خاطرات تلخ تاریخ

استاندارد

خاطره

دیروز از راننده تاکسی پرسیدم که در انتخابات ریاست جمهوری به چه کسی رای خواهی داد؟ فورا گفت : به کسی که تفنگ در دستش بوده رای نخواهم داد. پرسیدم : چرا؟ راننده تاکسی آهی سردی کشید و گفت: تمام زندگی ام را در کابل بوده ام و تمام دوران تلخ و سرد و جنگ ها را در کابل گذرانده ام. شاید به نوعی سیاه ترین دوران زندگی من هم در این شهر گذاشته باشد اما بدترین و سخترین روزهای زندگی ام در کابل در زمان مجاهدین گذاشت. زمانی که از هر طرف کابل زیر موشک و راکت قرار داشت و هر روز برای ساعتی آتش بس و آرامش لحظه شماری می کردیم.

از او پرسیدم مگر مجاهدین در کابل چه کرده اند: شاید سوالی بیجایی بود اما خواستم تا از این راننده حرفی شنیده باشم و مستدل باشد نوشته هایم. راننده با دلسردی به گپ هایش ادامه داد : بپرس که چه نکردند! به نام دین و مذهب سرها و سینه های زنان را بریدند و تجاوزها کردند و خانه ها را ویران ساختند. سپس اشاره کرد به داستانی که واقعا از شنیدنش سخت تکان خوردم و شاید باورش برای من غیر ممکن بود. راننده ادامه داد: در آن دوران روزی نیروهای مجاهدین تاکسی را در مقابل شفاخانه ابن سینا نزدیک  «پل آرتل » ایستاد کردند. راننده تاکسی گفت که مریض عاجل دارد و زنی در وضعیت نزدیک به زایمان قرار دارد و شوهر ش هم در کنارش نشسته است. قوماندان نگاهی به دورن تاکسی انداخته و سپس به افراداش دستور داد تا شوهر زن را پیاده کردند و سپس اورا محکم بستند. هیچ ناله و زاری ای کارگر نیفتاد و قوماندان هیچ اعتنایی به ناله و فریاد ما نکرد. وی زن را هم از موتر پیاده کرد و در حالیکه می خندید گفت : تا امروز همه چی ره دیده بودم ولی همی زایمان و زاییدن زن را از نزدیک ندیده بودم. سپس به افرادش دستور داد تا زن را در وضعیتی قرار دهد و دامانش را بالا کردند و قوماندان هم روبه روی زن نشسته و نگاه می کرد. تا اینکه بالاخره طفل به دنیا آمد. قوماندان از جایش برخاست و گفت :مبارک باشد. رفته می تانید. دیگه نیازی به شفاخانه هم نیست!

با شنیدن این خاطره مو بر تنم راست شد و راننده را گفتم که حتما شوخی می کنید: اما او با جدیت تمام گفت که به هیچ وجه قصد شوخی ندارد و این داستان عین واقعیت است. لحظه ای ساکت شدم . شاید هم هیچ گپی را برای گفتن نداشتم. در ادامه پرسیدم راستی از افشار چی می دانی؟

گفت : در افشار وقتی که پس گرفته شد از چندین زیر زمینی زنان لخت را بیرون کردند که نیروهای استاد سیاف آنها را بی عزت کرده بود. در مورد افشار و جنایت های افشار منطقه ای در غرب کابل بسیار شنیده بودم. شاید فکر می کردم که حتما دیگران غلو می کنند. اما هر جایی که در مورد افشار سخن گفته شده است همگان به نوعی تمام آن جنایتهای نیروهای شورای نظار و جمعیت اسلامی و نیروهای استاد سیاف را تصدیق و تایید می کردند.

راستش وقتی در عالم مهاجرت بچه ای بیش نبودم روزی پدر مرحومم روزنامه ای را به خانه آورد. روزنامه که نه شاید اطلاعیه ای بود که از افغانستان آمده بود و چندین مرتبه از روی آن چاپ شده بود. پدرم آنرا به من داد تا با صدای بلند بخوانم. دقیقا خاطرم نیست که صنف چند مکتب بودم. اما در خواندن و نوشتن بسیار خوب و راحت می توانستم بخوانم و بنویسم. روزنامه یا اطلاعیه را با صدای بلند شروع به خواندن کردم که در آن به جنگ های داخلی در افغانستان اشاره شده بود. خصوصا سقوط افشار!

خوب به یاد دارم که در قسمتی از اطلاعیه آمده بود که » … نیروهای سیاف در ادامه  جنایتهای خویش حتی به کودکان سیزده و چهارده ساله هم رحم نکرده و آنها را برای سو استفاده های جنسی با خود به جبهات می برده اند و…»

عبدالحکیم حمیدی

Advertisements

1 نظر برای “خاطرات تلخ تاریخ

  1. حقایق تلخی که هر انسانی تاب شنیدنش را ندارد، آری مجاهدین در دوران حکومت شان چه ظلم ها و بی عدالتی های را که انجام ندادند در این میان تنها مردم بیچاره و ملت درد دیده بودند که تاوان همه چه را پس میدادند و خصوصا در افشار فاجعه ی را گروه های مجاهدین خلق کردند که تاریخ از ذکر می شرمد و با خواندنش عرق شرم از پیشانی هر انسانی جاری می شود، دل آدم به درد می آید.

پاسخی بگذارید

در پایین مشخصات خود را پر کنید یا برای ورود روی شمایل‌ها کلیک نمایید:

نشان‌وارهٔ وردپرس.کام

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری WordPress.com خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

تصویر توییتر

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Twitter خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس فیسبوک

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Facebook خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس گوگل+

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Google+ خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

درحال اتصال به %s