لیلای دیوانه

استاندارد

داستان کوتاه

لیلا با صدای شکستن درب حولی، آسیمه سر و هراسان به سوی نوازادش دوید. صدای گریه نوزاد بلند شد و با فریاد و هیهاهوی مهاجمین در هم آمیخت. هوا روبه تاریکی می فت و شب در راه بود. امشب هم مثل شبهای دیگر از برکت حضور مجاهدین در کابل ، ترس و اضطراب و دلهره و رعب و وحشت میهمان خانه های مردم کابل شده بود. صدای فیر مرمی از دور به گوش می رسید. لیلا نوازدش را در بغل فشرده بود و سعی داشت او را آرام کند. اما موفق نمی شد. از تنها پنجره زیرزمین خانه نگاهی به حولی انداخت ؛ سه چهار نفر در حال جستجوی خانه بودند. یکی از آنها مستقیم به طرف زینه ها آمد و راه زیرزمین را در پیش گرفت. دیگر ترس  و اضطراب از لیلا رخت بست و جایش را به مرگ داد. دیگر امیدی برای لیلا نبود. شاید روزی که از درس فارغ اتحصیل شده بود حتی در تصورش هم نمی گنجید که یک روز چنین سرنوشتی در انتظارش باشد. صدای قهقه و خنده قوماندان بلند شد:

– وا وا! سلام ! همی پری ره که می گن د ای خانه زندگی مکنه تو هستی؟

مکثی می کند و ادامه می دهد: نام خدا چی پری هم هستی. راستش بسیار در مورد تو شنیده بودوم. زیاد هم پشتت گشتم تا بالاخره به دام افتادی.

لیلا آرام و بی سرو صدا اما مصمم و با غرور به گوشه ای ایستاد و نوازدش را در بغل آرام کرد. دیگر فاطمه هم گریه نمی کرد و  بی سروصدا در بغل مادر آرمیده بود. قوماندان به افرادش دستور داد :

– درگه حولی را محکم بسته کنید. شاید امشب همینجی مهمان پری خانم باشیم. تو ره مگوم او بچه نثارالله برو برای امشب یگان نان مان پیدا کده بیار. قوماندان به طرف لیلا آمد و روبه روی او ایستاده شد: نه واقعا مقبول هستی دختر!حیف تو نیست که به پای یک آدم مرده ، عمرخوده تیر کنی؟

لیلا تمام قدرت خویش را در زبان جمع کرد و با عصبانیت تمام گفت: برو گم شو! کثافت. حامد زنده است و بر می گرده.

قوماندان خنده ای سر داد و در گوشه ای نشست و نسواری به دهان انداخت و با دهان پر از نسوارش ادامه داد: نی، افراد ما خط ره بستند.دیگه امکان بازگشت کسی به افشار نیست. بیخود خوده امیدوار نکو.

اما لیلا می دانست که حامد به دست نیروهای دیگر مجاهدین وابسته به نیروهای سیاف اسیر شده است و شاید هم تا حالا کشته شده باشد اما با وجود این هم سعی کرد قافیه را نبازد. قوماندان کلاه خویش را از سر بیرون کرد و از جای بربخاست و به طرف لیلا رفت : خب از ای گپها تیر شیم، امشب با مه چی می کنی؟ بخدا د پوسته بین قوماندانها سرتو شرط بندی هسته. می دانن که داکتر لیلا گیر مانده، همه از پشت تو می گردن! یا به زبان خوش ما را راضی کو یا هم که …

لیلا دیگر چاره ای ندید. می دانست که مرگ در چند قدمی اوست. سعی کرد تا قوماندان را عصبانی کرده بلکه از عصبانیت لیلا را بکشد. شروع کرد به ناسزا گفتن. چون خوب می دانست که اینها به هیچ اصلی پایبندی ندارند و اگر زمینه مساعد شود هر کاری هم از دستشان بر آیند دریغ نمی کنند. قوماندان صبور از ناسزاهای لیلا عصبانی شد و با ناراحتی به طرف لیلا یورش برد و فاطمه را از بغل لیلا کشید. صدای گریه و فغان فاطمه بلند شد. قوماندان نوازد دوساله را مانند چیزی مردار گرفت و به طرف افرادش کرد و گفت : همی دخترک بسیار قیل و قال مکنه! همیره ساکت کنید!

لیلا به شدت تقلا و کوشش می کرد که کودکش را نجات دهد. اما دستان قوماندان دور کمر لیلا گره خورد و حلقه شد. قوماندان صبور به افرادش اشاره کرد که نوزاد را بیرون ببرد. گریه و ناله و زجه کودک و مادر به جایی نخواهد رسید.یکی از افراد قوماندان صبور کودک را بیرون برد و در حولی می گشت. او هم فکر می کرد که چگونه می تواند از کودک خلاص شود.البته کار زیاد سختی هم نبود. صدای اذان هم از دور شنیده می شد. اما صدای گریه کودک به اوج رسیده بود. در همین هنگام چاه درون حولی نظر عسکر را به خود جلب کرد و به طرف چاه آب رفت.نگاهی به کودک انداخت و نگاهی هم به طرف زیرزمین. لیلا ناله می کرد و فریاد می کشید و دیوانه وار به انیطرف و آنطرف می رفت. لحظاتی بعد دیگر صدای کودک شنیده نمی شد و عسکر هم به طرف زیر زمین برگشت. قوماندان صبور نسوار خود را تف کردو به افرادش اشاره کرد. فورا سه نفر آمدند و لیلا را گرفتند. لیلا هم دیگر نایی برای ناله و فریاد نداشت. قوماندان به طرف لیلا رفت و گفت: خب جیغ و فریادت خلاص شد. حالی دیگه چوب شو و …

چهره زیبای لیلا دیگر در خشم و غضب تیره و تار شده بود. الکین کوچک روشن شد و زیر زیرزمین نمین و تاریک را نوری بخشید. لیلا 25 سال داشت و داکتر بود. شوهرش حامد هم معلم مکتب بود. آنها مانند دیگر اقوام و فامیل بخاطر مریضی مادر پیر حامد نتوانستند  تا منطقه افشار را ترک کنند. دیروز مادر حامد از ترس و مریضی فوت کرد و حامد به همراه تعدادی از مردها برای دفن میت بیرون از منطقه شده بودند که خط شکست و دیگر برنگشتند. لیلا یک لحظه تمام آن دوران شیرین را در خاطره مرور کرد. در همین هنگام که لیلا غرق در افکارش بود ناگهان دستی را دور کمرش احساس کرد که به سرعت شلوارش را پایین کشید. لبهای نسواری قومندان صبور را روی لبهای خویش دید. آخرین نیروی خویش را جمع کرده و در تف خویش به روی قوماندان حواله کرد. قوماندان ناراحت شد و فورا اورا خواباند. افرادش را به کناری خواند. دامان لیلا را بالازد. دیگر همه چی برای لیلا تمام شده بود و در زیر قوماندان هیکلی کاری هم کرده نمی توانست. قوامندان خود را آماده کرد.

لحظاتی بعد صدای نفسهای قوماندان به هوا برخاست. از جای خویش بلند شد و در حالیکه شلوراش را می پوشید رو به افرادش کرد و گفت : حالا دیگه از شماست. من میرم که نمازم قضا می شه. آهی کشید و از زیر زمین بیرون شد. نثارلله هم با نان وارد حولی شد. قوماندان صبور به نماز ایستاده بود. از زیر زمین فقط صدای نفس نفس زدن می آمد و بس. با نثارلله شدند پنج نفر. هرکدام به نوبت بر روی لیلا خوابیدند. اما لیلا بیهوش و شوکه! دیوانه شده بود. زیر زمین خالی شد. قوماندان صبور منتظر بود تا نماز افرادش خلاص شود و نان شب را نوش جان نمایند. لیلا دیوانه وار از جایش بلند شد. لباسهایش تیکه و پاره شده بود. موهایش ژولیده و بهم ریخته و… اما شب هم دراز!

از فردای آنروز داکتر لیلا در سرکهای کابل دیوانه وار با لباسهای کثیف و ژولیده می گشت و راه هر رهگذر را می گرفت و می پرسید: تو لیلای دیوانه را می شناسی؟ تو لیلای دیوانه را می شناسی؟ …

عبدالحکیم حمیدی

Advertisements

پاسخی بگذارید

در پایین مشخصات خود را پر کنید یا برای ورود روی شمایل‌ها کلیک نمایید:

نشان‌وارهٔ وردپرس.کام

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری WordPress.com خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

تصویر توییتر

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Twitter خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس فیسبوک

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Facebook خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس گوگل+

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Google+ خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

درحال اتصال به %s