وحدت ملی یا جبر ملی!

استاندارد

              مدتی است که سوالی مهم و اساسی – البته به نظر من – ذهنم را به خود مشغول کرده است؛ بزرگترین عامل و نیروی اجماع انسان افغان در کنار یکدیگر چیست ؟

در طول تاریخ و حیات سیاسی این کشور، برخی دروغ پردازان سیاسی مان در مورد این سوال،  سفسطه ها بافته و محملات روایت کرده اند. بزرگترین این سفسطه های دروغین، فاکتور وحدت ملی بوده است. وحدت ملی در تاریخ افغانستان و حیات سیاسی این کشور در واقع به کرارت از زبان سیاسیون و رجال برجسته این کشور ذکر گردیده و بر حفظ و پاسداشت آن فلسفه ها با فته اند. اما در صحنه عملی تنها عنصری که در این کشور وجود نداشته است همین وحدت ملی بینوا بوده است. به عبارت دیگر همه چی در این کشور بوده است جز وحدت ملی عملی.

امروز دیگر همگان می دانند که وحدت ملی در هیچ کشوری به شعار و گپ و گفتار به وجود نیامده و نمی آید و تنها راه رسیدن به فرایند وحدت ملی در کشوری مانند افغانستان با دارا بودن قومیت ها و ملیت ها و زبانهای گوناگون و عناصر فرهنگی متفاوت، حرکت در مسیر ملت سازی است. عملی که در بسیاری از کشورهای پسابحران به دقت تطبیق گردیده و نتیجه داده است. با این توصیف می توان نتیجه گرفت که وحدت ملی در واقع چکیده و برآمد یکسری فعالیتها و اعمال و سیاستهایی هست که باید به نحو احسن نسبت به انجام
آن در جامعه اقدام نمود و سپس می توان انتظار وحدت ملی را در کشور به صورت عملی داشت. یعنی اینکه وحدت ملی از خود پیش نیازهایی دارد که بدون در نظرداشت این پیش نیازها، وحدت ملی در افغانستان خواب و سرابی بیش نخواهد بود. اولین عنصر در وحدت، محبت وهمدلی و صمیمیت است. بدون در نظرداشت این عنصر مهم و اساسی نمی توان وحدت ملی را انتظار داشت. اما آیا وحدت ملی در کشور ما با این عناصر عجین و همراه گشته است؟ وقتی که عنصر محبت را از وحدت حذف کنیم دیگر آنچه باقی می ماند وحدت نخواهد بود. زیرا وحدت با محبت و صمیمیت معنا و مفهوم پیدا می کند نه با دروغ و منطق بی منطقی که متاسفانه در این کشور همیشه منطق بی منطقی حاکم بوده است تا عنصر محبت و صمیمیت. ناگفته پیداست که محبت و صمیمت هم بدون قبول و پذیرش همدیگر بی معنی است. در اصل وحدت یک معادله انسانی دو طرفه است. چیزی شبیه به مساله ایجاب و قبول در ازدواج! هرگاه یکی از طرف ها در این فرایند نادیده گرفته شود آنچه بدست می آید یقینا وحدت نخواهد بود. قبول و پذیرش قلبی همدیگر می تواند در انسان منجر به تحمل و صبر و بردباری گردد و در سایه صبر و تحمل و بردباری است که آرام آرام سنگ بنای وحدت در کشور گذاشته می شود و به مرورو زمان وحدت ملی خود را در قالب ملت واحد تبارز می دهد.

اما تاریخ افغانستان شاهد و گواه است که جنس وحدت در افغانستان هیچ گاهی از این قماش نبوده است و حتی وحدت در افغانستان از کوچه های ذکر شده گذر هم نکرده است.

نظریه های وجود دارد که بعضی فلاسفه معتقد هستند که ملت ها یا از روی خوشی و محبت گردهم می آیند یا هم از روی ترس! تا اینجای کار می توان نتیجه گرفت که حداقل اجماع انسان افغانستانی بر مبنای عناصر وحدت ساز، نبوده است و بنا نشده است زیرا در تاریخ این کشور کمتر و به ندرت و یا هم اصلا نمی توان یافت که قومی و مردمی بر اثر محبت و صمیمیت هوشمندانه و و آگاهانه در کنار هم جمع شده باشد و در روزگار سختی برای همدیگر دل سوزانده باشند. این مساله را به خوبی می توان در نحوه پرکندگی اقوام این کشور به وضوح مشاهد کرد. به طور نمونه برادران پشتون عمدتا در سرزمینهای جنوبی و شرقی کشور ساکن هستند و با دوران سیاه سلطنت امیر خونخوارشان عبدالرحمن خان و با سیاست انتقال به زور به سایر سرزمینهای شمال و غرب و حتی مرکز جایگزین شده اند. البته این مساله فقط منحصر به دوران عبدالرحمن خان نبوده است بلکه از بدو تاسیس سلطنت ابدالی ها که در اصل بنیانگذار نظام طبقاتی در کشور بود و با توزیع زمینهای فراوان به سران و روئسای قبایل و خانهای با نفوذ پشتون در ازای تامین نیروی انسانی لشکرکشی های احمد شاه ابدالی به سوی اخصا هندوستان، این سیاست زورگیری نهادینه شد و هر امیردیگری نیز سنگی بر این عمارت خودکامگی گذاشت و رفت. اما این سیاست در دوران عبدالرحمن خوان به اوج خود رسید وی در قتل و کشتار مردم خصوصا هزاره ها و انتقال ناقلین پشتون به زمینها و مراکز ایشان سنگ تمام گذاشت که آثار این ستم تاریخی هنوز هم در کالبد سیاه و تاریک « کوچی» قابل مشاهده و رویت هست.

در طرف دیگر برادران تاجیک ما عمدتا در شمال و غرب کشور و شمال شرقی افغانستان صف آرایی کرده و برادران هزاره نیز بر اثر جبر زمانی و تاریخی در کوه های بابا و در مرکز کشور سکنی گزیده اند. برادران ازبک ما نیز در نواحی از شمال جای خوش کرده اند. البته به طور استثنا می توان گفت نواحی وجود دارد که شاید یک قوم یا دو قوم در کنار همدیگر زندگی می کنند و این سهم بندی فوق، مطلق نیست و مانند بسیاری از عناصر و فرایندهای اجتماعی دیگر نسبی است. اما در کل می توان این تقسیم بندی را با اندکی تغییرات به عنوان یکی از دلایل عدم وحدت ملی در کشور پذیرفت. حتی مناطقی هم که زندگی به شکل مختلط درآن مناطق و ساحات جریان دارد هم به مشکل بتوان رنگ و بوی وحدت ملی را از آن استنباط کرد. در بُعد کوچکتر هم این مساله قابل رویت هست به طور مثال در همین کابل تقسیم بندی بین الاقوام کاملا مشهود و واضح است. اگر نگاهی به غرب کابل بیندازیم و ساحاتی چون دشت برچی را ببینیم می توان به خوبی تفاوت اتنیکی و قومی را در این ساحات احساس کرد و یا هم طرفهای خیرخانه و یا شرق و جنوب کابل. در ولایت هرات باستان و بلخ نیز این تقسیم بندیِ نا خوادگاه شکل گرفته، بر اساس قوم واضح و آشکار هست و همین طور ولایتهای دیگر کشور.

مساله دیگر در تایید این ادعا می تواند نحوه ازدواج ها باشد. در مواردی که شکاف عمیق مذهبی وجود ندارد خصوصا بین برادران  اهل سنت تا حدی این حساسیت کمتر هست اما باز هم مفکوره عدم ازدواج بین الاقوام در این حیطه از مذهب نیز به چشم می خورد. این شکاف و گسست زمانی عمیقتر می شود که مذهب برجسته تر شود مثلا در بین اهل سنت و اهل تشیع. در طول تاریخ بسیار کم اتفاق افتاده است که ما شاهد پیوندهای زنا شویی بین این مذاهب باشیم. از این قبیل مسائل می توان زیاد در جامعه افغانستانی یافت که نشان دهنده شکاف و گسست در بین اقوام افغانستان است و شکاف و گسست هیچ گاهی هم نمی تواند مبین وحدت باشد در وجود صمیمیت و محبت اصولا شکاف و اختلاف معنا ندارد و یکی از کار کردهای قوی صمیمیت هم از بین بردن شکاف ها هست به عبارت دیگر نمی توان ادعا کرد که صمیمیت و محبت وجود دارد اما اختلاف ها هم زیاد است و این مساله یک تعارض بزرگ است اگر هم بر فرش چنین باشد باز هم وضعیت دوام نمی آورد. باید ذکر کرد که این مسائل به عنوان بخشی از واقعیت های جامعه افغانستانی وجود دارد و نمی توان با نادیده انگاشتن و سخن نگفتن در این باره و تابو قرار دادن آن، ادعای وحدت ملی را برجسته کرد. همانطوریکه قبلا هم ذکر شد وحدت ملی در کشور با شاخص ها و فاکتورهای خویش قابل شناسایی است نه با ادعا و پوت و پنهان کردن و نادیده انگاشتن واقعیت ها و حقیقت های عینیی ای که می توان در جامعه دید.

با استناد به فرضیه ذکرشده وقتی وحدت ملی در کشور به منعای واقعی وجود نداشته باشد پس فاکتور دوم باقی می ماند یعنی عنصر ترس!

به نظر من اجتماع انسان افغانستانی بیش از آنی که ریشه در وحدت ملی داشته باشد در جبر ملی نهفته است. همانطور که وحدت در کشور از خود شاخص ها و فاکتورهایی را به همراه داشت، جبر ملی هم از این قاعده مثتنی نیست. عنصر ترس انسانها را نه از دیدگاه تمایل و ایجاب و قبول بل از نقطه نظر جبر، در کنار یکدیگر قرار می دهد. این فرضیه به واقعیت ها و حقیقت های تاریخی و عینی افغانستان بسیار نزدیکتر است و در تاریخ  این کشور می توان به کرارت نمونه هایی از ترس را که منجر به تشکیل حلقه و جریان جبر ملی در کشور گردیده، یافت و مثال زد. البته عنصر ترس می تواند ابعاد وسیعی را شامل گردد از ابعاد کلانی چون ترس در برابر تهدیدات خارجی گرفته تا ترس در برابر از دست  دادن یک موقیت و مقام و چوکی !

الف- ترس از تهدیدات خارجی:

1-    جنگ های افغان(1) – انگلیس : در این جنگ ها به خوبی می توان دید که آنچه ملت و مردم افغانستان را در برابر قشون انگلستان بسیج کرد همان عنصر ترس بود با چاشنی رنگ باخته ای از سنت های اسلامی چون جهاد![1]

زیرا افغانها می دانستند که با هجوم انگلیسی ها در کشور دیگر خاک و وطن و قدرت خویش را از دست می دهند. به همین منظور هم اختلافات داخلی خویش را به طور موقت کنار گذاشتند و روی جنگ با اشغالگران انگلیس متمرکز شدند. هر چند در برخی موارد هم شکست ها و موفقیت ها نصیب افغانها می گشت و تلخی هایی چون معاهده گندمک و کامیابی هایی چون استرداد استقلال افغانستان در جنگها همراه بود اما به محض پایان جنگ، درگیریهای داخلی و تنازعات و ویرانی ها بار دیگر در کشور از سر گرفته می شد و به جای پرداختن به سازندگی و ساخت وطن و خرابی های ناشی از جنگ ، به جان همدیگر افتاده و جنگ های داخلی را تا حذف و کشتار یکدیگر به راه انداخته اند. اما اگر این بسیج نیروها از سر محبت و صمیمیت می بود یقینا بعد از پایان جنگ دوره تیمار خواری و غمخواری آغاز می گشت و کمر به آبادی وطن می بستند.                   دست به دست هم دهیم به مهر     میهن خویش را کنیم آباد

2-    دوران جنگ با قشون ارتش سرخ شوروی ( 24 دسامبر 1979 – 15 می 1988 ) در این جنگ ها هم که مدت 9 سال به طول انجامید اقوام مختلف کشور کنار یکدیگر و دوشادوش هم در جنگ با قشوت سرخ شوروی وقت، جنگیدند و می توان به جرات عامل اصلی این اجماع ملی را ترس از اشغال خاک و سرزمین توسط نیروهای روسی  دانست. به عبارت دیگر جبر زمان مردم را مجبور کرد بود تا در شالوده ای از فرمول جهاد اسلامی – که به مراتب بسیار قویتر از دوران گذشته بوده است – با شوروی بجنگند. اما با پایان یافتن جنگ و خروج ارتش سرخ شوروی از کشور دوران تباهی و بدبختی و سیاه روزی مردم افغانستان با حاکیمت مجاهدین در کشور آغاز شد. کابل به تله ای از خاک و خاکستر مبدل گشت، مردم آواره گشتند، تجاوز به نوامیس مردم امری عادی شد، راکت باران کابل توسط نیروهای مجاهدین و قتل و کشتار و تفسیم بندی کابل یقینا نمی تواند از سر محبت و صمیمیت باشد و یا نشان دهنده وحدت ملی در کشور! قضاوت اینکه کدام جناح تنظیمی در موضع حق بود مشکل است و شاید از درک عوام هم خارج. اما نتیجه و دست آوردی جز تباهی و سیه روزی برای مردم و ملت افغانستان نداشت. تمام تعهدات و موافقت نامه ها توسط مجاهدین نقض می شد. به طور نمونه سران مجاهد در عربستان سعودی و خانه خدا گرد آمدند و قرآن و قسم کردند که دیگر جنگ را کنار بگذارند و دست از قتل هام بردارند اما هواپیمایشان از عربستان پرواز نکرد که راکت باران کابل شروع شد. بی گمان نقش حزب اسلامی گلبدین حکمتیار و حزب جمعیت برهاندین ربانی و شورای نظار در این جنگ ها من حیث آغاز کنندگان جنگ ها بر هیچ کسی پوشیده نیست. به باور و زعم مردم، مقیاس جنایتهایی که در دوره مجاهدین در کابل صورت گرفت شاید قابل مقایسه با فاجعه دوران تهاجم ارتش سرخ شوروی به کشور نبوده باشد. این جنایتها به حدی وسیع بود که پس لرزهای آن هنوز هم احساس می شود و از شنیدن آن حوادث تن مردم به لرزه می آید.

امروز هم جناب رئیس جمهور کرزی با سیاستهای غلط و احساسی و با لج باز یها ی خویش آرام آرام کشور را به سوی تکرار آن حوادث سوق می دهد. به طوری که در سایت بی بی سی آمده است :

« روزنامه آمریکایی واشنگتن‌پست نوشته نهادهای اطلاعاتی آمریکا معتقدند حتی اگر چند هزار سرباز خارجی در افغانستان بمانند، باز هم وضع امنیتی در سال‌های آینده بدتر خواهد شد. به گفته واشنگتن‌پست، این نتیجه‌گیری گزارش محرمانه‌ای به نام «تخمین اطلاعاتی ملی» است. گزارشی که برآورد ۱۶ دستگاه اطلاعاتی مختلف آمریکا را جمع‌آوری کرده. این در حالی است که کابل و واشنگتن هنوز بر سر توافقنامه امنیتی و حضور نیروهای خارجی در افغانستان، پس از سال ۲۰۱۴، به توافق نرسیده‌اند و ممکن است تا یک سال دیگر همه نیروهای ناتو افغانستان را ترک کنند. »[2]

ب- ترس از تهدیدات داخلی :

1 – جنگ های داخلی دوران کمونیست ها و حاکمیت حزب دمکراتیک خلق افغانستان: ( 1978 – 1992 ) در این جنگ ها هم افغانها کنار همدیگر جمع شدند و از ترس نفوذ کمونیسم در کشور که ظاهرا دین و آیین مردم را نابود می ساخت علیه دولت های حزب دمکراتیک خلق جنگیدند. در این جنگ ها که هرچند بر بربادی وطن انجامید اما عصاره اصلی این جنگ همانا برجسته شدن دین و مذهب بود.به عبارت دیگر در این جنگ عنصر دینی برجسته تر بود و در اصل کشور با تهدیدات خارجی مواجه نه بلکه با جنگ های داخلی روبه رو بود. در این دوره می توان جمع شدن نیروها و قطب های متضاد و متفاوت را با یکدیگر دید. قطب هایی چون ( اخوانی ها ) برهاندین ربانی تاجیک و گلبدین حکمتیار اخوانی پشتون  و نهضت اسلامی، اقدام به کودتای جنرال شهنواز تنی با همکاری حزب اسلامی گلبدین حکمتیار علیه دولت داکتر نجیب. در این باره بعضی گمانه زنی هایی وجود دارد که نفوذ بیشتر عناصر غیر پشتون در دستگاه دولت نجیب یکی از دلایل اصلی این کودتا بوده است و با فرض مساله ترس از نفوذ غیر پشتونها در دولت، جنرال شهنواز تنی خلقی را با گلبدین حکمتیار  اخوانی و به اصطلاح مجاهد در یک خط و جهت قرار می دهد.

2 – دوران طالبان ( شکل گیری 1994 – سقوط 2001) طالبان که عموما پشتونها بودند در سال 1994 در گرماگرم جنگ های داخلی تنظیم های جهادی در کابل، در منطقه سپین بولدک ولایت فندهار متولد شدند و آرام آرام سرتاسر افغانستان را تحت بیرق امارت اسلامی در آوردند. در این زمان به خوبی می توان دید که تنظیم های جهادی غیر پشتون خصوصا احمدشاه مسعود فورا از ترس نیروهای طالبان به فکر چاره افتاده و راه مصالحه و سازش با دیگر تنظیم ها که تا دیروز در جنگی آشکار و علنی با آنها قرار داشت از جمله رقیب خویش یعنی گلبدین حکمتیار را به عنوان صدر اعظم دوران دولت مجاهدین در پیش گرفت – اما غافل از اینکه حکمتیار پشتونهای طالب را به هوای دیگران رها نمی کند – برهاندین ربانی بعد از ختم دوران ریاست جمهوری خویش حاضر نشده بود که دولت را طبق توافق پیشاور به فرد دیگر تحویل دهد و با صحنه سازی هایی چون تاسیس نهادها و سازمانها دوران ریاست جمهوری خویش را تمدید کرده بود. اما این بار مسعود بسیار دیر به فکر سازش افتاد و کار از کار گذشت و با همکاری گلبدین حکمتیار با نیروهای طالبان سرانجام دولت ربانی متواری شده و سالیان سال چوکی و عنوان ریاست جمهوری را در خارج از کشور یدک کشید.

اما در همین دوران هم از شفقت و محبت و صمیمیت و پذیرش و قبول همدیگر در بین سران مجاهد هیچ خبری نیست و صف بندی های این دوره و حتی دوران به اصطلاح مقاومت علیه نیروهای طالب نیز رنگ و بوی اجبار را داشت تا وحدت!

طالبان سرشار و مست از دالرهای آمریکایی و آی اس آی پاکستان و عربستان سعودی درحال تبدیل شدن به هیولایی در منطقه بود و با تز سیاسی « تاجیک ها به تاجیکستان، ازبک ها به ازبکستان و هزاره ها به گورستان» می خواست احیاگر امپراطوری کهنه و فرسوده پشتونی احمد شاه ابدالی باشند و نقشه های جغرافیایی را نیز برای رسیدن به قدرت طرح ریزی کرده بودند. در این دوره باز ما شاهد شکل گیری ایتلاف اجباری جبهه شمال هستیم که از فرماندهان و قوماندانانی تشکیل شده است که تا دیروز در کوچه کوچه کابل سینه همدیگر را هدف قرار داده بودند. به طور نمونه قرار گرفتن محمد کریم خلیلی رهبر حزب وحدت اسلامی و جانشین استاد عبدالعلی مزاری ( که قبلا به دست گروه طالبان جنایتکار به شهادت رسیده بود) در کنار احمدشاه مسعود و حزب جمعیت اسلامی.

 حزب وحدت اسلامی تا قبل از فایق شدن نیروهای طالبان بر کابل در جنگی سخت با شورای نظار و جمعیت اسلامی و نیروهای سیاف قرار داشت احمد شاه مسعود علی الرغم پیوندی که در پیمان جبل السراج با استاد مزاری و جنرال دوستم داشت اما در موضع قدرت حاضر نشد که به ایشان سهم عادلانه در دولت بدهد و حقوق ایشان را رسما به رسمیت نشناخت و بیشتر کوشش کرد تا دولتی تاجیکی را در افغانستان حاکم سازد و جنگی سخت و کشنده و طاقت فرسا را علیه خصوصا هزاره ها آغاز کرد و روسیاهی ای چون فاجعه افشار را بر چهره خویش ماند. اما بعد از سیطره امارات اسلامی طالبان، کریم خلیلی به کنار مسعود خزید و با همکاری جنرال عبدالرشید دوستم جبهه سمت شمال و مقاومت شمال را در برابر طالبان کرام تشکیل دادند. از ماهیت این جبهه به خوبی پیداست که این جبهه هم نه از صمیمیت و همدلی و حدت بلکه از روی اجبار و جبر تشکیل شده بود. احمدشاه مسعود که تا قبل از سقوط کابل، وزارت بخشی می کرد و دیگر اقوام کشور را در قدرت واقعی کشور سهمی عادلانه نمی داد و حتی تا مرز جنون ، جنگ های داخلی را پیش برد و قتل عام ها و تجاوزات افشار – منطقه ای در غرب کابل – را از خویش به یادگار گذاشت  امروز مجبور شد تا با کریم خلیلی و جنرال دوستم کناربیاید. باز هم وحدت ملی در این مقطع از تاریخ بی تاثیر است.

3 – عصر جدید و حکومت لیبرال دمکراسی آقای کرزی ( 2001 – تا نا معلوم ) که علاوه بر جبر ملی می توان از اصطلاح تزویر ملی نیز برای توضیح و تشریح بهتر این دوره استفاده کرد.در این عصر و دوره و با قشون کشی ایالات متحده آمریکا به افغانستان با شعار مبارزه با تروریسم و هراس افگنی، رهبران و سران افغانستان از ترس و اجبار بار دیگر گرد آمدند تا دوره نوینی از حیات سیاسی خویش را رقم بزنند. در این دوره نیز عنصر صمیمیت و محبت و شفقت وجود ندارد و صرف از ترس از دست دادن کمک های خارجی، سقوط دولت و کشور بدست طالبان و از دست دادن  حمایتهای وسیع مادی و معنوی جامعه جهانی و خصوصا ایالات متحده آمریکا یکبار دیگر سناریوی تکراری و رنگ و رو رفته وحدت ملی در مقابل دوربین قرار گرفت. تیم سلطه ارگ هرچند با نیت قلبی خالص و شفقت و محبت و صمیمیت به هیچ عنوان به پذیرش دیگر اقوام راضی نبود اما باز هم از ترس از دست دادن همان مولفه های ذکر شده، به وحدت ملی ساختگی تن در داد. اما با هوشیاری و زرنگی خاصی توانست مهره های نارکارا و ضعیف و سست عنصر و محافظه کار را از اقوام دیگر پیدا کرده و با سلاح تطمیع و زر و اندکی هم زور توانست تا وحدتی ملی ساختگی را از خویش به نمایش بگذارد و در بوغ و کرنا هم دمیدند که افغانستان دیگر از مرزهای سنتی گذاشته است و دولت وحدت ملی شکل گرفته است. اما این دولت بیشتر ممثل تزویر ملی است تا وحدت ملی.  

اما غافل ای اینکه این وحدت ملی دروغین و پوسیده آنقدر شکاف های وسیع پیدا  کرد که دیگر نمی توان با شعار و دروغ و عوام فریبی آنرا پوشاند. این شکاف ها و گسست ها در لایه های بالای دولت و حکومت خود را نشان داد و روز به روز هم عمیقتر شده است. به طور نمونه سیاست های دولت افغانستان در مساله مصالحه یک جانبه و زاری و تضرع و التماس رئیس جمهور در برابر برادران ناراضی اش نشان داد که ایشان بیشتر متمایل به قبیله خود است تا منافع ملی کشور. آزاد سازی سران جنایتکار طالب از زندانهای کشور فقط یک توجیه دارد و آن اینکه آقای کرزی می خواهد تا پشتونها را تحت هر نام و تحریکی از خود راضی نگهدارد. سیاست در این مرحله در عمل به شدت قومی است اما در تبلیغات و رسانه ها ملی منعکس می گردد.

تقسیم ناعادلانه ثروت، عدم رعایت حقوق افراد و اشخاص در سیستم استخدام ها ، نبود سیستم منسجم و صحیح خدمات شهری، قانون گریزی و معافیت از قانون، توسعه نامتوازن، مصرف بودجه برای ساحات مشخص و مورد نظر رئیس جمهور کرزی، قتل ها و ترورها و سربریدن ها و انتحاری که متاسفانه عاملان آن همیشه به دستور رئیس جمهور آزاد گردیده، نا امنی، تورم و گرانی، فساد اداری، از بین رفتن شکوه و جلال و قدرت و عظمت نظام، فساد اداری گسترده و مافیایی کردن سیستم دولتی، عدم توجه به رشد زیربناها و احداث سرکها به طور متوازن، نداشتن توجه به آموزش و پرورش اولاد وطن، حیف و میل دارایی ها و سرمایه های ملی و کشور و بلند رفتن گراف انواع خشونت ها و محاکمات صحرایی ، نفوذ و گسترش افراد مسلح غیر مسئول در تمامی ولایات کشور و… همه و همه از مشخصه های این دولت به اصطلاح وحدت ملی اما در اصل تزویر ملی است.

هرچند نیاز به توضیح نیست اما هر انسانی می تواند با مطالعه دقیق تاریخ فعلی کشور و حوادث و رویدادهای این زمان ، به واقعیت امر پی ببرد و شما خوانندگان محترم روزانه حتما نمونه های فراوانی در جامعه، دانشگاه، اداره و … خواهید یافت که این وحدت ملی دروغین را به چالش می کشد و بیشتر ذهن انسان را به سوی « جبرملی » سوق می دهد.

به طور نمونه کافی است تا فقط یک نفر از اقوام دیگر افغانستان مشخصا غیر پشتون در یکی از چوکی های وزارت، ولایت، معینیت، ولسوالی و مدیریت و ریاست قرار بگیرد. در آنصورت افراد زیر دست وی تمام تلاش خود را به خرج خواهند داد و تمام امکانات را بسیج خواهند کرد تا وی را از چوکی به زیر کشند. از تهمت و افترا گرفته تا نافرمانی و کارشکنی تمام گزینه های موجود را روی دست می گیرند تا به خواسته خویش برسند و اجازه ندهند که کسی دیگر از اقوام افغانستان در چوکی بمانند.

وجود دارد وزیری که  زیردستانش حاضر به اطاعت از او نیستند ، معینی وزارتی که احکامش را  روسایش نمی خواند و والی که برای بدنام کردنش هر چه در توان بودند انجام دادند و… همه و همه نشان دهنده شکننده بودن وضعیت فعلی است.

  • صف بندی های انتخاباتی ریاست جمهوری آینده: جبر ملی خود را در قالب صف بندی های انتخاباتی ریاست جمهوری سال آینده بیشتر نشان می دهد.

گرد هم آمدن نیروهایی که تا دیروز شاید همدیگر را در جبهات می کشتند و شاید هم از نقطه نظر فکری شایدهم هیچ سنخیتی ندارند نمونه بسیار خوبی از اجماع انسان افغانستانی در محور جبر ملی است. قرار گرفتن حزب اسلامی در کنار جمعیت ولو مقطعی، حاجی محمد محقق و داکتر عبدالله عبدالله، جنرال دوستم و اشرف غنی احمدزی – شخصی که وی را قاتل حرفه ای خوانده بود – اسماعیل خان و عبدالرب رسول سیاف، سیدحسین انوری و جنرال عبدالرحیم وردک ، سید حسین عالمی بلخی و گل آقا شیرزوی و دسته بندی هایی از این قبیل می تواند نشانگر این نکته باشد که تشکیل این تیم ها حول یک محور ایدئولوژیک و هدفمند صورت نگرفته بلکه از روی ناچاری و اجبار و از سر ترس و واهمه از دست دادن موقف و چوکی صورت گرفته است.

در کل لایه های نظام در افغانستان بیشتر بیانگر جبر ملی است تا وحدت ملی. به جز دوره حاکمیت و سلطه آقای کرزی که بیشتر شباهت به تزویر ملی دارد و نقش جبر ملی در مقایسه با تزویر ملی کمرنگتر است. اما یقینا دولت آینده نیز شالوده ای از تزویر ملی در قالب و پوسته ای از جبر ملی خواهد بود. اما باید دانست که جبر ملی در افغانستان با وجود سابقه طولانی خویش هیچ گاهی نتوانسته و نمی تواند مردم و ملت افغانستان را به سوی وحدت ملی که لازمه اصلی و لاینفک ملت شدن است ،هدایت و سوق دهد.

عبدالحکیم حمیدی


1 – جنگ اول افغان – انگلیس ( 1839 – 1842 ) بخش جنوبی دره هلمند.

2- جنگ دوم افغان – انگلیس ( نوامبر 1878 –  می 1879 ) انگلیس حملات گسترده ای را از سه جبهه قندهار،خیبر و کرم در تاریخ 21 نوامبر 1878 آغاز کرد.

3- جنگ سوم افغان – انگلیس ( 4 می 1919 – 26 می 1919 ) جبهه شرقی جلال آباد،جبهه چترال، جبهه قندهار و جبهه پکتیا.

 

Advertisements

پاسخی بگذارید

در پایین مشخصات خود را پر کنید یا برای ورود روی شمایل‌ها کلیک نمایید:

نشان‌وارهٔ وردپرس.کام

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری WordPress.com خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

تصویر توییتر

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Twitter خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس فیسبوک

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Facebook خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس گوگل+

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Google+ خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

درحال اتصال به %s