کسی هم کاری ندارد. به طور مثال یک سکه دو رو دارد. می خواهم امروز هر دو روی سکه را نگاهی بیندازیم و به نقش و نگار آن دقت کنیم.

روی اول سکه : دقیقا یادم نیست که چندین سال پیش برای در امان ماندن از ظلم و تعدی و ستم داخلی و خارجی نا خواسته و بی اختیار به سوی کشور همسایه ایران مهاجرت کردیم.به این امید که ایران کشوری اسلامی است و در پناه اسلام می توان در امان بود. البته این حکایت را سالیان سال در گوش ما خوانده بودند و نسل اندر نسل ما در این مورد پر و مملو بودیم. آنقدر از اسلام و ارزشهایش شنیده بودیم که والدین مان تصمیم گرفته بودند تا برای حفاظت از جان و مال و ناموس شان ، قدم به راه هجرت بگذارند و از شر نظامهای خودکامه داخلی و هجوم قشون  و ارتش سرخ شوروی در امان باشند. حتما شما هم در مورد ارزشهای اسلامی و مسلمانان و حقوق شان بسیار شنیده اید و لازم نیست که برایتان تکرار کنم. خلاصه به هزاران امید و آرزو راهها را درنوردیدیم و خود را به دامان پرفیض اسلام ایرانی انداختیم. بچگی بود و دنیای شور و شعف و سرور! اولین ضربات کوبنده ای که باعث گردید تا دنیای بچگیمان و آرزوی های دور و دراز آن را تکانی داد » افغانی» بود. افغانی پدر سوخته، افغانی کثافت و … کم کم افغانی شده بود مانند دیوی که هزار سر داشت و باید نقش آرام کننده بچه های ایرانی را که گریه می کرد با ترساندن ، بازی می کرد.

دوران درس بود و مدرسه! کتابهایی که مملو بود از شعارهای رنگارنگ و قشنگ دینی. به به چه بهشتی موعود!

راستش دلمان به این شعارها خوش بود. اما کم کم متوجه شدیم که این شعارها مشتی داستان و افسانه هستند و در دنیای بیرون یعنی در محیط و جامعه ایرانی مصداق عینی ندارد. افغانی؛ وصله ای ناجور در یک جامعه متمدن!

هزاران انسان با تصورات رویایی مانند ما، دل به دریا زدند و در زمانهای مختلف برای رسیدن به کشوری اسلامی که اسلامیت از سر و روی آن می بارید خود را به ایران رساندند. شاید اعترافی تلخ و زودهنگام باشد اما ما اشتباه کردیم.

از آن اسلام و شعارهایش چی نصیب ماشد؛ کار در شرایطی سخت و غیر انسانی، سرکوره های خشت پزی، مرغداری ها، کشتارگاهای گاو و مرغ، سنگبری ها، کارخانه های پوست و چرم، حفر چاهها و لوله های فاضلاب، کارخانه های شیشه سازی، موزائیک سازی ها، ساختمان سازی ها و … به قول شاعر معروف کاظم کاظمی :

به هرآنچه آیینه است تصویر شکست من است     به سنگ سنگ بنا نشان شصت من است

اما مزد همه اینهه تلاش و زحمت و ساخت و ساز در کشور اسلامی که داد از عدل علی می زنند بسیار جالبتر است ؛ اردوگاههای سفید سنگ فریمان، تله سیاه بیرجند، سلیمانخوانی، اردوگاه اراک، اردوگاه قم، اردوگاه عسکر آباد ورامین و…

خاطره:

راستش هیچ وقت یادم نمی رود، روزی از روزها تعدادی از اقوام و فامیل هایمان از افغانستان به صورت قاچاقی آمده بودند و در شهرستان محل اقامت ما پیاده شده بودند و به شماره من تماس گرفتند و آدرس را پرسیدند. منهم آدرس را داده و چند دقیقه بعد با خیلی از زن و فرزند و اطفال معصوم و بیگناه روبه رو شدم؛ لباسهای وطنی و همان چهره و خلق و خوی وطن که از ظلم نظام سیاه طالبان فرار کرده وبه دامان اسلام ایرانی پناه آورده بودند. همه را به خانه برده و برای دادن پیاله ای چای دست به کار شدیم. غافل از اینکه سربازان گمنام امام زمان همه را تعقیب کرده بودند!

صدای زنگ در بلند شد، در گشودم، ماموران نیروی اتنظامی همه جا را محاصره کرده بودند. انگار که باندی از تبهکاران را به محاصره در آورده بودند. خلاصه همه مان را به شمول اطفال و کودکان و زنان را با خود بردند. حتی فرصتی ندادند تا به ایشان که صدها کیلومتر را طی کرده بودند و به دامان اسلام پناه آورده بودند، پیاله ای چای بدهم. از یادم نمی رود عجب غروبی شده بود مقابل پاسگاه نیروی انتظامی ! جمعیت بود که به تماشای اسیران آمده بودند. همه در محوطه پاسگاه مانند اسیران جنگی نشسته بودیم.محمد خسروی نام ماموری بود که مسئول جمع آوری افاغنه بود، با دیدن من به سویم آمد و مرا مورد لت و کوب قرار داد و اصرار می کرد که حتما من باندی دارم و باید همدستان خویش را نیز لو دهم. اما من از همه جا بیخبر، هرچه قسم می خوردم که والله بنده تقصیری ندارم به گوش ایشان نرفت که نرفت. مرا راهی بازداشتگاه نمودند تا در فرصت تحقیقی صورت گیرد. اما اسرا! در میان این اسیران و مجرمین جنایتکار جنگی دوستی به نام رجب بود که همسرش در مسیر راه زایمان کرده بود و در آنروز اسیری، نوازدش  به شدت بیمار شده بود. بالاخره با اصرار و التماس و گریه و ناله بقیه اسرا ، سربازان گمنام اما زمان اجازه می دهند تا زهرا – نوزاد متولد شده در راه – را به بیمارستان منتقل کنند و مدت یکماه – حدودا- زیر نور و مراقبت های ویژه قرار داشت و بالاخره ناجی پدر و مادر خویش گشت و آنها در مملکت اسلامی ماندگار شدند. در زمستانی سرد همه اسیران را که یک اتوبوس می شد رد مرز کردند!

اما من حقیر شب را در بازداشتگاه گذارندم در تاریکی و بدون اجازه داشتن برای رفتن به دستشویی! شاید باورش برای شما بسیار سخت باشد که حتی به من اجازه وضو گرفتن هم ندادند تا نماز گذارم، بدون آب و عذا!

این سرگذشت واقعی شاید داستان هزاران انسانی بود که به امید پناه بردن به دامان اسلام رنج سفر به کشور ایران را به جان خریدند و یا هم به مراتب بدتر از آن را! از آن شب به بعد دیگه متوجه شدم که سکه دو رو دارد و ما متاسفانه فقط و فقط تا حالا یک روی آن را در نظر گرفته بودیم. از آن واقعه به بعد دید و نگاه من به روی دیگر سکه بیشتر شد و کم کم این روی سکه با تمام شعارهای عدالت محور و قانون و انسانیت و احترام و شخصیت و… از نظرم رنگ باخت. از صفحات کتاب های درسی بیرون شدم و دقیق به جامعه خیره شدم تا بتوانم با تمام وجودم روی دیگر سکه را دریابم.

روی دیگر سکه : روی دیگر سکه در وقاقع روی پنهان سکه بود. در این روی هیچ ارزشی وجود نداشت جز منافع سیاسی و اقتصادی ملاها و آخند هایی که به نام اسلام یعنی روی اول سکه برای خودشان آرگاه و بارگاه ساخته بودند و با تکیه زدن بر مسند قدرت و سلطنت و منبر محمد( ص) به عیش و نوش و خوش گذرانی خویش مشغول بودند و به نام اسلام هرکسی را می کشتند و با مردم هر کاری که دلشان می خواست انجام می دادند و چون از موضع دین و مذهب و تقدس اعمال و رفتارشان را توجیه می کردند کسی را یارای آن نبود که در برابر ایشان و نظام سلطنتی اسلامی شان ایستادگی کنند- رجوع شود به مقاله قدرت در سایه تقدس در همین نوشته گاه –  در این روی سکه همه چی سیاه و سفید بوده و هست. در این روی سکه اسلام یعنی ایرانی، حقوق یعنی مال مردم ایران، مردم پاک و متدین یعنی ایران، سرزمین موعود و مقدس یعنی ایران، لشکر امام زمان یعنی ایرانی ها،ادب و اخلاق و مدنیت یعنی ایرانی ها ، تقدس و پاکی و مظهر صداقت یعنی رژیم آخندی ایران و…

در قانون نانوشته این روی سکه همه و همه چی باید در خدمت آخند ها و ملاها باشد و دیگران چون برده ای باید در خدمت ایشان قرار داشته باشد و هیچ کس حق ندارد از مولای خویش سوالی کند. رابطه برده و مولا در اسلام ایرانی در قرن بیست و بیست و یک برای افاغنه بی شرمانه تر بود. یقین دارم همه آنهایی که در ایران بودند می دانند که من چه می گویم.

مهاجرت را به ایران در سه دهه گذشته که همزمان با انقلاب اسلامی ایران صورت گرفته است،می توان به سه مرحله تقسیم کرد:

مرحله اول: زمان تجاوز یا هم بهتر بگویم دعوت ببرک کارمل از ارتش سرخ شوروی در افغانستان. این مرحله از مهاجرت بیشتر جنبه ایدئولوژیک داشت و مردم به باور و اعتقاد دینی و مذهبی و شعارهای اسلامی به ایران مهاجرت کردند و در نقاط مختلف ساکن شدند. در این دوره رویکرد نظام ایران نسبت به افاغنه در واقع درویکردی مصلحت گرایانه بود که ذیلا به آن اشاره می گردد:

1 – ایران بعد از پیروزی انقلاب اسلامی وارد جنگی ناخواسته و به قول خودشان تحمیلی با عراق شده بود و همین مساله موجب گردیده بود که بسیاری از ایرانی ها و نیروی جوان آن مصروف دفاع از خاک و وطن خویش باشند و همین امر نیروی کار ایران بعد از انقلاب را به شدت کاهش داده بود. در این شرایط مردم مهاجر افغان وظیفه کارگران و نیروهای پشت خط را داشته و برای تامین مایجتاج و با زار کار و نیروی کار و انسانی ، افاغنه، بهترین گزینه بودند و باید سیاست دولت در این مورد با افاغنه بسیار نرم و ملایم می بود.

2- انقلاب ایران با شعارهای برادری، مساوات و عدالت و اسلام بدون مرز و ارزشهای انسانی به پیروزی رسیده بود و باید برای مردم دنیا نشان داده می شد که این شعارها در عمل هم پیاده می شود و بهترین گزینه برای این منظور باز هم افاغنه بودند تا نهال نوپای انقلاب آرام آرام به درختی تنومند تبدیل شوند. همین مساله هم ایجاب می کرد که در این شرایط دولت باید با این افاغنه برخوردی اسلامی داشته باشد و ایشان را برادر خطاب می کرد. اما به مرور زمان که درخت انقلاب تنومند و قطور گردید افسانه برادری جای خود را به افغانی کثافت و پدر سوخته داد!

مرحله دوم: تقریبا بعداز خروج ارتش سرخ و همزمان به جنگ های داخلی و تنظیمی که برادران مجاهد کابل را به ویرانه ای تبدیل کردند. در این مرحله دیگر مساله ایدئولوژی مطرح نبود. بلکه زنده ماندن مطرح بود. چرا که در افغانستان هم جنگ بین برادران مسلمان در جریان بود و کشورهای ذی دخل در قضیه افغانستان هم همگی مسلمان بودند مانند ایران و پاکستان و عربستان سعودی و بعدا هم که طالبان کرام!

مرحله سوم: این مرحله دیگر هیچ هدفی جز رفاه و آسایش را در پی نداشت و شامل همین دوره و زمان می شود. به طور نمونه اگر شما اکنون از هر مهاجری علت ماندگاری در ایران را بپرسید در جواب دیگر هیچ وقت نمی گویند که اینجا اسلام است و کشور شیعه است و از این شعارهای پوچ و توخالی. البته هستند کسانی که نان شان را از نظام می خورند و کارت های طلایی دارند و هر از گاهی برای تخریب و توطئه و دسیسه به کشور تشریف می آورند و بعد از کارشان دوباره به لانه ها یشان می خزند و آنها همیشه دم از اسلام و شیعه می زنند. اما برای مردم عادی دیگر آن نقابهای اسلامی بعد از گذشت سه دهه از چهره افتاده است. دیگر مردم می دانند که شعار اسلامی در ایران فقط بازار مصرفی بیرونی دارد و در داخل هدفی جز منافع نیست! البته حق هم دارند آنها هم مانند تمام کشورهای دنیا منافع ملی دارند و همه مسائل در همین محدوده منافع ملی شان تعریف می گردد حتی اسلام!

اماروی سوم سکه: یادم می آید در دروسی دوران مدرسه( مکتب) در باره نظام های خاندان اموی ها و عباسی ها بسیار زیاد خوانده بودم.دورانی که با مفکوره نظام آخندی، دوران سیاهی و تباهی و اضمحلال اسلام ناب محمدی بود. راستش یکی از ریشه های نفاق مذهبی هم بین اهل سنت و اهل تشیع نیز همین کتابها و مطالب درسی ایران بود که به گونه ای مردم اهل تشیع را تربیت کرده بود که انگار تمام مشکلات دنیای اسلام از صدر اسلام – بعد از رحلت پیامبر- همین برادران سنی مذهب هستند و اگر اینان از بین روند دینا دیگر گل و گلزار می شد. تزریق این نوع ایدئولوژی در بین مردم اهل تشیع متاسفانه مردم را عقده ای و ضعیف بار آورد و شکاف بین شیعه و سنی را هم عمیق کرد.

در این روی سکه می توان مشابهت های خوبی بین نظام اموی ها و عباسی ها و رژیم آخندی ایران پیدا نمود. خلافتی که بعد از رحلت پیامبر اسلام توسط اموی ها و خصوصا معاویه به سلطنت تبدیل شده بود و در زمان عباسی ها هم ادامه یافته بود، در حال حاضر با شیوه های نوین و سازوکار بهتر و قویتر در رژیم آخندی ایران دیده می شود. در این سلطنت هم بین ایرانی و غیر ایرانی فرق از زمین تا ثریا هست، زبان مطرح است، باور و رنگ و پوست و عقیده ملاک اصلی قضاوت است. در این اسلام همه چی جایز هست تا ایرانی راحت زندگی کند. بهره کشی و برده داری مدرن در ایران وجود دارد. باز در دوران اموی ها و عباسی ها اردوگاهها به این شکل وجود نداشت. اما ارودوگاههای سفید سنگ فریمان و … روی اموی ها و عباسی ها را سفید کرده است. شکنجه و آزار به شدت وجود دارد و حتی در مورد خود ایرانی ها نیز اعمال می گردد. ابراز عقیده و آزادی بیان به طور مطلق وجود ندارد. مطبوعات در سانسور کلی قرار دارند و در کل مطبوعات آزاد اصلا وجود ندارد. صدا و سیما هم که در کنترول مقام ولایت مطلقه فقیه قرار دارد. فعالین سیاسی و مدنی در زندانها آب خنک می خورند ، به بهانه حمایت از مردم مظلوم و ستمدیده فلسطین و لبنان و افغانستان و با شعار مبارزه با شیطان بزرگ باید هرکاری که لازم است انجام گیرد، هیچ ابایی وجود ندارد که به بهانه روز جهانی قدس زن و مرد و ناموس مسلمان افغانستان مضحکه خاص و عام گردیده و به سرکها کشیده شود، اما در مقابل اردوگاه سفید سنگ فریمان همین ناموسی را که از آن دم می زنند با پوتین عساکر یگان ویژه مورد ملاطفت و مهربانی قرار می دهند و… با این اوصاف افاغنه دیگر در این کشور که جز آدم به حساب نمی آیند.

تقدس و مقدس سازی به حد نهایت رسیده است و شاید هم در طول تاریخ اسلام تا این حد نبوده است. خلاصه اینکه ایران برای مردم مهاجر افغان بیتشر به قفسی می ماند طلایی!

قفسی که در آن کار است و اندک رفاهی چون گاز و برق و آب و سرک های پخته شده و دیگر هیچ!

مردم مهاجر اصلا به یاد ندارند که در مورد حقوق بنیادین و اساسی شان فکر کرده باشند و ماسفانه از این حقوق اساسی و بنیادین شان کاملا بی خبر هستند. حقوقی که برای آن انسانها در طول تاریخ مبارزه کردند و کشته شدند . حقوقی که در ایران حتی برای بسیاری از شهروندان ایرانی هم وجود ندارد.سلطنت اسلامی ایرانی فقط برای مردم مهاجر افغان یا افاغنه اجازه زنده بودن می دهد آنهم در قلمرو قفسی طلایی!

در پایان می خواهم یاد آور شوم که به تمام ارزشهای اسلامی و انسانی باورمند و معتقد هستم و خدای ناکرده هیچ وقت قصد توهین به اسلام و مسلمین و مردم متدین  را نداشته و ندارم و به مردم و ملت ایران هم هیچ وقت قصد توهین و اهانت نداشته و به دیده قدر و احترام می نگرم و امید دارم که آنها نیز این مساله را درک کنند و بیندیشند که هدف و منظور من چیست. باور و عقیده ما این است که انسان با هر گونه برتری جویی و تبعیض و تعصب و زیاده خواهی مخالف هست و تحت هر نامی که باشد نمی توان آنرا تحمل کرد. بعضی ها دین داری نمی کنند بلکه به نام دین و مذهب برده داری می کنند.

عبدالحکیم حمیدی

 

 

 

 

 

Advertisements

پاسخی بگذارید

در پایین مشخصات خود را پر کنید یا برای ورود روی شمایل‌ها کلیک نمایید:

نشان‌وارهٔ وردپرس.کام

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری WordPress.com خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

تصویر توییتر

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Twitter خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس فیسبوک

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Facebook خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس گوگل+

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Google+ خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

درحال اتصال به %s