«اختیار و جبر»

استاندارد

مختصری در باب توجیحات کشورهای عقب مانده

مقدمه:

آیا می توان تمامی بدبختی ها و مصایب بی شماری را که در برخی از کشورهای دنیا، از جمله در کشورهای اسلامی وجود دارند، به حساب «جبر و تقدیر» گذاشت و به آسانی نقش اراده، خردو اندیشه، اختیار و قدرت انسانی را یا در کل و یا هم بعضا، نفی کرد و نایده انگاشت؟ با قبول این پیش فرض، می توان به راحتی شانه از بار مسئولیت و تلاش و کوشش در جهت تغییر سرنوشت خویش، خالی نمود. به گمان من، در این صورت انسان، به پایین ترین سطح بشری خویش فروکاست خواهد نمود و در اصل بین انسان و تمامی ارزشهای انسانی و نباتات و جامدات، فرقی نمی توان قایل شد.

از آغازین عصر روییدن جوانه های خرد ورزی در زندگی ام، آنچه ذهن مرا همیشه به خود مصروف می کرد همین بحث «اختیار و جبر» بود. به راستی که معترفم به این مهم، که هیچ گاهی نتوانستم این معادله پیچیده خلقت را حداقل برای خویش،حل نمایم. در این معادله دو مجهولی برای من، داده ی مشخصی وجود نداشت، هر آنچه بود،مجهول بود؛ اختیار من همان اندازه گنگ و بی معنی بود که جبر برایم بی تعریف و تاریک. تعالیم دینی و باورهای مذهبی نه تنها نتوانست، دریچه ای را برای حل این معما بگشاید، بلکه خود باری افزود بر تمام مجهولات این معادلات گنگ. شاید در طول دوران تاریخی فلسفه و مباحث فلسفی، کمتر بحثی مانند همین بحث «نقش اراده و اختیار انسان در یک سوی ترازو و جبر و تقدیر در سوی دیگر تراوز» ذهن اندیشمندان و دانشمندان را تا این حد مشغول نکرده باشد، محافل و مجالسی که سالها در این حوزه بیگاه و شد و آنقدر شاخ و برگش دادند تا نتیجه آن شد که من نوعی بشر، بیشتر سردرگم و حیران بمانم ؛ خصوصا زمانی که با پیشرفت و ترقی و توسعه در کشورهای توسعه یافته آشنا شدم و از طرفی دیگر نیز، حیرانی و دربدری و بدبختی را در کشورهای عموما آفریقایی، بعضا کشورهای آسیایی و عمدتا کشورهای اسلامی به وضوح می دیدم، ناخودآگاه همین بحث در ذهنم به چرخشی در دور باطل سابق خویش، گرفتار می شد و بی حاصل به پایان می رسید، نه تنها که مجهولی را روشن نمی کرد بلکه بر مجهولات آن می افزود. اما نا امید نشدم، هر آنچه بیشتر لمس کردم و درک نمودم، تقلای من برای حل این معادله چند مجهوله بیشتر شد. در عریان ترین حالت خود این سوال برای من اینگونه مطرح می شد که «این چه تقدیری است که خداوند کشورهای متمدن،توسعه یافته و عموما غربی را در راحتی و رفاه و اقتصاد،غرق کرده است، اما کشورهای اسلامی ای چون افغانستان هنوز در قرون وسطی می چرخد؟»

رابطه ای که بتوان آن پیشرفت و تکنالوژی را با این سرحد از عقب ماندگی و بدبختی، توجیه کند، چیست؟ نه مذهب در دل خود برای من پاسخی قانع کننده داشت و نه هم اندیشمندان و روشنفکرانی که من در عالم کشورهای اسلامی با نام و اثرشان آشنا شده بودم. دوران مهاجرت در اصل در عالمی از چرندیات ذهنی گذشت، واقعیات و تحریف و دور باطل برتریت خواهی مذهبی و دینی، ذهن جستجوگرم را کور ساخته بود و خرافه پرستی مفرط، خردم را عقیم کرده بود.سفر به کشورهای محتلف و دیدن فرهنگ ها و تمدن های دیگر، بیشتر و بیشتر به این شکاف ذهنی ام دامن زدو مرا مصصم تر ساخت تا برای حل این معادله، فرمولی بیابم؛ حداقل برای خودم، نه ادعای روشنگری دارم و نه هم ادعای پیامبری دروغین. در این نوشته کوتاه، بر آنم که ماحصل یافته ها اندوخته های خویش را با شما شریک سازم. هر چند می دانم که عاری از نقص و خطا نیست و نخواهد بود.

مثال:

بیابانی را در نظر بگیرید که حداقل تا فرسنگ ها که چشم می کاود، اثر و نشانه ای از حیات، مشاهده نمی شود و شما حیران و سرگردان در این برهوت، نمی دانید که کدام مسیر را برگزینید تا شما را به مقصود برساند. هر طرف که می بینید جز برهوتی گرم و شن زار نیست. در این شرایط چگونه تصمیم خواهید گرفت؟ آیا هر مسیری را که «انتخاب» خواهی کرد، بدون «اراده و اختیار» و همه از روی «جبر و تقدیر» خواهد بود؟ آیا اندیشه و تفکر انسانی تان در این انتخاب، نقش و مسئولیتی نخواهد داشت؟ با قدم نهادن در یک مسیر؛ چپ یا راست، پس یا پیش، در پایان «مسیر» چه در انتظار شما خواهد بود؟ نیرویی که به شما تصمیم را دیکته می کند، چه نیرویی هست؟

تحلیل:

من شاه کلید این معادله را در همین مثال کوچک برای خویش یافتم.« انسان دقیقا دایره ای به شعاع وسیعی به مرکزیت خویش در پیش رو دارد که متشکل از هزاران نقطه و شاید میلونها نقطه باشد. مرکز به تمامی این نقاط روی دایره، توسط خطی نامرئی وصل می گردد که در مثال فوق از آن به عنوان «مسیر» یاد کردیم. دقیقا فاکتورهای مجهول ما هم در همین نقطه هست؛ انسان می تواند با اتکا و توسل به نیروی تعقل وخرد خویش، یکی از همین هزاران خطی را بر گزیندـ انتخاب ـ که او را به مقصد ـ تقدیرـ برساند. به عبارت ساده تر اینکه انتخاب مسیر و گزینش راه، در اختیار و اراده انسان هست ـ غیر از موارد استثنا که انسان از طرفی نیرویی دیگر وادار به انجام کاری می شودـ و آنچه در پایان راه و در فرجام، منتظر هست می تواند همان تقدیر باشد. بی شک نمی توان انتظار داشت که تمامی راه ها را هیچ پایانی نیست و فرجامی وجود ندارد. هر انتخاب انسان، به یک نقطه ای خواهد انجامید که باید پایانی برای آن انتخاب باشد. بنابراین انسان در اختیار مسیر و گزینش راه که هزاران خط از مرکز دایره به سوی نقاط روی دایره هست، مختار هست، اما هر مسیر انتخابی، باید «انتهایی» داشته باشد و این انتها می تواند به باور و گمان من، همان تقدیر باشد که از آن به عنوان تقدیر انسان یاد می گردد. هر چند این تقدیر در اصل تقدیر مسیری است که انسان بر می گزیند و در نهایت می شود تقدیر خودش.»

زندگی انسانها هم در اصل مصداق همین نکته هست.اما فرق آن این است که روز به روز تکامل در زندگی انسانی بیشتر می شود. فرآیند تکامل توسعه می یابد و انسانها در انتخاب مسیرشان با علایم بسیاری روبه رو هستند که می تواند در انتخاب انسانها را کمک و همکاری نماید. به طور نمونه در عصر حاضر توسعه آموزش و پرورش، رسانه های جمعی، شبکه های اجتماعی، نشست و برخاست با خردمندان، مطالعه آثار علمی دانشمندان و … از علایمی هستند که می تواند انسان را در انتخاب مسیر بهتر کمک و همیاری نماید. اما انسانی که بدون در نظرداشت همه علایم و نشانه ها در انتخاب مسیر خویش اشتباه می کند، طبیعتا در پایان راه به مشکل مواجه خواهد شد و این نتیجه اشتباه وی در انتخاب مسیر هست نه اینکه از اول و توسط «قلم زن» برای او سیاهی و تباهی قلم زده شده باشد. حتی برای کسانی که در برهه هایی از زندگی شان راه به بیراهه رفته اند و خطا کرده اند نیز همواره راه برای بازگشت و تغییردر مسیر وجود دارد. نمونه ای دیگر را در نظر بگیرید: راننده ای بدون در نظرداشت علایم رانندگی به سرعت در جاده ای پرپیچ و خم کوهستانی و صعب العبور می تازد، آیا اگر این راننده در اثر سرعت بالا از دره پرتاب شود، تقدیرش از اول همین بوده است؟ به عبارت ساده تر آیا قلم زن برای او اینگونه قلم زده است؟ یا همین گونه است تمامی انسانهایی که در طول عمرشان مرتکب جرایم مختلف گردیده اند و مجازات شده اند؛آیا همه آنان از روز اول توسط قلم زن یا هر فاکتور اجباری دیگر، برای این روز ساخته شده اند؟ دزد، رهزن،قاچاقچقی، قاتل، تجاوزکار، خائن و… ده ها انسانی که به جرایم مختلفی در زندانها هستند یا هم از دنیا رفته اند، آیا قلم زن با آنان خصومت شخصی داشته است که برای یکی مانند «ادیسون» خوشنامی را رقم زده و برای «هیتلر» نیز نفرین و بدنامی؟ به فرض اگر اینگونه باشد،در اینصورت مسخره ترین مساله نظام پاداش و جزای اخروی هست که خداوند بارها به «کشیدن مو از ماست» در قیامت تاکید کرده است. انسان باید پاسخ کدام عمل ناکرده خویش را بگوید وقتی که در هیچ کاری اختیاری نداشته است؛ متجاوز،تجاوز کرده است و خلاص و مفعول هم که فقط به حکم تقدیر،مورد تجاوز قرار گرفته است. همین گونه می توان رابطه دوطرفه ای را بین قاتل و مقتول، ضارب و مضروب، جانی و بیگناه و… تعریف کرد. با این فرضیه ساده می توان اساس نظام جزایی دنیای و اخروی را زیر سوال برد. اما بر طبق آنچه در بالا ذکر گردید انسان مسئول «انتخاب» خویش هست و هر انتخاب نیز «پایانی» دارد.در فلسفه به همین پایان «غایت» می گویند. پس غایت همان نقطه ای که دیگر همه امور در آن خاتمه می یابد، با انتخاب مسیرمان، یا غایتی به خیر و خوبی خواهیم داشت و یا هم به سیاهی و تباهی. سوای از قضاوت های دینی ـ مذهبی، می توان اشاره کرد که دنیا نیز دقیقا همین قانون را دارد؛ شاگردی که درس می خواند و آنکه نمی خواند؛ کارگری که کار می کند و آنکه وقت به بطالت می گذراند. مولوی این مساله در قالب شعر چنین زیبا بیان داشته است:

این که فردا این کنم یا آن کنم / این دلیل اختیاراست اى صنم‏

و آن پشیمانى که خوردى زآن بدى / ز اختیار خویش گشتى مهتدى

گر نبودى اختیار این شرم چیست / وین دریغ و خجلت و آزرم چیست؟

زجر استادان و شاگران چراست / خاطر از تدبیرها گردان چراست‏

ور تو گویى غافل است از جبر او / ماه حق پنهان شد اندر ابر او

هست این را خوش جواب ار بشنوى / بگذرى از کفر و در دین بگروى‏

حسرت و زارى‌‏گه بیمارى است / وقت بیمارى همه بیدارى است‏

آن زمان که مى‌‏شوى بیمار تو / مى‌‏کنى از جُرم استغفار تو

مى‌‏نماید بر تو زشتى گنه / مى‌‏کنى نیّت که باز آیم به ره‏

عهد و پیمان مى‏‌کنى که بعد از این / جز که طاعت نبودم کارگزین‏

پس یقین گشت این که بیمارى تو را / مى‌‏ببخشد هوش و بیدارى تو را

پس بدان این اصل را اى اصل / جوهر که را درد است او برده است بو

هر که او بیدارتر پردردتر / هر که او آگاه‌‏تر رخ زردتر

بسط :

با تصور و ساخت این فرمول، به این نتیجه رسیدم که «تقدیر نیکوی انسانی» جز با انتخاب درست و اساسی، حاصل نمی گردد و انتخاب درست و اساسی صورت نمی گیرد مگر اینکه انسان از نیروی عقل و خرد خویش مدد جوید، داده ها را تحلیل کرده، علایم و نشانه ها را ارزیابی نموده، مشورتهای لازم را با اهل بینش و خرد انجام داده، سپس کوله بار خویش را بسته و قدم در مسیر خویش گذارد. یقینا چنین انتخابی می تواند فرجامی نیکو و تقدیری شایسته برای انسان رقم زند. اما درست در نقطه مقابل آن، اگر انسانی با چشمان بسته، بدون ارزیابی و تحلیل داده ها و نشانه ها و بدون امداد خرد و تعقل خویش، با نفی تمامی مشورت ها و نصایح اهل خرد، ناآگاهانه قدم در مسیری گذارد، ناگفته پیداست که فرجامی نیکو و تقدیری شایسته، حداقل به قاعده عقلی و منطقی، پیش روی نخواهد داشت. پایان چنین مسیری جز سیاهی و در بدری و بدبختی و شقاوت نخواهد بود. آیا انسانی که مسیر دزدی و رهزنی بر می گزیند، می تواند امیدوار باشد که فرجامش جز زندان نخواهد بود؟ آیا انسانی که تمام عمر خویش را در دانش اندوزی و مطالعه می گذراند می تواند تصور کند که فرجامش، آتش هست؟ به طور حتم نمی توان نقش عوامل فرعی مسیر زندگی انسانهارا نیز به کلی نفی کرد. انسانی که از دزدی به مقام و شوکت و جاه می رسد، در یک بستر فرسوده و عقیم و جامعه مریض، رشد می کند. این جامعه مریض هست که این انسان دزد و رهزن و قاتل می شود آقا و بادار! و یا هم برعکس، انسانی که معتقد به ارزشهای انسانی است، عمری را در دانش ورزی بر مبنای خرد و عقلانیت، به سر کرده است اگر بر سر دار هم رود، جامعه مریض و اجتماع خالی از انسانیت ارزشی هست که او را به پای دار می کشاند.

اما قاعده کلی همان است که با فرمول عقلانیت، به مسیر درست دست یازد، در فرجام تقدیرش نیکو باشد.

دقیق در این شرایط است که می توان نقش «خرد و تعقل» را بسیار پر رنگ و برجسته کرد، شاید بر همین مبنا، عصر خردورزی انسان در دوران رنسانس شکل گرفته باشد که امروز مدنیت جدید غرب با تسخیر و انباشت علم و تکنالوژی و با نیروی محرکه و موتور جلو برنده اقتصاد پویا، با سرعتی عجیب به پیش می رود و رویای زندگی انسان مدرن، حداقل در ذهن و تصور بسیاری از انسانهای سرزمین های دور دست، شعله ور می گردد. به عنوان شاهد و گواه این اصل می توان به هجوم گسترده مهاجرین از کشورهای عمدتا اسلامی از قاره کهن آسیا و آفریقا به اروپا،استرالیا، کانادا و آمریکا اشاره کرد که روزانه با قبول هزاران خطر جانی، بر کوه ها و دشت ها و دریاها، بار سفر می بندند تا در یکی از این کشورها ساکن شوند. تازه ترین آماری که منتشر شده است، از افزایش ۳۰ درصدی مهاجرین در کشورهای اروپایی نسبت به سالهای قبل، حکایت می کند. این روند به حدی نگران کننده شده است که کشور استرالیا، قوانین مهاجرتی خویش را تغییر داد و بسیاری از احزاب چپی در کشورهای اروپایی نیز خواهان وضع قوانین سخت و پیچیده تر برای پذیرش مهاجرین شده اند. شاید بزرگترین پدیده آغاز قرن بیست و یک بعد از رشد افراطیت و تروریسم، همین پدیده و جریان مهاجرت از کشورهای عقب مانده و فقیر، به کشورهای مرفه و متمدن دنیا باشد و ادعای اینکه روزی احتمالا این مهاجرت گسترده و بی پایان، چالشی جدی برای کشورهای مقصد، به وجود خواهد آورد، ادعای گرافی نباشد. موضوع دیگر می توان به نفوذ و گسترش بیش از حد علم و صنعت و تکنالوژی در دنیا اشاره کرد که بی شک دست آورد خرد ورزی و عقلانیت فرهنگی ـ سیاسی مردم کشورهای توسعه یافته و صنعتی هست. تمامی انسانهای روی کره خاکی بدون استثنا از دست رنج و ماحصل اندیشه و تفکر و خرد ورزی و عقلانیت، این کشورها، بهره می جویند، اما همین خالق علم و تکنالوژی، ناجوانمردانه مورد قضاوت و داوری مردم ما ـ به عنوان کشورهای عقب مانده ـ قرار می گیرند. تمام مال و ثروت و علم و تکنالوژی اینان برای ما حلال هست ولی خودشان در یک نوستالوژی دینی ـ مذهبی و با موتور محرکه باور و ایدئولوژی، حرام و سهم شان در دنیای آخرت، دوزخ است به علاوه محرومیت دائمی از حق همخوابی با حوریان و پریان بهشتی و جنتی. حتی برای بوییدن بوی سیب بهشتی هم نمی توانند به طرف جنت نگاهی بیندازند!

نتیجه :

در بهترین حالت ممکن اینکه اگر تمامی این کشورهایی که امروز مهد علم و دانش و تکنالوژی هستند، نیروی اراده و اختیار و عقل و خردشان را، تفریق کنیم، نه خداوند در رفاه و مدنیت و آسایش شان دستی داشته و نه هم پیامبرشان روح القدوس عیسی و هم نه مریم مقدس و کتاب مقدسشان. آنچه این مردمان را به درجه ای از رفاه و آسایش رسانده است جز با فرمول «انتخاب درست، هوشیارانه و هدفمندوآگاهانه و مدد از نیروی تعقل و خرد ورزی»، قابل تعریف نیست. اما در کشورهای عمدتا اسلامی که امروزه غرق در فساد و بدبختی و قتل و کشتار و ترورو اختتاف و خشونت هستند، جز فرمول «انتخاب غلط در عدم روشنایی خرد و اندیشه و تعقل برابر است با سیاهی و تباهی» نمی توان عنصری دیگر را متصور شد. حتی به یقین می توان گفت که خداوند هیچ تاثیری در این سیاه روزی این مردم ندارد. نه قرآن و نه هم پیامبر و تمامی خلافا و ائمه، نیز نه بخشی از رشد و تکنالوژی کشورهای متمدن هستند نه هم باعث و عامل سیه روزی و تیره روزی کشورهای عقب مانده و فقیر جهان اسلام.

مدیریت و رهبری ناکام و ضعیف اغلب علما و دانشمندان اسلامی و ترویج پنداشت غلط عدم دنیا دوستی و نگرش منفی به زندگی دنیوی و عدم ارزش گذاری به زندگی دنیوی ، تمرکز بیش از حد روی پروژه آماده سازی انسانها برای زندگی بعد از مرگ با تکیه بر داستانهای شیرین حوریان و پریان و تفریح در زیر سایه های درختان و کنار نهرها و جویبارهای خروشانی از شیر وشهد و عسل گوارا، نادیده انگاشتن نیروی خرد و عقل و اندیشه، شکست و یا هم عدم تلاش در عقلانی سازی زندگی بشر، فروکاست انسان و ارزشهای انسانی درچارچوب های بسته و سنتی و نارکاری شبه جزیره عربستان و سرگرم نمودن انسانها در آمد و شد اعرابی در نزد محمد، ، سرکوب و نفی دایمی علم و دانش علی الرغم دستورات دینی، انکار نقش روشنفکران و دگر اندیشان، عدم مهارت در پاسخگویی به نیازهای اساسی بشری، باورمند نبودن و حتی نداشتن تعریفی روشن از اقتصاد و نقش زلزله ای آن در زندگی روزمره بشر، خرد و منطق و بینش و تعقل انسان ساکن در این جغرافیا را کور نموده است و در نتیجه انتخاب مسیر خوبتر و بهتر راه نیزعملا غیرممکن ساخته و در نهایت با انتخابی نادرست و ضعیف و اشتباه، جز تاریکی و سیاهی چیزی برای بشریت نداشته اند.

قدرت لایتناهی خداوند و حتی اراده و امر خداوند در ریزش برگ درختان، نهایت مسیری هست که انسان مسلمان باید بدان برسد. هر نتیجه ای غیر از این محکوم به شکست و باطل است و کسی که به غیر این نتیجه برسد باید «گردن» زده شود! انسان در این باور به مومی بی اراده و خنثی می ماند که برای تغییر سرنوشت خویش هیچ اراده وصلاحیتی ندارد، تابع و تسلیم محض هست، حکم فقط از جانب خداوند هست و بس. بارومند بودن انسانی، ارزشمند هست، اما باوری که برای انسان و ارزشهای انسانی و نیازهای اساسی وی فرمولی ندارد یا هم مغشوش و گمراه کننده است، به همان اندازه خطرناک هست که شمشیر در دست زنگی مست. باید به صراحت بگویم که راه برای اصلاح خطا برای کشورهای عقب مانده ای مانند افغانستان باز هست، اما مشروط به اینکه این درایت و عقلانیت در بین رهبران مردم باشد که مسیر درست را هدف یابی کنند. در پایان با تقدیم شعری دیگر از مولوی این بحث مختصر را به پایان می برم:

آن یکى مى‌‏رفت بالاى درخت / مى‌‏فشاند آن میوه را دزدانه سخت‏

صاحب باغ آمد و گفت اى دنى / از خدا شرمیت کو چه مى‌‏کنى؟

گفت از باغ خدا بنده خدا / گر خورد خرما که حق کردش عطا

عامیانه چه ملامت مى‌‏کنى / بخل بر خوان خداوند غنى‏

گفت اى ایبک بیاور آن رسن / تا بگویم من جواب بوالحسن‏

پس ببستش سخت آن دم بر درخت / مى‌‏زد او بر پشت و ساقش‏‌چوب سخت‏

گفت آخر از خدا شرمى بدار / مى‌‏کُشى این بى‌‏گنه را زار زار

گفت از چوب خدا این بنده‌‏اش / مى‌‏زند بر پشت دیگر بنده‌‏اش‏

چوب حقّ و پشت و پهلو آن او / من غلام و آلت فرمان او

گفت توبه کردم از جبر اى عیار / اختیار است اختیار است اختیار

عبدالحکیم حمیدی

Advertisements

پاسخی بگذارید

در پایین مشخصات خود را پر کنید یا برای ورود روی شمایل‌ها کلیک نمایید:

نشان‌وارهٔ وردپرس.کام

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری WordPress.com خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

تصویر توییتر

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Twitter خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس فیسبوک

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Facebook خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس گوگل+

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Google+ خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

درحال اتصال به %s