دمکراسی برای دختر همسایه!

استاندارد

 

حضرت علی (علیهالسلام) میفرماید:

                               «فأحبب لغیرك ما تحب لنفسك و اكره له ما تكره لها (1) ؛ آنچه كه براى خود دوست میداری، برای دیگران هم دوست بدار و آنچه براى خود نمى‏پسندى، براى دیگران هم مپسند. »

Dedication of US Embassy Building. United States Embassy.

     امروزه تب و شعار دمکراسی و ترویج دمکراسی تقریبا فراگیر شده است و فریادی است که از هر کوی و بزرن و بام در هر صبح وشام، به گوش می رسد و نوای دلخوش و شیرین دمکراسی و ترویج و تحکیم ارزشهای دمکراسی، دلهای فرزندان و نسل محروم این دیار را می نوازد. اما دمکراسی در این خاک متاعی است مانند بولانی های داغِ سر سرک یا هم لیوانی از شربت زردک که در هر جایی یافت می شود و می توان در مدح و ثنایِ آن از زبان شیرینِ سخنوران و طوطیان شیرین گفتار و واعظان و خطیبان و حتی بازریان نیز حکایت ها شنید.

اما به راستی همۀ کسانی که به ریسمان محکم دمکراسی آویزان شده اند و بدان چنگ انداخته اند، به دمکراسی و ارزشهای دمکراسی در کشوری مانند افغانستان باور دارند؟ همۀ آنانی که در مدح و ثنای دمکراسی سخنها می سرایند و افسانه ها می بافند آیا، در اصل، خویشتن به آن باورمند و معتقد هستند؟

در پاسخ به این پرسش می توان گفت که متاسفانه در بسیاری موارد جواب این سوال مهم و اساسی، منفی است. بسیاری از کسانی که امروز عسکرِ پیاده و سواره نظام دمکراسی هستند و بر مرکب دمکراسی زین بسته اند و چارنعل می تازند، چندانی که وانمود می کنند، بدان باور ندارند. البته ناگفته پیداست که دمکراسی، عناصر و ارزشهایی متفاوت و زیادی دارد که حوزه های مهمی چون برابریِ سياسی و حقوقی همۀ افراد، حاكميت مردم، انتخاباتی بودن حكام، تفكيك قوا، اصول حكومت اكثريت، تكثر ارزشها و گروههای اجتماعی، مشاركت مستمر جامعه در تصميم‌گيريهای سياسی، امكان تقنين در همۀ زمينه‌ها به موجب رأی مردم و بدون توجه به حجيّت سنتّهای ديرينه، اصالت عقل فرد در صلاح‌انديشی دربارۀ شيوۀ زيست خود، مقيد بودن حكومت به قانون وضع گریده، آزادی بیان و ترویج افکار و اندیشه، آزادی عقیده و مذهب، تساوی حقوق زن و مرد، به رسمیت شناختن حقوق اقلیت ها و سهم دادن اقلیت ها در ساختار قدرت بدون در نظر داشت نژاد، زبان، دین و مذهب و رنگ را شامل می شود. به عبارت دیگر فاکتورهای اساسی نظام دمکراتیک در حقیقت همین مولفه های یاد شده می باشد.

اما در کل در تطبیق فرآیند دمکراسی در برخی حوزه ها و در نزذ بسیاری از متفکرین دو نوع دیدگاه وجود دارد :

1 – دمکراسی، ظرفی است که مظروف خویش را با خود دارد.

2 – دمکراسی ظرفی است که مظروف آن را فرهنگ های ملل و جوامع گوناگون تشکیل می دهد.

در تعریف و نظریۀ نخست بارو و گمان غالب براین است که چون دمکراسی پدیده ای است از غرب، بنابراین تمام مولفه ها و ارزشهای خویش را نیز با خود دارد و هر کشور و مردمی که خواهان تطبیق فرآیند دمکراسی و دمکراتیزه شدن کشور خویش هستند باید دمکراسی را با عناصر و مولفه های اصلی آن بپذیرند ولو اینکه بسیاری از این عناصر، با فرهنگ این ملل و جوامع همخوانی نداشته باشد.

اما در نظریه و رویکرد دوم که به نوعی در کشورهای در حال توسعه مطرح است، گمان و باور بر این است که دمکراسی یعنی حکومت مردم بر مردم. اما عناصر و مولفه های آنرا می تواند باورها و ارزشهای فرهنگی جوامع و ملل مختلف شکل دهد و به عبارت دیگر می تواند در شکل گیری یک چنین دمکراسی ای، فرهنگ های پیچیده و تو در توی جوامع مختلف نیز سهم داشته باشد. به گمان من، این نوع نگرش شاید اساس پیدایش خط مشیِ چون دمکراسی اسلامی را ساخته باشد که امروزه در برخی موارد و مجالس و محافل مطرح می گردد.

بهرحال وارد جزئیات نمی شویم. اما برای دانستن دلایل شکست و نارکایی نظام ها و ساختارها، ناگزیر هستیم تاقدری در حوزۀ ساختاری آن تامل و تعمق نماییم. امروزه در افغانستان دمکراسی علی الرغم مصرف گزاف و سنگینی که بر گردۀ کشورهای حامی و سردمداران خویش تحمیل نموده است اما هنوز آنطور که باید و شاید به نتیجه نرسیده است و به شدت با عناصر و ارزشهای فرهنگی سنتی جامعه افغانستانی در گیر شده است. جنگ دوازده سالۀ ابرقدرتهای دنیا با بنیاد گرایی و افراطی گریِ اسلامیست ها در افغانستان و عمدتا در نوار شرقی و جنوبی کشور افغانستان، در یک بخش کلان، همین درگیری دمکراسی با بنیادهای اساسی و اصلی بافت های سنتی جامعۀ افغانستانی است و هر روز از مردم و ملت افغانستان قربانی می گیرد.

اینکه مشکل در کجاست باور و گفتۀ « داکتر اسپانتا – وزیراسبق امور خارجۀ افغانستان – مشکل از دمکراسی نیست بکله در افغانستان ما دمکرات نداریم» قابل تعمق و بحث است. می توان گفت که دمکراسی، در افغانستان، تغییری همه شمول و پذیرفته شدۀ عمومی و گفتمان غالب مردم این کشور نبوده است که از درون لایه ها و ساختارهایِ پیچیده و مغلق و درهم تنیدۀ بافتهای سنتی جامعه افغانستان، پدید آمده باشد، بل بیشتر به نوعی از بیرون به این کشور تحمیل شده است. نگرش « تحمیلی بودن دمکراسی » از سوی عناصر سنتی جامعه، افکار عمومی را در برابر دمکراسی بسیج کرده و به آن به عنوان پدیده ای تهاجمی نگریسته و در قاموس مردم این آب و خاک در برابر تهاجم، دفاع باید کرد، لذا در این نوع نگرش علاقمندی مردم به تطبیق، باورمندی و پایداری به دمکراسی و ارزشهای آن تا حد بسیاری فروکاست نموده و در بسا مواردی به صفر تنزل یافته است و بیشتر دمکراسی و ارزشهای آن آلت و بازیچۀ سیاسیون کشور برای فریب و بسیج مردم قرار گرفته است. روشنفکران جامعه افغانی با دیدن نتیجۀ موفق دمکراسی در جوامع غربی ، به یکباره تصمیم گرفته اند تا دمکراسی را در این کشور وارد نمایند. اما غافل از اینکه دمکراسی خواست وارادۀ اکثریت مردم سنتی افغانستانی نیست و اگر در غرب دمکراسی، قد کشید و رشد کرد محصول یک دوران چند سدۀ فعالیت و تلاش و کوشش مداوم و خستگی ناپذیر روشنفکران و اندیشمندان و علمای سیاسی دنیای غرب بوده است که هم قربانی داده اند و هم خود به آنچه می گفتند، باور و اعتقاد داشته اند تا اینکه بالاخره اکثریت مردم غرب به این باور رسیدند که تنها گزینه مناسبتر و بهتر برای ادارۀ جامعه و مردم همین دمکراسی است که می تواند از تصادم ها و تضادهای بسیار جلوگیری نماید، تضادها و تصادم هایی که قبلا در قالب دین قرون وسطی – که از این قرون در تاریخ به عنوان شبهای تاریک اروپا یاد می شود – را به مردم اروپا تحمیل نمود و اکنون هم به نوعی کشورهای اسلامی را در تاریکی فرو برده است.

درگیریها، تنازعات، کشمکشهای داخلی در کشورهای اسلامی، فساد و عدم مدیریت سالم مردم و ملت، تجربه های ناموفق ملت – دولت سازی و نداشتن سیستم اداری مناسب و پاسخگویِ مطابق با نیازهای زمانیِ انسانها، اقتصاد لجام گسیخته و مهاجرتهای خطرناک و فرار از کشورها و… امروز متاسفانه از کشورهای اسلامی چهرۀ خوبی به نمایش نگذاشته است. از طرف دیگر هم متاسفانه تمرکز و تجهیز افراطیت و بنیادگرایی افراطیِ اسلامی نیز در حوزۀ همین کشورها و عموما کشورهای آسیایی، آفریقایی و مسلمان و خشونتها و سربریدن ها، قتل عام ها ، انتحاری و حملات مسلحانه از کشورهای آفریقایی گرفته تا کشورهایی نظیر افغانستان و پاکستان و حوادث شرم آور در کشورهای عربی، به شدت از این کشورها در نزد افکار عمومی و جامعۀ جهانی، چهره ای کریه ساخته و هیولایی و حشتناک ساخته است. دوران رنسانس در غرب توانست در همۀ عرصه ها، تغییرات بنیادین و عمیق وارد کرده و تجربۀ موفقی را به نمایش گذاشته است به طوریکه مردم این کشورها به شدت باورمند به دمکراسی هستند و آن را کتاب مقدسی می دانند که توانسته مشکلات عدیدۀ شان را رفع و کشورهایشان را متمدن سازند. این بارومندی و اعتقاد و التزام به اصول دمکراسی، در ترویج و تحکیم دمکراسی در این کشورها نقش بسزایی را ایفا نموده است.

حال آنکه در جامعۀ افغانستان همین بارومندی به شکل کامل آن حتی دربین قشر روشنفکران و نخبگان جامعۀ ما کمتر و یا هم اصلا دیده نمی شود. آنانی که بر طبلِ دمکراسی می کوبند به بسیاری از عناصر و مولفه های آن باورمند نیستند و همین موضوع است که به گفتۀ داکتر اسپانتا، مشکل افغانستان در دمکراتهای آن است نه در دمکراسی.

در جوامعی با پس زمینۀ مانند افغانستان، دمکراسی و ارزشهای آن – به باور و عقیدۀ من – در دو حوزه بسیار چالش زا و مشکل ساز است که عموما زمینۀ جدال و تعارضاتِ اجتماعی را فراهم می سازد:

اول در حوزۀ دین و باور و عقیده : در کشورهایی مانند افغانستان که ادعای دین داری و دین مداری آن گوش فلک را کر کرده است، پذیرفتن این باور که انسان در پذیرش دین و عقیده و مذهب آزاد و مختار است به عنوان یک تابو و خط قرمز مطرح است. خصوصا اینکه دین اسلام و دستوراتِ الهیِ نشات گرفته از این دین نیز به شدت این موضوع را رد می کند و اگر احیانا مسلمانی بخواهد به دینی غیر از دین اسلام بپیوندد، در احکام اسلامی مرتد شناخته شده و کوچکترین حکم آن، مرگ است. این موضوع باعث گردیده است که دمکراسی در این ساحه به شدت دچار مشکل شود.

دوم در مورد تساوی و برابری حقوق زن و مرد: در کشور زن ستیز و مرد سالار افغانستان برداشت رایج این است که اشرف مخلوفات مرد است و تمام زمین و زمان و حتی زنان نیز در خدمت به مرد آفریده شده است. مرد است که تصمیم می گیرد و عمل می کند و زن باید مانند کنیز یا برده و یا هم عسکریِ وفادار و مطیع به دستورات مرد که بیشتر خدایی است عمل کرده و چون چرایی هم نباید به میان آورد. در یک چنین کشوری در بسیاری از نقاط و مناطق هنوز هم به زن به دیدۀ یک انسان نگریسته نمی شود. بارومند شدن به انسانیتِ زن، یعنی باورمند شدن به حقوق اساسی و اصلی زن!

ریشۀ این باور عمدتا در تفاسیر مردسالارانه از دین صورت گرفته و در طول تاریخ نیز زنان پذیرفته اند که جزئی از اسباب و وسایل شخصی مردان هستند و باید مطیع و فرمانبردارِ سرور خویش باشند. تغییر این باور چه در مردان و چه در زنان کاری است دشوار و سخت و نیازمند برنامه ریزیِ دقیق و حساب شده که متاسفانه در افغانستان وجود نداشته و فعلا هم وجود ندارد. اگر دیروز زن افغانستانی به عنوان برده و عسکر و نوکر در خدمت شوهرانشان بود، امروز متاسفانه بیشتر به عنوان سوژه های درآمدزای پروژه هایی به نام دمکراسی مورد سوئ استفاده قرار می گیرند. آنانی که از زنان و دختران به عنوان طعمه های سیاسی سود می برند، در حقیقت با توسل جستن به همین شعارهای دمکراسی و برابری و مساوات در حقوق زن می توانند که افکار عمومی زنان و دختران جوان تازه رها شده از بند و قید سنت های خرافی قبیله را تسخیر نموده و از ایشان به عنوان پیش گامان و فدائیان دمکراسیِ نام نهاد استفاده می نمایند.

در تایید این گفته می توان به نوع برخورد دوگانه و ابزاری بسیاری از رجال برجستۀ سیاسی کشور با مساله زن دقت نمود.« تدویر برنامه های مصرفی با عنوان حقوق زن، تجلیل ها و مراسم های سمبلیک وعموما بی اثر تحت عنوان سمینارها، ورکشاپ ها و حتی روزجهانی هشت مارچ نیز از همین نوع تبلیغات دمکراسی ای است که توسط مسئولین امر صورت می گیرد اما نتیجه و اثر ملموس و قابل مشاهده ای در زندگی عموم زنان افغان دیده نمی شود.»

از همه جالبتر اینکه حضور مسئولین و اراکین عالی رتبۀ کشوری در این مراسم ها و دادن شعارهای بدون پشتوانه و ضمانت اجرایی در طول دوازده سال گذشته، این باور را در ذهن انسان تداعی می کند که این نوع شعارها فقط و فقط برای دخترهمسایه است و خود ایشان هیچ گاهی حاضر نمی شوند تا حتی زنان و دختران خویش را در مراسم ها با خود آورده یا هم زمینه حظورشان را در رسانه ها مساعد سازند.

من فکر نمی کنم که مردم و ملت افغانستان تا حالا چهرۀ همسر رئیس جمهور، همسر و یا دختران اعضای کابینه و وزیران و نمایندگان پارلمان و یا هم حتی روشنفکران و نخبگان سیاسی – فرهنگی این کشور را یا از نزدیک و یا هم از رسانه ها دیده باشند.

گذشته از دو نوع دیدگاه مطرح شده در فوق، انتظار نابجایی نخواهد بود که هنگامی که همۀ این بزرگوان و نکتایی داران و مقامات و مسئولین و اراکین مهم کشوری و لشکری، دم از حقوق زن و مساوات و برادری و برابری می زنند، حداقل این شعارها را در درون خانوادۀ خویش عملی سازند. تا اکنون هیچ وقت نشده است که به بهانه هایی چون روز جهانی زن و یا هم کدام مناسبت دینی و مذهبی که در افغانستان کم هم نیست، همسر رئیس جمهور کشور به عنوان بانوی اول ارگ و نمونه و مثال بانوی افغان در رسانه ای یا هم محفلی حاضر شده و سخنرانی کرده باشد و یا خویش بانی کدام محفلی باشد و برای زنان و دختران کشور، کدام برنامه ای موثر و مفید داشته باشد و زنان را در جهات مختلف آموزش و پرورش تشویق نموده باشد یا هم هیچ یک از همسران و دختران این مسئولین در برابر کدام خشونت و یا هم تجاوزی که علیه زنان صورت گرفته، موضع گیری نکرده اند و صدایشان را هم نکشیدند. یا بعضا در عیش و نوش زندگی خود در غرب مشغول شده اند و یا اینکه در چارچوب تنگ و حصارهای ارگ، گیر مانده اند. این مساله حتی در مورد همسران و دختران وکیلان پارلمان و نمایندگان شورای ملی هم صدق می کند که یا در سیاحتِ کشور های اروپایی هستند و یا هم در محدودۀ تنگ دیوارها و بادیگاردهای تا دندان مسلح ایشان اسیر هستند.

به نظر من در چنین شرایطی دم زدن از حقوق زن و برابری و مساوات حقوق زن و مرد، جز نفاق و تزویر نیست. آنهم در زمانی که زندگی همسرو دختران رجال طراز اول ممکلت در هاله ای از ابهام بوده و بعضا هم اسرار آمیز و رمزآلود بوده و بعضا هم پنهانی زندگی می کنند.

برای این تکنوکراتها و دمکراتها، دمکراسی فقط برای دختران و زنان مردم است. این مردم هستند که باید دخترانشان را به سرکها، مجالس و محافل و پولیس و ارتش و … روان کنند اما وقتی به نوبت به خود ایشان می رسد، هیچ گاهی نمی توان فهمید که همسران و دختران ایشان کجا هستند؟ مشغول تحصیل هستند؟ چه شغلی دارند و یا هم چه نقشی را در تحکیم ارزشها و مولفه های دمکراسی در افغانستان دارند و اینکه در این مرحله گذار چه تاثیری را بر روی باورها و افکار و اندیشۀ زنان جامعۀ افغانی خواهند داشت.

دمکراسی و تمام ارزشها و مولفه های آن در حوزۀ زن و حقوق زنان در کشور، رنگ می بازد. دیگر حنایش رنگی ندارد و فقط در حکم بسیج کردن، تهیج و تحریک مردم ساده مورد استفاده قرار می گیرد و متاسفانه زنان و دختران زیادی هم هستند که سرمست از این پیروزیِ ظاهری و موقعیت باد آورده، این چانس تاریخی را به فال نیک می گیرند خسته از فشار اجتماعی- فرهنگی جامعۀ سنتی خویش، این امر را به عنوان یک دست آورد کلان و باارزش به حساب می آورند. اما غافل از اینکه این دمکراسی، نه دمکراسی ای است که بتوان در پناه آن یک زیستِ ماندگار و با عزت را جستجو کرد. اما بعدها شاید متوجه شوند که این دمکراسی ، فقط نام از دمکراسی یدک می کشد و در اصل سایه و سرابی از دمکراسیِ حقیقی بیش نیست.

مفهوم این نوشته هیچگاهی به معنی مخالفت با دمکراسی نیست، بلکه فقط هشداری است که از دمکراسی در بسا جاهایی به عنوان پوشش و پرده ای برای بسیاری از اعمال و رفتار غیر انسانی استفاده می گردد و عمدتا به عنوان بهانه ای برای بیرون کشیدن و آواره کردن زنان و دختران مردم از خانه هایشان مورد استفاده قرار می گیرد و این مساله در دراز مدت خطرات بسیاری برای جامعه مان دارد.

انتظار می رود حداقل همین دوستان و برادران محترم و روشنفکری که در افغانستان همیشه در مناسبت های مختلف شعار دمکراسی و حقوق زن را سر می دهند حداقل با درنظرداشت درونمایه های فرهنگی – اسلامی جامعۀ افغانی خویش، زمینۀ حضور زنان خویش را نیز در محاقل و مجالس مرتبط با حقوق زن و تجلیل ها، فراهم سازند و در واقع تغییر را از درون خانه های خویش آغاز نمایند. شعار دادن برای مردم و زنان مردم و تبلیغ و حمایت از حضور زنان و دختران در جامعه زمانی مفید واقع خواهد گردید که برایشان از زنان موفق الگو هایی را معرفی نماییم.

دمکراسی زمانی در یک جامعه می تواند ریشه بدواند و تحکیم گردد که افرادی واقعی و معتقد و پایبند به دمکرسی و ارزشهای آن در جامعه در عرصه های مختلف فعالیت نمایند. اما تا جایی که دیده شده است متاسفانه دمکراسی هم در بسیاری موارد فقط جنبۀ ابزاری داشته و به صورت سمبلیک مطرح می گردد. در افغانستان این بازی بدترین شکل خود را دارد. مشکل اصلی اینجاست که افغانستان برای رسیدن به دمکراسی هر روز قربانی می دهد، از بسیاری از سدهای مشکل هم تاحدی عبور کرده است اما نه تنها به دمکراسی واقعی نرسیده بلکه همان ارزشهای فرهنگی خویش را که سالیان سال در خانواده ها مقدس شمرده می شد، نیز از دست داده است. به قول معروف زاغ خواست راه رفتن کبک را بیاموزد اما راه رفتن خویش را نیز از یاد برد.

دمکراسی در این کشور هم به ده ها فرآیند و جریان تکراری و یکنواخت و بی اثری مبدل گردیده است که در طول تاریخ همیشه تکرار شده است و تکرار، آن را نیز به عادت مبدل ساخته است. عادت فقط از روی عادت است و ترک عادت هم موجب مرض!

اما در کل نمی خواهم دست آوردهای دهۀ گذشته را نادیده بگیرم، حرف اصلی این است که اولا مسیر آغازین دمکراسی در افغانستان با خواست و ارادۀ مردم این کشور همراه نبوده است و تعریف منطقی و علمی ای هم از دمکراسی نشده است و دوم هم ادامه دادن این راه با این شیوه و سبک و از روی تکرار و عادت نمی تواند در آیندۀ سیاسی و اجتماعی کشور مفید واقع گرددو باید نسبت به دمکراسی با باورمندی و اعتقاد کامل و رویکردی نو و روشی مناسب نگریست.

نتیجه: لازم می دانم به این نکته بسیار مهم اشاره نمایم که ما هیچوقت مخالف حضور و فعالیت  زنان در جامعه نیستیم و از تمام فعالیتهای زن در عرصه های مختلف اجتماعی،فرهنگی، سیاسی و حتی اقتصادی زنان با کمال میل و رغبت حمایت می کنیم اما با سوئ استفاده و ابزاری قرار دادن زنان مخالف هستیم چه در غالب بنیادگرایی اسلامی و چه در غالب دمکراسی! باور من این است که دمکراسی باید با اعتقاد و باور کامل به ارزشهای آن از سوی دمکراتهای واقعی نهادینه و تطبیق گردد. بحث دمکراسی و عناصر آن تنها و تنها مساله زنان در جامعه نیست، باید به دیگر باورها و ارزشهای دمکراسی نیز ارزش داد و در رابطه با آن کار کرد و توسعه داد.

خشت اول چو معمار نهد کج                             دیوار تا ثریا رود کج

عبدالحکیم حمیدی

26/1/1393

index

 

 

Advertisements

پاسخی بگذارید

در پایین مشخصات خود را پر کنید یا برای ورود روی شمایل‌ها کلیک نمایید:

نشان‌وارهٔ وردپرس.کام

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری WordPress.com خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

تصویر توییتر

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Twitter خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس فیسبوک

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Facebook خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس گوگل+

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Google+ خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

درحال اتصال به %s