استاد محقق با آرای مردم هزاره چه خواهد کرد؟

استاندارد

 

ارگ در تب از دست دادن قدرت می سوزد، تئوری پردازان ارگ سیاست قدیمی و استراتژی سلطه را در حال رنگ باختن می بینند و فرمول کهنه و فرسودۀ ابدالی، پوپلزایی،بارکزایی و محمد زایی و حتی غلجایی را ناکارا می پندارند. خط قرمزی که برای ادامۀ قدرت ترسیم کرده بودند در حال شکستن است. تلاش برای بقای قدرت خاندان ابدالی در ارگ که در حال زوال و نابودی است، نتیجه ای نداده است . زلمی رسول نتوانست که ادامه دهندۀ راه دراز سیاست قبیله ای ابدالی ها در ارگ باشد و حال باید بازی نوی را آغاز کرد. با این تحولات و رای بالای تیم اصلاحات و همگرایی دیگر مساله ، مسالۀ ابدالی ها نیست بلکه مسالۀ تمامیت قدرت و سلطۀ پشتونها در کشور مطرح است. پس این همان پردۀ آخر درامه ای است که جناب رئیس جمهور ماه ها پیش آنرا به روی صحنه برده بود. آن خط قرمزی که نباید می شکست، دیگر در حال شکسته شدن است و باید طرحی نو در انداخت. اشرف غنی، گزینه ای خوب است هرچند از ابدالی ها نیست اما پشتون است و این یعنی همان خط قرمز. ولی با تیم اصلاحات و همگرایی چه باید کرد؟

213باز استاد محقق در این شرایط حساس چه خواهد کرد؟ استاد محقق بار دیگر توانست مردم درد مند و سالها محرومِ هزاره را در یک بسیج عمومی تحریک نموده و به پای صندوقهای رای دهی در صدها سایت و مرکز انتخاباتی کشاند و به نوعی باز حماسه ای دیگر آفرید. در اینکه چرا مردم به ندای استاد محقق، لبیگ گفتند و در زیر باران و برف و سرما و تهدیدات امنیتی و ترس و بیم تقلبات و تخلفات گسترده، در آزمون بزرگ سیاسی اشتراک کردند و به حمایت از تیم اصلاحات و همگرایی، قریب به 80 درصد، آری گفتند تا اکنون تفسیرها و نوشته های زیادی مطرح شده و در شبکه های اجتماعی هم انعکاس یافته است.

شاید عادلانه ترین نوع قضاوت ها این باشد که مردم نه به این امید که با قرار گرفتن تیم اصلاحا ت و همگرایی در هرمِ قدرت، افغانستان و خصوصا هزارت جات مدینه فاضله می گردد، بلکه به این دلیل که دیگر از فریب و دروغ و نظامِ پوسیده و ساختارِ کلیشه ای قبیلۀ حاکم در افغانستان به ستوه آمده اند. بسیاری از مردم به این باورند که زمان برای تغییر و چرخش هرمِ قدرت فرآهم شده است و باید قدرت از سیطره و نفوذ نظام ناکارا و فاسدِ قبیله، خارج شود و این موضوع را به عنوان نقطۀ عطفی در تاریخ کشور، به عنوان مهمترین و برجسته ترین دلیل حمایت خویش از تیم اصلاحات و همگرایی بیان می نمایند. از طرفی دیگر عدم بارومندی و علاقمندی بعضی مردم افغانستان به جریان و پروسۀ رای دهی در برخی نقاط کشور و تمرکز بیش از حد بر تفکر سنتی – قبیله ای، آنها را از حضور در پای صندوق رای بازداشته است. اما مردم هزاه یکبار دیگر با این اقدام و حضور شایسته خویش اثبات کردند که خواهان تطبیق دمکراسی و حرکت به سوی مدرنیته هستند.

البته ناگفته پیداست که محرومیت های تاریخیِ هزاره و هزارستان در طول تاریخ، امروز از حنجرۀ رهبران سیاسی ای چون محقق بیرون می شود و همین نکته نیز باعث شده است که بسیاری از مردم به این تصور که شاید با به قدرت رسیدن این تیم و قرار گرفتن استاد محقق در کرسی صدارت و به جای استاد خلیلیِ محافظه کار و بیکار اما پخته در سیاست، می تواند محرمی بر آلام و دردهای تاریخی مردم مظلوم و زحمتکش هزاره باشد. اما تجربۀ دوازده سالۀ گذشته در تاریخِ این سیاستهای اعمالی و اعلامی استاد محقق، نشانگرو بیان کنندۀ واقعیت های تلخ و بعضا هم زیانبار بوده است.

موضع گیریهای احساسی، تصمیم گیریهای بدون منطق و برهان علمی، عملکردهای فردی، پایبند نبودن به تصمیم های جمعی چه در قالب حزب وحدت اسلامی مردم افغانستان و چه در سطح رهبری مردم هزاره، تعاملات و ارتباطات بی منطق در حوزۀ سیاست خارجی و رفت و آمدهای ناشیانۀ ایشان به کشورهای همسایه و همچنین برخی عملکردهای ایشان در تعامل با بعضی رهبران دیگر اقوام افغانستان آنهم به صورت مقطعی و زودگذر و غالبا احساسی و برمبنای منافع شخصی، عدم تخصیص درست امکانات ومنابع و فرصتهای شغلی و تحصیلی با درنظرداشت استعداد و توانایی افراد و اشخاص از جمله بورس های تحصیلی، عدم پالیسی و سیاست مشخص و مدون با کشورهای قدرتمند دنیا و نداشتن یک استراتژی مناسب مبتنی برنیازهای مردم، … متاسفانه از استاد محقق یک چهرۀ با ثبات سیاسی و سیاستمدار کارکشته به نمایش نگذاشته است و همین موضوعات در بسیاری جهات به عنوان نقاط ضعف ایشان مطرح بوده که باعث برانگیخته شدن طیف وسیعی از انتقادات مردم در برخی از برهه ها گریده است و حتی بسیاری از حلقات روشنفکری و شبه روشنفکری از ایشان روی گردان شده و بعضا هم به تشکیل تیم ها و احزاب دیگر و مستقل روی آورده اند.

به گفته بسیاری از اشخاص و جریانهای نوظهور فعلی کشور، استاد محقق به تعهدات خویش آنچنان که در شان و در خور و شایستۀ یک رهبر کاریزماتیک هست، پایبندی ندارد و بیشتر احساسی تصمیم می گیرد به طور نمونه در برقراری تعاملات با ایلات متحده آمریکا، ایران، پاکستان در سطح خارجی بیشتر احساسی همراه با عقده گشایی و تنفر عمل کرده و در سطح داخلی نیز بیشتر گرایش و تمایل به نیروهای سنتی دارد. هرچند در بسیاری موارد هم با حمایت نیروهای جوان و تحصیل کرده نیز زمینه رشد و شکوفایی ایشان را فراهم ساخته است. به عنوان مثال در دو دورۀ انتخابات پارلمانی و شورای ولایتی گذشته، تعدادی از روشنفکران هزاره با قرار گرفتن در کنار ایشان و با حمایت معنوی ایشان به مجلس نمایندگان افغانستان و شورای ولایتی راه یافته اند. اما اینکه چرا نتوانستند با ایشان و سیاست های ایشان کنار آمده و به زودترین فرصت اردوی ایشان را ترک کرده و به زد و بندهای دیگر مشغول شدند می تواند ریشه در همان مشکلات ذکر شدۀ استاد محقق داشته باشد.

اما در داخل قوس باید اشاره کرد که این روشنفکران و نیروهای تازه نفس نیز خالی از اشتباه و نواقص نبوده اند و آنچنان که وانمود می کنند معصوم و پاک نیستند و در بین ایشان هم بوده اند کسانی که صرف با استفاده از نام استاد محقق، از مردم رای گرفتند و به هیچ یک از تعهداتی که همیشه استاد محقق را به نقض آن متهم می کردند و به نوعی در یک دادگاه یک طرفه می نشستند و قضاوت می کردند، خودشان پایبند و متعهد نماندند و مردم را به زودترین وقت فراموش کردند. نداشتن تجربه و حریص بودن این روشنفکران نیز زمینه ساز جدایی و مشکلات فراوان گریده اند.

از همۀ این موضوعات گذشته باید اشاره کرد که استاد محقق علی الرغم همۀ این نواقص در بسیج و تهییج عمومی، انسانی توانمند است و همواره در بسیاری موارد توانسته این موضوع را به اثبات برساند. خصوصا نقش استاد محقق در بسیج نیروهای سنتی را نمی توان نادیده انگاشت به عبارت دیگر موج سواری استاد، از مشخصه های اصلی ایشان است.

اما آنچه بیش از همه، موجبات تشویش و نگرانی نیروهای روشنفکری و حتی سنتی کشور را فراهم ساخته، همانا ضعف مدیریت و قدرت استفاده بهینه از این بسیج عمومیِ مردم توسط محقق در چانه زنی های سیاسی است که بارها اثبات شده است که استاد محقق قادر به مدیریت سالم و به نفعِ منافعِ مردم و رهبریِ این امواج و سیل خروشان حامیانش نیست و همین نکته است که از همین اکنون حدس و گمان و سوالات زیادی را بر سر زبانها انداخته است.

استاد محقق با رای قریب به 80 درصدی مردم هزاره و شکست سنگین رقیب کهنه کار و کارکشته و محافظه کارِ خویش استاد خلیلی و دیگر افراد و اشخاص مطرح در دنیای سیاست هزارگان – سرور دانش، حبیه سرابی، صادق مدبر و برخی دیگر ه نیز ادعای رهبری دارند- چه خواهد کرد؟

بی گمان نقش رای هزاره ها در موفقیت بالای تیم اصلاحات و همگرایی به حدی ملموس و آشکار است که به هیچ عنوان قابل کتمان نیست و کتمان آن نیز جفایی است بزرگ در حق مردم و ملت افغانستان.

بذرهای کاشته شده در دل خاک، بالاخره جوانه زد و در انتخابات سال 1393 به شکوفایی رسید و اما چه کسی می تواند از این میوه های خوشمزه و خوشرنگ استفاده کند؟

در این شرایط حساس که ارگ ریاست جمهوری در تلاشی بی فرجام است تا مانع خارج شدن قدرت از سلطه و سیطرۀ پشتونها در کشور گردد و به هر طریقی مصروف فعالیتهای شبانه روزی است، تیم اصلاحات و همگرایی چه خواهد کرد و چه برنامه ای دارد؟

سوالی بسیار جدی و مهم ؛ محقق با آرای مردم هزاره چه خواهد کرد؟

به نظر من این تصمیم گیری بسیار مهم و حیاتی در سرنوشت مردم هزاره و خصوصا دورۀ حیات سیاسی استاد محقق خواهد بود. تصمیمی که می تواند جایگاه وی را به عنوان یک رهبر تا سالهای دیر، تثبیت نماید و یا هم که باز وی را منزوی و خانه نشین نماید.

مدیریت سالم در این شرایط حساس می تواند یقینا در تامین منافع مردم هزاره در کشور مفید باشد، مشروط بر اینکه مولفه های اساسی قدرت و مردم داری با زیرکی و زکاوت خاص چیده گردد.به نظر من با این سقف آرای ریخته شنده به صندوقهای اصلاحات و همگرایی، استاد محقق بی گمان در چانه زنی های سیاسی و معادلات سیاسی بیش از هر کسی دیگر دست بالایی دارد و اگر کمی عاقلانه و منطقی عمل کند بی گمان می تواند تا حد بسیار زیادی آرزوها و امیال مردم خویش را به کرسی بنشاند. اما اگر باز همان راه سابق و بازی های سادۀ سیاسی را در پیش گیرد بی گمان ره به جایی نخواهد برد.

در این شرایط و آمادگی ها برای رفتن انتخابات به دور دوم و همزمانی معاملات پشت پرده و بازار داغ شایعات، گزینه ای زیر را می توان در نهایت در تصمیم گیری استاد محقق یافت:

1 – اصرار به حفاظت از آرای مردم به طروق مختلف حتی تهدید به زور که احتمال آن بعید به نظر می رسد. چون نه آن ملت و مردم، مردم دروان جنگ و درگیری است و نه هبران آن رهبران دوران جهاد و مقاومت و سرسختی. شرایط به شدت تغییر کرده است و افغانستان نیز در مسیر گستردۀ تغییرات جهانی شدن قرار گرفته است و به عقب بر نخواهد گشت.

2- زد و بندهای سیاسی و ائتلافات.

3- معاملات پشت پرده و امتیاز گیری های شخصی.

4- حرکت های گسترده مدنی و مردمی در برابر هرگونه تقلب و معامله های سیاسی ارگ نیشنان و حامیان داخلی و خارجی ایشان.

5 – تن دادن به خواسته های تیم ارگ و حامیان ایشان و گذشتن از رای میلیونی مردم هزاره به قیمت ناچیز.

6- تصاحب قدرت با آرای مردم.

اما با شناخت از سیاست ها و عملکردهای گذشته استاد محقق، شما چه فکر می کنید که نوع عملکرد ایشان با پارامترهای مطرح شده چگونه خواهد بود؟ و اینکه به نظر شما بهترین عکس العمل استاد محقق به این وضعیت چه باید باشد که شرایط مردم هزاره در دولت آینده شرایطی قابل قبول باشد. سوالی که پاسخ دادن به آن مشکل است و باید منتظر تحولات آینده ماند.

و در پایان؛ اگر تیم اصلاحات و همگرایی به قدرت برسد چه ضمانتی هست که استاد محقق به استاد خلیلی ای دیگر تبدیل نشود؟

 

عبدالحکیم حمیدی

10/2/1393

دمکراسی برای دختر همسایه!

استاندارد

 

حضرت علی (علیهالسلام) میفرماید:

                               «فأحبب لغیرك ما تحب لنفسك و اكره له ما تكره لها (1) ؛ آنچه كه براى خود دوست میداری، برای دیگران هم دوست بدار و آنچه براى خود نمى‏پسندى، براى دیگران هم مپسند. »

Dedication of US Embassy Building. United States Embassy.

     امروزه تب و شعار دمکراسی و ترویج دمکراسی تقریبا فراگیر شده است و فریادی است که از هر کوی و بزرن و بام در هر صبح وشام، به گوش می رسد و نوای دلخوش و شیرین دمکراسی و ترویج و تحکیم ارزشهای دمکراسی، دلهای فرزندان و نسل محروم این دیار را می نوازد. اما دمکراسی در این خاک متاعی است مانند بولانی های داغِ سر سرک یا هم لیوانی از شربت زردک که در هر جایی یافت می شود و می توان در مدح و ثنایِ آن از زبان شیرینِ سخنوران و طوطیان شیرین گفتار و واعظان و خطیبان و حتی بازریان نیز حکایت ها شنید.

اما به راستی همۀ کسانی که به ریسمان محکم دمکراسی آویزان شده اند و بدان چنگ انداخته اند، به دمکراسی و ارزشهای دمکراسی در کشوری مانند افغانستان باور دارند؟ همۀ آنانی که در مدح و ثنای دمکراسی سخنها می سرایند و افسانه ها می بافند آیا، در اصل، خویشتن به آن باورمند و معتقد هستند؟

در پاسخ به این پرسش می توان گفت که متاسفانه در بسیاری موارد جواب این سوال مهم و اساسی، منفی است. بسیاری از کسانی که امروز عسکرِ پیاده و سواره نظام دمکراسی هستند و بر مرکب دمکراسی زین بسته اند و چارنعل می تازند، چندانی که وانمود می کنند، بدان باور ندارند. البته ناگفته پیداست که دمکراسی، عناصر و ارزشهایی متفاوت و زیادی دارد که حوزه های مهمی چون برابریِ سياسی و حقوقی همۀ افراد، حاكميت مردم، انتخاباتی بودن حكام، تفكيك قوا، اصول حكومت اكثريت، تكثر ارزشها و گروههای اجتماعی، مشاركت مستمر جامعه در تصميم‌گيريهای سياسی، امكان تقنين در همۀ زمينه‌ها به موجب رأی مردم و بدون توجه به حجيّت سنتّهای ديرينه، اصالت عقل فرد در صلاح‌انديشی دربارۀ شيوۀ زيست خود، مقيد بودن حكومت به قانون وضع گریده، آزادی بیان و ترویج افکار و اندیشه، آزادی عقیده و مذهب، تساوی حقوق زن و مرد، به رسمیت شناختن حقوق اقلیت ها و سهم دادن اقلیت ها در ساختار قدرت بدون در نظر داشت نژاد، زبان، دین و مذهب و رنگ را شامل می شود. به عبارت دیگر فاکتورهای اساسی نظام دمکراتیک در حقیقت همین مولفه های یاد شده می باشد.

اما در کل در تطبیق فرآیند دمکراسی در برخی حوزه ها و در نزذ بسیاری از متفکرین دو نوع دیدگاه وجود دارد :

1 – دمکراسی، ظرفی است که مظروف خویش را با خود دارد.

2 – دمکراسی ظرفی است که مظروف آن را فرهنگ های ملل و جوامع گوناگون تشکیل می دهد.

در تعریف و نظریۀ نخست بارو و گمان غالب براین است که چون دمکراسی پدیده ای است از غرب، بنابراین تمام مولفه ها و ارزشهای خویش را نیز با خود دارد و هر کشور و مردمی که خواهان تطبیق فرآیند دمکراسی و دمکراتیزه شدن کشور خویش هستند باید دمکراسی را با عناصر و مولفه های اصلی آن بپذیرند ولو اینکه بسیاری از این عناصر، با فرهنگ این ملل و جوامع همخوانی نداشته باشد.

اما در نظریه و رویکرد دوم که به نوعی در کشورهای در حال توسعه مطرح است، گمان و باور بر این است که دمکراسی یعنی حکومت مردم بر مردم. اما عناصر و مولفه های آنرا می تواند باورها و ارزشهای فرهنگی جوامع و ملل مختلف شکل دهد و به عبارت دیگر می تواند در شکل گیری یک چنین دمکراسی ای، فرهنگ های پیچیده و تو در توی جوامع مختلف نیز سهم داشته باشد. به گمان من، این نوع نگرش شاید اساس پیدایش خط مشیِ چون دمکراسی اسلامی را ساخته باشد که امروزه در برخی موارد و مجالس و محافل مطرح می گردد.

بهرحال وارد جزئیات نمی شویم. اما برای دانستن دلایل شکست و نارکایی نظام ها و ساختارها، ناگزیر هستیم تاقدری در حوزۀ ساختاری آن تامل و تعمق نماییم. امروزه در افغانستان دمکراسی علی الرغم مصرف گزاف و سنگینی که بر گردۀ کشورهای حامی و سردمداران خویش تحمیل نموده است اما هنوز آنطور که باید و شاید به نتیجه نرسیده است و به شدت با عناصر و ارزشهای فرهنگی سنتی جامعه افغانستانی در گیر شده است. جنگ دوازده سالۀ ابرقدرتهای دنیا با بنیاد گرایی و افراطی گریِ اسلامیست ها در افغانستان و عمدتا در نوار شرقی و جنوبی کشور افغانستان، در یک بخش کلان، همین درگیری دمکراسی با بنیادهای اساسی و اصلی بافت های سنتی جامعۀ افغانستانی است و هر روز از مردم و ملت افغانستان قربانی می گیرد.

اینکه مشکل در کجاست باور و گفتۀ « داکتر اسپانتا – وزیراسبق امور خارجۀ افغانستان – مشکل از دمکراسی نیست بکله در افغانستان ما دمکرات نداریم» قابل تعمق و بحث است. می توان گفت که دمکراسی، در افغانستان، تغییری همه شمول و پذیرفته شدۀ عمومی و گفتمان غالب مردم این کشور نبوده است که از درون لایه ها و ساختارهایِ پیچیده و مغلق و درهم تنیدۀ بافتهای سنتی جامعه افغانستان، پدید آمده باشد، بل بیشتر به نوعی از بیرون به این کشور تحمیل شده است. نگرش « تحمیلی بودن دمکراسی » از سوی عناصر سنتی جامعه، افکار عمومی را در برابر دمکراسی بسیج کرده و به آن به عنوان پدیده ای تهاجمی نگریسته و در قاموس مردم این آب و خاک در برابر تهاجم، دفاع باید کرد، لذا در این نوع نگرش علاقمندی مردم به تطبیق، باورمندی و پایداری به دمکراسی و ارزشهای آن تا حد بسیاری فروکاست نموده و در بسا مواردی به صفر تنزل یافته است و بیشتر دمکراسی و ارزشهای آن آلت و بازیچۀ سیاسیون کشور برای فریب و بسیج مردم قرار گرفته است. روشنفکران جامعه افغانی با دیدن نتیجۀ موفق دمکراسی در جوامع غربی ، به یکباره تصمیم گرفته اند تا دمکراسی را در این کشور وارد نمایند. اما غافل از اینکه دمکراسی خواست وارادۀ اکثریت مردم سنتی افغانستانی نیست و اگر در غرب دمکراسی، قد کشید و رشد کرد محصول یک دوران چند سدۀ فعالیت و تلاش و کوشش مداوم و خستگی ناپذیر روشنفکران و اندیشمندان و علمای سیاسی دنیای غرب بوده است که هم قربانی داده اند و هم خود به آنچه می گفتند، باور و اعتقاد داشته اند تا اینکه بالاخره اکثریت مردم غرب به این باور رسیدند که تنها گزینه مناسبتر و بهتر برای ادارۀ جامعه و مردم همین دمکراسی است که می تواند از تصادم ها و تضادهای بسیار جلوگیری نماید، تضادها و تصادم هایی که قبلا در قالب دین قرون وسطی – که از این قرون در تاریخ به عنوان شبهای تاریک اروپا یاد می شود – را به مردم اروپا تحمیل نمود و اکنون هم به نوعی کشورهای اسلامی را در تاریکی فرو برده است.

درگیریها، تنازعات، کشمکشهای داخلی در کشورهای اسلامی، فساد و عدم مدیریت سالم مردم و ملت، تجربه های ناموفق ملت – دولت سازی و نداشتن سیستم اداری مناسب و پاسخگویِ مطابق با نیازهای زمانیِ انسانها، اقتصاد لجام گسیخته و مهاجرتهای خطرناک و فرار از کشورها و… امروز متاسفانه از کشورهای اسلامی چهرۀ خوبی به نمایش نگذاشته است. از طرف دیگر هم متاسفانه تمرکز و تجهیز افراطیت و بنیادگرایی افراطیِ اسلامی نیز در حوزۀ همین کشورها و عموما کشورهای آسیایی، آفریقایی و مسلمان و خشونتها و سربریدن ها، قتل عام ها ، انتحاری و حملات مسلحانه از کشورهای آفریقایی گرفته تا کشورهایی نظیر افغانستان و پاکستان و حوادث شرم آور در کشورهای عربی، به شدت از این کشورها در نزد افکار عمومی و جامعۀ جهانی، چهره ای کریه ساخته و هیولایی و حشتناک ساخته است. دوران رنسانس در غرب توانست در همۀ عرصه ها، تغییرات بنیادین و عمیق وارد کرده و تجربۀ موفقی را به نمایش گذاشته است به طوریکه مردم این کشورها به شدت باورمند به دمکراسی هستند و آن را کتاب مقدسی می دانند که توانسته مشکلات عدیدۀ شان را رفع و کشورهایشان را متمدن سازند. این بارومندی و اعتقاد و التزام به اصول دمکراسی، در ترویج و تحکیم دمکراسی در این کشورها نقش بسزایی را ایفا نموده است.

حال آنکه در جامعۀ افغانستان همین بارومندی به شکل کامل آن حتی دربین قشر روشنفکران و نخبگان جامعۀ ما کمتر و یا هم اصلا دیده نمی شود. آنانی که بر طبلِ دمکراسی می کوبند به بسیاری از عناصر و مولفه های آن باورمند نیستند و همین موضوع است که به گفتۀ داکتر اسپانتا، مشکل افغانستان در دمکراتهای آن است نه در دمکراسی.

در جوامعی با پس زمینۀ مانند افغانستان، دمکراسی و ارزشهای آن – به باور و عقیدۀ من – در دو حوزه بسیار چالش زا و مشکل ساز است که عموما زمینۀ جدال و تعارضاتِ اجتماعی را فراهم می سازد:

اول در حوزۀ دین و باور و عقیده : در کشورهایی مانند افغانستان که ادعای دین داری و دین مداری آن گوش فلک را کر کرده است، پذیرفتن این باور که انسان در پذیرش دین و عقیده و مذهب آزاد و مختار است به عنوان یک تابو و خط قرمز مطرح است. خصوصا اینکه دین اسلام و دستوراتِ الهیِ نشات گرفته از این دین نیز به شدت این موضوع را رد می کند و اگر احیانا مسلمانی بخواهد به دینی غیر از دین اسلام بپیوندد، در احکام اسلامی مرتد شناخته شده و کوچکترین حکم آن، مرگ است. این موضوع باعث گردیده است که دمکراسی در این ساحه به شدت دچار مشکل شود.

دوم در مورد تساوی و برابری حقوق زن و مرد: در کشور زن ستیز و مرد سالار افغانستان برداشت رایج این است که اشرف مخلوفات مرد است و تمام زمین و زمان و حتی زنان نیز در خدمت به مرد آفریده شده است. مرد است که تصمیم می گیرد و عمل می کند و زن باید مانند کنیز یا برده و یا هم عسکریِ وفادار و مطیع به دستورات مرد که بیشتر خدایی است عمل کرده و چون چرایی هم نباید به میان آورد. در یک چنین کشوری در بسیاری از نقاط و مناطق هنوز هم به زن به دیدۀ یک انسان نگریسته نمی شود. بارومند شدن به انسانیتِ زن، یعنی باورمند شدن به حقوق اساسی و اصلی زن!

ریشۀ این باور عمدتا در تفاسیر مردسالارانه از دین صورت گرفته و در طول تاریخ نیز زنان پذیرفته اند که جزئی از اسباب و وسایل شخصی مردان هستند و باید مطیع و فرمانبردارِ سرور خویش باشند. تغییر این باور چه در مردان و چه در زنان کاری است دشوار و سخت و نیازمند برنامه ریزیِ دقیق و حساب شده که متاسفانه در افغانستان وجود نداشته و فعلا هم وجود ندارد. اگر دیروز زن افغانستانی به عنوان برده و عسکر و نوکر در خدمت شوهرانشان بود، امروز متاسفانه بیشتر به عنوان سوژه های درآمدزای پروژه هایی به نام دمکراسی مورد سوئ استفاده قرار می گیرند. آنانی که از زنان و دختران به عنوان طعمه های سیاسی سود می برند، در حقیقت با توسل جستن به همین شعارهای دمکراسی و برابری و مساوات در حقوق زن می توانند که افکار عمومی زنان و دختران جوان تازه رها شده از بند و قید سنت های خرافی قبیله را تسخیر نموده و از ایشان به عنوان پیش گامان و فدائیان دمکراسیِ نام نهاد استفاده می نمایند.

در تایید این گفته می توان به نوع برخورد دوگانه و ابزاری بسیاری از رجال برجستۀ سیاسی کشور با مساله زن دقت نمود.« تدویر برنامه های مصرفی با عنوان حقوق زن، تجلیل ها و مراسم های سمبلیک وعموما بی اثر تحت عنوان سمینارها، ورکشاپ ها و حتی روزجهانی هشت مارچ نیز از همین نوع تبلیغات دمکراسی ای است که توسط مسئولین امر صورت می گیرد اما نتیجه و اثر ملموس و قابل مشاهده ای در زندگی عموم زنان افغان دیده نمی شود.»

از همه جالبتر اینکه حضور مسئولین و اراکین عالی رتبۀ کشوری در این مراسم ها و دادن شعارهای بدون پشتوانه و ضمانت اجرایی در طول دوازده سال گذشته، این باور را در ذهن انسان تداعی می کند که این نوع شعارها فقط و فقط برای دخترهمسایه است و خود ایشان هیچ گاهی حاضر نمی شوند تا حتی زنان و دختران خویش را در مراسم ها با خود آورده یا هم زمینه حظورشان را در رسانه ها مساعد سازند.

من فکر نمی کنم که مردم و ملت افغانستان تا حالا چهرۀ همسر رئیس جمهور، همسر و یا دختران اعضای کابینه و وزیران و نمایندگان پارلمان و یا هم حتی روشنفکران و نخبگان سیاسی – فرهنگی این کشور را یا از نزدیک و یا هم از رسانه ها دیده باشند.

گذشته از دو نوع دیدگاه مطرح شده در فوق، انتظار نابجایی نخواهد بود که هنگامی که همۀ این بزرگوان و نکتایی داران و مقامات و مسئولین و اراکین مهم کشوری و لشکری، دم از حقوق زن و مساوات و برادری و برابری می زنند، حداقل این شعارها را در درون خانوادۀ خویش عملی سازند. تا اکنون هیچ وقت نشده است که به بهانه هایی چون روز جهانی زن و یا هم کدام مناسبت دینی و مذهبی که در افغانستان کم هم نیست، همسر رئیس جمهور کشور به عنوان بانوی اول ارگ و نمونه و مثال بانوی افغان در رسانه ای یا هم محفلی حاضر شده و سخنرانی کرده باشد و یا خویش بانی کدام محفلی باشد و برای زنان و دختران کشور، کدام برنامه ای موثر و مفید داشته باشد و زنان را در جهات مختلف آموزش و پرورش تشویق نموده باشد یا هم هیچ یک از همسران و دختران این مسئولین در برابر کدام خشونت و یا هم تجاوزی که علیه زنان صورت گرفته، موضع گیری نکرده اند و صدایشان را هم نکشیدند. یا بعضا در عیش و نوش زندگی خود در غرب مشغول شده اند و یا اینکه در چارچوب تنگ و حصارهای ارگ، گیر مانده اند. این مساله حتی در مورد همسران و دختران وکیلان پارلمان و نمایندگان شورای ملی هم صدق می کند که یا در سیاحتِ کشور های اروپایی هستند و یا هم در محدودۀ تنگ دیوارها و بادیگاردهای تا دندان مسلح ایشان اسیر هستند.

به نظر من در چنین شرایطی دم زدن از حقوق زن و برابری و مساوات حقوق زن و مرد، جز نفاق و تزویر نیست. آنهم در زمانی که زندگی همسرو دختران رجال طراز اول ممکلت در هاله ای از ابهام بوده و بعضا هم اسرار آمیز و رمزآلود بوده و بعضا هم پنهانی زندگی می کنند.

برای این تکنوکراتها و دمکراتها، دمکراسی فقط برای دختران و زنان مردم است. این مردم هستند که باید دخترانشان را به سرکها، مجالس و محافل و پولیس و ارتش و … روان کنند اما وقتی به نوبت به خود ایشان می رسد، هیچ گاهی نمی توان فهمید که همسران و دختران ایشان کجا هستند؟ مشغول تحصیل هستند؟ چه شغلی دارند و یا هم چه نقشی را در تحکیم ارزشها و مولفه های دمکراسی در افغانستان دارند و اینکه در این مرحله گذار چه تاثیری را بر روی باورها و افکار و اندیشۀ زنان جامعۀ افغانی خواهند داشت.

دمکراسی و تمام ارزشها و مولفه های آن در حوزۀ زن و حقوق زنان در کشور، رنگ می بازد. دیگر حنایش رنگی ندارد و فقط در حکم بسیج کردن، تهیج و تحریک مردم ساده مورد استفاده قرار می گیرد و متاسفانه زنان و دختران زیادی هم هستند که سرمست از این پیروزیِ ظاهری و موقعیت باد آورده، این چانس تاریخی را به فال نیک می گیرند خسته از فشار اجتماعی- فرهنگی جامعۀ سنتی خویش، این امر را به عنوان یک دست آورد کلان و باارزش به حساب می آورند. اما غافل از اینکه این دمکراسی، نه دمکراسی ای است که بتوان در پناه آن یک زیستِ ماندگار و با عزت را جستجو کرد. اما بعدها شاید متوجه شوند که این دمکراسی ، فقط نام از دمکراسی یدک می کشد و در اصل سایه و سرابی از دمکراسیِ حقیقی بیش نیست.

مفهوم این نوشته هیچگاهی به معنی مخالفت با دمکراسی نیست، بلکه فقط هشداری است که از دمکراسی در بسا جاهایی به عنوان پوشش و پرده ای برای بسیاری از اعمال و رفتار غیر انسانی استفاده می گردد و عمدتا به عنوان بهانه ای برای بیرون کشیدن و آواره کردن زنان و دختران مردم از خانه هایشان مورد استفاده قرار می گیرد و این مساله در دراز مدت خطرات بسیاری برای جامعه مان دارد.

انتظار می رود حداقل همین دوستان و برادران محترم و روشنفکری که در افغانستان همیشه در مناسبت های مختلف شعار دمکراسی و حقوق زن را سر می دهند حداقل با درنظرداشت درونمایه های فرهنگی – اسلامی جامعۀ افغانی خویش، زمینۀ حضور زنان خویش را نیز در محاقل و مجالس مرتبط با حقوق زن و تجلیل ها، فراهم سازند و در واقع تغییر را از درون خانه های خویش آغاز نمایند. شعار دادن برای مردم و زنان مردم و تبلیغ و حمایت از حضور زنان و دختران در جامعه زمانی مفید واقع خواهد گردید که برایشان از زنان موفق الگو هایی را معرفی نماییم.

دمکراسی زمانی در یک جامعه می تواند ریشه بدواند و تحکیم گردد که افرادی واقعی و معتقد و پایبند به دمکرسی و ارزشهای آن در جامعه در عرصه های مختلف فعالیت نمایند. اما تا جایی که دیده شده است متاسفانه دمکراسی هم در بسیاری موارد فقط جنبۀ ابزاری داشته و به صورت سمبلیک مطرح می گردد. در افغانستان این بازی بدترین شکل خود را دارد. مشکل اصلی اینجاست که افغانستان برای رسیدن به دمکراسی هر روز قربانی می دهد، از بسیاری از سدهای مشکل هم تاحدی عبور کرده است اما نه تنها به دمکراسی واقعی نرسیده بلکه همان ارزشهای فرهنگی خویش را که سالیان سال در خانواده ها مقدس شمرده می شد، نیز از دست داده است. به قول معروف زاغ خواست راه رفتن کبک را بیاموزد اما راه رفتن خویش را نیز از یاد برد.

دمکراسی در این کشور هم به ده ها فرآیند و جریان تکراری و یکنواخت و بی اثری مبدل گردیده است که در طول تاریخ همیشه تکرار شده است و تکرار، آن را نیز به عادت مبدل ساخته است. عادت فقط از روی عادت است و ترک عادت هم موجب مرض!

اما در کل نمی خواهم دست آوردهای دهۀ گذشته را نادیده بگیرم، حرف اصلی این است که اولا مسیر آغازین دمکراسی در افغانستان با خواست و ارادۀ مردم این کشور همراه نبوده است و تعریف منطقی و علمی ای هم از دمکراسی نشده است و دوم هم ادامه دادن این راه با این شیوه و سبک و از روی تکرار و عادت نمی تواند در آیندۀ سیاسی و اجتماعی کشور مفید واقع گرددو باید نسبت به دمکراسی با باورمندی و اعتقاد کامل و رویکردی نو و روشی مناسب نگریست.

نتیجه: لازم می دانم به این نکته بسیار مهم اشاره نمایم که ما هیچوقت مخالف حضور و فعالیت  زنان در جامعه نیستیم و از تمام فعالیتهای زن در عرصه های مختلف اجتماعی،فرهنگی، سیاسی و حتی اقتصادی زنان با کمال میل و رغبت حمایت می کنیم اما با سوئ استفاده و ابزاری قرار دادن زنان مخالف هستیم چه در غالب بنیادگرایی اسلامی و چه در غالب دمکراسی! باور من این است که دمکراسی باید با اعتقاد و باور کامل به ارزشهای آن از سوی دمکراتهای واقعی نهادینه و تطبیق گردد. بحث دمکراسی و عناصر آن تنها و تنها مساله زنان در جامعه نیست، باید به دیگر باورها و ارزشهای دمکراسی نیز ارزش داد و در رابطه با آن کار کرد و توسعه داد.

خشت اول چو معمار نهد کج                             دیوار تا ثریا رود کج

عبدالحکیم حمیدی

26/1/1393

index

 

 

آمریکا و قمارِ بزرگ

استاندارد

obama 3[4]

به نظر می رسد که سال 2013 برای ایالات متحدۀ آمریکا از نگاه حفظ و تعادلِ قدرت و هژمونی سیاسی اش، چندان سال خوش آیندی نبوده باشد و حوادث و جریانهایی که در این سال اتفاق افتاده، به شکلی از اشکال عظمت و ابهت جهانی ایالات متحدۀ آمریکا را به چالش کشیده است. از طرفی حوادث اخیر که در ابتدای سال 2014 میلادی در حوزۀ اروپای شرقی رخ داده است نیز گمان می رود که تا حد بسیار زیادی در فروکاستِ عظمت و ابهت ایالات متحدۀ آمریکا در جهان و جایگاه بین المللی آن موثر بوده باشد.
در هر صورت آمریکا در طول تاریخ نه چندادن طویل و بلند خویش، توانسته به طور معجزه آسایی در همه عرصه های سیاسی، اجتماعی و اقتصادی و فرهنگی رشد چشمگیری داشته باشد. شاید از استقلال این کشور در سال 1776 از کشور انگلستان در مقایسه با کشورهایی که تاریخ های باستانی دارد، مدت زمان بسیاری 309061_455نگذشته باشد، اما رشد و توسعه این کشور و تبدیل شدن آمریکا به بزرگترین قدرت اقتصادی و ماشینِ نظامی – سیاسی جهان، می تواند مبین مدیریت سالم ، برنامه ریزی و بهره گیری از اندیشه نخبگان و اتخاذ سیاست های موثر و کلانِ برجستگانِ سیاسی این کشور باشد. به نظر می رسد این کشور راهی طولانی را برای رسیدن به این مهم با سرعت طی کرده باشد و امروز به عنوان یک کشورِ ابرقدرت می تواند معادلات مهمی را در سطح جهانی در عرصه سیاسی و اقتصادی و حتی فرهنگی ، رقم بزند. امروز تاثیر گذاری و قدرت سیاسی ایالات متحدۀ آمریکا بر کشورهای دنیا تقریبا بر کسی پوشیده نیست و نمی توان آنرا انکار کرد. در اصل، استراتیژیست های این کشور با دقت تمام و با برنامه ریزی بسیار منسجم و دقیق و حساب شده توانسته اند که جایگاه این کشور را به عنوان یک کشور ابرقدرت در دنیای امروز تثبیت نمایند. شاید این ادعا زیاد گزاف نباشد که اگر امروز ایالات متحدۀ آمریکا به نحوی از معادلات پیچیدۀ دنیا کنار رود، جنگها و کشمکشهای فراوانی در بین کشور های دیگر بروز خواهد کرد. به طور نمونه در آسیا ؛ هردو کره یعنی کرۀ جنوبی و کرۀ شمالی، ایران و اسرائیل، روسیه و بعضی از جمهوری های جنوبی اش و همچنین جمهوری های اروپای شرقی، عربستان سعودی و ایران، پاکستان و هندوستان، عراق، سوریه و ترکیه ، چین و جاپان، پاکستان و افغانستان و… که همه این کشورها به نحوی از انحا با یکدیگر مشکلات ایدئولوژیک، ارضی، قومی ، نژادی و زبانی دارند، ممکن است که در صورت بروز خلا قدرت جهانی، به جان یگدیگر افتاده و درگیریها و تلفات زیادی را به یکدیگر تحمیل نمایند.
پرداختن به ریشه ها و پیدایش این معضلات و مشکلات و نتیجه این بحرانها در صورت بروز، منظور و مقصود این نوشته نیست. اما از شواهد و قراین اینگونه بر می آید که اگر آمریکا از صحنۀ سیاسی – نظامی دنیا کنار برود، بطور حتم مشکلات عدیده ای بروز خواهد کرد. ممکن بعضی از دوستان با این نوع نظر موافق نباشند اما به نظر من تاثیر گذاری سیاست های کلانِ آمریکا در جهان امری نیست که بتوان با آن شعاری و احساسی برخورد کرد و به نوعی با عقاید و باروهای ساده انگارانه از کنار آن گذشت.
هرچند تاریخ سیاسی و کوتاه این کشور نیز عرصۀ تحولات سیاسی، اقتصادی و نظامی مهمی چه در بُعد داخلی و چه در بُعد خارجی بوده است اما بعضا به راحتی و بعضا هم با مشکلات بسیار زیادی ایالات متحدۀ آمریکا توانسته خود را از این بحرانها خارج نموده و در مدیریت بحرانهای کلان سیاسی- اقتصادی خویش موفق عمل کرده است.
اما آغاز قرن بیست و یکم، در تاریخ این کشور صفحه ای نو و جدیدی را گشوده است. تحولاتی که شاید هر کدام از شما به آن واقف می باشید. حضور قدرتمند این کشور در معادلات جهانی، در افکار عمومی مردم برخی نقاطِ جهان، از آمریکا به عنوان یک کشور سلطه جو و دیکتاتور یاد گردیده و در پاره ای موارد هم به عنوان ترویج دهندۀ دمکراسی نوین ذکر گریده است. نگرشِ دوم بیشتر در حوزه های کشورهای جهان سومی و عقب ماندۀ آسیایی، آفریقایی و برخی کشورهای آمریکایی جنوبی مشاهده می گردد. اما نگرش نوعِ اول، گفتمان غالب در اکثر کشورهای دنیایِ مدرن است. مردمانی که حداقل در یک دورۀ بعد از جنگ جهانی دوم توانسته اند تا مردم و کشورشان را از غرق شدن در بحرانها و جنگ های داخلی و خارجی، مصئون نگاه داشته و برای رشد و توسعۀ همه جانبۀ خویش، تمام ظرفیتها و توانایی های ارضی و انسانی خویش را بسیج کرده و امروز هم در یک رفاهِ اقتصادی و اجتماعی به سر می برند . به باورِ این مردمان ، اقدامات ایالات متحدۀ آمریکا در کشور های دیگر خصوصا لشکرکشی های این کشور به افغانستان و عراق، نوعی سلطه جویی بوده و به هیچ وجه با منطق انسانی و علمی سازگاری ندارد. در بین معتقدین به این دو نگرش و نظریه ، وجود دارند کسانی که چندان به این مسائل نمی پردازند و خود را درگیر نکرده، با سیاست محافظه کاری خویش، بی غمی را اختیار کرده اند.
هژمونی ایالات متحدۀ آمریکا بعد از یک دوره لشکر کشی های نظامی جرج دبیلو بوش، از حزب جمهوری خواهان، به افغانستان و عراق در این اواخر در شرایطی فروکاست نموده که این کشور در امضای قرارداد امنیتی با افغانستان و رئیس جهور کرزی ناکام بوده و نتوانسته ظاهرا در مورد تعریف یک چارچوب نظامند و اصولیِ بقایِ خویش در این کشور بحران زده دست یابد. در برابر هر نوع سیاستهای اعمال شده از سویِ سردمداران کاخ سفید، رئیس جمهور افغانستان از امضای این سند امنیتی بنا به هر دلیلی چه منطقی یا غیر منطقی، سر باز زد وایالات متحدۀ آمریکا نیزبالاخره در یک عقب نشینی سیاسی، امضا این قرار داد امنیتی را با رئیس جمهور آیندۀ افغانستان به بعد از انتخابات سال 1393 موکول کرده است و اکنون مردم و دولت ایالات متحدۀ آمریکا بی صبرانه منتظر هستند و به انتخابات ریاست جمهوری در تاریخ 16 حمل 1393 چشم دوخته است. نتیجۀ این انتخابات در اصل می تواند کارنامه این کشور در طی طولانی ترین جنگ تاریخ آمریکا باشد. جنگی با هزاران کشته و معلول و ملیاردها دالر مصرف؛ آیا توانسته تا افغانستان را در مسیر درست دمکراسی قرار دهد؟ آیا افغانستان از آزمون سخت انتقال مسالمت آمیز قدرت در طول تاریخ و حیات سیاسی خویش موفق و سربلند بیرون خواهد شد؟ البته که نتیجه اگر بدون دخالتهای جانبی داخلی و خارجی باشد و انتقال هم به صورت مسالمت آمیز صورت گیرد هم برای مردم افغانستان و هم برای ایالات متحدۀ آمریکا می تواند امیدورای های زیادی را ایجاد کند و تا حد بسیار زیادی در تثبیت هژمونی و قدرت این کشور در جهان موثر باشد. اما انتخابات مملو از تقلب و غرق شدن کشور در ورطه جنگها و درگیریها و کشمکشهای داخلی به مانند دهۀ هفتاد خورشیدی می تواند تمام رشته ها را پنبه کرده و دست آوردهای دهۀ گذشتۀ دمکراسی در افغانستان را نیز ضایع سازد. به هرحال به زودی می توان شاهد نتیجۀ این قمارِبزرگِ سیاسیِ آمریکا در افغانستان بود و مشاهده کرد که آیا این دو راهِ تنگ و خطرناک به منزلِ امید و سازندگی منتج خواهد شد و یا به جهنمِ ترس و جنگ و خون!
همچنین حوادث کشور سوریه که در ادامۀ بهار عربی در این کشور به وقوع پیوسته است، نیز به نوعی به پرستیژ ایالات متحدۀ آمریکا ضربه وارد کرد. خصوصا زمانی که موضوع استفادۀ رژیم بشار اسد از سلاحهای شیمیایی در جنگ با مخالفان این کشور، مطرح گردید به یکبار دیگر توجه ها به سوی ایالات متحدۀ آمریکا، معطوف گردید. اما علی الرغم تمام تلاشها و کوشش های سیاستگذاران ایالات متحدۀ آمریکا، آمریکا نتوانست در این کشور اقدامی موثر نماید هرچند که خیزهایی مبنی بر حملۀ نظامی آمریکا و هم پیمانانش به کشور سوریه هم گاها دیده می شد اما ایشان به طرح نابودی سلاحهای کشتار جمعی سوریه اکتفا کرده و عقب نشستد. در این عقب نشینی، نقش قدرتمند روسیه، ایران و تا حدی هم چینی ها کاملا هویدا و آشکار بود و توانست در برابر ماشین جنگی ایالات متحدۀ آمریکا، ایستادگی کرده و از تکرار سناریوی افغانستان و عراقی دیگر در سوریه جلوگیری کند. این نوع عقب نشینی توانست نیروهای دولتی و وابسته با بشار اسد را مصممتر و با انگیزه تر ساخته و عملیات اخیر این نیروها در برابر مخالفان این کشور و موفقیت هایشان در تصرف برخی نواحی و شهرهای تحت کنترل مخالفین کاملا موید و تایید کننده این ادعا است و دست بالای نیروهای دولتی و وابسته با حکومت بشار اسد را نشان می دهد و در عین حال پراکندگی و رویکرد نیروهای مخالف این کشور به سوی توحش، قتل و کشتار و ترویج و گرایش به افراطیت و خصوصا نفوذ شبکه القاعده و تشکیل دولت افراطیِ عراق و شام منجر گردد که با این اوضاع بعید به نظر می رسد تا سناریوی لیبی، مصر و تونس در این کشور مهم و متعهد ایران و روسیه ، تحقق پیدا کند. اما از لحاظ سیاست های کلی تا حد بسیاری توانست به عظمت و ابهت ایالات متحدۀ آمریکا در سطح جهانی ضربه زند.
اما ایران! ایران کشوری است که در تقابل شدیدی با ایالات متحدۀ آمریکا قرار گرفته است این تقابل از دوران پیروزی انقلاب اسلامی ایران به رهبری آیت الله خمینی در سال 1357 خورشیدی آغاز شد و در دوران جنگ 8 ساله این کشور با رژیم صدام حسین رئیس جمهور وقت عراق به اوج خود رسید. زیرا نیروهای عراقی در حمایت مالی و تسلیحاتی کشورهای غربی خصوصا ایالات متحدۀ آمریکا، به اشغال نظامی ایران مبادرت کرد و همین مساله تنشهای ایران و آمریکا را نیز افزایش داد. هرچند سیاست خارجی ایرانی ها در قبال غرب خصوصا ایالات متحدۀ آمریکا، در بسیاری موارد ضد و نقیض و توام با فراز و نشیب بوده و در بعضی موارد هم با نرمشها و تند خویی هایی همراه بوده است به طور نمونه دوران ریاست جمهوری داکتر سید محمد خاتمی تقریبا تنها دوره ای بوده که در سیاست خارجی تندروان اسلامیست در ایران، یک تعادل منطقی به چشم می خورد و الا در دیگر موارد خصوصا دوران ریاست جمهوری احمدی نژاد، تنهشا به نحو فزاینده ای افزایش یافت و حتی در موردی هم درگیری لفظی و تهدیدات نظامی بین سران سپاه – نیرومندترین نیروی نظامی وابسته به رهبر مذهبی ایران – و سران اسرائیل رد و بدل گردید. اما بزرگترین مساله یعنی مساله انرژی اتمی ایران به قوت خود باقی است و اقدامات غرب خصوصا ایالات متحدۀ آمریکا برای از بین بردن و محو برنامه هسته ای ایرانی ها آنچنان که باید به نتایج ملموس و قابل مشاهده نرسید. علی الرغم تمام اقدامات و تهدیدات ایالات متحدۀ آمریکا و تحریم های اقتصادی گسترده، اما هنوز هم موضع ایرانی ها برای داشتن و دوام برنامه هسته ای به قوت خود پابرجاست. هرچند ایرانی ها همیشه در گفتمانهای ملی و بین المللی مسالۀ دست یابی به سلاح هسته ای را رد کرده است و هدف خویش را از برنامه های هسته ای خود، مقاصد صلح آمیز مطرح می نماید اما با نوع جهانبینیِ حکومتِ بر سر اقتدار ایران، این ادعا دور از انتظار و باور است و به طور حتم داشتن سلاح هسته ای از آروزهای دولتمردان این کشور است خصوصا اینکه رقیب اصلی این کشور یعنی اسرائیل نیز نیروی هسته ای در اختیار دارد و ایران در سیاست های اعمالی خویش همیشه در ضربه زدن به منافع اسرائیل از هر گونه اقدامی حتی حمایت از گروه های فلسطینی و شیعیان لبنانی نیز دریغ نکرده است ولیکن در سیاست های اعلامی خویش همواره بر طبل استفاده صلح طلبانه از برنامه هسته ای خویش کوبیده است.
مورد جنجالی دیگری که این اواخر آمریکا را در سر دوراهی قرار داده است ، قضایای مربوط به اوکراین و ضمیمیه شدن شبه جزیزۀ کریمه به خاک روسیه است. به طور حتم اینبار نیز دولت اوباما در برابر آزمونی بزرگ برای حفظ هژمونی جهانی خویش قرار گرفته است.

82566_334
اما روسیه همانطور که در بحران سوریه توانست نقش مهمی را در برابر آمریکا ایفا کند، در اوکراین هم توانست ضربه ای را به ایالات متحدۀ آمریکا وارد کند و در واقع در یک اقدام سریع و برق آسا با ضمیمه کردن کریمه با خاک خویش، مجالی را برای اقدامات اروپا و آمریکا باقی نگذاشت و به این طریق توانست به دنیا هشدار دهد که در معادلات جهانی روسیه نیز قدرتی است و نباید نادیده انگاشته شود. در اصل پس از فروپاشی شوروی سابق و تجزیه این کشور، تا چندین سال جانشین اصلی این امپراطوری بزرگ یعنی روسیه نتوانسته بود در میادین بین المللی عرض وجود نماید. اما اینبار روسیه نشان داد که از دل خاکستر سیاه شوروی سابق، قدرتی مانند روسیه در قرن بیست و یک ظهور کرده است و می تواند در برابر اقدامات آمریکایی ها ایستادگی و مقاومت کند. شوروی که روزی در رقابت با آمریکا خصوصا در دوران جنگ ستارگان با رونالد ریگان رئیس جمهور وقت آمریکا سروصدای بسیاری را به پا کرده بود اما بعد از فروپاشی اتحاد جماهیر شوروی برای سالها اقتدار و عظمت ارتش سرخ این کشور خدشه دار شد اما بالاخره زیرکی و فراست ولادیمیر پوتین در مدیریت، برنامه ریزی، بازسازی، مطرح ساختن و برجسته کردن نقش روسیه در سطح معادلات جهانی، مبین این نکته است که روسیه ای نو و با قدرت در حال سر بر آوردن از خاکستر شوروی سابق است. از طرفی دیگر نیز این مهم می تواند الگو و نمونه بسیار خوبی باشد برای دیگر کشورهای در حال توسعه که بتوانند خود را پیدا و احیا نمایند. بی شک برندۀ اصلی این کشمکش در شرق اروپا، روسیه است و توانست سرزمینی بسیار مهم و استراتژیک را در اصل باز ستاند و بسیار سریع ضمیمه خاک خویش نماید. هرچند هنوز هم گفتگوها ظاهرا بین مقامات آمریکا و روسیه و سران کشورهای اروپایی در جریان است اما به نظر می آید که دیگر کار از کار گذشته باشد و در این کُشتی نرم، روسیه حریف دیرینه اش یعنی ایالات متحدۀ آمریکا را ضربه کرده باشد. علی الرغم تهدیدات اتحادیۀ اروپا و ایالات متحدۀ آمریکا مبنی بر تحریم های گسترده اقتصادی روسیه، در کوتاه مدت روسها خم به آبرویشان هم نیاورده اند. اینکه در دراز مدت آیا این تحریم ها می تواند روسها را فلج سازد موضوعی است که باید منتظر حوادث آینده ماند. ولیکن فعلا تا اینجای سریال ، آمریکایی ها و اتحادیۀ اروپا در برابر ضمیمه کردن شبه جزیرۀ خودمختارکریمه به خاک روسیه در برابر روسیه تسلیم شده اند و بیشتر شکلِ دیالوگ ها از شکلِ تهدید و ارعاب مبنی بر خروج از شبه جزیرۀ کریمه، به سمتِ پیشگیری از اقدامات بیشتر روسیه در شرقِ اوکراین تغییر یافته و لحن گفتگوها نیز در این رابطه چرخش داشته است و این مساله می رساند که احتمالا اروپائیان و ایالات متحدۀ آمریکا دیگر موضوع شبه جزیرۀ خودمختارکریمه را منتفی دانسته و زیاد بر این موضوع اصرار نمی کنند. اما روسها در این بازی به شدت دنبال وقت کشی هستند تا نتیجه بازی برده خویش را حفظ و موقعیت خویش را در اوکراین تحکیم بخشند و ظاهرا دنبال مناطق دیگر اوکراین نیستند. به نظر من برای روسیه همین مساله هم دست آوردی کلان است و حتی شاید در خیالِ دولتمردان روس هم خطور نمی کرد که سرزمین بخشیده شدۀ خویش را باز پس گیرند. این شبه جزیره از هر نگاه برای روسیه اهمیت بسزایی دارد و دست روسها را در تسلط بر آبهای سیاه بیش از پیش باز خواهد گذاشت.
گذشته از اینکه موضوع شبه جزیره کریمه و الحاق آن به روسیه چقدر برای روسیه مهم و دست آوردی بزرگ است برای اتحادیۀ اورپا و آمریکا شکستی سنگین به حساب می آید. پیام آشکار مسکو به دنیا این است که اتحادیۀ اروپا و آمریکا نمی تواند حافظ منافع هم سنگرانش و متحدانش باشد و این مساله نیز هژمونی و سلطه ایالات متحدۀ آمریکا را در جهان به نظر من به شدت به چالش کشیده است. به طوری که رئیس جمهور افغانستان حامد کرزی هم از این خلا استفاده کرده و این اقدام روسیه را به رسمیت شناخت و نشان داد که به شدت به دنبال موقعیتی است تا با آمریکایی ها زور آزمایی کند!
اما این اقدام رئیس جمهور افغانستان مبنی بر اعلام حمایت از الحاق شبه جزیرۀ خودمختار کریمه به خاک روسیه می تواند پرده از نیات قلبی رئیس جمهور افغانستان نیز بر دارد و آن همان ادعایِ زمامداران پشتون در مورد مالکیت بر سرحدات آنسوی دیورند می باشد. چرا که افغانستان هیچ وقت نمی خواهد این خط را به رسمیت بشناسد و آن را به عنوان مرز بین المللی خویش بپذیرد. مرزی که از سوی بسیاری از کشورهای دنیا خصوصا ایالات متحدۀ آمریکا و انگلستان به صراحت مورد قبول واقع گردیده و مقامات این کشورها نیز بارها موضع و موقف خویش را در این ارتباط اعلام داشته اند، اما شاید حامد کرزی گمان می کند که روزی بتواند با یک همپرسی و رفراندوم عمومی فورا تمامی مناطقِ پشتون نشین ماورای خطِ تاریخیِ دیورند را ضمیمۀ خاک افغانستان نماید. کاری که روسیه در مدت چند روز انجام داد. هرچند در مورد این ادعا کدام اسنادی فعلا موجود نیست. اما در دراز مدت دور از انتظار و باور هم نمی تواند باشد. ولیکن باید فاکتورهای زیادی را نیز برای این مساله در نظر گرفت که در این مقوله نمی گنجد.
از طرفی دیگر ایرانی ها هم که منتظر چنین فرصتی بودند و خواسته و ناخواسته مترصد شانه خالی کردن از تعهدات هسته ایشان در گفتگوهای اخیر، از این فرصت و سرگرم شدن سیاسی آمریکا استفاده کردند و در سیاست شان تغییراتی را بوجود آوردند. کرۀ شمالی و کرۀ جنوبی هم در یک تقابل مستقیم قرار گرفته و مبادرت به تبادلۀ آتش نمودند.
همۀ این تحولات می رساند که حوادث و رویدادهای کوچک و بزرگ اخیر توانسته قدرت ایالات متحدۀ آمریکا را خصوصا در شرق اروپا وکشورهای آسیایی متاثر سازد.
صد البته نمی توان نوعِ سیاست خارجی بارک اوباما و حزب دمکرات را نیز نادیده گرفت. به نظر می رسد که ادارۀ اوباما به شدت به دنبال خروج از تشنجِ نظامیِ ایجاد شده در دوران جرج دبلیو بوش است و شاید هم می خواهد نوعی محافظه کاری را در دستور کارخویش قرار دهد و به جای توسل به نیروی نظامی و سخت افزاری از نیروی نرم افزاری و اعمال تحریم های اقتصادی علیه کشورهای دیگر استفاده کند. اگر چنانچه این اقداماتِ نرم افزاری ادارۀ اوباما در مورد روسیه کارگر افتد، می توان نتیجه گرفت که اقتصاد رولی بسیار مهم و سرنوشت ساز و تعیین کننده در عرصۀ تحولات و فرایندهای سیاسی کشورها دارد. نظریه ای که در بسیاری محافل و از سوی بعضی از علمای اقتصادی بارها مطرح شده است و امروزه نیز در بین مردم دنیا جایگاه خویش را یافته است. در بسیاری موارد حتی داشتن یک اقتصاد شکوفا، پویا و قدرتمند لازمۀ داشتن استقلال سیاسیِ کشورها پنداشته شده است.
بهر حال قضاوت در مورد اینکه کدام اقدام خوب است یا کدام اقدام بد، روسیه اشتباه کرد یا آمریکا و شکست یا پیروزی روسیه و یا هم اتحادیۀ اروپا و ایالات متحدۀ آمریکا نیز موضوع بحث این نوشته نیست و قضاوت بدست شماست و البته که تاریخ هم روزی قضاوت خواهد نمود، اما آنچه مهم است اینکه بروز این حوادث و پس لرزه های آن تا چه حد برروی سیاست هایِ کلی کشورها، تحولاتِ منطقه و جهان و خصوصا کشور ما، افغانستان، تاثیر خواهد داشت؟ اینکه چگونه دولتمردان کشور افغانستان و افغانها بتوانند از این حوادث به سود منافع ملی، مردم و ملت خویش استفاده کند، مساله ای مهم و اساسی است. اقدامات نسنجیده و سیاست های احساسی و بی تعمق و سطحی و قبیله ایِ حکومت افغانستان در این موارد می تواند نتایج زیانباری را برای کشورمان در پی داشته باشد.
اقدام عجولانه و دست پاچگی ادارۀ قبیله ای رئیس جمهور کرزی در مسالۀ به رسیمت شناختن موضوعِ الحاق شبه جزیرۀ خودمختارِکریمه به روسیه بدون در نظرداشت نظر و عقیدۀ اعضای پارلمان و مجلس سنای افغانستان و عدم مطالعه دقیق و سطحی نگریِ این موضوع از سوی ایشان، بی گمان وضع را در این کشورِ بدبخت و فلاکت زده پیچیده تر می سازد آنهم در شرایط حساس و خطرناکی که کشور در آستانه انتقال سیاسی قرار دارد و بیش از هر زمانی به آرامش نیازمند است. در چنین شرایطِ بحرانی و حساس، باید از هر گونه تنش آفرینی، تشنج و تحریکات به شدت اجتناب نمود تا مردم و ملت افغانستان با خاطری جمع و دلی آرام در روز انتخابات برای تعیین سرنوشت سیاسیِ کشورشان به صندوقهای رای مراجعه نموده و کاندید و زعیم مورد نظر خویش را انتخاب نمایند. چالش های امنیتی و حضور گسترده نیروهای مسلح غیر مسئول و گروهک تروریستی طالبان به اندازۀ کافی برای مردم و ملت افغانستان دردسر ساخته و از مال و جان و ناموس مردم قربانی گرفته است اما در برابر همۀ این قربانی ها حکومت افغانستان و خصوصا تیم رئیس جمهور کرزی همیشه طرفِ تروریستها بوده و با برادر خواندن ایشان و رهایی سران تروریست از زندانهای کشور به نحوی به حمایتِ ضمنی از ایشان پرداخته است.
قانون اساسی افغانستان در مادۀ شصت و چهارم، وظایف و صلاحیت های رئیس جمهور را بر می شمرد که در فقرۀ دوم « تعیین خطوط اساسی سیاستِ کشوربه تصویب شورای ملی» از وظایف و صلاحیت های رئیس جمهور است. اما آنچه صراحت دارد اینکه تعیین این خطوط اساسی باید به تصویب شورای ملی برسد که رئیس جمهور کرزی در اکثر اوقات هیچ توجهی به شورای ملی ندارد و بیشتر تصامیم را خودسرانه و احساسی اتخاذ و عملی می نماید. همچنین در مادۀ شصت و ششم تذکر یافته که رئيس جمهور در اعما ل صلاحيتهاي مندرج اين قانون اساسي، مصالح علياي مردم افغانستان را رعايت مي کند. اما آیا واقعا در این نوع تصمیم گیری ها و سیاست ها در قبال تروریستها و یا هم کشورهای دیگر مصالح علیای مردم افغانستان در نظر گرفته شده است؟
هرچند این اقدام ناسنجیده و غیر قابل پیش بینی آقای رئیس جمهور کرزی، به نوعی یاد آور خاطرۀ تلخ برخورد و بریدن ناگهانی و بدون مطالعه حوادث و تحولات منطقه و جهان و بیشتر احساسیِ داوود خان از روسیه است و اینکه چقدر بی تدبیر و بی اندیشه با برژنف برخورد کرد و نتیجه همان شد که کشور در غرق آب خون شناور گشت. این مساله بی شباهت به اقدام رئیس جمهور کرزی در برابر آمریکا نیست. هرچند که اقدامات روسیه در برابر غرب و خصوصا ایالات متحده آمریکا به اندازۀ سلطۀ آمریکا در منطقه را متاثر ساخته است اما نه، آنقدر ایالات متحدۀ آمریکا ضعیف نشده است که از پس افغانستان برنیاید. سیاستِ خارجی آقای کرزی در طی این دوازده سال گذشته همیشه فردی بوده است و همانند سیاست های داخلی ایشان، جز منافع خانواده و قبیله به مساله ای دیگر نمی اندیشد.
امید است که دولت آیندۀ افغانستان در اتخاذ سیاستهای کلانِ خویش منافع مردم و ملت را مد نظر قرار دهد و برای خویش حداقل خطوط قرمزی را تعریف کند که حاوی و در برگیرندۀ منافع ملی کشور باشد.

عبدالحکیم حمیدی

13/1/1393