استاد محقق؛ انگشتان آبی مردم ، دورانِ «مقاومت»

استاندارد

«مقاومت» در ادبیات سیاسی افغانستان به دوره ای اطلاق می شود که با ورود گروه تازه نفس طالبان به قضایای افغانستان و ختم اجباری دوران جنگ های داخلی بین گروهها و تنظیم های جهادی در افغانستان، در برابر گروه های تروریستی طالبان و شبکه تروریستی القاعده شکل گرفت. در این دوران که مقارن با دهۀ هفتاد خورشیدی می باشد، استخبارات کشورهای منطقه در سایۀ سکوت معنا دار ایالات متحدۀ آمریکا به پاداش شکست ارتش سرخ شوروی در افغانستان، افغانستان را به حیاط خلوت خویش تبدیل نموده و با تمویل و تجهیز گروه ها و شبکه های هراس افگن و تروریست هایی چون طالبان، القاعده و شبکۀ سراج الدین حقانی و دیگر خُرده پاهای شبکه های تروریستی از فرصتی ناب و طلایی که بر اثر «ندانم کاری های» سران جهادی افغانستان و قبضۀ قدرت توسط شورای نظار و درگیریهایی که بین حزب اسلامی گلبدین حکمتیار و دولت برهاندین ربانی مساعد گردیده بود، فصل نوی را در تاریخ سیاسی این کشور رقم زدند. در این دوران هسته های باقی مانده مجاهدین یک بار دیگر دست از درگیری های ذات البینی کشیدند و هر چند بسیار دیر اما باز هم در برابر این گروه های تروریستی، متحد شدند و جنگ در افغانستان وارد فاز جدیدی گشت که بیشترین مبنای این نوع جنگ «تعلقات زبانی» بود. در یک طرف جبهۀ جنگ پشتونهای افغانستان با نام ها و القاب و عناوین متفاوت گرد آمده بودند تا سیادت و قیادت مطلقۀ خویش را کما فی السابق (260سال حاکمیت) تداوم بخشند و در طرف دیگر اقوام مظلوم و محروم افغانستان قرار داشتند که تمامی خواسته هایشان را می توان در یک جمله خلاصه کرد و آن هم اینکه «افغانستان متعلق به همۀ اقوام این کشور است» و خواهان برقرای عدالت اجتماعی، برادری و برابری و مساوات بودند.

هر چند این اتحاد دیرهنگام سران جهاد به بهای خون هزاران انسان در کشور شکل گرفت، اما باز هم در برابر یکه تازی و تمامیت خواهی قبلیه و سلطۀ بدون چون و چرای برادران پشتون در جغرافیایی افغانستان قد علم کرد. در اصل این ایستادگی و مقاومت و بیداری دیگر اقوام این کشور را باید مدیون جنگ شوم و نامیمون تجاوز ارتش سرخ دانست که باعث ریختن خونهای زیادی شد، اما شیرازۀ سلطنت و تمامیت خواهی و تسلط 260 سالۀ برادران گرامی پشتون در این کشور را در هم پیچید و بر اثر همین تجاوز ارتش سرخ بود که دیگر اقوام کشور فرصتی برای نفس کشیدن یافتند و به تسلیحات دست یافته، در برابر همین تجاوز ارتش سرخ ایستادند و شهید دادند و وجب به وجب این خاک را آزاد نمودند و در کنار دیگر اقوام کشور خصوصا برادران پشتون زیر لوای «جهاد» گرد امدند و مجاهد شدند.

هدف دفاع از جنگ و تجاوز ارتش سرخ نیست و خدای ناکرده نباید این گونه قضاوت کرد که من قصد دفاع از جنگ را دارم. خیر قطعا چنین نیست اما به گفتۀ عامیانه ای بسیار معروف که « شری بخیزد که خیر ما در آن باشد» با تجاوز ارتش سرخ به این کشور، دیگر بحث حذف اقوام و تسلط امپراطوری ابدالیسم در این کشور، جای خود را به استراتیژی «دفاع از خاک و نوامیس» افغانستان داد و فاکتور «فشار» مردمِ این کشور را به طور موقت در کنارهم بسیج کرد. اما با خروج قوای ارتش سرخ از افغانستان بار دیگر تمامیت خواهی به گونه ای دیگر و در کالبدی نو، به پیکر بی جان و خستۀ این کشور باز گشت و دوران سیاهی ای و تباهی این کشور باز آغاز گشت. اما اینبار اوضاع به کلی متفاوت بود. نیروهای جدید ظهور کردند، افکار و اندیشه های نو و حق خواهی و فریاد برابری و مساوات از سوی دیگر اقوام مظلوم این کشور از جای جای این خاک، طنین انداز گردید. دوران جهاد و مقاومت با تمام فراز و فرود و کاستی هایی که داشت همراه با نکات منفی آن، نیز گذشت و تحولات یازدهم سپتامبر2001 و قشون کشیِ مستقیم قدرتهای جهانی با شعار مبارزه با تروریسم و هراس افگنی، دموکراسی و تحکیم حقوق بشر،در واقع امیدها و بارقه های زیادی را در دلهای افغانهای خسته از جنگهای داخلی و خارجی، زنده کرد. اما ماهیت این دوران دموکراسی نیز خیلی زود افشاد شد و به اصطلاح « کلوخ روی آب» گشت که متاسفانه نتوانست برای دردهای تاریخی و رنجهای بیشمار مردم افغانستان اعم از ازبک و هزاره و تاجیک و پشتون و … مرهمی باشد تا دردی را از ریشه دوا دوا کند.

برای اثبات این مهم می توان به انتخابات مختلف در افغانستان اشاره کرد، خصوصا انتخابات اخیر ریاست جمهوری افغانستان که مانند سریالهای هندی شده است؛ بی مزه، خسته کننده و درگیری های خوشوها و عروسهایشان، اداها و اکت های تکراری و عوامفریبی، اما در پشت صحنه ایستادگی و لجاجت در لباس قوم و نژاد و قبیله و زبان و بدبختانه تبار. باز یکبار دیگر دوران جنگ های داخلی دهۀ هفتاد تکرار شده است اما به صورت جنگ سرد. این جنگ سرد و خصوصا سریال بی مزۀ انتخابات افغانستان با دورنمایۀ پنهان «تمامیت خواهی و سلطه» منجر به ظهور، تمویل و تجهیز گروههای تروریستی و هراس افگنی گشت که امروز بیش از نصف خاک این کشور را در آتش می سوزانند و از جان و مال و ناموس مردم قربانی می گیرد. طالبان و القاعده با صلاحدید استخبارات منطقه و کشورهای قدرتمند در کنار دیگر گروه های تروریستی و با حمایت افیونیسم قدرت و رادیکالیست های ارگ ریاست جمهوری ، که به تداوم قدرت می اندیشند و به پیروی از پیامبرشان حضرت ماکیاول اندیشمند بزرگ سیاسی « تداوم و حفظ هژمونی خویش را در سایۀ تمام ضد ارزشها و ناهنجاری های انسانی و بی باروی به دموکراسی نام نهاد و استفاده از تمامی ابزارها ولو غیر مشروع» می بینند، یکبار دیگر قدرتمند و قوی سربر آوردند و با حملات گسترده و بی امان و چند صد نفری استارت خوبی را از هلمند زدند و به ننگرهار و وردک و بادغیس و بدخشان و فاریاب و غور و هرات، قندوز، پیکتیا و پکتیکا و … کشاندند و دوران مقاومت را در ذهن ها تداعی ساختند. گذشته از اهداف و نیت قدرت های بزرگی چون ایالات متحدۀ آمریکا و کشورهایی چون پاکستان و ایران و ناتو، تمامی نقطه هایی که برادران عزیز،محترم و معظم پشتون ساکن هستند به نوعی غرق در خون و خشونت گردیده است و زندگی را هم برای خودشان و هم برای دیگران زهر ساخته اند. اما در طرف دیگر و در دولت افغانستان، حلقات بینادگرایایِ نکتایی دار و مغزهای متفکر و روشنفکران فاشیست و تمامیت خواه، آرام و بی سر صدا با استفاده از این فرصت، گوسفندان خویش را به کوه ها برده و پربار کردند و صدای بع بع شان از دورن صندوق های رای هنوز هم به گوش می آید و حتی در برخی موارد « پشکل هایشان » نیز درون صندوق ها مانده اند. بی گمان این دو حرکت یعنی مصروف ساختن ملت و مردم با پروسۀ گوسنفد چرانی دموکراتیک از یک سو و حملات صدها نفری ترویستها و گلادیاتورهای قرن بیست و یک در بیش از 50 درصد خاک این کشور، در سازماندهی و هماهنگی کامل و به موازات همدیگر انجام می گیرد.

مغزهای متفکر و جهانی این حرکات موازیِ نکتایی داران ارگ نیشن در شالوده ای از بینان فکری گلبدین حکتیار در قالب دوکتورین نوینی ارایه گردیده است که چندی پیشتر از خدای خویش آرزو کرده بود که روزی برسد تا دیگر اقوام این کشور را به سزای اعمال کثیفشان، حق خواهی ، برساند و بار دیگر قبیله سالاری را حاکم نماید.

اما خوشبختانه اقدامات سیاسی و مدنی و موثری که از سوی تیم استاد محقق صورت گرفته است، تمامی این معادلات و دوکتورین های مخوف و خطرناک حکمتیاریسم و اعقاب ایشان را با تمام بادران خارجی اش، نقش بر آب کرده است. استاد محقق و تیم ایشان یک بار دیکر در برار آزمونی تاریخی قرار گرفته است. آزمونی که با جنگ سرد مقاومت آغاز شده است و خدا کند که هیچ وقت به جنگ گرم بدل نگردد. این دوره در اصل همان دوره ای است که طالبان ظهور کرد و سیاهی و تباهی را برای این خاک رقم زد. به نظر من مرگ است برای دوستان عزیز و روشنفکری که بخاطر وعده و وعیدهای دروغین و منافع شخصی خودشان از اقدامات غیر انسانی ارگ نیشنان دفاع می کنند و اذهان مردم را مشوش می سازند و فریاد می کشند که اگر مغز متفکر در این کشور ظهور نکند دیگر خَرِجَدّال می آید و دنیا «کُن فَیَکُن » خواهد شد. اما از پرداختن به اصل قضایا در عین سادگی و غیرمنصفانه می گریزند و چشمانشان را در برابر توطئه ها و دسیسه های ارگ نیشینان که با آزاد سازی سران جنایتکار طالب و القاعده از زندانهای کشور روزگار مردم افغانستان را سیاه کرده اند، می بندند. جای تاسف هست که خونریزی های بیشمار سران جنایت کار طالب و القاعده و شبکۀ حقانی را ناعادلانه انکار می کنند و صرف برای منافع شخصی خودشان هر روز در رسانه ها ظاهر می شوند و به نفع ارگ نشینان به طور مستقیم و غیر مستقیم از سران جنایت و تروریستان، شعار می دهند و حمایت می کنند و در سرکها راه می افتند.

مبارزات و اقدامات تیم استاد محقق در این شرایط سخت و دشوار و بحرانی ای که سران فتنه و لُمپَنهای سیاسی – فرهنگی این کشور خلق کرده اند، تداعی کنندۀ دوران «مقاومت» است. دورانی که مردم افغانستان در برابر «افراطیت و وهابیت » ایستادند و مبارزه کردند.

به نظر من تاریخ دوران مقاومت نیازمند واکاوی و کنکاش مجدد است. فراموشیِ تاریخ، به زنده شدن افیون بلا و مصیبت می انجامد و خوابِ خِرَد غولها را بیدار می کند (علی امیری،خواب خرد) و غولِ بلا ومصیبت نیز خونِ مردم را در شیشه خواهد کرد. امروز باید قلم بدستان عزیز کشورمان، با تحلیل و کالبد شکافی دوران مقاومت، ذهن مردم خویش را بیدار سازند، از عواقب تسلط شومِ قبیله و تبار و مافیای قدرت و افراطیت و بنیادگرایی و تروریسم بر این سرزمین مافیایی، به مردم خویش هشدار داده و مردم را تشویق نمایند تا به پاس انگشتان آبی خویش که پایه و اساس و سنبل دموکراسی در جهان است، مقاومت کنند و از تبلیغات مسموم نهراسند و از زهر پاشی فضای سیاسی کشور اجتناب نمایند و مردم را به ظهور مغز متفکر که منجی این کشور خواهد بود، مژده ندهند. زیرا کسانی که آزاد سازی سران جنایت کار طالب و تروریستان را «افتخار» تفکر نه تحجرِ خویش می خوانند، نمی توانند منجی مردم این کشور باشند. «عدالتی» که با گوسفند چرانی به جای ارادۀ جمعی تمثیل گردد، «انصافی» که در زندانی شدن مساویانۀ همۀ اقوام کشور بدون در نظرداشت جرم و جنایت تعریف گردد، چگونه می تواند منجی بشر گردد؟

 

سخن پایانی

در مقالۀ قبلی خویش اشاره کردم که این نوع رویکرد من نسبت به قضایای پیچیدۀ کشور هرگز به این معنا نیست که اگر تیم اصلاحات و همگرایی به رهبری داکتر عبدالله عبدالله در راس قدرت قرار بگیرد، افغانستان یک شبه گلستان می شود و مدینۀ فاضله و اتوپیا و یا هم آمان شهر شکل می گیرد. تجربۀ تلخ حاکمیت تیم داکتر عبدالله و همرزمانش را هم در دوران جنگ های داخلی به خاطر داریم که جنگ های خانمانسوزی را بر این کشور تحمیل کردند و فجایع دهۀ نود میلادی از یادها نخواهد رفت. اما هدف من این است که هر چند می دانم در سناریوی طرح شدۀ جامعۀ جهانی و ایالات متحدۀ آمریکا، تیم اصلاحات و همگرایی، نقش محوری نخواهد داشت و «ابرمردِ نیچه» کسی جز منجی ای از تبار پشتون نخواهد بود اما به چالش کشیدن این نقشه و پلان شوم و سناریوی نامیمون و نامبارک و رسواسازی «سران تقلب و فتنه و بازی با انگشتان آبی مردم» در نزد اذهان عمومی مردم جهان، دست آوردی بزرگ است که در نتیجۀ اصرار و پافشاری تیم اصلاحات و همگرایی بدست امده است که با استناد به مقالۀ اخیر نیویورک تایمز، این توطئه ها و دسیسه ها آشکار گردید و شاید افکار عمومی جهان و مالیات دهندگان کشورهای جهان به وجدان خویش مراجعه کنند و از رهبران خویش حساب این همه تقلب و جعل و تزویر را پرسان نمایند و پروسۀ عقیم و نازای دموکراسی و دموکراتیزه کردن افغانستان را که شعار رهبران دنیا بوده است، از نو ارزیابی نموده و با مولفه های جدیدتر منطبق به خواست اکثریت مردم این کشور و حفظ حقوق همۀ اقوام و انسانهای این کشور بر اساس «اعلامیۀ جهانی حقوق بشر – مصوب 10 دسامبر 1948 میلادی» هماهنگ و همنوا سازند.

در پایان ذکر چند نکته را ضروی می دانم:

1 – حملات گسترده و اخیر گروه های تروریستی طالبان و القاعده بر نقاط و سیعی از کشور تیری در تاریکی است؛ اگر به هدف خورد و حاکمِ افغانستان شدند که فهوالمطلوب، اما اگر نتوانستند به این خواسته خویش برسندهیچ هدفی ندارند جز اینکه به مردم افغانستان فشار وارد کنند تا از خواست و حق مشروعشان یعنی حمایت از انگشتان آبی خویش دست کشیده و به سناریوی نوشته شده که توسط ارگ و کمیسیونهای انتخاباتی کارگردانی می شود، تن دهند.

2 – در روسوا سازی و برملا نمودن این سناریوی تقلب و جعل و افشای سران توطئه و ترور و کارگردانان اصلی این سناریوی شوم، که هدفی جز عقیم سازی پروسۀ دولت- ملت و روند دموکراتیزه شدن کشور ندارد – بی گمان نقش استاد محقق و حمایت انگشتان آبی مردم هزاره برجسته و عیان و غیر قابل چشم پوشی است البته با حس احترام به دیگر اقوام کشور. جدا از اینکه تصمیمات ایشان، استاد محقق، در سالیان گذشته دارای فراز و فرودهای بیشماری بوده است و در برخی موارد در حد یک معاملۀ شخصی فروکاست نموده است و بیش از آنی که جنبۀ منطقی و علمی داشته باشد بیشتر رویکرد احساسی و خودکامگی داشته است، اما اینبار نقش ایشان در افشایِ رسوایی بزرگ انتخاباتی که پرده از بسیاری از رموز تاریخی ای این کشور برداشته است، بسیار مهم و اساسی و ارزنده است. باید توجه داشت که این وظیفۀ روشنفکران و اندیشمندان واقعی این کشور است که در کنار ایشان و در صف استاد محقق ایستاده اند تا ایشان را اینبار در مسیر درستی که در پیش دارند، مشورت صحیح و اصولی داده، از غرق شدن در فساد و افتادن در دام بازی های سیاسی ارگ نشینان و بادارانشان، مصئون نگهدارنند که تاریخ در این باره قضاوت خویش را خواهد نمود.

3 – همصدایی رهبران تاجیک و هزاره و ازبک و دانایان پشتون و دیگر اقوام این کشور،در این برهۀ خاص و حساس که زیر پرچم اصلاحات و همگرایی، بی گمان دورۀ تاریخی نوینی را برای فردای افغانستان رقم خواهد زد. امید است که ایشان خصوصا رهبران تاجیک که در رفاقت و دوستی سابقۀ درخشانی ندارند و بیشتر به فکر خود هستند تا منافع جمعی هم پیمانانشان، این بار با درایت و خردورزی در برابر این توطئه و دسیسه «صادقانه» و «جوانمردانه» ایستادگی نموده و این اوضاع آشتفته را در کنار یکدیگر با اعتماد و درک متقابل، مدیریت و رهبری نمایند و اجازه ندهند تا یکبار دیگر حوادث «افشار» تکرار گردیده و دوستی و رفاقت و هم پیمانی مان، به بدبینی و سوئ استفاده های شخصی بدل گردد و شکاف و گسستی در بین این پیمان بوجود آید.

4- از مردم عزیز افغانستان هم به عنوان کوچکترین فرزندشان، تقاضا می نمایم که از صبر و بردباری و حوصله مدد جسته، بدانند که این دوره آنچه که دموکراسی خوانده می شود نیست، مقایسه انتخابات افغانستان با انتخابات دیگر کشورهای دنیا کار «عاقلانه ای» نیست چرا که در افغانستان اصلا اراده ای برای ایجاد نظام دموکراسی مبتنی بر خواسته های مشروع و قانونی و برحق مردم، وجود ندارد و مقایسۀ این وضع با دیگر کشورهایی که سالهاست دموکراسی را تمرین کرده اند و بدان باورمند هستند انسان را به یک پارادوکس می کشاند. این سیستم در افغانستان نه از دموکراسی و نه هم از دین پیروی می کند، این سیستم در اصل همان «سیاست کلوخ رویِ آب » برای رد شدن است تا قدرت و تسلط در افغانستان از دست نرود. لذا برای افشای این سیاست هولناک و دسیسه و توطئه باید مبارزه کرد و مقاومت لازمۀ این مبارزه هست و در نهایت پیروزی از آن کسی هست که «مقاومت» دارد و ایستادگی می کند. مردم عزیز افغانستان آگاهه باشیم که برای «نَه» گفتن به «افراطیت، توحش و خونریزی» باید راه درازی را پیمود. خصوصا اینکه گرگان اصلی این افراطیت و توحش همه در لباس میش در آمده اند و باید یکی یکی شناسایی شوند. بنابراین صبر و حوصله و بردباری شما مردم عزیز، ضامن پیروزی مقاومت مشروع مان است تا در آینده درسی باشد برای همۀ کسانی که با توسل به تئوریِ دسیسه مردم این کشور را به گروگان گرفته اند و مخفیانه به چور و چپاول مردم می پردازند.

پایان

عبدالحکیم حمیدی

7/6/1393

 

کشورهای اسلامی و سیر قهقرایی

استاندارد

« إِنَّ اللَّهَ لا يُغَيِّرُ ما بِقَومٍ حَتّىٰ يُغَيِّروا ما بِأَنفُسِهِم : خداوند سرنوشت هیچ ملتی را تغییر نمی دهد، مگر اینکه خودشان سرنوشتشان را رقم زنند.»

سوره مبارکه الرعد آیه ۱۱

با وجود این دستور و صراحت لهجه و گفتار واضح و آشکار قرآن کریم، کتاب مقدس مسلمانان، اما اوضاع و احوال و شواهد و قراین، به گونه ای دیگر راوی چهره زردی و دوران سیاهی و هبوط کشورهای اسلامی است. به طور حتم مسلمانان نتوانستند تا لجام امور زندگی خویش را بدست بگیرند و سوار بر اسب سرکش زندگی شان، سرنوشت شان را آنگونه که نیاز دارند، تغییر دهند . نه تنها که تغییر داده نتوانستند، بلکه متاسفانه این اسب خوش و خط و خال و زیبا را رَم دادند.

حوادث و قضایای فراوان سیاسی- اقتصادی در کشورهای اسلامی در چند دهۀ اخیر به خوبی نشان داد که رهبران و مدیران کشورهای اسلامی و تئوریسین های دینی، قادر به کنترول و نظارت و مدیریت امور ممکلت های خویش نیستند و در این رابطه کاملا ناتوان عمل کردند، از عهدۀ حل بحرانهای مختلف کشورهایشان عاجز ماندند. خصوصا مدیریت در دنیای مدرن، نیازمند سازو کار مدرن و فرمولهای مدرن است و این سازوکار مدرن است که می تواند شیوه های مدرن را برای مدیریت جوامع تعریف و تبیین نماید. زیرا جهان مدرن و زندگی در دنیایی که در سیطرۀ علم و تکنالوژی قرار دارد، دارای پیچیدگی ها و مشخصه های خاصی است که تعریف و تبیین این پیچیدگی ها و باریکی های ریز و درشت زندگی، نیازمند داشتن ابزار و وسایل مورد نیاز است که این ابزار و وسایل فقط و فقط در سایۀ علم و دانش و تخصص، میسر می گردد. رویکرد عقب گرایی و مبارزه با ارزشهای نوین جهانی و توسل به به کار گیری فورمولهای تاریخ مصرف گذشته و بعضا عقیم و ناکارآ، نمی تواند راه گشای این نوع از پیچیدگی ها باشد. اما متاسفانه مدیران کشورهای اسلامی کوشش کرده اند تا با این تغییرات و گستردگی علم و دانش و فن، مبارزه کنند و در برخی موارد، برای فریب مردم و ادامۀ تسلط خویش بر جان و مال و مردم، متوسل به قواعد و کارشیوه هایی شده اند که دیگر پاسخگوی نیازمندی بشر در قرن بیست و یکم نیست و دقیقا همین نوع رفتار باعث بروز نوعی«پارادوکس» در دنیای اسلام گردیده است که از یک طرف خواهان به کارگیری شیوۀ مدرن زندگی و داشتن رفاه و آسایش مدرن هستند، اما از طرفی دیگر سخت با آن و ارزشهای مدرنیته در پیکار هستند. این پارادوکس، مردم را به شدت گیچ و سردرگُم ساخته و باعث به وجود آمدن تعارضات بسیاری در این برهه از زمان گردیده است که آثار و تبعات ناشی از همین برخورد دوگانه و گزینشی، سرخوردگی و توهم و سرشکستگی در بین طیف وسیعی از مسلمانان گردیده است. به حدی این تغییرات سریع و رعد آسا رونما گردید که در کشورهای اسلامی منجر به پیدایش «آنارشیسم اسلامی» گردید و هر رهبر و جریان اسلامی، خود را حق مطلق پنداشت و دیگران را «ابلیس و شیطانهای رانده شده» از درگاه خداوند قلم داد نمود. آنارشیسم اسلامی آنقدر خود را حقِ مطلق فرض کرد که دیگر کم است تا ادعای خدایی کند، بنام خدا، بر مقدرات مردم و سرنوشت ایشان حاکم گردید و با دستورهای سلیقه ای و سلفی خویش، شیرازه و هستی انسانهای مسلمان را بر باد داد و در زیاده روی و زیاده خواهیِ دینی آنقدر اصرار کرد که امروز وضعیت کشورهای اسلامی در شرایط بحرانی و سختی قرار گرفته است و هر کدام، در دهها مشکل کوچک و بزرگ غرق هستند. اما همۀ این مشکلات و معضلات و چالش های موجود در کشورهای اسلامی، نتوانست منجر به تغییر رویکرد سیاسی و اتخاذ یک راهبرد و استراتژی متناسب به نیازمندی های جوامع انسانی گردد. هنوز هم در عین جهالت و غرق در مشکلات داخلی خویش، در صدد توطئه علیه یکدیگرند و به شدت به یکدیگر ضربه می زنند و به جای پرداختن به امورات مردم و ملت و تامین عدالت و نیازمندی های انسانی و توجه به حقوق اساسی و بنیادین انسانها و حل معضلات و چالش های جوامع شان، در کمال تعجب و تاسف برای برتری خواهی و برتری طلبی و حفظ قدرت و هژمونی خویش، بر علیه یکدیگر مشغول دسیسه چینی و نقشه کشی هستند. نه تنها به شکست سیاست ها و راهبردهای غلط شان اعتراف نمی کنند و از مردم و ملت شان به سبب ضعف در مدیریت و کشانیدن کشور به بحران عذر خواهی نمی کنند،بلکه در صدد توجیهی ناشیانه و احماقانه هستند و در تلاشی مزبوحانه و حماقت آمیز، همیشه به جای حل مسائل و چالش های کشورهایشان، کوشش کردند تا صورت مساله را پاک کنند و یا هم به تعبیری دیگر، صورت مساله را آنگونه که خودشان می خواستند، بیان داشتند و رویکرد واقع گرایانه( که نشان می دهد قسمت اعظم این نابسامانی ها و هرج و مرج ها ریشه در سوئ مدیریت و ناکارایی ایشان داشته) نسبت به صورت مساله پیدا نکردند و همواره کوشش کردند تا دشمنی فرضی را برای توجیه ندانم کاری هایشان معرفی نمایند، بدون شک که کشورهای پیشرفتۀ دنیا و خصوصا آنانی که بدنبال کسب قدرت مطلقه هستند در بوجود آمدن این وضعیت تباهی و سیاهی در کشورهای اسلامی بی تاثیر نیستند اما اینکه تمام کمبودات و کسری ها را به گردن ایشان انداخت و خود را تبرئه کرد، کاری است احمقانه و جاهلانه.

اما همین مسالۀ مهم و اساسی سبب شد که رهبران و مدیران کشورهای اسلامی هیچ وقت نتوانستند برای حل معضلات و مشکلات فراروی جامعه و مردمشان، جواب و طرحی مناسب برای برون رفت از بحرانها، ارایه کرده نمایند و با تاسف در لجاجتی مزبوحانه و با توسل به بهانه های عوامفریبانه، هیچ گاهی هم جرات اعتراف به عدم توانایی در رهبری و ادارۀ کشور را در خود ندیدند و یا هم بنا به منافع خویش که از اسلام و دین داری، دُکانی پر منفعت و سودآور ساخته اند و از فریب دادن مردم به اَنحای گوناگون صاحب منفعت و درآمد گردیده اند، مصلحت در خاموشی و پاک کردن صورت مساله و تحریف اذهان عمومی مردم جوامع خویش بر آمدند.

خصوصا قرن بیست و یکم که اوج زوال و نابودی نظام های خودکامه و بنیادگرای کشورهای اسلامی بود و با بیداری و هوشیاری مردم در کشورهای غربی در عهد رنسانس هر چند بسیار دیر، منتج به بیداری کشورهای عربی گردید که جریانی موسوم به «بهار عربی» را پدید آورد و این جریان نیز منجر به سقوط بعضی از دولت های مستبد و فربه از فساد گردید مانند تونس، لیبی، مصر و ناکامی در سوریه و عربستان و بحرین. این دولت ها با بهره گیری از عدم دانایی و خرد ورزی مردم، سرگرم داشتن مردم و ملت به امور انتزاعی و نا مفهومی تحت عناوین مختلف، فقط شکم خویش را گُنده کردند و در برابر عظمت و بزرگی دانش و تکنالوژی دنیا، مانند کَبک سرخویش را در برف فرو برده بودند و سخت در عیش و نوشی کثیف و سرگرم باده نوشی و ثروت اندوزی، یا عمدا به تغییرات حاصل از انقلابات علمی جهان، که منجر به بروز پدیدۀ جهانی شدن گردید، و یا هم ندانسته و نفهمیده، توجهی نکردند و مردم و ملت های کشورهای به اصطلاح اسلامی را قرنها از کاروان علم و دانش و فن، عقب نگهداشتند و در سیاهی و تاریکی اسیر ساختند. در برابر بیداری به شدت مبارزه کردند و جنبش های بیدار گری و عدالت خواهی و روشن گری را به شدت سرکوب نمودند. کاربرد فرمول سادۀ « قتل و کُشتن و یا هم اسارت و در بند کشیدن» تنها و تنها کارشیوۀ ایشان بود.

حوادث و بحرانهای سیاه کشورهای عربی قبل از بهار عربی مانند لیبی، مصر، سودان، نیجریه، مالی، تونس و کشورهای عربی مانند سوریه، عراق و گل سرسبد خبرهای امروز یعنی فلسطین، افغانستان، پاکستان، برمه و… و همچنین ناتوانی در مدیریت پسا جنگ و منازعه، به خوبی نشان داد که رهبران و مدیران این کشورها در مدیریت و ادارۀ کشورهایشان به سختی دچار مشکل هستند و قطعا دوران زوال و سیرِ نیستی خویش را در سرآشیبی سقوط به شدت می پیمایند و جز دست و پا زدن در گردآب جهالت و نادانی و حماقت و دادن شعارهای تاریخ مصرف گذشته، هیچ ابتکار و نوآوری و خلاقیتی ندارند و عنقریب است که در دامِ عفریت مرگ اسیر شده و خودشان و مردمشان را نیست و نابود سازند. این سوئ مدیریت ها و ضعف های کلان رهبران کشورهای اسلامی منجر به شکل گیری جریانهای بنیادگرایی افراطی و گروه های تروریستی اسلامی به نام های طالبان، داعش، بوکو حرام، گروه اسلامی الشباب، گروه تروریستی القاعده، جبهۀ النصره، شبکۀ تروریستی حقانی، شورای کویته و چندین جوجه گروهک تروریستی دیگر، از یک طرف و بروز مشکلات عدیدۀ اقتصادی، سیاسی و اجتماعی گسترده از سویی دیگر، روند زندگی را در این کشورها و بسیاری از کشورهای دنیافلج ساخته و گاهااز مسیر اصلی آن منحرف ساخته و به سرآشیبی سقوط و انحطاط و فروپاشی سوق داده است.

جریان و فرآیند خرد ورزی در این کشورها و اتکا برتفکر و اندیشه با رکود مواجه شده و راهی برای برون رفت از معضلات پیش آمده لااقل به این زودی ها در این کشورها متصور نیست.

اما نکتۀ فاجعه بارتر اینکه در این کشورها، خِرَد جمعی تصمیم گیرنده در امور و قضایای کشوری نیست، بلکه تنها و فقط دستورات و فرمانهایی است که خدا و رسولش در یک و هزار و چهارصد سال پیش برای هدایت و رهبری و مدیریت مردم در آن عصر و زمان، صاد کرده اند و تا اکنون که قرن بیست و یکم هست، این رهبران و مدیران کوشش دارند تا همان فرمولها را برای رهبری و هدایت کشورهایشان با توسل به خدعه و نیرنگ و ارعاب و زور، به کار بندند. ذکر این نکته در همین جا ضرور است که منظورم هیچ وقت قضاوت در مورد نَفسِ پدیده ای بنام دین و دین داری نیست، زیرا من نه تخصصی در امور دینی دارم و نه هم سواد دینی لازم و مورد نیاز برای ارایه فرمولهای دینی را. بلکه با در نظرداشت وقایع و حوادث و جریانهای ذکر شده در بالا و همچنین وضعیت فلاکت بار کشورهای اسلامی و مسلمانان جهان، به عنوان یک انسان خواستم در برابر ضعف و سوئ مدیریت رهبران این کشورها از جملۀ افغانستان، فریادی بر آورم تا وظیفۀ انسانی خویش را انجام داده باشم.

متاسفانه سردمداران کشورهای اسلامی همیشه کمبودات و کسری ها و نادانی و کاستی و کم کاری های خویش را به گردن دیگر کشورها خصوصا کشورهای غربی می اندازد و سخت تلاش می کنند تا با انحراف ذهنی و فکری مردم و ملت خویش، توجه و تمرکز ایشان را از کمبودات و کسری ها، معاملات و زراندوزی ها و دزدی های کلان تحت نام دین، به سوی مرزهای بیرونی هدایت دهند و این مساله در شعارهای دروغین و غلط بسیاری از رهبران مذهبی کشورهای مسلمان به خوبی دیده می شود. به طور نمونه کشوری مانند ایران، که به شدت خود را تحت نام اسلام واقعی و کشوری پیرو خط اهل بیت رسول الله، پنهان ساخته و با توسل به زور و ارعاب و ترور، نَفَس مردم خویش را در سینه هایشان حبس نموده و حتی پا را فراتر نهاده و کشورهایی مانند فلسطین و لبنان و افغانستان را به عنوان عمق استراتیژیک سیاست های جاه طلبانه و استبدای خویش برگزیده اند و نان دسترخانِ سیاسیِ خویش را در خون انسانهای بیچاره و بدبخت این سرزمینها، آغشته می سازند تا تسلط و سلطۀ خویش را حفظ نمایند و با اعلانهای دروغین و توسل به مانورهای سیاسی- دینی و غالبا عوامفریبانه و دادن شعارهای میان تهی و پوشالیِ حمایت و پشتیبانی از مسلمانان دنیای اسلام،فلسطین، بسیاری از مردم را به عنوان سپر دفاعی خویش در برابر اسرائیل و ایالات متحدۀ آمریکا مورد استفاده قرار می دهند. به همین گونه کشورهای دیگری مانند عربستان سعودی که مفاهیمی چون حقوق بشر و حقوق بنیادین و اساسی انسانها، خصوصا زنان، در این کشور اصلا معنی ندارد.

این حوادث و رویدادها، به زبانی ساده و عاجزانه به مردم این کشورها می فهماند که؛ ترسم نرسی به کعبه ای اعرابی، این ره که تو می روی به تُرکستان است. راه مردم مسلمان با این مدیریت و رهبری آغشته در فساد و جهالت، متاسفانه راه روشنی و امیدواری نیست، از این راه جز سیاهی و گرفتار شدن در پنچۀ هیولای مرگ، چیزی میسر نخواهد شد.

بیدادِ فقر و فلاکت و بدبختی، مهاجرت، فساد و روشوه، تبعیض و تعصب، بیکاری و تورم شدید اقتصادی، عدم توجه به حقوق اساسی و بنیادین انسانها و عدم پایبندی به موازین حقوق بشری و معاهدات و پیمانهای جهانی، ترورها و سربریدنها و انتحاریها، کشتارهای دسته جمعی و توحش و دهشت افگنی به خوبی نشان می دهد که راهبردِ رهبران کشورهای اسلامی، نیازمند تغییرات اساسی و ریشه ای است و اصرار به این سیاست های عوامفریبانه و عقیم و ناکارآ، منجر به تباهی و سیه روزی هر چه بیشتر ملت های محروم و ستمدیدۀ مسلمان می گردد.

تمرکز بیش از حد رهبران و مدیران، روحانیون، ملایان و مولوی های مسلمان بر «زندگی بعد از مرگ» و رویای هم آغوشی با «حوریان سیه چشم بهشتی که هر شب باکره می گردند» و تناول از میوه های لذیذ و خوش بوی و خوش طعم باغات همیشه سرسبز جنت و در برابر آن وعدۀ «آتش و شکنجه و عذاب و سُربهای گداخته و …» برای کفار و دشمنان و … متاسفانه مردم را از زندگی دنیا و کسب علم و دانش و فن غافل ساخت و به شدت محتاج دیگران نمود، به حدی که امروز نبود نیروی متخصص و کارآمد و تحصیل کرده که از عهدۀ مدیریت و رهبری کشورهای اسلامی و خصوصا کشورهای پسا منازعه و پس از جنگ برآیند، کاملا احساس می گردد. به طور نمونه سیه روزی حکومت مجاهدین در افغانستان بعد از خروج ارتش سرخ شوروی از این کشور و جنگ های داخلی و کشتار مردم، مبین یک نکتۀ اساسی است و آن اینکه به اعتراف خود همین مجاهدین، اینان در سیاست ناکام و عقیم بودند.

شکست و عدم توفیق در مدیریت « جریان اخوان المسلمین در مصر» بعد از خلع قدرت «حسنی مبارک» با رهبری و مدیریت   « محمد مرسی» و بالاخره قرار گرفتن در لیست گروه های دهشت افگن در مصر، جنگ داخلی و عدم مدیریت در اوضاع سیاسی کشور در لیبی بعد از سرنگونی «معمر القذافی»، بحرانهای کوچک و بزرگ در تونس بعد از سرنگونی « زین العابدین بن علی»، اختلافات وسیع و عدم مدیریت جنگ بر علیه نظام «بشار الاسد» در سوریه که از حمایت ایران و روسیه برخوردار است، ناکارایی و عدم ادارۀ کشور توسط حکمت «نوری المالکی» در کشور عراق و بحران جنگ داخلی که این کشور را در آستانۀ تجزیه قرار داده است، تجزیه کشور پهناور سودان به دو کشور سودان جنوبی و سودان و بحرانهای پس از تجزیه و درگیری های بین این دو کشور، شکست جریان اسلامی در بنگلادش و اعلام حکم اعدام رهبر و بزرگترین حزب اسلامی « عبدالقادر مولا» به جرم نسل کُشی از سوی دادگاه عالی بنگلادش، سرکوب مردم اهل سنت در ایران و در نوارهای مرزی غربی یعنی کُردها و شرقی یعنی بلوچ های این کشور و قتل عام و جو خفقان و اختناق برای عموم مردم خصوصا مردمی که از عملکرد دولت ناراضی هستند ،حزب حرکت اسلامی ازبکستان یا جنبش اسلامی ازبکستان که در لیست سیاه وزارت خارجه امریکا قرار گرفته و جزئ گروههای افراطی در منطقه می باشد، ناامنی گسترده و دوامدار و مرکز واقع شدن نوار مرزی بین دو کشور اسلامی افغانستان و پاکستان که مانند شمشیر دو لبه مردم را سر می بُرد و به پرورشگاه و تربیت گاه تروریست هایی تدیل شده اند که چونان بمب های متحرک عمل می کنند و خواب و خوراک و آرامش را از مردم هر دو طرف مرز دیورند ربوده است، حوادث و جریانهای جامو و کشمیر، همه و همه مبین عدم کارآیی و موفقیت در سیاست و ادارۀ کشور توسط افراد و جریانهای اسلامی ای است که در طول تاریخ بجای تحصیلِ تخصص و دانش و فن، برای هم آغوشی با حوریان بهشتی و تناول میوه های خوش مزۀ جنت، خوردند و خوابیدند و هیچ سرمایه ای را برای روزهای مبادا و دشوار و سخت امروز خویش، نیندوختند و امروز با اندک فشاری تمام تئوری های دنیایی و اخروی شان باد هوا می شود و رهبران شان در زندانها گرفتار می گردند و تقریبا رهبری در کشورهای اسلامی نیست که با محبوبیت و در عین قدرت، حکومت را به فردی شایسته تر تحویل دهد و دست از زیاده خواهی و افزون طلبی بکشد. مانند رئیس جمهور کرزی در افغانستان.

ای کاش دستگاه دیپلماسی کشورهای اسلامی و سیاست گذاران نظام های اسلامی به جای پرداختن به اینهمه امور انتزاعی و مفاهیم ذکر شده و تشکیل نهادها و دستگاهای انگزیسیون، کمی هم به دنیای مردم بذل عنایت می نمودند و با تاسیس مراکز آکادمیک به پرورش و تربیت نسل متخصص و مورد نیاز کشورهایشان می پرداختند. هرچند بعضی از این کشورها بسیار دیر به فکر این اقداماتی را انجام دادند، اما باز هم از عدم نیروی متخصص همین اکنون به شدت در رنج و عذاب به سر می برند.

سپردن ادارۀ امور ممکلت به افراد و اشخاصی که به نام دین و خداوند، مردم را تباه کردند، جنگ ها را سازماندهی نمودند و فتواهای گوناگون و تمسخر آمیز و رسوایی های سیاسی را باعث گردیدند، مانند فتوای جهاد نکاح و ده ها مورد دیگر، متاسفانه مردم مسلمان را در تنگنای عجیبی قرار داده است. این وضعیت سیاه و در بدری از کشورهای اسلامی شاخ آفریقا گرفته تا کشورهای اسلامی در شرق دور و حوادث مسلمانان برمه، به خوبی شاهد و گواه این ادعا است که اگر در سیستم مدیریت و رهبری جوامع اسلامی تغییرات بنیادین رونما نگردد، عفریت مرگ به زودی در آسمان این کشورها ظاهر خواهد شد. کما اینکه نشانه های ظهور این عفریت مرگ در بسیاری از کشورهای مسلمان، به سادگی و وضاحت تمام قابل مشاهده است. بنابراین کوبیدن بر طبل های توخالیِ و دشمن سازی های فرضی و استفادۀ ابزاری از دین اسلام، روند نزولی و سیر قهقرایی را شدت خواهد بخشید و در طرفه العینی مردم کشورهای اسلامی را خواهد بلعید.

به باور من، سیاست های کلان مدیریتی کشورهای اسلامی نیازمند رویکرد علمی و واقع بینانه، مبتنی بر ارزشهای انسانی و توجه به حقوق بنیادین و اساسی انسانهای این کشورها است. حال اینکه چگونه این ارزشها در دین و دین داری تعریف می شود یا هم تعریف شده است،من اطلاعی ندارم. اما آنچه بسیار واضح است اینکه فعلا کشورهای اسلامی و مسلمانان در وضعیتی خراب و روبه نیستی و تباهی قرار گرفته و حالتی شبیه به «قرون وسطای اروپا» در این کشورها به وجود آمده است.

عقل و منتطق و شعور جمعی و خِرَد انسانی از این برهوت رخت بربسته و جز اندیشۀ سیاه و تاریک، هیچ اثری از «بیداری خِرَد» دیده نمی شود. ساده ترین راه حل مشکلات و معضلات، کُشتن است. ادارۀ امور بسیاری از کشورهای اسلامی به دست کسانی است که جز به تفکرات مسخ شدۀ خویش، که بوی تعفن و ناکارآیی آن دنیا را انباشته است، به چیز دیگر نمی اندیشند و در برابر هر گونه روشنگری و احیای تفکرِ مبتنی بر ارزشهای انسانی و انسان محوری به شدت مقاومت می کنند و راه را برای تغییرات و بنیادین و اساسی، سد کرده اند. این انسانها نه دلشان برای دین می تپد و نه برای انسانها و نیازمندی هایشان ارزش قائل هستند، نه برای دنیای مردم طرح و برنامه ای دارند و نه هم چندان که وانمود می کنند نگران آخرت هستند،تصوری این نوع انسان از زندگی، غوطه ورشدن در فقر و فلاکت و بدبختی و بیچارگی با توجیه « الفقر فخری و به أفتخر علی سائر الانبیاء» است و برای توجیه تمام سیه روزی هایی که ره آورد سیاست های غلط و نادانی ایشان است همیشه آیات و احادیث و روایات را دست آویز قرار داده و با تاسف باید گفت که جنبۀ تقدسیِ خویش را آنقدر برجسته و پر رنگ ساخته اند که نمی شود از ایشان انتقاد کرد. انتقاد از این نوع انسانها، در بسیاری موارد یعنی بازی با جان. زیرا در جایی که منطقِ تفکر و تامل و گفتگو و تحمل حاکم نیست، بهترین و ساده ترین راه نه گفتگو و پذیرش، بل «صدور فتوای قتل» است. تا زمانی که این سلاح و حربه به دست این نوع انسانهاست، حالِ زندگی مردمِ مسلمان بِه نخواهد گشت و راهی به سوی آینده ای روشن قابل تصور نخواهد بود.

باز هم تاکید می کنم که من اصلا به دین و مقولۀ دین کاری ندارم و روی نوشته ام هم به دین داریِ دین داران نیست، بلکه تمام کوشش من در این است که بگویم با در نظرداشت وضعیت موجود و واقعیات قابل لمس و مشهود سیاهی و دربدری و تباهی در کشورهای اسلامی و محرمیت شهروندان کشورهای اسلامی از حقوق شهروندی، در سیاست و ادارۀ امور کشورها و جوامع اسلامی باید تغییرات اساسی و ریشه ای رونما گردد. در غیر آن صورت روزی خواهد رسید که همانگونه که مسیحیت در درون کلیساها قفل شد، اسلام هم در مساجد خاک خواهد خورد و سالی یک بار مردم برای خاک روبی، به مساجد مراجعه خواهند کرد. توجه به نیازهای اساسی انسانها با در نظرداشت تغییرات گستردۀ دنیا و نفوذ و انباشت و تسلط بی چون و چرای علم و دانش و فن در زندگی انسانهای کرۀ خاکی و گسترش استفاده از تکنالوژی در بین مردم، باید در دستور کار جوامع اسلامی قرار گیرد و مردم باید سران و سردمداران نوین و نخبگان جامعۀ خویش را با اصول و معیارهای جهانشمول و قدرت مدیریت بحران، انتخاب نمایند. دیگر دنباله روی کورکورانه و بدون سوال و جواب و سپردن امور زندگی میلونها انسان بدست « انسانهایی که خود را نمایندۀ خداوند می دانند» و همواره بر گردۀ مردم سوار شده اند، کار ساز نیست. یقنا خِرَد جمعی باید تصمیم گیر امور باشد، اما خِرَد جمعی نیز باید در سایۀ روشنگری های اندیشمندان و دانشمندان واقعی، به مرحلۀ بلوغ خویش برسد تا در تصمیم خویش برای تعیین زعامت و رهبری کشور خود، از دقت و هوشیاری بهره گیرد.

در پایان می خواهم با نقل قولی از زرتشت نوشته ناچیز خویش را به پایان برده و از همۀ شما عزیزان بایت کمبودات در این نوشته معذرت خواهی نمایم.

زرتشت « بدبخت ترین مردم کسی است که رهبران ایشان از بین نخبگانشان انتخاب نگردد.»

عبدالحکیم حمیدی

10/ 5/1393