گناه ما چیست؟

استاندارد

قسمت اول

«حکایتی است که از قدیم الایام سینه به سینه نقل گردیده است و آن اینکه در روز قیامت خری هست بنام خرِ جدال و این خر پالانی دارد که به پلانِ خرِ جدال معروف است. می گویند این پالان خاصیتی عجیب دارد و آن اینکه هر گوشه آن را که ترمیم کنی طرف دیگرش پاره می شود.»

حالا حکایت افغانستان هم شده مانند همین پالان خرِ جدالِ معروف! هر طرف آن را که نگاه می کنی پاره است و اگر آن پارگی را مرمت می کنی، باز در کمال ناباوری طرف دیگر آن پاره می شود.

نمی دانم از کجای این پارگی ها باید نوشت و گفت و کجای آن را باید مرمت و ترمیم کرد؟ آیا اصلا قابل ترمیم و مرمت هست یا نه؟ آیا اصلا عزم و اراده ای برای مرمت و ترمیم آن وجود دارد؟

     هردم از این باغ بری می رسد!هر روز و لحظه اش مملو است از مشکلات و سختی های بیشمار و مصائبی که بر مردم مظلوم این آب و خاک تحمیل می گردد. هر لحظه تاریخ اش آبستن حوادث بیشماری است که طومار درد و رنج را در این غربتکده بنام افغانستان طویلتر می سازد. به راستی چقدر نام زیبایی را برای این ماتمکده انتخاب کرده اند » افغانستان» کلمه افغان مترادف است با فغان و به معنای آه و ناله و درد! آه و ناله و درد و رنجی که هر افغان در طول تاریخ خویش مرتکب گردیده و هزاران بار فریاد کشیده است. و اینسان شد افغان و شد افغانستان؛ شاید به معنای سرزمین آه و ناله و افغان و فغان!

چندی پیش در ولایت قندوز بودیم و به طور اتفاقی تصاویری – البته در کامپیوتر – را دیدیم که از دیدن آن مو بر تن انسان سیخ می شود :

1 – تصویر اول متعلق بود به صحنه سنگسار زن و مردی در دشت ارچی در ولایت قندوز! خدا می داند که دیدن این صحنه چه دلی می خواهد. دشتی پر از مردان خشن و لنگی ها به سر و فریاد و سرو صدا و زنی در میان خاک تا کمر و در میان چادر برقع آبی رنگ !

       انسانهای وحشی اما به نمایندگی از خداوند، با قساوت تمام آمده بودند تا انسانی دیگر را به جرم رابطه نامشروع سنگسار کنند. مراسم و تراژیدی فجیع انسانی آغاز گشت؛ سنگها از هر سو باریدن گرفت و صدای خنده و قاه قاه به اصطلاح نمایندگان خداوند هم گوش فلک را کر می کرد. با هر دانه سنگ دریای خونی بر چادر آبی رنگ برقع جاری می گشت و بدنی نیمه جان که به هر طرف تلو تلو می خورد! بالاخره از حال رفت.گمان می کردی که دیگر مرده باشد. اما در آخرین لحظات باز آن زن سر خود را بلند کرد.اینبار سنگی کلان را مردی برداشت و از فاصله ای نزدیک چنان بر فرق زن کوبید که شاید دیگر مغزش هم بیرون ریخته شده باشد. اما این فرجام این نمایشِ سیاه دشتِ ارچی قندوز نبود ؛ فورا جرگه دایر شد. بحث شدیدی بر سر اینکه آیا با کلاشینکف هم فیر کنند یا نه مابین نماینده اصلی خداوند و دیگران در گرفت – البته دوستان عزیز من زحمت برگردان و ترجمه این جرگه را از پشتو به دری متقبل شدند – اما بعد از کلی جر و بحث بالاخره بر بدن نیمه جان آن زن رگبار مرمی هم صورت گرفت و طالبان خوشحال از اجرای فرمان خداوند خویش به شادی و هلهله پرداختند و کم کم آماده شدند تا مردِ این ماجرا نیز با همان شیوه و سبک به سزای عملش برسد و سنگ بود و باران سنگ بر مردی در دشت ارچی در قندوز…

2- طالبان مردی از نیروهای پولیس را اسیر کردند و با او چه ها که نکردند. اینبار رگبار کبل و شلاق و تازیانه بر این سرباز پولیس آغاز گشت. چندین نفر مسلح شلاق به دست آنچنان بر جان این انسان افتاده بودند که انگار قیامت شده است. از هر طرف تازیانه بود که می بارید و صدای فریاد و ناله و آه مرد سرباز آهسته آهسته در میان ضربان بی امان شلاق و تازیانه محو گردید. سپس قسمت دوم این سناریو در برابر دروربینهای مبایل قرار گرفت و بدن نیمه جان آن سرباز کبودِ از تازیانه و شلاق و سیم، به موتر بسته شد و کشیده می شد و باز شلاق بود و شلاق و بالاخره در برابر اینهمه تازیانه، مردِ سرباز بالاخره جان باخت یا شاید هم از هوش رفته بود و سرانجام این تراژیدی با آویزان کردن مرد سرباز از درخت پایان یافت اما بازهم عده ای همچان شلاق می زدند و بارانِ شلاق بر پیکری مرده ای  بی جان  و…

3 – مردی از ارتش ملی در برابر دروبین مبایل قرار گرفت با چشمان و دستان بسته! و سه نفر هم بالای سرش ایستاده بودند. حکم قرائت شد اما نامفهوم! و لحظه اصلی فرا رسید. فردی کارد به دست آمد و کارد را بر گلوی سرباز ارتش قرار داد و نعره الله اکبر سرداد و سپس خون بود که فوران کرد. مدتی بعد سر بریده شده روی سینه سرباز قرار داده شد و نمایش پایان یافت.

4 – در حولی ای که به مانند حولی مسجد بود، افراد مسلح فردی را آوردند . معلوم نبود جرمش چی بود؟ اما لباسهایش را در آوردند و اورا لخت مادر زاد کردند. فردی دیگر هم چوبی مانند دسته کلنگ را که یک سر ان تراشیده شده بود آماده می کرد. ظاهرا اینجا هم جنایتی دیگر در شرف وقوع بود. مرد بدبخت به طرف پیرمرد محاسن سفید فرار کرد و ظاهرا از او در خواست کمک کرد اما جواب منفی بود.مرد فریاد می زد : ( ترجمه شده از پشتو به دری ) اینکار را که شما با من می کنید حتی پیامبر خدا نکرده است و… اما حکم باید اجرا می شد و مرد باز در وسط حولی قرار گرفت و فردی دیگر چوب را به درون وی از عقب فرو می کرد و…

نمونه هایی از این جنایات و صحنه ها بسیار است و شاید شما بسیار بدتر و و حشتناکتر از آن را  هم دیده باشید. صحنه هایی که شاید حتی خواندن آن در کتابها درد آور است. اما اینجا در افغانستان به یک امر عادی تبدیل شده است و شاید هم برای تفریح و سرگرمی!

       نمی دانم از کجا باید گفت از دختران سیاه پوش فخرالمدارس قندوز یا هم از اعدام و شلاق و ترور و سنگسار یا نه از انتحار! و آنهم از کودکی انتحار کننده که قبل از عمل انتحاری مورد تجاوز دو ملا قرار می گیرد. یا شاید هم از بریده شدن لب و دماغ ستاره در هرات و یا هم در بغلان! یا هم از سربریدن سرباز ارتش ملی که برای حفاظت و صیانت از خاک و سرزمین و ناموس مردم خویش، خانه و زن و زندگی خویش را رها کرده و در فرسنگها کیلومتر دورتر از خانه خویش در کنر، سلاخی می شود. یا هم از دختری خرد سال که در غزنی تازیانه می خورد. نه فکر می کنم از تجاوز های زورمندان بالای دختران بگویم بهتر باشد اما فکر می کنم گفتن از تجاوزات و سوئ استفاده های جنسی از دختران توسط به اصطلاح بعضی اساتید پوهنتونهای کشور جذابتر باشد چون در محیطی امن و بی سرو صدا انجام می گیرد و هیاهویی هم ندارد. اما داستان اسپوژمی دختر خرد سالی که توسط برادرش به حمله انتحاری تشویق می گردد شاید بهتر و جذابتر باشد.اما شاید کودکی که هر روز ساعتها برای یک افغانی، شیشه های موتر ها را پاک می کند، از پشت موترها می دود و اسفند دود می کند، داستان زندگی جالبتری داشته باشد و…

     نمی دانم اگر آن سرباز ارتش فرزندی دارد و فرزندش روزی این صحنه را ببیند چه خواهد کرد و چه خواهد گفت ؟ نمی دانم دیدن صحنه سربریدنِ پدر چه دردی دارد؟ یا هم یتیمی چقدر سخت و زجر آور است. مادری که فرزندش را بدرقه می کند و چند روز بعد فرزند سلاخی شده اش را در تابوت تحویل می دهند و پدر پیری که با دیدن پیکر سلاخی شده فرزند جوانش تمام وجودش را از دست می دهد.

آیا به راستی همه این زخمهای افغانستان همین است؟ نه درد آور تر این است که رئیس جمهور کشور همان قاتلان و جانیان را برادر خطاب می کند و از زندان رها می سازد و جسد شان را با هلیکوپتر ارتش انتقال می دهد، اما در مراسم خاک سپاری فزندان ارتش نمی آید!!! و برایش مهم نیست که پدر و مادر پیر و اطفال فرزندان ارتش در چه حالی هستند؟

راستی اگر روزی « میرویس جان» سرگرم بازی در حولی کاخ باشد و فردی به او بگوید که تصویر سربریدن پدرش را در مبایل دارد چه خواهد گفت؟

     اما دیگر گفتن ها و نگفتن ها در این کشور عادی است و دردی را هم دوا نمی کند. شاید خون تنها واژه ای باشد که با زندگی مردم افغانستان و فغانستان گره خورده و جز اجزا زندگی شان شده باشد. دیدن خون، ریختن خون و چشیدن خون در این سرزمین امری است عادی و دیگر کسی هم برای آن تره خرد نمی کند. اما من می نویسم. می نویسم شاید برای نسلهای دیگر تا بخوانند و از بازیِ خون در افغانستان پند بگیرند و از خودشان بپرسند که چرا؟

دیگر حتی فریاد های سیاسیِ دمکراسی بازان هم در این کشور، دروغین و نمادین است و دردی را دوا نمی کند.

در دفتر با یکی از دوستان پشتون زبان خویش شوخی می کردم و گفتم که دیگر از اینهمه جنایت و رنج و فغانِ فغانستان خسته شدم. باید این کشور را تجزیه کنیم!!! دوست روشنفکر من بر آشفت و بی درنگ گفت : این خاک با خون بدست آمده و کسی هم که خواهان تجزیه ان است باید خون بدهد.

چقدر راحت خون و خون بازی به ادبیات و زندگی این دوست گرامی من گرده خورده است. چقدر زود رگ غیرت افغانیِ ایشان باد کرد و چه ساده « خون » ریزی را مطرح کرد و از چه ساده از خون گپ می زند. ای کاش رگِ غیرتِ افغانیِ این فغانستانی در برابر سربریدنهای فرزندان ارتش، سنگسارها، انتحاری ها، تجاوزها و قتل ها و کشتارهای مردمِ بی گناه این دیار باد می کرد و خونش به جوش می آمد. کاش رگِ غیرت ایشان در برابر فقر و مظلومیت و محرومیت و تبعیضات سیستماتیک تاریخی انسانهای دیگر این ماتمکده به جوش می آمد.

دوست با غیرت من برایم اینگونه استدالال می کرد که باید برای رهایی از این وضع و آگاهی مردم کار کرد و اینگونه مباحث را نباید مطرح کرد.

      از خودم می پرسم تاکی باید ما باید قربانی شویم و طعم زندگی کردن را نچشیم، در فقر و محرومیت بمانیم، در بدبختی و فلاکت اسیر باشیم، فرزندانمان را تیکه و پاره نظاره گر باشیم، طعم تلخ تبعیض و تعصب را بچشیم و از همه امکانات و لذتهای زندگی محروم باشیم تا به اصطلاحِ ایشان دیگران «آگاه » شوند و به راه راست بیایند. مگر یک انسان چقدر عمر می کند که باید تمام عمر خویش را در گناه دیگران بسوزد. گناهی که خود در ان نقشی ندارد.

 حکایت ما شده است مانند اینکه چند نفر در چاهی افتاده بودند. تعدادی از ایشان کوشش می کردند تا خود را از درون چاه بیرون بکشند اما یک نفر از میان ایشان ، سرشار از غیرت به هیچ کس اجازه نمی داد که از چاه بیرون شوند و می گفت باید همه با هم بیرون شویم اما خود برای بیرون شدن خویش هیچ کوششی نمی کرد و از وضعیتِ فلاکت بار خود بسیار راضی بود و به آن افتخار هم می کرد. افتخار به زندگی چون موریانه گان و افتخار به غیرتی جاهلانه!

عجب گرفتاری شدیم در این فغانستان! نه راه پس مانده و نه مجال و فرصتی برای پیش رفتن! پس چه باید کرد. از اینهمه جنایت و جهالت در این خاک باید به کجا پناه برد؟

     گناه ما چیست که باید در این فغانستان حق زندگی کردن از ما سلب شده است و دیگر مفاهیمی چون تفریح، خدمات رفاهی، حقوق شهروندی، توسعه متوازن، عدالت و شعارهای بی رنگ دمکراسی برای مان مفهوم و معنایش را از دست داده است. رهبران بزرگ دنیا که امروز سران سازندگی کشورهایشان هستند در افغانستان گیر مانده اند و یا شاید هم واقعا همانها هستند که می خواهند این سناریوی تکراری و دوران گلادیتوری جریان داشته باشد.

اما به راستی گناه ما چیست؟

عبدالحکیم حمیدی

ادامه دارد

Advertisements

پاسخی بگذارید

در پایین مشخصات خود را پر کنید یا برای ورود روی شمایل‌ها کلیک نمایید:

نشان‌وارهٔ وردپرس.کام

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری WordPress.com خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

تصویر توییتر

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Twitter خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس فیسبوک

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Facebook خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس گوگل+

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Google+ خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

درحال اتصال به %s