عصر یخبندان خِرَد

استاندارد

افغانستان؛ کشوری عجیب با مردمانی عجیب تر، اما مملو از خیانت و دروغ و دزدی و تقلب و ریاکاری و فریب که بوی گَند این همه نیرنگ و مکر، مشام هر انسانی را می آزارد و به آدم حالت تهوع دست می دهد. دنیا از دست این همه مکارگی و نیرنگ و دروغ بعضی ازانسانهای افغانستانی، به فغان آمده است.

به جرات می توان ادعا کرد که تقریبا هیچ جریان و پروسه ای در افغانستان وجود ندارد که در آن رد پای دروغ و فریب و نیرنگ را نتوان دید. لکه های سیاهی ای که حتی با چشم بسته هم دیده می شود.

خیانت و دو رویی و فریب انگار با خون و گوشت و پوست و استخوان این مردم عجین شده است. فریب حتی در بازار داد وستد هم جایگاه خاصی دارد و ارزشمند است. تنها چیزی که در این مملکت قیمتی ندارد و تقریبا حراج شده است «صداقت» است. صداقت به وقت مردم، صداقت به مال مردم، صداقت به ناموس مردم، صداقت به باور و عقیدۀ مردم، صداقت به افکار و اندیشه های مردم، صداقت جان مردم و… و صداقت با رای و انتخاب مردم.

جالبتر اینکه هیچ کس حاضر نیست حتی به روی خویش بیاورد که در این مملکت، فریب و ریا و دروغ، بیداد می کند تا چه رسد به اینکه بخواهد برای رفع آن کاری کند. بسیاری از مقامات و مسئولین ارگانهای مسئول در این کشور یا آغشته و غرق در فساد هستند و یا هم در حال ورود به این گنده بازار. آنچه زجر آورتر است اینکه متاسفانه با وجود اینکه فساد مانند دُم خروس (1)از زیر کورتی این مقامات و مسئولین این کشور هویدا است اما باز هم در کمال پر رویی و بی شرمی، وجود هر گونه فساد را رد می کنند.

طومار انتخابات ریاست جمهوری و شوراهای ولایتی این کشور هم در حال پیچیده شدن است. با تمام خوبی ها و بدی هایش. اما آنچه از این تجربۀ انتخابات بازی ها برای نسل فردا یادگار می ماند چه خواهد بود؟ آیا انسانهایی هستند که احساس کنند و با خود بیندیشند که در برابر نسل فردای این سرزمین مافیایی، مسئولیت دارند و باید جواب پس دهند؟ آیا در برابر همۀ این همه تقلب و فریب و نیرنگ و دو رویی و تزویر،که نه تنها دُمش پیداست بلکه تمام بدنِ عریانش نمایان است، احساس مسئولیتی وجود دارد؟ آیا افکار و اندیشۀ قبیله که باعث بدبختی و بیچارگی چند قرنه این کشور شده است، به این مرحله از مدنیت و تمدن رسیده است که خود و اعمال خود را در برابر افکار عمومی مردم، پاسخگو بداند؟ آیا برای این همه رنج و بدبختی ای که در اثر توحش و «خویِ غریزی» انسانِ قبیله، به مردم تحمیل گردید، نقطۀ پایانی خواهد بود؟

به بارو من جواب همۀ این سوالات منفی است. یقینا خوی و خصلت غریزیِ انسانِ قبیله، وارد مرحلۀ اجتماعی شدن و فرهنگ پذیری نشده است و نتوانسته است که از «طبیعت» به «فرهنگ» ارتقا پیدا کند. خویِ غریزه، یعنی بخور و ببر و بخواب و بکُش و بکُن. هر وقتی که دلت شد.هیچ پرسانی نیست. احساس ندامت و پشیمانی و نقطۀ فهمِ گناه هم وجود نخواهد داشت. به هیچ کسی و هیچ جایی تعلق نداشته باش و در عین حال همه جا و همه کس باید مالِ تو باشد. آبادانی و آبادی ای وجود ندارد مگر آنچه تو بخواهی ویرانش کنی. خویِ غریزه، خوی خِرد ورزی نیست. در خویِ غریزه تفکر معنا ندارد و هیچ نقطۀ پایانی برای امیال و شهوات و نیروهای سرکش درونی انسان، متصور نمی توان بود. در این خوی، لجامِ انسان در دست غریزه است و به هر راهی که غریزه می رود انسان را نیز می کشاند. در خویِ غریزه ندامت و پشیمانی از گناه قابل تصور نیست.اصلا قدرتی برای درک معادله ای به نام «گناه» وجود ندارد. به عبارت دیگر خوی غریزه، نقطۀ ایستار گذار از طبیعت به فرهنگ پذیری است. در این خوی، هیولای هولناک و قول تک شاخ، جز به «برآورده شدن» نمی اندیشد. آری برآورده شدن! اما راه و مسیرِ برآورده شدن مهم نیست. در خوی غریزه « خرد» از آموختن باز می ماند و در سیاهی جهالت فرو می رود و تنها در این سیاهی ای است که دنیایِ خویِ غریزه، نمی تواند راه و مسیرِ خویش را برای گذار از مرحلۀ طبیعت به فرهنگ و از نا هنجار به هنجار و از ضد ارزش به ارزش ، جهت یابی کرده و برای حرکت به آن سو به تکاپو و تلاش بپردازد. این سیاهی در اصل نقطۀ تلخ تاریخ انسانی است. انسانی که در طول تاریخ پرفراز و نشیب خویش توانسته راه های پر پیچ و خمی را با مدد از قدرت خرد و تعقل و تفکر، بپیماید. اما به باور خوی غریزه، هر آنچه در آسمان و زمین است مال انسانِ غریزه است و انسانِ غریزه خدای بی چون و چرا و مالک هستی است. دیگران حق ندارند در این ساحت قدسیِ انسانِ غریزه نفس بکشند. هر کس نفس کشید باید توسط قانون و شریعت وضع شده در خوی غریزه به اشد مجازات یعنی اعدام با نخ و تار و سر بریدن، محکوم گردد. کتاب مقدس خوی غریزه «نفس» است که محل فتواهای انسان غریزه محور است و قانون اول این نوع انسان، خشونت و کینه توزی است. کینه توزی نسبت به همه کس و حتی نسبت به خود.

تنها در سرزمین این نوع انسان هست که عدالت معنایی ندارد، زیرا خرد و عقل که معیار قضاوت برای رسیدن به عدالت هستند، نقشی در شکل دهی ساختار افکار و اندیشه های انسان غریزه محور ندارد.عقل در انسان غریزه محور، محکوم به زوال و نابودی است و تنها این انسان غریزه محور است که خود را مکلف و موظف به پاسخگویی به هیچ بشری نمی داند.

رام کردن و اهلی کردن انسان غریزه محور کاری است بسیار دشوار و خطرناک و بسا هم ناممکن! منِ انسانی در این نوع انسان، ابلیس شرارت و دروغ و فریب و نیرنگ است که با بی رحمی تمام بر سرزمین انسان نماها حکم می راند و به هیچ قید و شرطی امر به کشتن می کند.

منِ انسانی در این نوع انسانی خالی از هر گونه ایده و آرمان و آرزوی تمدنی است. پذیرش لازمۀ درک منِ انسانی ارزشمند و هدفمند است. پذیرشِ گناه، پذیرش خطا و اشتباه، پذیرش دروغ و فریب و نیرنگ و پذیرش تویِ انسانی و حقوق انسانی تو. فکرِ انسان غریزه محور جز به خرابی نیست و از ویرانی و خرابی لذت می برد. انسان غریزه محور به آبادانی نمی اندیشد زیرا راه اندیشیدن را بلد نیست و حتی تصور انسان غریزه محور در برابر آبادانی نمی تواند چیزی جز ویرانی باشد و بدین سان است که انسان غریزه محور نتوانسته از شهر و شهر نشینی و تمام مظاهر مدنیتی و دنیای مدرن، بهره ای ببرد و لاجرم باید با خراب و ویران کردن نشان دهد که حضور دارد. او نمی تواند مدنیت خلق کند اما می تواند مدنیت ها را ویران کند. اگر خلق مدنیت در دنیا اعتبار و افتخار دارد، ویرانی و تخریب مدنیت نیز می تواند باعث اشتهار گردد و فرق بین اعتبار و خوش نامی و نیک نامی با اشتهار به بدنامی و پستی برای انسان غریزه محور و گریزان از خرد ورزی، قابل فهم نیست. همانگونه که برای خر بار نبات و زعفران و کاه و کود یکی است و برای خر است که نُقل و نبات ارزشی ندارد.به طور مثال انسان غریزه محور است که برای اینکه نشان دهد هست، بتهای بامیان ، این مظاهر بزرگ تمدن انسانی را انفجار می دهد. زیرا او نمی تواند خالق مدنیت باشد و با تخریب و ویرانی مدنیت می خواهد که حس غریزی خویش را ارضا نماید.

اینچنین است که انسان غریزه محور در دام غرایز و امیالِ طبیعت اسیر مانده و تمام هوش و فکرش برای «برآوده شدن» است، اما نمی داند که چگونه؟ «نيچه» در فراسوي نيك و بد، ص 123 جمله ای زیبا دارد:

« كسي كه راه رسيدن به آرمان خود را نمي‏ داند، سبك‏سرانه‏ تر و لاابالي‏ تر از كسي زندگي مي‏كند كه آرماني ندارد.»

 

خطرناکترین حالت ممکن زمانی است که این نوع انسان بر مقدرات امور، با زور و توحش و خیانت و تهدید و ارعاب، حاکم می گردد و مردم را مُلک و مال شخصی خویش می پندارند. با چنگ و دندان به قدرت می چسبند و چون هیچ نوع احساس ندامت و پشیمانی از عملکرد خویش ندارند، می خورند و می خوابند و می چرند و می بلعند و ویران می کنند. اصولا احساس گناه در این نوع انسان معنا ندارد.منِ انسانی ایشان شکل گرفته در قدرتِ نا مشروع توام با چور و چپاول و دزدی و فریب و خیانت و دروغ و تزویر است و همین جای کار است که مشکل ساز می شود. اگر تمام عالم و آدم فریاد بر آورند که دروغ می گویی، چور و چپاول می کنی، سر می بُری، ویران می کنی باز با بی شرمی و با کمال بی آبرویی همۀ فریاد هایتان را به باد تمسخر می گیرد و متاسفانه این مشخصه، یکی از بارزترین نشانه های انسان نوع غریزه محوری است که در افغانستان امروز و دیروز حاکم شده و ملت و مردمی را به گروگان گرفته اند. راحتترین راه و بزرگترین منطق برای ایشان« کُشتن» است.

و تو می مانی که چه کنی؟ اگر فریاد بر آوری که کشته می شوی و اگر خاموش بنشینی،کم کم در منجلاب و گندآب قانون و شریعت وضع شدۀ غریزه، غرق می شوی و نام و نشانی از تو نخواهد ماند. فریاد های عدالت خواهی در چنین سرزمینی رنگ می بازد و دموکراسی بیشتر، حکم فیلمی کمدی را پیدا می کند. نمی توان راهی برای بیرون رفت از این چالش یافت نمود. چالشی که بشر و بشریت و انسانیت را در کام خود می بلعد و نیست و نابود می کند.

اینجاست که اگر تمام مردم هم فریاد کنند که در انتخابات ریاست جمهوری افغانستان به نفع بعضی از انسانهای غریزه محور، تقلب صورت گرفته است، و در بُعد وسیعتر و بزرگتر؛سرمایه های مادی و معنوی این مرز و بوم به هدر رفته است، تباهی و نیستی فریاد می کشد، اما گوش هیچ کسی بدهکار این حرفها نیست و باز این همان انسانهای غریزه محور هستند که منافع خویش را در چوکات غریزه یافته اند و فارغ از تمام هیاهو و قیل وقال مردم، نیروی غریزی خویش را ارضا شده دیده اند، لذا در رسانه حاضر می شوند که « هیچ گپ و سخنی نیست، جهان در امن و امان است، آسوده بخوابید.»

مسالۀ تقلب در انتخابات مسالۀ نو و تازه ای نیست و از همان ابتدا هم قابل پیش بینی بود. نکتۀ مهم روند و فلسفۀ شکل گیری خرد ستیزی در این جغرافیا است. خرد ستیزی انسان غریزه محور در این عصر یخبندان خرد است که موضوع اصلی بحث است. در اصل مبارزه با عناصر فرهنگی از خیلی پیشترها در تاریخ افغانستان شکل گرفته بود. خیانت و دو رویی و تزویر و فریب شاید مهمترین عناصر سیستم اولیگارشی ای باشد که با افول و مرگ میرویس خان هوتک در این کشور آغاز شد و با توحش و جاه طلبی های فرزندان احمد شاه ابدالی و بعدا هم سران قندهاری به اوج خود رسید. پس در واقع، بحث از یک تقلب ساده در انتخابات ریاست جمهوری سال 1393 افغانستان نیست. بحث یک روند سیستماتیکِ عقیم و نازا و خرد ستیزِ تاریخیِ است که در این خاک به درازای بیش از دو قرن، حاکمیت کرده، مردم را به فغان آورده است و نفس مردم را در سینه حبس نموده است. این نبشته فریاد اعتراضی به آدرس کمیسیونهای نام نهاد انتخاباتی نیست بل فریادی عدالتخواهیِ است که از بی عدالتی ها و نابرابری های بیشماری حکایت می کند که از ناف کاخ ریاست جمهوری افغانستان تا مرزها و سرحدات این کشور،جاری و ساری است. افیونی که امروز بنام طالب و تروریست و بنیاد گرایی در این خاک به اژدهاهایی چند سر مبدل شده اند و مشغول بلعیدن انسان و تمدنها است در اصل محصول و زادۀ همین سیستمِ خرد ستیزی انسان غریزه محور و عصر یخبندان تعقل و خرد وی بوده است و همین دردی است که تا مغز استخوان را می سوزاند و درد همین سوزش است که انسان را وادار به فریاد کشیدن می کند. شاید هزاران فریادی که در طول تاریخ، هیچگاهی شنیده نشد و جوابی برای آن همه بی عدالتی ها، حذف ها و غصب های سرزمین های مردم مظلوم این جغرافیا تحت نام کوچی و طالب و … سرزمین های سوخته و گورهای دسته جمعی، تا اکنون پیدا نشده است. فشاری که سالهای متمادی، مردم را درسرآشیبی خفقان و سرکوب و هراس انداخته و صدای هر گلویی را با خون، خفه کرده اند و در ادامه و استمرار همان سناریوی خرد ستیزی است که امروز افغانستان باز به سوی بحرانی دیگر در حرکت است. باز در حال مبارزه با تمدنی دیگر و مدنیتی دیگر تا به دنیا اثبات کند که این کشور نمی تواند و یا هم برخی اجازه نمی دهند تا مرحلۀ گذار از طبیعت و غریزه را به فرهنگ پذیری و آموزش با موفقیت طی نماید.

سوای اینکه کدام کاندید می توانست با آرای پاک و بی تقلب و بدون دروغ و فریب و نیرنگ- این متاعهای خوش خط و خال و عروس هزار داماد این وطن- به کرسی ریاست جمهوری افغانستان، تکیه زند، برای من نفس این گندآب و آشفته بازار بی قانونی و بی عدالتی مد نظر و مورد توجه است. در طول تاریخ کشوری بنام افغانستان، شاید نتوان موردی را یافت که نیروی عقل و خرد ورزی انسان افغانستانی، عدالتی را تطبیق کرده باشد و دزدی، قاتلی، متجاوزی، خائنی را به سزای اعمالش رسانده باشد.

در بسیاری موارد علی الرغم وجود اسناد و مدارک مستدل و همه شمول و قابل قبول، نیز نشده است که مجرمی به سزای عملکردش رسیده باشد. شاید در دیگر کشورهایی که قانون و منطق عدالت بر مبانی شعور و خرد انسانی، بر مُلک و ملت حکم می راند، بسیاری از این حوادثی که در سرزمین مافیایی افغانستان اتفاق می افتد به مثابۀ جرم تلقی شده و عاملان آن مجازات می شوند. اما در افغانستان چیزی که تقریبا وجود ندارد مجازات است و چیزی که به وفور یافت می شود جرم است. هیچ مقام مسئولی در این کشور به جرم رشوه، تقلب، تجاوز، دزدی، چور و چپاول و غصب، خیانت و فریب مردم محکوم نمی گردد. گو اینکه اینجا سرزمین فرشتگان و خدایان است و همه این انسان نماها، قدیسه هایی هستند که جز برای رضای خداوند،پلک هم نمی زنند. همه انسانهای پرومتئوسی هستند که بخاطر عشق و محبت بی آلایش و بی غل و غش به انسان، روشنی را به ارمغان می آروند و آنقدر ژست و قیافۀ مظلومانه و صادقانه و معصومانه به خویش می گیرند که گویی همه انسانهای عالم در برابر ایشان انسان اپی متئوسی هستند که در اسارت و بند نیروهای طبیعت و غریزی خویش گیر مانده اند و دست و پا می زنند.

با اندک تحلیل می توان دریافت که دنیای مدرن و تمام مظاهر آن در واقع، به معمایی بزرگ و لاینحل در برابر ذهن ناتوان و عقیم انسان غریزه محور مبدل گشته که این نوع انسان قدرت تجزیه و تحلیل علمی و پاسخ دادن به معادلات پیچیدۀ مدرنیته را ندارد، فکری که در دنیای غژدی سیاه اسیر مانده و خردی که در این غژدی به بند کشیده است کی می تواند در برابر معادلات پیچیدۀ زندگی عصر ماشینی انسان این قرون، بازدهی داشته باشد؟ بدیهی است که بزرگترین بازده چنین زندان سیاه و خرد ستیزی، تولید خشونت و کینه توزی و جنگ و عداوت است. این غژدی و قبیله است که به ماشین پرورش و تخم کِشی طالب و افراطیت بدل گشته و با قدرت هزاران اسب بخار، جهل و خشونت تولید می کند و جهل و خشونت هم با سرعتی مافوق صوت، مدنیت ها را از بین می برد و انسانها را به مسلخ می کشاند.

شاید بتوان کمتر در تاریخ سراغ کرد که تا این حد انسانیتِ انسانها در عصر یخبندان خرد، مسخ شده باشد و تعقل و تفکر به بی ارزشترین کالای جهان مبدل شده باشد و دورۀ آوارگی، از خود بیگانگی، خرد ستیزی حاکم شده باشد. به راستی مسئول این همه سیه روزی در این کشور فلک زده کیست؟ پشت پردۀ این درامۀ کذایی قدرت چه کسانی هستند که تمام ارزشهای انسانی را قربانی و بازیچۀ امیال و آرزوهای خویش کرده اند؟

نمی دانم که این بردگی اخلاقی و رذالت و بیگانگی از خویش و خرد و عصر یخبندان و خرد ستیزی در این کشور چه زمانی به پایان می رسد و خورشید سعادت و روشنی، آیا طلوعی خواهد داشت تا این عصر یخی را ذوب نماید؟ آیا نور صداقت و ایمان و خدمت راستین و صادقانه بر چهره های مغموم مردم مظلوم این سرزمین خواهد تابید؟ در سرزمینی که دیوان و ددان بر کوروزنهای لوکس و تخت های مزین و مفشن سوارند، جایی برای فریاد های عدالتخواهی و عدالت محوری خواهد بود؟ آیا انسان غریزه محور اجازه خواهد داد که مردم مظلوم و غریب این مرز وبوم حداقل یک شب با خیالی آسوده و بدون ترس و بیم و واهمه از ترور، انتحاری، فریب،دزدی، چور و چپاول و تجاوز سر به بالین خواب گذاشته و در صبحی زیبا و با رقص شادیانۀ انوار خورشید عدالت، چشمان از کامِ خواب گیرند و به سوی لقمه ای نان روان گردند؟

———————————————-

1 – حکایتی است که می گویند دزدی خروسی را از قریه دزدید و به زیر کورتی خود پنهان کرد و به راه افتاد. در همین هنگام ناگهان صاحب خروس سر راه دزد سبز شد و نفس نفس زنان پرسید: ببخشید شما خروس مرا ندیدید؟ دزد که کمی دست پاچه شده بود، فورا قسم خورد که خروس را ندیده است. اما مرد بینوا دُمِ خروس خود را از زیر کورتی دزد دید و گفت : نمی دانم که قسم شما را باور کنم یا دُمِ خروسم را که از زیر کورتی تان پیداست.

عبدالحکیم حمیدی

1/4/1393

Advertisements

پاسخی بگذارید

در پایین مشخصات خود را پر کنید یا برای ورود روی شمایل‌ها کلیک نمایید:

نشان‌وارهٔ وردپرس.کام

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری WordPress.com خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

تصویر توییتر

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Twitter خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس فیسبوک

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Facebook خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس گوگل+

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Google+ خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

درحال اتصال به %s