آخرین حربه؛ صف بندی شمال – جنوب

استاندارد

در باب آخرین تحولات انتخابات ریاست جمهوری سال 1393                     

بعد از آخرین تحولات سیاسی در کشور در ارتباط با رویدادهای انتخاباتی در افغانستان و موضع گیریهای شخصیت ها و رجال سیاسی اعم از رهبران جهادی ، تکنو کراتها و احزاب و ائتلافها و جرگه ها به نظر می رسد که آینده کشور به سمت و سوی ناخوشانیدی در حرکت باشد.

       جالبتر این است که دکتورین ها و تئوریهای علمی سیاسی در کشوری مانند افغانستان رنگ می بازد و نمی تواند راه حلی منطقی، علمی و اصولی را برای بیرون رفت کشور و مردم افغانستان از بحرانهای گوناگون اقتصادی و سیاسی و اجتماعی ارایه نماید. هرچقدر در لابلای صفحات کتب قطور و تئوریهای سیاسی به کنکاش و مطالعه بپردازیم و مولفه های گوناگون یک نظام دمکراسی را مد نظر قرار دهیم باز در اینجا به در بسته بر می خوریم و این موضوع واقعا کار برای انسان دشوار می سازد. به راستی دلیل شکل گیری این خلا ها و  این تضاد و پارادوکس چیست؟

      بسیاری از نظریه پردازان و اهل قلم کشور در ارتباط با انتخابات و نقش آن در تحکیم پایه های دمکراسی در افغانستان در دهه گذشته به ابراز نظر پرداخته و در برنامه های گوناگون رسانه ای حضور پیدا کرده و در رسانه های اجتماعی هم قلم زده اند. اما به ندرت سخنان و نوشته های ایشان در عرصه و میدان عمل در فضای سیاسی افغانستان توانسته راه گشا باشد و یا هم بعضی پیش بینی ها هم غلط از آب در آمده است.

     البته منظور نادیده گرفتن کوشش ها و اهتمام عالی اندیشمندان و نظریه پردازان کشورمان نیست بلکه با حس احترام به همه این تلاشها باید پرسان کرد که چرا بین واقعیت های موجود در افغانستان و تئوریهای و نظریه های ایشان رابطه ای منطقی و اصولی شکل نمی گیرد ؟

    در پاسخ به این پرسش می توان اشاره کرد که تفسیر و تبیین وقایع و رویدادها در کشوری مانند افغانستان با تئوریها و نظریه های علمی و منطقی در بسا مواردی نادرست از آب در می آید. برای تشریح و تبیین وقایع و رخدادهای سیاسی افغانستان ما مجبور هستیم زاویه دید مان را عوض کنیم و کانال قضاوتمان را تغییر دهیم و فاکتور ها ، مشخصه ها و عوامل دیگری را نیز در نظر بگیریم که بعضا ناپیدا و نامرئی هستند و در درون لایه های اجتماعی جامعه افغانستانی مدفون بوده و هر از چندگاهی به مثابه آتش زیر خاکستر زبانه می کشند و همه چی ره می سوزانند. به طور نمونه در انتخابات افغانستان تنها و تنها رای و حضور مردم و دادن رای نتیجه بخش و تعیین کننده  نیست. به عبارت دیگر تنها اشتراک گسترده مردم در انتخابات نمی تواند ضمانتی برای پیروزی فرد یا افرادی در انتخابات گوناگون ریاست جمهوری، پارلمان و شوراهای ولایتی باشد. متاسفانه واقعیت های تلخ دیگری نیز وجود دارند که می تواند در پس پرده مطرح باشد و تاثیر و اثر آن نیز کمتر از حضور مردم در میدان انتخابات نیست.

الف- عوامل داخلی : قوم، قبیله، پول و واسطه و تقلبات مهندسی شده و تغییر و دست کاری در نتایج آرای مردم.

نقش قوم، قبیله، پول و واسطه به همان اندازه در فرایندهای سیاسی کشور مهم و اساسی است که رای دادن مردم!

ب – عوامل بیرونی : اما فاکت مهم دیگری که در انتخابات افغانستان مهم است و کمتر به آن دیده می شود، دیدگاه و تصمیمات کشورهای قدرتمند منطقه و جهان است. هرچند در سیاست های اعلامی این کشورها، هیچ گاهی به دخالت در روند و جریان انتخابات افغانستان، اذعان نشده است و همیشه همه این کشور ها بیطرفی خویش را در قضایای انتخابات افغانستان اعلام کرده اند، اما در عمل نمی توان این سیاست را باور کرد. نمی توان خواست و نقش کشورهای منطقه از جمله ایران، پاکستان، هند و روسیه و کشورهای ذی نفع دیگری چون کشورهای اروپایی و در راس همۀ این کشورها ایالات متحدۀ آمریکا را نادیده گرفت. به طور حتم این کشورها با راه اندازی جنگ نیابتی در افغانستان می خواهند تا منافع خویش را حفظ و تحکیم بخشند و در این راه از هیچ کوششی فروگذار نخواهند کرد. « پیشک هم برای رضای خدا موش نمی گیرد.» همین ضرب المثل ساده گویای نکته های آموزندۀ بسیاری است. درست است که کشورهای قدرتمند جهان به بهانه مبارزه با هراس افگنی و تروریسم، ترویج دموکراسی و حقوق بشر در افغانستان حضور دارند و از ره آورد همین حضور، دست آوردهایی هم برای مردم افغانستان در حوزه های مختلف حاصل شده است، اما عین سادگی است که باور کنیم هدف فقط و فقط مردم و ملت افغانستان است و بس. خیر. یقینا آنها نیز برای حفظ منافع ملی خویش طرح و پلان دارند و همین منافع ملی ایشان است که دارای اولویت بوده، لذا برای تحقق منافع ملی خویش هر اقدامی را که صلاح بدانند انجام خواهند داد. مهندسی کردن انتخابات و گزینش فرد مورد نظر برای رهبری کشوری مانند افغانستان در این شرایط حساس و کشمکشهای دنیا برای چند قطبی شدن و ظهور قدرتهای نو، از یک سو و تلاش و کوشش برای حفظ هژمونی و سلطۀ ایالات متحدۀ آمریکا و تداوم نظام تک قطبی با دکتورین جرج بوش در سال 1991 از سوی دیگر1، به طور حتم دور از انتظار نبوده و نخواهد بود. اما در این مقاله فرصتی برای پرداختن به این مقوله نیست و بیشتر بر نقش عوامل داخلی تاکید گردیده است.

      در ادامه نقش عومال داخلی و برای اثبات این ادعا می توان وقایع و شرایط فعلی افغانستان را به عنوان شاهد و مثال ارایه نمود. گرد همایی تعدادی از مشران قوم و سران قندهاری و روئسای قبایل خصوصا درانی ها در کابل در ظاهر به منظور تقلیل کاندیدان ریاست جمهوری سال 1393 ولی در اصل برای تعیین رئیس جمهور آینده در افغانستان ، در واقع پیامی روشن و اضح و آشکار به دیگر اقوام کشور است و آن اینکه ایشان برای تعیین رئیس جمهور گرد هم آمده اند و دیگران باید بروند غاز بچرانند!

     این واقعه در اصل مرا به یاد همان جرگه نام نهاد احمدشاه ابدالی در سال 1747 در قندهار می اندازد و آن مراسم تاج گذاری و« دردرانی» احمدشاه ابدالی که سالیان سال تداوم نمود و خاندان پوپلزایی وابدالی در کشور افغانستان حاکم گردید و امروز وضع کشور همین است که نیاز به گفتن ندارد و در این راستا آنقدر نوشته و گفته شده است که از حد بیرون است اما تاکنون هیچ نتیجه ای هم بدست نیامده است. به عبارت دیگر فعالیت های مدنی ای و سیاسی که در دیگر کشورها منشا تحولات و تغییرات گوناگون در عرصهای مختلف گردیده و بسا کشورها را به سوی توسعه ورشد رهنمون ساخته، متاسفانه در افغانستان در بسیاری از عرصه ها خصوصا با یک «ایست» به تمام معنا روبرو گردیده و تلاشهایی هم که برای بیرون رفت از این بحرانها صورت گرفته قسمی که ذکر گردید کمتر به نتیجه ملموس و پایدار منجر گردیده است.

    حال ما هرچه در مورد انتخابات و شور و شعف و حضور گسترده مردم در انتخابات قلم زده و سخن بگوییم، جرگه اخیر سران قندهاری یک پیام واضح و روشن دارد؛« ما برای تعیین رئیس جمهور آینده کشور در کابل گرد آمده ایم.»

    یعنی اینکه عنصر قوم و قبیله آنقدر نقش برجسته و اساسی در این کشور دارد که می تواند به راحتی خط بطلانی بر تمام نظریه ها و تئوری های دمکراسی و ارزشهای آن بکشد! و ما باید این موضوع را در تحلیل ها و تفاسیر سیاسی خویش نادیده و سبک نشماریم و جایگاه آن را در فضای سیاسی افغانستان در بلندای نظریه ها و تفاسیر، محفوظ قرار دهیم. نادیده انگاشتن این واقعیت ها می تواند ما را به یک پارادوکس برساند و تضاد را در افغانستان افزایش دهد.

    واقعیت امر این است که برادران پشتون ما در بین خود به شدت سرگرم رقابتی ناسالم اما تنگاتنک برای تصاحب قدرت از یک سو و حفظ قدرت از سویی دیگر قرار دارند. تصاحب قدرت از سوی دیگر قبایل پشتون و حفظ و بقای قدرت از طرف قبیله ای دیگر!

    در طول تاریخ افغانستان عموما ابدالی ها و پوپلزایی ها در راس قدرت قرار داشتند و سلسله بارکزایی ها و محمد زایی ها در این کشور حکمروانی نموده اند. اما این سلسله ها در حال حاضر با تهدید جدی مواجه است. سران قندهاری که عموما در افغانستان قدرتمند بوده اند و همیشه منطقه قدرت و تخته خیز قوم پشتون بوده است، در کوششی سخت برای حفظ و تداوم هژمونی خویش بر آمده و با تمام توان و نیرو می خواهد تا این قدرت و سلطه را حفظ کند.

    برادران پشتون قندهار به هیچ وجه راضی نیستند تا فردی بنام داکتر اشرف غنی احمدزی از قبیله کوچی و آنهم غلجایی از راه برسد و قدرت را به چنگ آورد و به پادشاهی و حکمروایی دو ونیم صدیه ابدالی ها در جغرافیایی به نام افغانستان نقطه پایان گذارد . از خیلی وقت پیش ها هم این خطر به نوعی      احساس می شد و تیم ارگ نشین کرزی که از قندهار بوده و در امتداد سلطنت خاندان ابدالی در این کشور قدرت داشته اند  تمام تدابیر و راه ها را برای خنثی کردن و خارج کردن داکتر اشرف غنی احمدزی از دایره قدرت و ارگ ریاست جمهوری،  سنجیده و در پیش گرفته بود. ( مراجعه گردد به مقاله کرزی حریفان را ضربه فنی کرد، در همین سایت) در اصل این وقایع آخرین پرده از نمایش ودرامه  کذایی انتقال قدرت در افغانستان است، پرده ای که کنار خواهد رفت و قهرمان نمایش با شمشیر و کلاه میرویس خان و با ژست احمد شاه بابا بیرون خواهد آمد و با صدای هلهله و کف زدنهای ممتد تماشاچیان پرده کشیده خواهد شد. اما آیا واقعا پایان این نمایش اینگونه خوش خواهد بود؟

     اکنون با اوضاع فعلی و تعدد کاندیدان قندهار، تیم ارگ نشین کرزی خوب می داند که در صورت تداوم و حفظ  این اوضاع و شرایط سیاسی،  انتخابات به دور دوم خواهد رفت که  در درور دوم در یک طرف میدان داکتر عبدالله عبدالله قرار خواهد داشت و در طرف دیگر هم داکتر اشرف غنی احمدزی! و به طور حتم داکتر اشرف غنی احمد زی پیروز میدان خواهد بود. با پیروز شدن داکتر اشرف غنی احمدزی طومار قدرت و سلطنت قندهاری ها و خصوصا ابدالی ها پیچیده خواهد شد و در تداوم این هژمونی و سلطه گرایی در افغانستان، نیز خلل و سکتگی  به وجود می آید. از طرف دیگر نیز در صورت پیروزی اشرف غنی احمدزی در انتخابات ریاست جمهوری قطعا تیم ایشان حرف شنوی و اطاعتی از آقای کرزی و سران قندهاری نخواهد داشت و این مساله بازی پوتین – مدودوف رئیس جمهور کرزی را با چالش مواجه خواهد نمود. لذا برای خنثی نمودن این مساله باید به فکر چاره شد.

     از قبل هم آقای کرزی بارها به طور تلویحی حمایت خویش را از زلمی خان  رسول که از سلسله ابدالی ها و درانی ها هست، اعلان کرده بود و چه بسا برای ستاندن بیعت به کشورهای همسایه هم سفری نموده و امضا پیمان امنیتی با آمریکا را هم به گروگان گرفته است و حتی نیز از این مساله هم پا فراتر گذاشته و در جهت جلب حمایت گروه طالبان و دیگر نیروهای مسلح غیر مسئول بر آمده و با آزاد سازی سران زندانی طالبان از زندان بگرام در واقع می خواهد حمایت ایشان را نیز در انتخابات با خود داشته باشد. (آزادسازی احساسی و بی منطق زندانیانی که در موارد متعدد جرایم و جنایتها و قتل ها و کشتارها و ترورها و انتحاری ها دست داشته و رهبری و مدیریت این اقدامات تروریستی و دهشت افگنی را به عهده داشته اند. اما رویداد و فاجعه قتل عام نیروهای ارتش در ولایت کنر ولسوالی غازی آباد منطقه شرغش – 20 کشته و 8 اسیر- جوابی بود به خوش خدمتی آقای کرزی در قبال آزاد سازی بی سوال و جواب  رهبران و سران جانی طالب و دیگر گروههای شورشی و مسلح غیر مسئول ) . اما حال که کار به مراحل حساس رسیده علی الرغم تمام تعهدات دولت آقای کرزی مبنی بر بیطرفی در جریان وروند انتخابات و برگزاری انتخابات شفاف و سالم، تیم ایشان به شدت در تلاش بر آمده تا بازی ای را که قبلا آغاز نموده به نحوی با پیروزی تیم قندهاری ها و خصوصا ابدالی ها به پایان برساند.

     این مساله یعنی اینکه مردم و رای مردم به میزان و اندازه ای که زیربنای دمکراسی انگاشته می شود در کشوری مانند افغانستان نقشی ندارد و فاکتور ها و عناصر دیگر نیز در این مورد تاثیر خود را دارد.

    اما اقدامات اخیر تیم ارگ نشین در راستای تداوم سلطه و قدرت ، حریفان وی را نیز به هراس انداخته و شاید هم گیچ و منگ ساخته باشد. اما اگر کسی در افغانستان به عنوان سیاستمداری کار کشته کار کرده باشد باید از اول این بازیها و تفاسیر نا نوشته و غیررسمی را نیز در نظر می گرفت و با همه این احتمالات به سوی انتخابات و یار گیریها و صف بندی ها گام بر می داشت.البته نباید هوشیاری و زیرکی آقای کرزی و تیم ایشان را در بازی دادن رهبران قدرتمند جهادی و قومی نادیده گرفت.

     به طور نمونه جنرال عبدالرشید دوستم جنرال قدرتمند شمال اخیرا در اظهار نظری که منسوب به اوست – رد یا تایید هم نشده – متوجه شده است که در دام این بازی افتاده و فریب خورده است. اگر این موضوع درست باشد پس وی حتما به دنبال راهی است که بتواند گذشته را جبران کند. جنرالی سرمست و مغرور از دست آوردی بزرگ و تاریخی؛ پیش رفتن برادران ازبک تا معاون اول ریاست جمهوری در افغانستان! و پس زدن رقبای بزرگی چون هزاره ها و تاجیک ها! البته اگر داکتر اشرف غنی رئیس جمهور گردد.اگر!

    نقل قولی از جنرال عبدالرشید دوستم که اخیرا در رسانه ها نشر گردیده است : « اگر حامد کرزی از تیم   های دیگری چون زلمی رسول حمایت کند من از معاونت اشرف غنی احمدزی استعفا داده و از داکتر عبدالله حمایت و پشتیبانی خواهم نمود»

    نکته پنهان دیگر این است و متاسفانه بیشتر این گمان عامیانه و بازاری را برجسته می سازد که سلطنت در افغانستان متعلق به قوم پشتون است.لا اقل تا سالیان متمادی! به خوب و خراب این تفکر و بینش، کاری نداریم اما این موضوع نیز جز همان مولفه هایی است که باید در کنار تئوری ها و نظریه های سیاسی در کشور به آن توجه داشته باشیم. اگر این گمانه را بپذیریم دیگر قصه داکتر عبدالله و تیم ایشان خصوصا استاد محقق نیز مفت می شود وقتی که سران پشتون از قندهار به فکر تصاحب و تداوم قدرت خویش هستند و حتی به داکتر اشرف غنی احمدزی که پشتون هست روی خوشی نشان نمی دهد آیا امکان دارد که به آرامی و آسانی اجازه دهد تا داکتر عبدالله که فعلا به نام دری زبانها و تاجیک ها مشهور و معروف گردیده، در افغانستان رئیس جمهور گردد؟ هرچند که داکتر عبدالله هم از پدر قندهاری می باشد و از مادر پنجشیری است اما پشتونها هیچ گاهی داکتر عبدالله را به عنوان یک پشتون نپذیرفته اند و قدرت را هم به وی تحویل نهواهند داد بلکه باید قدرت در این کشور متعلق به پشتون باشد، نه تنها متعلق به پشتون بلکه آنهم قبیله ای خاص از قوم پشتون! قبایل دیگر پشتون نیز در این بازی فعلا خنثی هستند. اما فقط به وجود آمدن شرایط خاص و حساس و قرار گرفتن پشتونها روی خط قرمز، می تواند نقش دیگر اقوام پشتون را برجسته سازد و آن هم یعنی در خطر قرار گرفتن کل منافع و قدرتِ سیادت و قیادت  پشتون در افغانستان. در این صورت مهم نیست که فرد از قندهار باشد، متعلق به خاندان سلطنتی باشد یا داکتر اشرف غنی احمدزی کوچی باشد. مهم این است که باید دست در دست هم داد تا سلطه و تسلط چندین دهه ای پشتونها در افغانستان حفظ گردد.

     با اظهارت اخیر- در صورتی که واقعا جنرال دوستم  گفته باشد –  آقای جنرال دوستم که تازه هوش به سرش برگشته صف بندی شمال – جنوب را در کشور محتمل و بعید نخواهد بود و این یعنی همان خط قرمز برادران پشتون برای حفظ قدرت در کشور! و همچنین عمل ایشان که دیگر اقوام این کشور را وادار به عکس العمل و واکنشی اینچنینی خواهد نمود.

    در این صورت است که می توان انتظار داشت توافق برادران و سران قندهاری با دیگر سران پشتون برای توافق با کاندیداتوری داکتر اشرف غنی که وزنه مردمی سنگین تری نسبت به زلمی خان رسول، قیوم کرزی، گل آغا شیرزوی و سردار محمد نعیم دارد ، شکل گیرد.

برای من جالبتر این است که در کنار این بازیها و سیاستها و و اقعیت های تلخ افغانستان، چرا رهبران و سران اقوام دیگر کشور تا این حد خام و ناپخته عمل می کنند و بازی ها را به سادگی می بازند. چرا افرادی چون جنرال دوستم، داکتر عبدالله، استاد محقق و… در دام این بازی ها افتاده و خود را خراب می سازند؟ افرادی که هرکدام سابقه طولانی در صف جهاد و مقاومت داشته و در صحنه سیاسی کشور دخیل بوده اند اما به سادگی فریب می خورند و منافع مردم و قوم خویش را در طمع و عطش رسیدن به قدرت، قربانی می سازند. چرا از هربار گزیده شدن درس نمی گیرند و به خود نمی آیند؟

    این ناپختگی ها انسان را به این باور می رساند که جهاد و تمام تحولات و اهداف مقدس آن متاسفانه رهبر سیاسی ساخته نتوانست و در زمینه « مدیر سازی » کاملا نا موفق عمل کرد و بیشتر زمینه سوئ استفاده شخصی را فراهم ساخت و از نام جهاد کسانی به پول و سرمایه رسیدند و صاحب آرگاه و بارگاه شدند و مردم را به مثابه میراث داران اصلی جهاد، در اصل به دست فراموشی سپردند. شکست سنت ها و رهبران سنتی با باور و عقاید  سنتی شان در میدان عمل، متاسفانه باور مردم را به توانایی مدیریتی شان به شدت خواهد کاست و به موقعیت اجتماعی شان آسیب های جدی و صدمه وارد خواهد ساخت و این کوچکترین دست آورد اشتباهات جبران ناپذیر رهبران خواهد بود که شاید به سادگی قابل جبران نباشد. در برابر این اشتباهات یک عمر محرومیت یک نسل را از حقوق حقه شان نیز در پی خواهد داشت. اما جالب است که چقدر ساده و بی تفاوت در برابر این فریب ها باز در بین مردم می آیند و به روی خودشان هم نمی آورند. اما برای نسل های بعد چه پاسخی خواهند داشت؟ آیا وجدان بیداری خواهد بود که از ایشان پرسان کند و تاریخ در این شرایط حساس در مورد اینهمه اشتباه چه خواهد نوشت؟

     بهر حال تا این جای بازیها می توان به این نوشته ناچیز بسنده کرد. اما اینکه آینده چه بازی های دیگری را رونما خواهد کرد نمی توان قضاوتی نمود و باید فقط منتظر حوادث آینده بود که چگونه تحولات و وقایع در عرصه انتخابات کشور رقم خواهد خورد و همای سعادت و قیادت بر سر چه کسی  خواهد نشست.

     اما صف بندی شمال – جنوب افغانستان را واقعا به یک معضل و مشکل جدی مواجه خواهد ساخت و شکل گیری این صف بندی به عنوان گزینه آخر و آخرین حربه به طور حتم دست آوردهای دهه گذشته را نابود می سازد و کشور را در آستانه جنگ داخلی قرارمی دهد که ساده ترین پیامد آن تجزیه کشور خواهد بود. بنابراین باید سران و سیاسیون کشور کوشش نمایند و این بحران را نیز به نحوی مدیریت نمایند که تبعات و اثرات مخرب و ویران کننده ای چون جنگ های داخلی را در پی نداشته باشد زیرا مردم افغانستان همیشه قربانی این جنگ ها و عطش قدرت گردیده اند و شاید دیگر کافی باشد که برای رسیدن به قدرت و حفظ و بقای قدرت در این کشور مردم مظلوم بیچاره کشور افغانستان قربانی دهند.

 ————————————-

1   – درین راستا جرج بوش پدر، رئيس‌جمهوري وقت امريكا در ماه اپریل 1991، استراتژي ملي کشورش، پس از جنگ سرد را در يك پيام راديويي خطاب به جهانيان، چنین اعلام كرد:«جهان به اين نتيجه رسيده است كه نه نظام چندقطبي و نه نظام دوقطبي، بلكه تنها نظام تك‌قطبي است كه مي‌تواند صلح و امنيت جهان را تضمين كند و اينك ايالات‌متحده امريكا به دليل قدرت اقتصادي و نظامي بي‌رقيب بيش از هر كشور ديگري استحقاق رهبري نظام تك ‌قطبي را دارد. » در راهنماي سياست دفاعي که از سوي پنتاگون 1994 – 1992 انتشار يافت، بي هيچ ملاحظه اي گفته شده است كه: ايالات متحده، كشورهاي صنعتي پيشرفته را از دست زدن به هر گونه تلاش براي به چالش خواندن رهبري ما باز خواهد داشت و « ظهور هر گونه رقيب جهاني را در آينده » تحمل نخواهد كرد. در انتخابات سال 2000جرج بوش پسر اعلام كرد:كشور مقتدري مثل امريكا نمي‌تواند در نظام آنارشيك بين‌المللي، همچون ديگر كشورها فقط يك بازيگر باشد بلكه امريكا به‌ خاطر برخورداري از تسلط نظامي بر جهان، بايد رهبري نظام بين‌الملل را برعهده گيرد.

” با اين رويكرد ايده‌آليستي، ” امريكا به جاي تنظيم واقعيت هاي جهان و در ‌پيش‌گرفتن يك رفتارِ مبتني بر اين واقعيت ها، قصد داشت به واقعيت هاي جهاني و تنظيم رفتار ديگران با رويكرد خود بپردازد . در اين نگرش، امريكا خود را حق مطلق مي‌دانست و مدعي بود هركه با ما نيست، عليه ما است .( جنگ سرد جدید پس از جنگ سرد،بخش اول، عباس دلجو،  وحدت نیوز ، 9/9/2011)

عبدالحکیم حمیدی

جهالت در ژن!

استاندارد

بالاخره بعد از مدتها انتظار و معاملات پشت پرده، کار و زار انتخاباتی و تبلیغات نامزدان ریاست جمهوری کشور در زمستانی سرد آغاز گشت. واقعا جالب است! فضای بوجود آمده از انتخابات ریاست جمهوری کشور فضایی جمع الاضدادی است. فضایی که در آن انسان حیران می ماند و فکر و اندیشه آدمی به قول کامپیوتریست ها هنگ می کند!

به نظر من در پشت تحولات سیاسی افغانستان حتما بازی های سیاسی بزرگ و کلانی در جریان است که از درک و سویه انسان چون من بسیار بالاتر و خارج است. وقتی به تحولات دهه گذشته دمکراسی در این کشور به دقت نگاه می اندازیم و حوادث را مرور می کنیم ؛شاهد هدر رفتن فرصتهای طلایی این دوران هستیم و این مساله بی نهایت زجر آور است. اما هر انسان آزاد و آزاده ای که حداقل برای رفاه و آسایش انسانها دل می سوزاند و برای رهایی انسانها از دام فقر و عقب ماندگی و بیچارگی می اندیشد به طور حتم از این وضعیت نابهنجار و گیچ کننده متاثر می شود. در طول سالهای گذشته حداقل سوالی که می توان از خود پرسید اینکه چرا ما نتوانیستم از این فرصت استفاده کنیم؟

در پاسخ به این پرسش به نظر من دو عامل زیر می تواند تا حدی موثر باشد:

الف – عوامل خارجی؛ باید یاد آور شد که متاسفانه علی الرغم تمام شعارهای حمایت از دمکراسی و حاکمیت قانون در کشور که از تریبونهای دوستان بین المللی ما سر داده می شد، این دوستان هم در پاره ای موارد اشتباهات فاحشی داشتند و یا هم عمدا نخواستند که روند دمکراتیزه شدن افغانستان، روندی موفق باشد. شاید این گفته به مزاق بعضی از دوستان خارجی ما خوش نیاید اما واقعیت همین است. من به عنوان یک تبعیدی و محکوم به زنده بودن در جغرافیایی به نام افغانستان بارها از خود پرسان کرده ام که چرا امنیت در افغانستان تامین نمی گردد؟ حضور بیش از 40 کشور دنیا در افغانستان با تمام تجهیزات و عدوات پیشرفته نظامی و امنیتی چرا نتوانست امنیت را در افغانستان قایم کند؟ آیا این مساله واقعیت دارد که اینهمه نیروهای تا دندان مسلح و با امکانات و تجهیزات پیشرفته ، در برابر نیروهای تروریست و هراس افگن شکست خورده باشد؟ این دو سوال، پرسشهای بسیار ساده و بازاری است و هیچ تئوری و دکترین سیاسی ای نیست که نیازمند فرمول بسیار پیچیده باشد. اما همین دو سوال ساده و پیش پا افتاده هنوز برای میلیونها انسان در افغانستان و بسیاری از مردم جهان لاینحل مانده است. پذیرش فرضیه شکست ابرقدرتهایی چون ایالات متحده آمریکا، انگلستان و فرانسه، آلمان و … به طور حتم مایوس کننده ترین فرآیند قضیه جهان در قرن بیست و یک است. اگر این فرضیه درست نیست پس واقعیت چیست؟ معاملات پنهانی؟ تبانی؟ و…

براستی پشت پرده اینهمه ترور وحشت و سر بریدن ها و قتل ها و کشتن ها در افغانستان چه کسانی هستند؟ آیا همه این معضلات به مثابه بازی ای نیست که در میدانی به نام افغانستان و تئسط بازیگرانی نامرئی در جریان است؟ سرچشمه های منافع این وحشت افکنی و ترور و قتل ها کجاست؟

من قصد متهم کردن فردی یا کشوری را در این بدبختی ها و رنجهای مردم افغانستان ندارم و متاسفانه سندی هم برای اثبات این مسائل در دست نیست. البته در روابط بین الملل به ندرت می توان سندی پیدا کرد که مبین سیاست مثبت و منفی کشورها در قبال یکدیگر باشد. اما آنچه کارشناسان روابط بین الملل با استناد به آن به ابراز نظر و عقیده می پردازند همانا بررسی عملکرد دولتها در برهه های خاصی از دوران سیاسی است. با درنظرداشت این مساله می توان اذعان نمود که شاید کمتر بتوان سند یا شاهد و گواهی یافت که نشان دهنده نیت و سیاست خوب و خراب دولتهای دیگر در قضایای کشور های عقب مانده ای چون افغانستان باشد. اما می توان از نوع رویکردها و سیاست ها به نوعی جمع بندی رسید. اما تشخیص نوع عملکرد دولتها در قبال افعانستان در این دهه گذشته از درک و فهم بسیاری از کارشناسان و آگاهان ما خارج بوده تا چه رسد من نوعی !

بهر صورت یکی از مسائل عمده در لاینحل ماندن دشورای های کشوری مانند افغانستان همین عوامل خارجی است که عمدتا حوزهایی چون عدم هماهنگی کشورهای خارجی با یکدیگر و دولت فاسد و ضعیف افغانستان، رقابتهای پشت پرده ابرقدرتها در داشتن هژمونی در این کشور، نبود یک سیاست و استراتژی مدون و برنامه راهبردی مناسب در حکومت سازی و مصارف اقتصادی ، عدم حمایت و جلب رضایت آحاد ملت، توجه نداشتن به نیازهای اساسی مردم، عدم فعالیت مفید در زیرساخت ها و… را شامل می گردد.

ب- عوامل داخلی : در کشوری مانند افغانستان چهار قوم عمده زیست دارند. پشتون، هزاره، ازبک و تاجیک.

از نقطه نظر تاریخی به دلیل نبود یک تحقیق علمی نمی توان اثبات کرد که کدام قوم در این کشور قدامت تاریخی دارد. از لحاظ نفوس و میزان جمعیت هم به لحاظ نداشتن یک تحقیق و آمار گیری علمی و اصولی مبتنی بر واقعیت های این کشور نیز نمی توان گفت که کدام قوم در این کشور اکثریت هست و کدام قوم هم در اقلیت قرار دارد. هرچند به لحاظ سلطه و با استفاده از زور و تسلط بیش از دوصد ساله پشتونها در افغانستان جعل در دو حوزه به حد نهایت صورت گرفته است : اول در حوزه تاریخ و دوم هم در حوزه میزان جمعیت و نفوس!

محروم بودن اقوام دیگر در صحنه سیاسی و اجتماعی و فرهنگی و اقتصادی کشوری به نام افغانستان زمینه هرگونه جعل و سوئ استفاده را برای بردارن پشتون مساعد ساخته است. دیگر اقوام کشور به لحاظ جبر سیاسی و جو فوق العاده خفقان گذشته در افغانستان به ندرت توانسته اند در زمینه هویت یابی خویش فعالیتی داشته باشند. بارزترین نوع این سلطه جویی اطلاق کلمه افغان به تمام ساکنان این کشور است. کلمه ای که برای بسیاری از اقوام افغانستان خوش آیند نیست اما مجبورا باید استفاده کنند.

از بحث های تاریخی در باب اقوام که بگذریم می توان به حقیقتی تلخ اشاره کرد و آن اینکه علی الرغم پادشاهی و تسلط و سلطه پادشاهان و سلاطین پشتون در کشور در بازه زمانی ای به درازای دوصد و شصت و هفت سال – از تاسیس امپراطوری احمدشاه ابدالی در سال 1747 تا اکنون به منهای دوران حبیب الله کلکانی و برهاندین ربانی  – رشد و توسعه در تمام ابعاد زندگی مردم افغانستان بسیار کند و بطی و حتی در مواردی هم ناچیز و در حد صفر بوده است. حتی در برخی موارد نیز همان رشد بسیار ناچیز نیز به عقب برگشته و دست آوردهای همان توسعه ناچیز نیز به تیرگی و سیاهی و قهقرایی گرویده است. در تاریخ کشورها افغانستان شاید تنها کشور منحصر به فردی است که چندین مربته عقب گرایی و بازگشت به سیاهی را در تاریخ خویش تجربه کرده است. به طور نمونه بازگشت مردم به دوران هرج و مرج در پی بعضی اصلاحات در دوران امان الله خان، دوره داوود خان، دوره حزب دمکراتیک خلق که کشور را در آستانه فروپاشی و حکومت های محلی و تجزیه و تقسیم قرار داد و زمینه انحطاط و فروپاشی آن را نیز مساعد کرد که سیاهترین این عقب گرایی تاریخی دوران سیاه وشوم امارت اسلامی طالبان بوده است. حکومت مجاهدین و تمام جنایتهای ایشان نیز نوعی عقب گرایی و بازگشت به سنتهای سیاه و جاهلانه گذشته ها بود و امروز هم نشانه هایی دیده می شود که کشور در حال عقب گرایی به دوران سیاه گذشته است و دست آوردهایی را هم که در طی این دهه بدست آمده در حال از دست دادن می باشد. حضور قدرتمند مخالفان مسلح دولت و هراس افگنان و گروهک ترورسیتی طالبان در کشور و ایجاد محاکم صحرایی و اجرای احکام وحشیانه و اقدامات تروریستی در بسیاری از نقاط کشور آنهم در سایه دولت مرکزی و آزاد سازی سران جنایتکار طالب از زندانها به جای محاکمه و خطاب کردن برادر توسط رئیس جمهور کرزی نشان دهنده این واقعیت انکار ناپذیرِ شروع یک بازگشت دیگر به عقب است. بازگشتی که می تواند اینبار برای همه انسانها تلخ و ویران کننده و نابود کننده باشد.

به درستی از کدام فرمول و کدام تئوری و دکترین می توان این وضعیت نابهنجار را توضیح داد و تشریح کرد؟ کدام راه حل و راهبرد می تواند افغانستان را از این وضعیت نجات دهد؟ چرا سیاسیون برجسته و کارکشته و متخصصین جامعه جهانی از حل معمای افغانستان عاجز مانده اند؟ اکثر این متخصصین و کارشناسان و سیاستمداران برای کشورهای خویش دست آوردهای بسیاری داشته اند و در بحرانهای بسیاری توانسته اند کشور و مردم خودشان را مدیریت کنند اما به راستی، گذشته از درستی و صداقتشان در افغانستان، چرا در افغانستان موفق نشدند که حداقل یک حکومتداری خوب را مستقر و عیار سازند؟

در پاسخ به این پرسش باید گفت که این موضوع یک حکایت دوطرفه است. یعنی حتی اگر تمام کشورهای دنیا با تمام خلوص نیت هم بخواهند برای افغانستان کار کنند اما مردم این کشور همکاری نکنند و در واقع برای تغییر سرنوشت شان اقدامی نکنند نمی توان به نتیجه ای امیدوار کننده دست یافت. پس مشکل در کجاست؟

می توان نتیجه گرفت بی برنامگی و بی نظمی و عدم یک برنامه منسجم و پلان منظم و راهبردی در بین کشورهای کمک کننده و دخیل در قضایای افغانستان از یک سو و عدم پذیرش از سوی مردم و ملت افغانستان از سویی دیگر باعث گردیده است تا فرصتها در افغانستان یکی پس از دیگری سوخته و امیدی برای رهایی و نجات این کشور از چنگال جهل و نادانی وجود نداشته باشد.

نکته جالب این قضیه در این مساله است که چرا مردم افغانستان در برابر تغییراتی که در کشورشان در حال تطبیق بوده به شدت و سرسختانه مقاومت کرده اند؟

نظریه ای علمی وجود دارد که تکرار یک عمل در طول زمان می تواند کم کم در ژن انسان نهادینه شود. این نظریه هرچند قطعی نیست اما وقتی افغانستان و تحولات آن را مورد کنکاش قرار می دهیم به خوبی متوجه می شویم که این نظریه در افغانستان شکل و مصداق عینی دارد.

عنصر جهل و نادانی متاسفانه در ژن عده ای از مردم افغانستان وارد شده و جزئی از خون ایشان شده است و همین عنصر جهل و نادانی مانعی گردیده در برابر تمام ارزشهای انسانی و تغییرات و تحولات دنیای مدرن!

سایر اقوام افغانستان حرکت خویش را به سوی مدرنیته و دمکراسی آغاز کرده اند و در بسیاری از جهات هم دست آوردهای کلانی را داشته اند.در مقابل این حرکت سریع و روبه شد متاسفانه برادران پشتون در افغانستان حرکت عقب گرد خود را آغاز کرده اند و در برابر تمام تغییرات دنیای مدرن و پدیده جهانی شدن به شدت مقاومت می کنند. مقاومت و سرسختی ایشان در برابر تغییرات دنیای مدرن نه تنها حرکت به سوی دمکراسی را متوقف کرده بلکه عرصه را نیز برای دیگر اقوام افغانستان تنگ نموده است. تجربه تاریخی نظام های پشتونی در کشور نشان داده است که اکثریت  ایشان متاسفانه همیشه و در برابر تمام نظام ها جنگیده اند و همیشه خود را بر حق و خدای مطلق دانسته اند و در فقدان یک تاریخ و سرشماری و آمار علمی خود را مالک بی چون چرای افغانستان خوانده و در برابر دیگر اقوام افغانستان همیشه از برگترین منطق یعنی « کشتن» کار گرفته اند. کشتن بهترین و ساده ترین روش و منطق برای حل مشکلات شمرده می شود. متاسفانه باید گفت که خودشان هم از این فرمول ضربات سنگینی را خورده اند و درس نگرفته اند. اولادشان از تعلیم باز مانده و مناطق شان هم از کشت و زرع و تولید و صنعت بنا به همان فرمول هیشگی « کشتن» محروم گردیده اند. زیرا ایشان اعتقادی به منطق ندارند و سعی می کنند راه ساده و آسان کشتن را برای حل مشکلات بر گزینند. این سیاست هم خودشان را متاثر ساخته و هم ساکنان دیگر این خطه را از زنده بودنشان بیزار ساخته است. جنگ و خشونت بزگترین مشخصه  و ویژگی این قوم گردیده و کمتر توانسته اند که از این مرز پای فراتر نهند. برای اثبات ادعای خود شما را به مطالع تاریخ دوصد و شصت و هفت ساله ایشان و حکومت هایشان دعوت و توصیه می کنم.

در این ارتباط با بسیاری از دوستان پشتون گفتگو کرده ام و سعی کردم تا این مساله را به نحوی حداقل برای خودم واکاوی نمایم. بسیاری ایشان معتقد هستند که حکومت های گذشته نماینده مردم پشتون نبوده اند و مردم پشتون را عقب نگهداشته اند.برای توجیه تمام بدبختی ها و فجایع در افغانستان همیشه دلایلی را تراشیده اند و بیشتر کوشش کردند تا اینهمه بدبختی را به گردن جهل و بیسوادی مردم خویش بیندازند. البته من در این قسمت با ایشان موافق هستم که خشونت زائیده جهل و نادانی است. اما پرسش اصلی این است که تا کی این جهل و بی سوادی باید از مردم افغانستان قربانی بگیرد؟ آیا روزی می رسد که این مشکل حل شود؟ چگونه؟

اما نکته جالب قضیه این است که مشکل تنها در بین توده های مردم و برادران پشتون ما نیست که بخواهیم به نوعی آنرا توجیه کنیم. مشکل از آن هم فراتر است. وقتی وارد محیط و دنیای روشنفکران پشتون می شویم به حقایق تلخ تر و کشنده تری مواجه می شویم که بر تمام بحثهای فوق خط بطلان می کشد.

به طور نمونه تحصیل کردگان و کسانی که سالها در دنیای غرب زیسته اند و با دو یا سه مدرک داکترا از دانشگاهای معتبر دنیا به افغانستان باز می گردند سراسر تعصب و کینه و تبعیض نسبت به انسانها و توسعه حقوق انسانی دارند.

کافی است که نامزدان و کاندیدان ریاست جمهوری همین دوره را بررسی کنید متوجه می شوید که کار در کجا خراب است.به قول معروف خانه از پایبست ویرانه است و آب از سرچشمه گل آلود!

شاید دوستان پشتون مان باخواندن همین مقاله خشمگین شوند اما همین خشم بی جای هم در برابر دنیایی از واقعیت ، نشان دهنده جهل است.

چهره های موثر و تاثیر گذار و تحصیل کرده  پشتون در عرصه های سیاست و اقتصاد و فرهنگ و جامعه امروز افغانستان به قبیله و قوم به عنوان یک اصل انکار ناپذیر می نگرند و حاضر نیستند تا به هیچ عنوان از دایره و محدوده قبیله و قوم خویش پای فراتر بگذارند. در دستور کار ایشان منافع قوم و قبیله همیشه بر منافع مردم و منافع جمعی چربیده و به همین لحاظ است که در افغانستان هنوز هم تعریفی از منافع ملی وجود ندارد.

ملی و ملت شدن؛ فرایندی که هیچ گاهی در دستور کار سران پشتون قرار نگرفت و قرار هم نخواهد گرفت. برای ملت شدن هیچ گاهی در افغانستان برنامه ای طرح و تطبیق نگردید. حتی در بسا موارد برنامه قبیله را رنگ و بوی ملی داده و به سایر مردم دیکته نموده اند. به طور نمونه می توان از شناسنامه الکترونیکی ای که قرار است توزیع گردد نام برد که در زمینه این شناسنامه و به صورت محو نقش شتران حک شده است که نماد قبیله پشتون است و به سایر مردم و اقوام این سرزمین هیچ ارتباطی ندارد. شتر نماد افغانستان و همه مردم و ساکنان جغرافیایی به نام افغانستان باید اجباری و به مردم تحمیل گردد. همانطور که طالبان تحمیل گردید، همانطور که کوچی های بیابانگرد تحمیل گردید و همانطوری که سرزمینهای سوخته بر مردم محروم این کشور تحمیل گردید همانطور که پروسه و جریان صلح و جرگه های مصرفی و بی مورد تحمیل گردید و همانطور که دانشکده آمادگی کانکور به بهانه مناطق نا امن تحمیل گردید.

سیاستها در بالاترین سطح آن در وزارت ها و ارگانهای داخلی و خارجی ای که برادران پشتون در راس آن قرار دارد نیز در جهت منافع قبیله و در نهایت به منافع قومی به نام پشتون است تا منافع ملی!

اهرم های فشار به هر نحوی شکل می گیرد تا هژمونی و قدرت و سلطه برادران پشتون حفظ گردد و در نهایت اینکه باید قدرت به دست ایشان باشد. از هر راهی استفاده می کنند تا بتوانند این هژمونی را حفظ و بسط و توسعه دهند.

برای تداوم این هژمونی و سیاست تسلط و سلطه خویش به هر ابزاری متوسل می شوند و برای مشروعیت دادن و مشروعیت بخشیدن به این سیاست تاریخی خویش سعی می کنند تا در بین دیگر اقوام افغانستان سست عنصرترین و بی عرضه ترین ایشان را انتخاب کرده و در کنار خود قرار می دهند و با تطمیع ایشان و چاشنی مالی به سیاست های حاکمیت  خویش ادامه می دهند.

با عکس گرفتن در کنار این عناصر سست عنصر و بی بنیاد، چهره های سیاسی شان را وجه مردمی می دهند و خود را ملی معرفی می کنند و شعارهایی را سر می دهند که حتی زبانی هم برایشان سخت است تا چه رسد به اینکه قلبا آن شعارها و گپ ها را باور داشته باشند. متاسفانه در بین اقوام دیگر هم هستند کسانی که مانند مترسک ها و بادمنجانهایی دور قاب، تطمیع گردیده و منافع قوم خویش را در معامله با ایشان می بازند.

در افغانستان دمکراسی حاکم نیست بلکه «مکرراسی» حاکم است. حکومتی بر پایه مکر و حیله و فریب و نیرنگ!

دمکراسی، حقوق زن، حقوق بشر و انسان تنها مفاهیمی هستند که در کشور افغانستان هیچ معنایی ندارد وهیچ باورمندی هم نسبت به آن وجود ندارد. عزمی هم برای همگرایی با درنظرداشت منافع ملی دیده نمی شود.

در نهایت اینکه باید نظریه معروف ژن را پذیرفت. متاسفانه جهل و نادانی و تعصب و تبعیض به عنوان ژن در بدن این دوستان قرار گرفته و نمی شود با ژن مبارزه کرد وبا این وضع  افغانستان روی سعادت و آرامش را نخواهد دید و وحدت ملی و منافع ملی مانند همیشه سراب و خواب و خیالی  بیش نخواهد بود.

 عبدالحکیم حمیدی

تداوم تاریخی افشار!

استاندارد

( به بهانه نزدیک شدن به سالروز تاریخی جنایات افشار )images2

این روزها فضای افغانستان به شدت متاثر از موضوعات انتخابات است و به شکلی بحث ها و گفتگوها و حتی فضای مجازی هم تحت تاثیر این فضا قرار گرفته است. نزدیک شدن به روز رای گیری در واقع به شکلی باز کردن زخم های کهنه و درد های تاریخی نیز می باشد که قلب هر انسان آزاد و آزاد اندیشی را سخت می آزارد و بر دیدگان انسان اشک و بر دلها آه حسرت می نشاند. نزدیک شدن به سالروز فجایع افشار هم در این شرایط بحرانی و التهابی بحث ها و جنجالهای زیادی را به بار آورده است و اظهارات اخیر یکی از سردمداران جنایت های وحشیانه افشار نیز سروصدایی را در محافل فرهنگی و در میان اهل قلم و خصوصا طیف روشنفکر جامعه هزاره به پا کرده است. اما من در این مقاله می خواهم به شکلی به برداشتی دیگر از فجایع و جنایت های تاریخی افشار اشاره نمایم.

به نظر من در قضیه افشار یک سوال مهم و اساسی مطرح است و آن اینکه در افشار چه گذشت که امروز برای ما تا این حد مهم شده است؟ در پاسخ به این پرسش می توان به سه نکته مهم اشاره کرد:

1 – قتل عام انسانهای بیگناه اعم از زنان و فرزندان

2- اسارت و تجاوز و هتک حرمت به نوامیس مردم هزاره

3- خیانت و فروش افشار توسط بعضی عوامل ظاهرا خودی

به باور من مساله افشار در تاریخ و حیات سیاسی هزاره در کشور افغانستان مساله نو  و تازه ای نیست. این قوم در طول تاریخ خویش همیشه نظیر وقایع افشار را تجربه کرده است. افشار و قضایای تاریخی آن برای مردم دردمند هزاره، آشنای همیشگی است. اما افشار در هر برهه از تاریخ تکرار می شود و فقط رنگ و شکل آن تغییر می کند. با این مقدمه می خواهم ادعا کنم که افشار امروز هم جریان دارد. افشار در هر نقطه هزاره نشین در این کشور با کمال تاسف جریان دارد و اگر کمی با دقت به قضایا و حوادث امروزی بنگریم به وضوح می بینیم که سه مولفه مذکور حتی در دوران لیبرال دمکراسی امروز نیز در جریان است و بعضا احساس می شود و بعضا هم احساس نمی گردد. اما افشار همان افشار است ولی بازیگران حوادث افشار تغییر می کند. افشار همان افشار است اما افشار فرهنگی، سیاسی ، اقتصادی و اجتماعی!!!

اگر دیروز فلان رهبرنما و قوماندان خیانت کرد و افشار را فروخت و نیروهای  شورای نظار و خصوصا حزب جمعیت اسلامی و عبدالرب رسول سیاف در تاریخ 21 و 22 دلو 1371 به چور و چپاول افشار و ساکنان آن پرداختند؛ امروز هم همان رهبران به شکلی دیگر با تکیه بر کرسی ها و چوکی هایی که به نام مردم هزاره تصاحب کرده اند و در برابر تمام کمبودات و کاستی های حکومت افغانستان سکوت اختیار کرده اند و مردم هزاره را از حقوق حقه شان محروم ساخته اند و به شدت سرگرم معامله های سیاسی و پشت پرده هستند به نوعی دانسته و ندانسته افشار را برای مردم در شکل سیاسی و اقتصادی آن رقم می زنند. به طور نمونه لاینحل ماندن مساله کوچی ها در بهسود و ستم و جور و چور و چپاول بیابانگردهای وحشی در مناطق مرکزی کشور خود شاهد زنده ای است بر تکرار افشار و سکوت رهبران چوکی نشین هزاره در برابر این وقایع خود مبین تداوم تاریخی و سیستماتیک افشار هزاره است. محرومیت مناطق مرکزی، نبود راههای مواصلاتی و عدم توسعه متوازن هزاره جات با وجود امنیت صددرصدی شاهد و گواه دیگری است بر تکرار افشار!

اگر دیروز در افشار کسانی معامله کردند  و منطقه را فروختند، امروز هم کسانی هستند که پول گرفته، چوکی گرفته و ساکت هستند و جز به زر اندوزی و مال اندوزی و تشکیل تیم های مافیایی مالی برای خود و خویشاوندان خویش به چیزی دیگر نمی اندیشند و برای راحتی ورفاه خویش کاخها ساخته اند و به دیگران توصیه اسلامی می کنند که در دنیا هیچ وقت به دنبال زر و مال نروند و حدیث می گویند اما خودشان در دنیای خویش غرق اند.

به نظر من می توان افشار را به دو دسته تقسیم کرد :images

الف – افشار تاریخی که در تاریخ 21 و 22 دلو سال 1371 در منطقه افشار کابل به وقع پیوست و بالغ بر حدودا 5000 انسان را به کام مرگ کشاند- آمار تایید نشده – و تجاوز و هتک حرمت به نوامیس مردم حتی کودکان را به دنبال داشت.

ب- فرهنگ افشار ماب که هر لحظه  و به گونه ای نو و مدرن تر برای انسانهای مظلوم هزاره تکرار می شود و نتیجه ای جز همان افشار تاریخی را در پی ندارد.

اگر دیروز در افشار تاریخی دشمن رودر رو و سینه به سینه مردم هزاره گلوله و مرمی می نشاند امروز متاسفانه در افشار فرهنگی از درون و مقابل و پشت سر با لبخند، گلوله و مرمی به سینه و قلب مردم هزاره می نشیند و این دردی است به مراتب تلخ تر و وحشتناک تر! امروز افشار فرهنگی خود را در قالب روشنفکر و مدرنیته نشان داده است. متاسفانه عده ای از روشنفکران محترم هزاره با شعار حمایت و دفاع از مردم هزاره، تمام ارزشهای تاریخی این قوم مظلوم را به نشانه نشسته است. البته با حس احترام به تمام روشنفکرانی که معتقد به ارزشهای انسانی هستند و ناموس هزاره را پاس می دارند و به هیچ عنوان روی صحبت من با ایشان نیست. طرف صحبت من با آن دسته از دوستان  و قلم به دستانی است که با شعارهای حمایت و پشتیبانی از حقوق مردم هزاره آب در آسیاب دشمنان می ریزند.

در افشار تاریخی ناموس هزاره در جنگ گیر ماند و بر اثر خیانت در میدان جنگ مورد ظلم و تعدی و تجاوز قرار گرفت اما در افشار فرهنگی زمینه برای تجاوزو تعدی بر ناموس هزاره توسط عناصر به اصطلاح روشنفکر هزاره در واقع به آغوش دیگران تقدیم می شود. لازم به یاد آوری می دانم که من حیث یک انسان معتقد و باورمند به تمام ارزشهای انسانی هستم و آنچه را می نگارم هم از سر درد است و دلم برای تمام مبارزات آزادی خواهانه تاریخی ابرمردان و شیرین زنان این مرزو بوم می سوزد که دشت از خون خویش رنگین ساختند اما به اعتبار و آبرو و حیثیت مردم و قوم خویش تا آخرین قطره خون خود پا برجا ماندند و امروز نامشان را جاودانه تاریخ ساختند. ولی درد آور است وقتی می بینی که با وجود همه آن مبارزات آزادی خواهانه امروز هستند کسانی در قالب دوست و خیرخواه و نو اندیش و دگر اندیش و روشنفکر و با تعالیم خویش در اصل ناموس هزاره را به آغوش دیگران هدیه می دهند. یکی از راههای تکرار افشار تاریخی کمر بستن به شکستن تمام مرزهای باز دارنده است  و یکی از همین مرزها می تواند دین باشد اما متاسفانه این دوستان کمر همت بسته اند به مبارزه ای عمیق و سنگین با دین و با هر بهانه ای می خواهند تا دین را در جامعه لگد مال کنند. من متخصص دینی نیستم و سواد دینی هم ندارم و قصد مطرح کردن بحث دینی را هم ندارم؛ اما به نظر من دین با دستوارتی که داشته اگر در گذر زمان و تاریخ در بعضی برهه ها راهنما و هدایتگر مردم به سوی خوشبختی و سعادت و توسعه و مدنیت نبوده اما من حیث یک عامل کاملا بازدارنده و خط قرمز در برابر بسیاری از جرم ها و جنایات و بزه کاری های اجتماعی عمل کرده است. در بعضی موارد انسانها یا به لحاظ ترس از خدا، جهنم، امید پاداش و ثواب و فردوس و بهشت و … سعی کرده اند تا خط قرمزی را برای خویش تعیین نمایند. اما امروز روشنفکران و نو اندیشان جامعه ما توانسته اند در بسیاری موارد این خط قرمز را بشکنند و زمینه هر گونه انحطاط و فروپاشی را در بین جامعه خصوصا قشر جوان و نو جوان به نحو احسن مساعد ساخته اند. این موضوع در مورد دختران جامعه ما به شدت و حددت به چشم می خورد و تعالیم دوستان به اصطلاح روشنفکر با درونمایه دین زدایی، توانسته مرزها و خطوط قرمز را بشکنند و محیط خانواده ها را نیز متشنج و لجام گسیخته ساخته اند. مولفه های روشنفکری در بین این قشر بیشتر حول سه محور زیر می چرخد:

الف – دین ستیزی و دین گریزی و بی باوری و با سخره گرفتن دین و تمام ارزشهای آن در جامعه.

ب- عریان شدن  برای نشان دادن درجه روشنفکری و نو اندیشی.

ج – برقراری روابط نا مشروع با دیگر اقوام با شعار شکستن مرزهای قومی و مذهبی و نژادی و زبانی با سیستم و سیاست کتمان هویت !

در زیر برای هر مولفه و فاکتور جهت تایید ادعای خویش توضیحاتی تقدیم می گردد:

الف – دین ستیزی و دین گریزی و بی باوری و با سخره گرفتن دین و تمام ارزشهای آن در جامعه: این دسته از به اصطلاح روشنفکران سعی دارند تا دین را من حیث یک عامل کاملا ضد انسانی و ضد ارزشی و مانعی برای رشد و توسعه معرفی نمایند و بی دینی و بی باوری را نشانی از روشنفکری می دانند و در راستای حذف دین از جامعه از هیچ کوششی هم دریغ ندارند. به طور نمونه این روشنفکران فرهنگ ارزشی و انسانی ازدواج را به یک پارتنر شیبی بین دو انسان تشبیه می کنند. به عبارت دیگر ازدواج و تمام ارزشهای آن را تا حد یک پاتنر شیبی که در بین حتی حیوانات وجود دارد تنزل داده و عظمت و ارزش آن را لگد مال کرده اند. اما غافل از اینکه با ترویج این نوع اندیشه و تعلیم، نمی دانند که دختران هزاره اکثرا دیگران را به عنوان پارتنر شیب خویش بر می انگیزند و نه بچه های هزاره را. در صحبتی که با یکی از این روشنفکران داشتم به راحتی ادعا می کرد که دین و مذهب و قوم اصلا مهم نیست، هر کس که با هرکی خوش است باید بخوابد!!!

آیا به نظر شما این مساله و ترویج این نوع اندیشه در بین نسل جدید جامعه مانند زهری نیست که فضای ملتهب جامعه هزاره را مسموم می کند؟ آیا این مساله در واقع همان خوش خدمتی برای ترویج و تداوم افشار فرهنگی و فرهنگ افشار گونه در بین جامعه هزاره نیست؟ به طور حتم انسانی که معتقد به هیچ اصلی نباشد و هیچ خط قرمزی را برای خود متصور نباشد یقینا برداشتی جز برداشت فرومایه ای از  ارزشهای انسانی نخواهد داشت و در مسیر تند باد حرکت جامعه به سوی دمکراسی، قطعا به تفاله های دمکراسی تبدیل خواهد شد و جایی جز زباله دان دمکراسی نصیبش نخواهد شد.

ب- عریان شدن  برای نشان دادن درجه روشنفکری و نو اندیشی: متاسفانه امروز بارزترین نماد روشنفکری فکر روشن نیست، عریان شدن است. کالای تنگ پوشیدن است.مد و فیشن کردن زیاد و بیش از اندازه و داشتن رابطه های نامشورع و دوست پسران و دوست دختران زیاد  است. اگر کسی این اصول را رعایت نکند از نظر این عده از روشنفکران ، عقب مانده و جاهل و نادان است. در تمام رسانه های اجتماعی و مطبوعات اکثرا این نمادها ، شاخص های اصلی روشنفکری  پسران و خصوصا دختران  ماست و هر دخترِ این دسته از روشنفکران برای عریان شدن و عرضه کردن به شدت در تلاش است که گویی در رقابت تنگاتنگ با دیگر همقطاران خویش قرار دارند. البته مخاطب من در این نبشته تنها و تنها دختران نیست و به هیچ عنوان هم قصد توهین و اهانت و سرکوب دختران عزیز و گرامی جامعه خویش را ندارم. برای عزت و سربلندی همین دختران بوده که ابرمردان ما در برابر نیروهای دشمن ایستادند و خونشان ریخته  شد. والدین همین دختران عزیز و گرامی با آبله دستان خویش زحمت کشیدند و زمینه تحصیل ایشان را فراهم ساختند و همین نبشته هم به نوعی احترام به حقوق و باورهای همان خواهرانی است که برای حفظ ارزشهای انسانی خویش مبارزه می کنند. اما متاسفانه این مولفه یعنی عریان شدن  برای نشان دادن درجه روشنفکری و نو اندیشی بیشتر در مورد دختران جامعه ما مصداق عینی دارد. ولیکن جامعه پسران ما نیز کمتر از این روشنفکران دختران نیستند. این پسران هم چقدر از آزادی های بی حد و حصر خویش در خانواده و جامعه استفاده مفید کرده اند ؟ سرگردانی و آوارگی در سرکها و زیر پل سوخته و کوچه ها و پس کوچه متاسفانه مصداق عینی این گونه از پسران جامعه ماست.البته نه تمام ایشان همانطور که نه تمام دختران !

ج – برقراری روابط نا مشروع با دیگر اقوام با شعار شکستن مرزهای قومی و مذهبی و نژادی و زبانی با سیستم و سیاست کتمان هویت ! روزی به پیشنهاد یکی از دوستانم در دفترِ کار، برای دیدن برنامه ای فرهنگی به مرکزی فرهنگی رفتیم. از قضا یکی از دختران قوما که رابطه تلفنی با این دوست گرامی من داشت هم آمد و در آنجا سر صحبت باز شد.جهت آشنایی با ایشان از محل و منطقه شان پرسیدم و ایشان به نوعی طفره می رفت، متوجه شدم که در حضور دوستش یعنی رفیق من نمی خواهد هویتش را مشخص سازد. واقعا برای من بسیار گران تمام شد و در واقع به حال خودم افسوس خوردم. ته دلم از دوستم که مرا دعوت کرده بود تشکر کردم که چشمانم را بر روئ این حقیقت باز کرده و بر تجربه ام افزوده بود. دختر خود را فارغ التحصیل از کشور های همسایه و فعلا هم استاد در دانشگاه خصوصی معرفی کرد. با اندوه فراوان به او گفتم : وحدت ملی با کتمان هویت بدست نمی آید، هیچ فرهنگی با کتمان و نفی خرده فرهنگ ها شکل نخواهد گرفت. نمی دانم قانع شد یا نه و بالاخره خود را معرفی کرد که من حتی فامیل هایش را می شناختم!!!

در دلم به حال خود و به سرگشتگی و بدبختی جامعه ام افسوس خوردم و به چشم خود افشار فرهنگی و فرهنگ افشار ماب را نظاره کردم. چقدر خرد و حقیر شدم وقتی دیدم که دختر قوما برای اینکه نزد دوستش کم نیاید و یا از ترس عدم پذیرش دیگران، وقیحانه هویت خویش را پنهان کرده بود و از بیان افتخار آمیز آن شرم داشت و ابا می ورزید. افتخاری که در هیچ خیانتی در کشور دست نداشتیم و یک وجب خاک این سرزمین را هم به بیگانگان نفروختیم. شیرین هزاره ها داشتیم که برای حفظ عزت و آبرو و وقار و متانت خویش از کوهها خود را انداختند اما اجازه ندادند که دامانشان کله دار گردند. چقدر خرد شدم و قتی پسری در هرات بعد از 4 سال رابطه با یکی از دختران قوما وی را مانند دستمال کاغذی دور انداخت و با قوم خود ازدواج کرد! و …

به راستی همه این موارد نمی تواند دردهای افشار فرهنگی باشد؟ فرهنگ افشار ماب تار و پود ما را پوسانده و دیگر فریاد هم کارگر نمی افتد جز سکوتی تلخ و نظاره گر غرق شدن! شاید هر کدام از شما دوستان خوبم که این نبشته ناچیز را می خوانید نمونه های فراوانی را سراغ دارید که هر لحظه افشار فرهنگی را پیش چشمانتان زنده می سازد!

مولفه های فوق و تعالیم ذکر شده  در شرایطی برای دختران هزاره آموزش داده می شود که دختران اقوام دیگر هنوز در مرحله سنت و گرفتاری در درون و چوکات  خانواده خویش گیر مانده اند و حتی وارد مرزهای قبیله هم نشده اند تا چه رسد به مرحله فوق ملیتی! شعار شکستن مرزهای قومی و دینی و مذهبی در جامعه هزاره و توسط دختران روشنفکر هزاره در حالی مطرح می شود که دیگر اقوام کشور به شدت در برابر تغییرات دنیای نوین در جنگ و تعارض هستند. هرچند این کار ایشان را هیچ وقت تایید نمی کنم اما یکه تازی و پیشتازی دختران جامعه هزاره را نیز در این شرایط حساس و بحرانی به شکل افراطی آن به صلاح مردم و ملت مظلوم و زحمتکش هزاره نمی دانم و نسبت به پیامدهای آن به شدت ابراز نگرانی کرده و خطرات آن را هشدار می دهم. خطراتی چون لجام گسیختگی و از هم پاشیدن کانو نهای خانواده و زندگی های مشترک و عدم دلبستگی به ارزشهای تاریخی جامعه به طور حتم در انتظار این حرکات افراطی و افشار فرهنگی و فرهنگ افشار ماب بوده و نتایج وخیمی در در دراز مدت برای آیندگان به یادگار خواهد گذاشت. خطرناکتر از آن موضوع کتمان هویت است که به عنوان یکی از سلاح های ایشان برای پذیرفته شدن توسط دیگران استفاده می گردد که در نهایت به بحران بی هویتی منجر خواهد گردید. شکستن مرزهای دینی آنهم به شکل افراطی آن در این شرایط حساس باز یابی تاریخی و هویت یابی، به هیچ عنوان به صلاح جامعه نیست و نمی تواند مرهمی بر دردهای بی شمار مردم و جامعه هزاره باشد. هرچند متاسفانه عمکلرد بعضی علمای دین و دینداران نیز این روند دین ستیزی را در جامعه شتاب بخشیده اما باید عاقلانه اندیشید و تصمیم گرفت. به فرض اینکه دوستان روشنفکر ما دین را هم از جامعه پاک کردند و به درون مساجد راندند آیا مشکلات جامعه هزاره مان حل می شود؟ روشنفکران گرامی در نظر داشته باشید که باز به جای دینی که صدها سال با مردم این سرزمین خو گرفته و به گوشت و پوست و استخوان مردم رخنه کرده و جز خون مردم شده است چه برای عرضه خواهید داشت؟ آیا فرهنگ عریان شدن در این لحظه خطیر می تواند دردهای تاریخی مردم ما را در هزاره جات و جای جای این سرزمین چور و چپاول ، مرهم باشد؟

دیروز به اجبار و زور و فشار ناموس هزاره مورد تجاوز قرار گرفت اما امروز بعضی روشنفکران هزاره با شعار پارتنر شیبی خویش و شکستن مرزهای دینی و قومی خود زمینه تجاوز و تعدی را فراهم ساخته و متاسفانه ناموس مردم ما را به آغوش دیگران می اندازند.

به نظر من افشار یک حادثه تاریخی در سیر تاریخ هزاره نیست بلکه متاسفانه به یک فرهنگ مبدل شده است. فرهنگی که هر روز تکرار می شود. تصور نشود که شاید این نوشته در مخالفت با دمکراسی است. به هیچ عنوان!

دمکراسی در طی سالیان سال در غرب توانست ثمر دهد و به نتیجه نشست اما متاسفانه در کشور ما افغانستان برخی ها می خواهند تا به یک باره و یک شبه دمکراسی را در افغانستان نهادینه کنند و فورا هم به نتیجه برسند و هیچ توجهی هم به سطح گیرایی مردم و درک  و برداشت مردم از دمکراسی و ارزشهای آن ندارند و همین مساله موجب شده است که ایشان در جامعه با مشکل جدی مواجه شوند و هر روز فریاد بر می آورند که خشونت است!

به باور من دمکراسی در افغانستان مانند نهالی نورس است که در خاکی کاشته می شود شوره زار! خاکی که برای  پذیرش این نهال نورس هیچ آمادگی ندارد. درخت تنومند و قوی هیکل دمکراسی به یکباره از غرب بریده شد و در خاکی کاشته شد که هنوز آمادگی برای پذیرش آن وجود ندارد. به نظر من در ابتدا باید زمینه آشتی و شناسایی دمکراسی و عناصر دمکراسی را در کشور برای مردم فراهم و مساعد نماییم و سپس برای نهادینه کردن دمکراسی و عناصر آن در این جامعه تلاش و کوشش نماییم. چرا کمونیسم در افغانستان با مشکل مواجه شد؟ چرا در برابر دمکراسی در افغانستان هم به شدت مقاومت وجود دارد؟ زیرا هر دو فرآیند با عناصر فرهنگی سنتی مردم افغانستان درگیر شدند و ناچار امادگی رفتن را گرفتند. گذشته از همه این مسائل در غرب روحیه پذیرش عمومی برای تحقق دمکراسی وجود داشت اما در افغانستان برعکس به شدت مقاومت وجود دارد. بنابراین برای این تحکیم دمکراسی نباید عجولانه اقدام نمود. اقدام عجولانه و بی فکری در این مورد می تواند به سبوتاژ کل جریان و فرایند دمکراتیزه شدن در کشور بینجامد و سرانجام دمکراسی نیز مانند کمونیسم راه فرار را در پیش گیرد و اینکه خواهران ما در نظر داشته باشند که نباید به محصولات و تفاله های دور ریز دمکراسی در افغانستان مبدل شوند. فغالیت مدنی و سیاسی و فرهنگی و اجتماعی را با منطق و فکر تدوام بخشند.

یکه تازی و پیشتازی قشر روشنفکر جامعه ما متاسفانه توسط دیگران قابل هضم نخواهد بود و به زودی توسط نیروهای بنیاد گرا سرکوب خواهد شد و علاوه بر سرخوردگی و ندامت و پیشمانی برای این قشر، سرکوب و حذف فیزیکی را نیز در پی خواهد داشت و تدوام تاریخی افشار را! زیرا متاسفانه سایر اقوام ازیک طرف به دلیل ضعف فرهنگی وازطرف دیگر بخاطرموقف پست اجتماعی- تاریخی هزاره ها درگذشته، به دختران هزاره در عرصه های اجتماعی وفرهنگی به عنوان طعمه های جنسی می بینند تا به عنوان یک همکارعلمی، فنی وفرهنگی. به خاطر رفتار های ناهنجار وبه اصطلاح فراملی همین دخترهای روشنفکر نما،امروزه ولگردان سایراقوام مناطق هزاره نشین مانند برچی در کابل ، جبرییل در هرات رابه عنوان منبع رفع عطش های جنسی تصورمیکنند. باید به این واقعیت تلخ اذعان نمود که امروز اکثر دختران ما اگر در جایی پذیرفته می شوند نه بخاطر حس انسانی و ارزشهای انسانی شان بلکه برای جاذبه های جنسی شان مورد پذیرش و قبول دیگران قرار می گیرند و متاسفانه خودشان هم دانسته یا ندانسته از این وضعیت نا بهنجار راضی هستند و آن را مرتبط با توانایی علمی و فرهنگی خویش می دانند. اما با تاسف که اینگونه نیست و مردمان دیگر بیشتر برای رفع عطش های جنسی شان از اینان سوئ استفاده می کنند.

اما جالب این است که در افغانستان فریاد نفی خشونت علیه زن اکثرا از حنجره زنان و دختران جامعه هزاره شنیده می شود و فعالیت های مدنی هم در این حوزه به نحو افراطی و بسیار زیاد سازماندهی می شود. از تدویر سمینارها و برگزاری کنفرانس ها گرفته تا نشر و چاپ مقالات و نشریه ها و میزگردها و فغالیتهای رسانه ای، جمع آوری امضا و کمپاین های آگاهی دهی و تحصنات   و تظاهراتهای خیابانی و… همه و همه از فعالیتهای فعالین مدنی جامعه هزاره می باشد. اما در هنگام امتیاز دهی و امتیاز گیری ، همیشه ته مانده های امتیازات و آنهم به صورت ناچیز به فعالین جامعه مدنی هزاره می رسد. قرار گرفتن در پست های کلان دولتی و غیر دولتی عموما نصیب دیگر اقوام می گردد که حتی شاید نام هایشان را هم کسی نشنیده باشد. ولیکن متاسفانه زنان و دختران جامعه ما با تمام وسعت فعالیت شان و شکستن چهارچوب ها   و سنت ها و ارزشها و هنجارها ، کمتر از مزایای دولت و جامعه جهانی مستفید می گردند. این مساله در نظام افغانستان ن به راحتی قابل درک است.فعالیتها و حرکات مدنی ای که در جامعه هزاره در این دهه گذشته شکل گرفته در بین اقوام دیگر به این پیمانه وجود ندارد اما متاسفانه در برابر همه این فعالیت ها و حرکات مدنی متاسفانه امتیازات همیشه از آنِ دیگران بوده است و این تاسف آورترین شکل مساله است. هیاهو برای هیچ! دویدن و مبازره کردن برای هیچ! فریاد کشیدن برای هیچ! فقط ابزاری برای رسیدن دیگران به خواسته هایشان و این مساله یعنی افشار ! یعنی تداوم تاریخی افشار!

لازم به ذکر می دانم که خشونت علیه زنان و دختران که همیشه از سوی فعالین جامعه مدنی ما فریاد کشیده می شود و دولت و مردها به بی تفاوتی نسبت به آن محکوم می شود ، خاص یك جامعه نبوده در اکثر کشورهای دنیا نیز وجود دارد. به طوری كه در انگلستان از هر 10 زن یك زن به حد مرگ از شوهر خود كتك می خورد. در ایالت متحده نیز در هر 15 ثانیه زنی مورد تهاجم قرار می گیرد و این به روشنی نشان می دهد كه خشونت علیه زنان، حتی در كشورهای به اصطلاح پیشرفته نیز وجود دارد.

سوال اصلی اینجاست که مگر زنان و دختران جامعه هزاره چقدر آزادی می خواهند؟ از نظر روشنفکران جامعه هزاه آزادی یعنی چه؟ آیا این آزادی حد و حدودی دارد؟ آیا روشنفکران جامعه ما برای آزادی زنان و دختران حد ومرزی را می شناسد؟

واقعا آیا آزادی در بین مردم و خصوصا زنان و دختران جامعه ما وجود ندارد؟ شاید بگویند ما آزادی را تنها برای خود نمی خواهیم و ما فراملیتی می اندیشیم اما غافل از اینکه دیگر اقوام کشور اکثریت نه برای آزادی تلاشی نمی کنند بلکه به شدت در برابر عناصر آزادی مقاومت کرده و سرسختانه با آن می جنگند ولی ما هنوز در دایره بسته وحدت ملی می چرخیم و دور باطل می زنیم و قربانی می دهیم ؛ تمام مشکلات و بدبختی ها را تحمل می کنیم اما چرا باید دختران و زنان ما در این مسیر پرپیچ و خم قربانی شوند؟ اصلا چه نیازی هست که ما باید در این کشور قربانی بدهیم و از امتیازات آن دیگران استفاده کنند؟ عریان شدن و جنگیدن با دین و شکستن مرزهای قومی و دینی به چه قیمتی؟ قصد من دفاع از دین نیست زیرا دین را همان که آورده حتما برای حفظ آن برنامه هم دارد اما دل من از قربانی شدن می سوزد. از تکرار فاجعه افشار می سوزد.افشاری که دست آورد فعالیت های ناقص و ناسنجیده خود ماست!

مگر زنان و دختران جامعه ما چقدر در بند و اسارت هستند؟ گفتن این نکته اغراق نخواهد بود که زنان و دختران جامعه هزاره امروز در افغانستان آزادترین مردم هستند و از ره آورد همین آزادی بی حد و حصر است که هر روز فجایع بی شماری اتفاق می افتد.

حضور زنان و دختران برای کسب علم و دانش نه تنها در شهرهای بزرگ بلکه در دور افتاده ترین نقاط کشور و دهات و روستاها، حضور گسترده در عرصه های مدنی و فعالیت های سیاسی و فرهنگی ، گشت و گذار آزادانه در شهر ها و خرید برای خانوداده و حتی برای مردان، انتخاب شوهران به دل و سلیقه خود، مسافرتهای داخلی و خارجی و سفرهای کاری و…. همه و همه از مصادیق بارز آزادی زنان و دختران در جامعه هزاره است. اما با همه این آزادی ها متاسفانه باز همیشه در تیتر اخبار و رسانه ها و فعالیت های مدنی دختر هزاره کاسه داغتر از آش است!!!

من به عنوان یک شهروند عادی این کشور احساس می کنم که زنان و دختران جامعه ما به حق و حقوق خویش رسیده اند و در بسا مواردی هم هست که نیازمند دقت و کار هستیم اما در کل باید اعتراف کرد که زنان و دختران ما اگر به دست آوردهایشان قانع باشند و هدف شان از حقوق زن و شعارهایشان ، عریان شدن و برهنگی نیست به نظر من در طول یک دهه گذشته دست آورد بسیار مهمی را داشته اند. اما آنها باید در نظر داشته باشند که مردانی که در این سرزمین خون داده اند و کشته شدند و جانشان را فدای ناموس شان کرده اند هیچ گاهی نمی توانند تکرار و تداوم تاریخی فرهنگ افشار ماب را تحمل کنند. ما به حقوق انسانی زن باورمند هستیم و اعتقاد داریم اما از تمام خواهران و زنان و دختران جامعه خویش هم توقع داریم که احساسات و عواطف مردهای جامعه شان را هم در نظر گرفته حرکت کنند. برای رسیدن به یک دمکراسی پایدار و ثبات اجتماعی حرکتی جمعی از تمام مردم افغانستان لازم و ضروری است، حرکت انفرادی زنان و دختران ما در جامعه سنتی زن ستیز و مرد سالار جنوب و شرق کشور زیر پای سنت فربه شده با تحریفات دینی و دوکاندارن دین، له خواهد شد و این خرد شدن و له شدن برای احساسات و عزت و سربلندی جامعه ما قابل تحمل نخواهد بود.

از این رو است که داشتن و تعریف یک حد و مرز و خط قرمز در روابط فرهنگی و اجتماعی می تواند جلوی بسیاری از سوئ استفاده های جنسی را بگیرد. سوئ استفاده هایی سیستماتیک برای تکرار و تداوم تاریخی افشار!

عبدالحکیم حمیدی