تداومِ سیاستِ شکست!

استاندارد

 

شهر های افغانستان حال و هوایی دیگر دارد؛ همه جا شور و شلوغی است. چهره شهرها با عکس های رنگارنگ مزّین شده است و شعارها و دروغ ها و فریب ها همه با هم گره خورده است. تشخیص حقیقت و شناخت برای مردم مشکل شده است.فریاد خدمت صادقانه در این هیاهو از هر کوی و برزن بلند است و کسی صدای دیگری را نمی شنود.

هم پایِ رکودِ اقتصادی و نبودِ کار و اشتغال و فرار سرمایه ها و مغزها از کشور که کمر مردم را خم نموده است و بازار را به انحطاط کشانده اما دروغ و فریب و شعارهای رنگارنگ تنها کالا و متاع این بازارِ کساد، پر نیرنگ و فریب است و همچنان در جامعه در مانده و مستاصل ما خریدار دارد. به راستی در این وضعیت و هیاهوی عجیبِ مکر و فریب، نقش و جایگاه مردم افغانستان کجاست و نیازهای ایشان چگونه و کی مورد توجه قرار می گیرد؟ در این آشفته بازار داکسن دوانی ها و پلو و چلو، تکلیف مردم بیکار و منتظر یک لقمه نان بر سر چوک ها و سرک های شهرهای کشور چه خواهد شد؟
پاسخ به این سوالات واقعا مشکل است. زیرا در طول تاریخ افغانستان، تنها کسانی که واقعا اهمیتی نداشتند و فعلا هم اهمیت ندارند همین مردم بینوا و قشر محروم جامعه هستند که با وجود اکثریت شان ، در گرو و چنگال تیز رهبران و سیاسیون دلال گیر مانده اند و بدبختانه هیچ راهی برای بیرون رفت از وضعیت موجود دیده نمی شود. متاسفانه این گروگان گیری در بسیاری موارد با تقدس گراییِ و افراطی همراه گردیده و کسی جرات نمی کند که زبان را به انتقاد در کام بچرخاند و فریادی بر آورد و اگر هم کسی چنین کاری را انجام دهد فورا با سیل و انبوهی از فحش و دشنام و تهدید و ارعاب و توهین و تحقیر مواجه می گردد. به راستی که وضعیت عجیبی است و در عین حال درد آور و دردناک برای کسانی که اندیشه آزادی و آزاد اندیشی شان را پنهان کرده نمی توانند.
اگر با دقت به شعارهای کاندیدان و گپ ها و سخنان ایشان گوش فرادهیم به واقع متوجه می شویم که اکثریت غیر از مُحملات و چرند گوییِ همراه با کلی گویی هایِ بی معنا، هیچ گپی برای گفتن ندارند.

در جامعه ای که اشکِ تمساح و آه و ناله فلان کاندید، بوتل آب، ارواحِ مرده ها، پلو و چلو، مانتو شلوار و شال و لب سیرین و… بزرگترین قدرت برای کسب رای می باشد، دیگر دم زدن از انسانیت و ارزشهای انسانی و اهداف و آرمان شاید وقت تلف کردن باشد. تشنه گان قدرت به هر رنگ و جلدی در آمده اند و به هر حیله و مکری متوسل می شوند تا بتوانند رای کسب کنند و مردم مظلوم و مستمند و درد کشیده افغانستان را خام و کور و کر ساخته اند و هر روز بر روی چشم و شعور مردم به اشکال گوناگون، خاک می پاشند. اما سوال اصلی اینجاست که بازیگران اصلی این بازی شوم چه کسانی هستند؟

در پاسخ به این پرسش باید اشاره کرد که متاسفانه زیاد هستند که کمر به شکست مردم بسته اند، از رهبران سیاسی – قومی گرفته تا نیمچه رهبران و دلالان سیاسی! همه و همه به شکلی در تلاش هستند تا با فریب مردم، به آرمانها و اهداف خویش و خانواده خویش برسند و برایشان مشروعیت یا عدم مشروعیت این اهداف و آرمانها هم چندان مهم نیست. به طور مثال در جامعه خود ما این شکل بازی در آستانه رویدادها و فرآیندهای کلان سیاسی مانند انتخابات، به طور چشمگیری برجسته می شود و از احساسات و عواطف و هیجانات مردم در عرصه های گوناگون فقط عده ای خاص نفع می برند و دیگران همچنان در غم نان شب خویش می مانند. دوازده سال تحولاتِ سیاسی کوچک و بزرگ در این کشور ، به خوبی مبین این نکته است و اینکه هر کسی که به نوعی قاعده بازیِ فریب و نیرنگ را فرا گرفته باشد، گلیم خویش را از آب کشیده و دیگران یعنی مردم مانده اند و غمِ نانِ شب. در بازی قدرت و هیجان ، سه دسته در راس هرمِ مکر و فریب قرار دارند و هر کدام به نحوی دانسته یا ندانسته کوشش می کنند که مردم را از حقوق حقه شان محروم سازند.

1– رهبران سیاسی – قومی : در نوک این هرم متاسفانه رهبران سیاسی- قومیِ اقوام افغانستان قرار دارند که به برکت جهاد و مقاومت، صاحب قدرت و شوکت و عظمت شده اند و برای خویش آرگاه و بارگاهی هم زده اند و صاحب زمین و شرکت و رسانه و … گردیده اند. این رهبران به بهانه دفاع از خاک و وطن و مردم در دوران جهاد و مقاومت ، اکنون کلِ ملت را به گروگان گرفته اند و از کانالِ مردم و ملت با جامعه جهانی و دولت افغانستان در تماس هستند و تصمیم می گیرند و می برند و می دوزند و به انتقادات و پیشنهادات کسی هم چندان اهمیتی نمی دهند. حتی اگر این پیشنهادات و انقتادات سالم و مفید و سازنده باشد، اما برای ایشان فقط و فقط خودشان مهم هستند و خواسته هایشان. به تایید این گفته می توان در نوع یارگیری و صف بندی های انتخاباتی در انتخابات سال 1393 کمی دقت و تامل کرد. اولا بی برنامگی و دست پاچگی و عدم وحدت و یکپارچگی ایشان در جامعه هزاره، زمینه را برای حضور افراد بی خاصیتی در راس دولت و در حلقات خاصی از دولت فراهم کرده است که به عنوان معاون ریاست جمهوری، وارد عرصه و کارزار انتخاباتی شده اند که با در نظرداشت کارنامه قبلی ایشان در پست های کلان حکومتی و دولتی می توان چشم بسته غیب گفت که آنچه در دیگ است در کفگیر می آید. اگر چه بعضا انسانهای علمی و توانمند هستند اما در عرصه عمل و مدیریتهایِ کلان بسیار ضعیف و محافظه کار هستند و به هیچ عنوان نمی توانند خواسته های مشروع و بر حق مردم خویش را حتی در چوکات قانون محقق سازند. دوم در انتخابات شورای ولایتی نیز با انبوه و کثرتِ کاندیدان شورای ولایتی مواجه هستیم. یک بخش کلان این معضل را همین رهبرانِ سیاسی – قومیِ حزب دار، خلق کرده اند و از هر حزب و تول سیاسی چندین نفر کاندید شده اند که حتی بسیاری ایشان هیچ گونه مقبلولیت و پذیرش مردمی و پایگاه اجتماعی ندارند و صرف به زورِ رهبران خویش به میدان آمده اند. هرچند نفس کاندید شدن در یک جامعه روبه دمکراسی نفی نمی گردد و جز حقوق شهروندان هر کشور دمکراتیک است اما وجود افراد نالایق و بی برنامه و بی تدبیر نشاندهنده تحکیم دمکراسی نیست بلکه نشان دهنده ضعف و گسست های بیشمار است. نکته تکان دهنده تر اینکه همین رهبرانی که ادعای ریاست بر مردم را دارند حتی قادر به کنترول و مدیریت به اصطلاح حزب و افراد و نوچه های خود نیستند و نمی توانند که حداقل با درنظر داشت سقف آرای مردم، یکی از نوچه هایشان را به نفع نوچه ای دیگر انصراف دهند. این مساله دیگران را به شدت عقده ای کرده و تصمیم می گیرند تا در لجاجت با فلان حزب، کاندید شوند که خود به معنی همان تضیع آرای مردم و در نتیجه حذف فرصت ها می باشد.
تاکید و تداوم بر چنین راهبردی متاسفانه جامعه را به شدت از بازسازی باز داشته و چهره فقر و فلاکت از در و دیوار شهر به خوبی نمایان است. به طور نمونه سیاستِ شکستی که حتی با وجود آنهمه یل و پهلوان و دانا و عالم و داکتر و وکیل، دشت برچی در کابل یا دیگر نقاط کشور همچنان از داشتن یک سرک آسفالت معیاری محروم هست و کارنامه درخشان اینهمه ریش و پشم و نکتایی را می توان در زیر پل سوخته به عینه مشاهده کرد.

دوازده سال شکست! دوازده سال محرومیت در امتداد محرومیتِ تاریخی مردم هزاره در افغانستان! دوازده سال مدیریتِ ناسالم و ضعیف و رفابتهای ناسالم و خویش خوری! دوازده سال زر اندوزی و مال اندزوی و کروزن دوانی در سرکِ تنگ و بی کیفیت دشت برچی و در مجموع یعنی دوازده سال شکست، کارنامه این بزرگوران است. اما در آستانه انتخابات برای مردم، وعده هایی می دهند که به اصطلاح « سر دیو» به لرزه می آید. اما در عمل با وجود آنهمه داکتر و رهبر و ریش و پشم و نکتایی هنوز هم که هنوز است کوچه های کابل غرق در کثافت هستند و ترانسپورت نابسامان و فساد هم بیداد می کند. البته منظور این نیست که خدای ناکرده خدای ناکرده کدام رهبر و داکتر بیاید و خیابان ها را جاور کرده و کثافات را پاک نماید. نخیر به هیچ عنوان! منظور این است که هیچ طرح و پلانی برای مدیریت و انسجام و توسعه مناسب و متوازن و ارایه خدمات مناسب شهری وجود ندارد که به دولت ارایه گردد و برا ی تطبیق آن پشتکار و همتی هم دیده نمی شود و از طرف دیگر هم متاسفانه عزم و اراده ای جدی در نظام برای ساختن زیر ساخت ها یا اصلا وجود ندارد یا هم که ملموس نیست.

2– نیمچه رهبرانِ سیاسی – قومی : دسته دوم در هرم قدرت و پیروان سیاستِ شکست، در جامعه افغانستان همانا نیمچه رهبران یا به قولی رهبر نماهای دروغین هستند که به تازگی شروع به تاخت و تاز نموده و بازی فریب و نیرنگ را با قواعدِ نوتر و علمی تر آن آغاز نموده اند. مهمترین ویژگی این گروه، داشتن زیرکی و ذکاوتشان هست که بعضا توانستند از زیر عبای فلان رهبر، ظهور کرده و در یک شرایط خاصی با هوشیاری و زیرکی موفق گردیده اند تا خودشان را در بین مردم مطرح ساخته و اکنون برای خودشان کسی شده اند و در معاملات سیاسی نقش مستقیم دارند و اکت و ادای رهبران یعنی گروه اول را نیز انجام می دهند.به طور نمونه آنان نیز به نوبه خود با گزینش یک فرد از اقوام و عمدتا اقارب و منطقه شان به عنوان کاندید در شورای ولایتی، در واقع می خواهند تا پا در کفش بزرگان و رهبران سیاسی- قومی نموده و از همین اکنون بستر را برای رهبر شدن خویش در آینده مساعد نمایند. این نیمچه رهبران سیاسی – قومی هم مانند گروه اول و صدر نشینانِ هرم، هیچ توجهی به کثرتِ کاندیدان ندارند و اصلا برایشان مهم هم نیست که ممکن است تعدد کاندیدان، آرای مردم را ضایع نموده و مانع راهیابی افراد شایسته تر و صالحتر به شوراهای ولایتی گردند. این نیمچه رهبران با گردهمایی هایی منظقه ای و قومی خویش در واقع دست نماینده شان را بلند کرده و وی را به مردم معرفی می نمایند و در مدح و ثنای این نماینده خویش، سخنان بی شماری ایراد می نمایند. جالتر اینکه حتی بسیاری از این نمایندگانِ نیمچه رهبران، هیچ شناختی با مردم ندارند و ادعاهایی که هم من حیث شعارهای انتخاباتی خویش مطرح می کنند در عقل بشر نمی گنجد!

با تاسف باید گفت که این نیمچه رهبران، حتی خودشان هم در بین مردم جایگاه و پایگاه استوار و چندانی ندارند ولی باز نماینده ای دیگر را معرفی می کنند. در این دسته از هرم مافیایی قدرت، بیشتر نمایندگان مجلس افغانستان هستند که یک دوره پیشتر وارد پارلمان شده اند و اکنون بعد از گذشت دو سه سالی که متاسفانه چندان کارنامه درخشانی هم از خود ندارند، برای مردم دیگر تکلیف تعیین می کنند. مشکل اصلی در این است که وقتی نماینده ای به پارلمان یا هم شورای ولایتی وارد می شود دیگر رابطه اش با مردم قطع می گردد و در میان نگهبانان مسلح و موتر های شیشه دودی خویش محصور می گردند و مردم و همه شعارهایی را که به مردم در دوران مبارزات انتخاباتی خویش داده اند، به بوته فراموشی می سپارند!

3- دلالان سیاسی- قومی : دسته قدرتمند و نامرئی و عمدتا در پس پرده امورات و کارها را به عهده دارند و بیشتر در نقش بیسج کننده مردم برای رهبران و نیمچه رهبران ، ایفای وظیفه می کنند. این گروه جز دسته مخوف مافیایی ای هستند که تمام خواسته شان رسیدن به منافع شخصی هست و برایشان بی نهایت مهم است که درقبال بیسج مردم، تحریک و تیهج مردم و مدح و ثنای رهبران و نیمچه رهبران، چی بدست می آوردند. این حلقه به دور هر دو گروه اول ودوم تار تنیده و برای رسیدن به منافع خویش از هیچ کاری هم ابایی ندارند. برای نیل به این مهم ،اهمیتی ندارد که رهبری را زن و فرزند و فحش ناموس دهند، نیمچه رهبری را مورد تحقیر و توهین قرار دهند و یا هم انسانی را مورد دشنام و فحاشی قرار دهند. این قماش انسانها روز در بغل یکی است و شب هم در پهلوی دیگری! هدف و آرمان برایشان چندان مهم نیست. با کمال تاسف که این قشر از هرم، بی شرم ترین لایه هرم قدرت و پویندگان و رهروانِ سیاستِ شکست هستند و بیشتر کارشان مافیایی است و در قبال دریافت وجه نقد،کار می کنند.

در لایه های زیرین این هرم مافیاییِ قدرت و استراتژیست هایِ سیاستِ شکست، افراد و اشخاص دیگری هم هستند که به شدت در تلاش هستند تا خود را به یکی از این لایه های سه گانه و قوات سه گانه ذکر شده در فوق، پیوند دهند و از راههای مختلف و متفاوتی برای رسیدن به این مهم، بهره می جویند. به طور نمونه می توان از همین انتخابات شورای ولایتی سال 1393 نام برد. در بین این کاندیدها، سوای از کاندیدان مورد نظر رهبران و نیمچه رهبران، بعضی افراد و اشخاص هم هستند که به بخت آزمایی پرداخته و برای راهیابی به حلقه مافیایی و هرم قدرت، در تکاپو و تلاش هستند. اینان با توسل به مُد و فیشن و عکس هایی از پدر و پدر کلان و برادر و فلان شخصیتی که بعضا اصلا اعتقاد و شناختی نسبت به ایشان ندارند،سعی دارند تا رای مردم را کمایی نمایند.

شعارهای رنگارنگی چون اصلاحات،توسعه متوازن، مبارزه با مواد مخدر، خدمت صادقانه، مبارزه با فساد اداری، تامین صلح، حقوق شهروندی، عدالت اجتماعی، حاکمیت قانون، مبارزه با فقر، آبادی و سرسبزی و… که حتی در صلاحیت و وظایف قانونی اعضای شورای ولایتی نیست و از عهده و توان ایشان هم خارج است، در پوسترها و پلاکاردهای تبلیغاتی ایشان خودنمایی می کنند. عکس ها به مدد برنامه فتوشاپ و لوازم لوجستیکی، خصوصا لوازم آرایشی سحر آمیز و مدهوش کننده می نماید و چهره شهر را نقاشی کرده اند و درو دیوار شهر و قریه و روستاها را منقش ساخته اند.

البته این نوع از مبارزات انتخاباتی بیشتر معلولِ دو علتِ مهم است: اول اینکه این افراد و اشخاص از عملکرد هرم قدرت و مافیایی و استراتژیست های سیاستِ شکست خسته و بیزارند و دیگر امیدی به اصلاح و خدمت ایشان ندارند. دوم اینکه دوران گذار که مهمترین و اساسی ترین دوره در حیات سیاسی هر ملتی است در افغانستان نیز عوارض خود را دارد و از آنجا که افغانستان هم در دوره گذار قرار دارد، تا حدی این عوارض هم قابل توجیه می باشد.

بهر صورت تمامی این بازیهایی که متاسفانه به نام دمکراسی در افغانستان به راه افتاده، نتیجه ای جز ضرر و زیان برای مردم ندارد. لجبازیهای سیاسی، منفعت جویی ها، قدرت طلبی های سیاسی، جدال و رقابت ناسالم بر سر رهبری بر مردم – خصوصا مردم هزاره – عدم طرح و پلان و برنامه و برتری جویی های شخصی باعث گردیده تا از یک طایفه چندین کاندید به میدان پا نهاده، در حالیکه هیچ کدام شانسی برای برنده شدن ندارد.

چندی پیش در معیت رهبری، سفری به ولایت هرات داشتم و توفیق حضور در بعضی جلسات قومی و منطقه ای را نیز یافتم. با بعضی از کاندیدان شورای ولایتی گفتگو کردم و نظریات مردم را هم جویا شدم اما نتایج چندان خوش آیند و مطلوب نبود. مردم ناراضی بودند. کاندیدان هم زیاد! هر رهبر و نیمچه رهبری برای خود نمانیده ای را علم کرده بود و رجز خوانی می کرد. دلالان سیاسی هم به شدت آتش بیار معرکه بودند و در نفاق افگنی، تلاش و کوشش به خرج می دادند. یکی دالر می بخشید و شب وروز چلو می داد و به زور پول خویش غرّه! دیگری به عکس فتوشاپ شده امیدوار، یکی هم به رهبران و دیگری هم به نیمچه هبر خود دلبسته! هیچ کس کسِ دیگر را قبول ندارد اما همه شان فرشته اند. همه شان تشنه خدمت و مخالف با قدرت طلبی!

متاسفانه وضعیت به نحوی است که در انتخابات همه مردم از هر قشر و قماشی کاندید شده اند، از حاجی صاحبان گرفته تا مافیای زمین، ورزشکاران، ملاها، اربابان قریه جات، دختران جوان، داکتران، دواخانه چیان و… همه و همه به شدت و حدت تمام مصروف هستند.

در این گرماگرم تنورِ داغ انتخاباتی وضعیت امنیتی کشور هم به شدت بحرانی است و ترور و انتحار و قتل و کشتار و هیاهوی خروج نیروهای خارجی ، مردم را به شدت هراسان ساخته است.

بهرحال گام نهادن در مسیر سیاستِ شکست و ادامه عمکلردهای ضعیف و در گیر شدن در روزمرگی های ساده و سطحی و رقابت های ناسالم و منفی و تیم سازی های جعلی ، جز تباهی و بدبختی مردم نتیجه ای در پی نخواهد داشت.

عبدالحکیم حمیدی

9/1/1393

گناه ما چیست؟

استاندارد

قسمت اول

«حکایتی است که از قدیم الایام سینه به سینه نقل گردیده است و آن اینکه در روز قیامت خری هست بنام خرِ جدال و این خر پالانی دارد که به پلانِ خرِ جدال معروف است. می گویند این پالان خاصیتی عجیب دارد و آن اینکه هر گوشه آن را که ترمیم کنی طرف دیگرش پاره می شود.»

حالا حکایت افغانستان هم شده مانند همین پالان خرِ جدالِ معروف! هر طرف آن را که نگاه می کنی پاره است و اگر آن پارگی را مرمت می کنی، باز در کمال ناباوری طرف دیگر آن پاره می شود.

نمی دانم از کجای این پارگی ها باید نوشت و گفت و کجای آن را باید مرمت و ترمیم کرد؟ آیا اصلا قابل ترمیم و مرمت هست یا نه؟ آیا اصلا عزم و اراده ای برای مرمت و ترمیم آن وجود دارد؟

     هردم از این باغ بری می رسد!هر روز و لحظه اش مملو است از مشکلات و سختی های بیشمار و مصائبی که بر مردم مظلوم این آب و خاک تحمیل می گردد. هر لحظه تاریخ اش آبستن حوادث بیشماری است که طومار درد و رنج را در این غربتکده بنام افغانستان طویلتر می سازد. به راستی چقدر نام زیبایی را برای این ماتمکده انتخاب کرده اند » افغانستان» کلمه افغان مترادف است با فغان و به معنای آه و ناله و درد! آه و ناله و درد و رنجی که هر افغان در طول تاریخ خویش مرتکب گردیده و هزاران بار فریاد کشیده است. و اینسان شد افغان و شد افغانستان؛ شاید به معنای سرزمین آه و ناله و افغان و فغان!

چندی پیش در ولایت قندوز بودیم و به طور اتفاقی تصاویری – البته در کامپیوتر – را دیدیم که از دیدن آن مو بر تن انسان سیخ می شود :

1 – تصویر اول متعلق بود به صحنه سنگسار زن و مردی در دشت ارچی در ولایت قندوز! خدا می داند که دیدن این صحنه چه دلی می خواهد. دشتی پر از مردان خشن و لنگی ها به سر و فریاد و سرو صدا و زنی در میان خاک تا کمر و در میان چادر برقع آبی رنگ !

       انسانهای وحشی اما به نمایندگی از خداوند، با قساوت تمام آمده بودند تا انسانی دیگر را به جرم رابطه نامشروع سنگسار کنند. مراسم و تراژیدی فجیع انسانی آغاز گشت؛ سنگها از هر سو باریدن گرفت و صدای خنده و قاه قاه به اصطلاح نمایندگان خداوند هم گوش فلک را کر می کرد. با هر دانه سنگ دریای خونی بر چادر آبی رنگ برقع جاری می گشت و بدنی نیمه جان که به هر طرف تلو تلو می خورد! بالاخره از حال رفت.گمان می کردی که دیگر مرده باشد. اما در آخرین لحظات باز آن زن سر خود را بلند کرد.اینبار سنگی کلان را مردی برداشت و از فاصله ای نزدیک چنان بر فرق زن کوبید که شاید دیگر مغزش هم بیرون ریخته شده باشد. اما این فرجام این نمایشِ سیاه دشتِ ارچی قندوز نبود ؛ فورا جرگه دایر شد. بحث شدیدی بر سر اینکه آیا با کلاشینکف هم فیر کنند یا نه مابین نماینده اصلی خداوند و دیگران در گرفت – البته دوستان عزیز من زحمت برگردان و ترجمه این جرگه را از پشتو به دری متقبل شدند – اما بعد از کلی جر و بحث بالاخره بر بدن نیمه جان آن زن رگبار مرمی هم صورت گرفت و طالبان خوشحال از اجرای فرمان خداوند خویش به شادی و هلهله پرداختند و کم کم آماده شدند تا مردِ این ماجرا نیز با همان شیوه و سبک به سزای عملش برسد و سنگ بود و باران سنگ بر مردی در دشت ارچی در قندوز…

2- طالبان مردی از نیروهای پولیس را اسیر کردند و با او چه ها که نکردند. اینبار رگبار کبل و شلاق و تازیانه بر این سرباز پولیس آغاز گشت. چندین نفر مسلح شلاق به دست آنچنان بر جان این انسان افتاده بودند که انگار قیامت شده است. از هر طرف تازیانه بود که می بارید و صدای فریاد و ناله و آه مرد سرباز آهسته آهسته در میان ضربان بی امان شلاق و تازیانه محو گردید. سپس قسمت دوم این سناریو در برابر دروربینهای مبایل قرار گرفت و بدن نیمه جان آن سرباز کبودِ از تازیانه و شلاق و سیم، به موتر بسته شد و کشیده می شد و باز شلاق بود و شلاق و بالاخره در برابر اینهمه تازیانه، مردِ سرباز بالاخره جان باخت یا شاید هم از هوش رفته بود و سرانجام این تراژیدی با آویزان کردن مرد سرباز از درخت پایان یافت اما بازهم عده ای همچان شلاق می زدند و بارانِ شلاق بر پیکری مرده ای  بی جان  و…

3 – مردی از ارتش ملی در برابر دروبین مبایل قرار گرفت با چشمان و دستان بسته! و سه نفر هم بالای سرش ایستاده بودند. حکم قرائت شد اما نامفهوم! و لحظه اصلی فرا رسید. فردی کارد به دست آمد و کارد را بر گلوی سرباز ارتش قرار داد و نعره الله اکبر سرداد و سپس خون بود که فوران کرد. مدتی بعد سر بریده شده روی سینه سرباز قرار داده شد و نمایش پایان یافت.

4 – در حولی ای که به مانند حولی مسجد بود، افراد مسلح فردی را آوردند . معلوم نبود جرمش چی بود؟ اما لباسهایش را در آوردند و اورا لخت مادر زاد کردند. فردی دیگر هم چوبی مانند دسته کلنگ را که یک سر ان تراشیده شده بود آماده می کرد. ظاهرا اینجا هم جنایتی دیگر در شرف وقوع بود. مرد بدبخت به طرف پیرمرد محاسن سفید فرار کرد و ظاهرا از او در خواست کمک کرد اما جواب منفی بود.مرد فریاد می زد : ( ترجمه شده از پشتو به دری ) اینکار را که شما با من می کنید حتی پیامبر خدا نکرده است و… اما حکم باید اجرا می شد و مرد باز در وسط حولی قرار گرفت و فردی دیگر چوب را به درون وی از عقب فرو می کرد و…

نمونه هایی از این جنایات و صحنه ها بسیار است و شاید شما بسیار بدتر و و حشتناکتر از آن را  هم دیده باشید. صحنه هایی که شاید حتی خواندن آن در کتابها درد آور است. اما اینجا در افغانستان به یک امر عادی تبدیل شده است و شاید هم برای تفریح و سرگرمی!

       نمی دانم از کجا باید گفت از دختران سیاه پوش فخرالمدارس قندوز یا هم از اعدام و شلاق و ترور و سنگسار یا نه از انتحار! و آنهم از کودکی انتحار کننده که قبل از عمل انتحاری مورد تجاوز دو ملا قرار می گیرد. یا شاید هم از بریده شدن لب و دماغ ستاره در هرات و یا هم در بغلان! یا هم از سربریدن سرباز ارتش ملی که برای حفاظت و صیانت از خاک و سرزمین و ناموس مردم خویش، خانه و زن و زندگی خویش را رها کرده و در فرسنگها کیلومتر دورتر از خانه خویش در کنر، سلاخی می شود. یا هم از دختری خرد سال که در غزنی تازیانه می خورد. نه فکر می کنم از تجاوز های زورمندان بالای دختران بگویم بهتر باشد اما فکر می کنم گفتن از تجاوزات و سوئ استفاده های جنسی از دختران توسط به اصطلاح بعضی اساتید پوهنتونهای کشور جذابتر باشد چون در محیطی امن و بی سرو صدا انجام می گیرد و هیاهویی هم ندارد. اما داستان اسپوژمی دختر خرد سالی که توسط برادرش به حمله انتحاری تشویق می گردد شاید بهتر و جذابتر باشد.اما شاید کودکی که هر روز ساعتها برای یک افغانی، شیشه های موتر ها را پاک می کند، از پشت موترها می دود و اسفند دود می کند، داستان زندگی جالبتری داشته باشد و…

     نمی دانم اگر آن سرباز ارتش فرزندی دارد و فرزندش روزی این صحنه را ببیند چه خواهد کرد و چه خواهد گفت ؟ نمی دانم دیدن صحنه سربریدنِ پدر چه دردی دارد؟ یا هم یتیمی چقدر سخت و زجر آور است. مادری که فرزندش را بدرقه می کند و چند روز بعد فرزند سلاخی شده اش را در تابوت تحویل می دهند و پدر پیری که با دیدن پیکر سلاخی شده فرزند جوانش تمام وجودش را از دست می دهد.

آیا به راستی همه این زخمهای افغانستان همین است؟ نه درد آور تر این است که رئیس جمهور کشور همان قاتلان و جانیان را برادر خطاب می کند و از زندان رها می سازد و جسد شان را با هلیکوپتر ارتش انتقال می دهد، اما در مراسم خاک سپاری فزندان ارتش نمی آید!!! و برایش مهم نیست که پدر و مادر پیر و اطفال فرزندان ارتش در چه حالی هستند؟

راستی اگر روزی « میرویس جان» سرگرم بازی در حولی کاخ باشد و فردی به او بگوید که تصویر سربریدن پدرش را در مبایل دارد چه خواهد گفت؟

     اما دیگر گفتن ها و نگفتن ها در این کشور عادی است و دردی را هم دوا نمی کند. شاید خون تنها واژه ای باشد که با زندگی مردم افغانستان و فغانستان گره خورده و جز اجزا زندگی شان شده باشد. دیدن خون، ریختن خون و چشیدن خون در این سرزمین امری است عادی و دیگر کسی هم برای آن تره خرد نمی کند. اما من می نویسم. می نویسم شاید برای نسلهای دیگر تا بخوانند و از بازیِ خون در افغانستان پند بگیرند و از خودشان بپرسند که چرا؟

دیگر حتی فریاد های سیاسیِ دمکراسی بازان هم در این کشور، دروغین و نمادین است و دردی را دوا نمی کند.

در دفتر با یکی از دوستان پشتون زبان خویش شوخی می کردم و گفتم که دیگر از اینهمه جنایت و رنج و فغانِ فغانستان خسته شدم. باید این کشور را تجزیه کنیم!!! دوست روشنفکر من بر آشفت و بی درنگ گفت : این خاک با خون بدست آمده و کسی هم که خواهان تجزیه ان است باید خون بدهد.

چقدر راحت خون و خون بازی به ادبیات و زندگی این دوست گرامی من گرده خورده است. چقدر زود رگ غیرت افغانیِ ایشان باد کرد و چه ساده « خون » ریزی را مطرح کرد و از چه ساده از خون گپ می زند. ای کاش رگِ غیرتِ افغانیِ این فغانستانی در برابر سربریدنهای فرزندان ارتش، سنگسارها، انتحاری ها، تجاوزها و قتل ها و کشتارهای مردمِ بی گناه این دیار باد می کرد و خونش به جوش می آمد. کاش رگِ غیرت ایشان در برابر فقر و مظلومیت و محرومیت و تبعیضات سیستماتیک تاریخی انسانهای دیگر این ماتمکده به جوش می آمد.

دوست با غیرت من برایم اینگونه استدالال می کرد که باید برای رهایی از این وضع و آگاهی مردم کار کرد و اینگونه مباحث را نباید مطرح کرد.

      از خودم می پرسم تاکی باید ما باید قربانی شویم و طعم زندگی کردن را نچشیم، در فقر و محرومیت بمانیم، در بدبختی و فلاکت اسیر باشیم، فرزندانمان را تیکه و پاره نظاره گر باشیم، طعم تلخ تبعیض و تعصب را بچشیم و از همه امکانات و لذتهای زندگی محروم باشیم تا به اصطلاحِ ایشان دیگران «آگاه » شوند و به راه راست بیایند. مگر یک انسان چقدر عمر می کند که باید تمام عمر خویش را در گناه دیگران بسوزد. گناهی که خود در ان نقشی ندارد.

 حکایت ما شده است مانند اینکه چند نفر در چاهی افتاده بودند. تعدادی از ایشان کوشش می کردند تا خود را از درون چاه بیرون بکشند اما یک نفر از میان ایشان ، سرشار از غیرت به هیچ کس اجازه نمی داد که از چاه بیرون شوند و می گفت باید همه با هم بیرون شویم اما خود برای بیرون شدن خویش هیچ کوششی نمی کرد و از وضعیتِ فلاکت بار خود بسیار راضی بود و به آن افتخار هم می کرد. افتخار به زندگی چون موریانه گان و افتخار به غیرتی جاهلانه!

عجب گرفتاری شدیم در این فغانستان! نه راه پس مانده و نه مجال و فرصتی برای پیش رفتن! پس چه باید کرد. از اینهمه جنایت و جهالت در این خاک باید به کجا پناه برد؟

     گناه ما چیست که باید در این فغانستان حق زندگی کردن از ما سلب شده است و دیگر مفاهیمی چون تفریح، خدمات رفاهی، حقوق شهروندی، توسعه متوازن، عدالت و شعارهای بی رنگ دمکراسی برای مان مفهوم و معنایش را از دست داده است. رهبران بزرگ دنیا که امروز سران سازندگی کشورهایشان هستند در افغانستان گیر مانده اند و یا شاید هم واقعا همانها هستند که می خواهند این سناریوی تکراری و دوران گلادیتوری جریان داشته باشد.

اما به راستی گناه ما چیست؟

عبدالحکیم حمیدی

ادامه دارد