آیا جنرال دوستم سر به بیابان می گذارد؟

استاندارد

حکومت وحدت ملی در آغازین سال تاسیس خود، با تمام وجود تلاش دارد که اقوام دیگر- عمدتا ازبک و هزاره – را از دایره و هسته اصلی تصمیم گیری ها کنار گذارد. «خیشیم ترانه های جنرال دوستم» معاون اول ریاست جمهوری که آرای برادران ازبک را به صندوق اشرف غنی سوق داده بود، به خوبی گویای این واقعیت تلخ و دردناک است. بدون شک لشکرکشی های جنرال دوستم و تعیقب و گریزهای ایشان با دشمنان نامرئی، دست آوردی جز تبلیغات فیس بوک برای ایشان ندارد و نخواهد داشت. در این مراحل حساس که حکومت وحدت ملی، با اطمینان کامل و دل جمع، مشغول قلع و قمع نیروهای اقوام دیگر می باشد، ظاهرا جنرال دوستم را هراسان و نگران ساخته و او را وادار نموده تا سر به بیابان گذاشته و دل به عملیات های نظامی خویش، خوش دارد، خلا سیاسی دوستم و رهبران هزاره در کانون اصلی تصمیم گیری های ارگ ریاست جمهوری، خاطر برادر بزرگ را آرامتر نموده است تا بتواند اسب سیاست را بر وفق  مراد و دل خویش، زین کند و جول و پلاس اقوام دیگر را برای همیشه جمع نماید و به خاطری آرام به سلاخی سیاسی بپردازد. هر چند من شخصا به توانمندی جنرال دوستم در امور نظامی باور دارم، اما متاسفانه باید به این واقعیت تلخ نیز اذعان نمود که ایشان مرد سیاست نیست. تحولات تاریخی و جهت گیری ها و فراز و فرودهای جنرال دوستم در دوره های مختلف زندگی ایشان از دوران داکتر نجیب الله گرفته تا امروز، به خوبی بیانگر این نکته است که ایشان می تواند در مرکز ثقل سوق و اداره نظامی باشد اما قطعا نمی تواند در کانون سیاست، بازیگر مفید سیاسی باشد. اقدامات و لشکرکشی های دوستم به سمت شمال – که امنیت پایدارتری را برای مردم سمت شمال به همراه نداشته است – عموما از دو زاویه قابل بحت و بررسی است:

الف- اینکه جنرال دوستم با سیاست «خیشیم ترانه» می خواهد تا توجه ارگ ریاست جمهوری را به خود جلب کند و نشان دهد که هنوز هم  موثر و کارساز و قدرتمند است و ارگ باید به خواسته ها و نظریات ایشان و تیم مشورتی ایشان چراغ سبز نشان دهد و یا به وعده های دوران انتخابات جامه عمل بپوشاند.

ب- اینکه جنرال دوستم به خوبی می داند که در طول تاریخ افغانستان برای اولین بار مردم ازبک را در سکوی دوم قدرت سیاسی قرار داده بود، اما عملا جز نامی برای مردم سمت شمال هیچ دست آورد قابل توجهی نداشته است؛ نه تنها دست آورد مهمی نداشته که متاسفانه مردم سمت شمال و خصوصا مناطق ازبک نشین، در این اواخر شاهد تاخت و تازها و تعدی و ظلم های بیشمار گروه های تروریستی بوده است. لذا جنرال دوستم در برابر مردم خویش در یک تنگنای اخلاقی قرار گرفته و در حقیقت برای نشان دادن احساس انسان دوستی و احیای آبروی سیاسی خویش و قوم خویش، اسب لنگ نظام حکومت وحدت ملی را قمچین می زند. هر چند عملیات نظامی به رهبری جنرال دوستم، در سمت شمال باعث آرامش مقطعی می گردد، اما همانطور که ذکر گردید، در حقیقت هیچ دست آورد پایداری نداشته است. به محضی که جنرال دوستم به کابل می رسد دوباره راه ها نا امن می شوند و شورشیان قدرت به دست می آورند و به آزار و اذیت و چور و چپاول مردم می پردازند.

به نظر من، اقدامات جنرال دوستم ولو نمادین و سمبلیک چه برای نشان دادن قدرت خویش به ارگ و چه برای خرسند نگاه داشتن مردم خویش، قابل قدر و ستودنی است. خاصیتی که دیگر رهبران سنتی کمتر دارند، دوستم  صادق هست و نه تنها رگ غیرت مردمی دارد و بدان باورمند است، بلکه مردم خویش «ملاقی و کوچه بازاری» هم خطاب نمی کند، مردم خود را به بیگانه نمی فروشد، حرکات مدنی ایشان را سبوتاژ نمی کند و شیرازه نظام و انسجام ایشان را از هم نمی گسلد، به توهین و تحقیر مردم خویش نیز راضی نمی باشد، بازیچه شدن را نیز بر نمی تابد و این مرام اخلاقی دوستم است که وی را در لباس رزم راهی میدان کار و زار می کند تا حداقل وجدان اجتماعی مردم خویش را آرام نگه دارد. این اقدامات، شعاع مانور دوستم را از کابل تا مرزهای آمو می گستراند و فضای فیس بوکی و رسانه های اجتماعی را  تسخیر می کند، به به و چه چه از هر کران می خیزد و مثنوی ها در رثایش سرائیده می شود، اما اینکه آیا برای دوستم و تیم ایشان وجه سیاسی کسب می کند یا نه، به نظر متاسفانه من جواب منفی است. زیرا تعینات اخیر و خودسری های ارگ ریاست جمهوری به خوبی گواه آن است که دوستم و محقق و دانش، حتی در حاشیه کانون تصمیم گیری نیز قرار ندارند. همین حذف تدریجی باعث شده است که  اقدامات دوستم برای شادی مردم هر دم شهید افغانستان نوید بخش شده و قلم به دستان جامعه مان از این اقدامات به نیکی یاد کنند، در طرف دیگر یعنی رهبران هزاره مانند استاد خلیلی، استاد محقق و جناب سرور دانش، شعاع وجودی و کور سوی سیاست شان تا «دشت برچی» به زور می تابد و بعد از آن نیز مانند برق کابل خاموش است و یا اینکه مانند دکل های مخابراتی در مناطق نا امن، هیچ سیگنالی پخش نمی کنند و آنتن نمی دهند؛ در جلسات ارگ فقط و فقط حضور فیزیکی خود دارند؛ عکس فیس بوکی می گیرند؛ با پیروان خویش بیعت می کنند و غرق در رقابت ناسالم علیه یکدیگرند؛ نه دل پرتله پوشیدن دارند و نه هم  قدرت مانور؛ نه برای ارگ موی دماغ هستند و نه هم برای مردم خود ارزشی قایل هستند.

متاسفانه باید گفت که علی رغم تمامی نکات ذکر شده و سیاست قهر و آشتی معاون اول ریاست جمهوری، مرکز سیاسی کشور کاملا در تسلط تیم مافیایی ارگ و قدرتمندان قبیله قرار دارد. در تصمیم گیری ها رد پایی از هزاره و ازبک عملا وجود ندارد. باور من این است که هزاره و ازبک در حقیقت در یک مرگ سیاسی قرار دارند، نه آن مانورهای نظامی جنرال دوستم دوای درد است و نه هم عکس های فیس بوکی و سقیفه های بنی ساعده رهبران هزاره. روزگاری که استاد محقق در خوان سیاست شریک سمبلیک و یا به قول استاد خلیلی «اشتبنی» نبود، هر از چند گاهی شور و غوغایی به پا می کرد ولو سطحی و ساده و زود گذر، اما اکنون که خود را مثلا در قدرت سهیم می داند و «مصالح علیای کشور و مردم» را می فهمد دیگر لازم نیست که هیاهو به راه بیندازد؛ مهم نیست که هزاره ای سر بریده می شود، گروگان گرفته شود و راه نا امن باشد و یا هم هزار معضل و بدبختی ای که هزارستان را روز به روز غرق در منجلاب می کند برای اساتید والامقام مهم و مطرح نیست و یا هم قدرتی ندارند. استاد خلیلی و سرور دانش که اصولا با دنیای اعتراض بیگانه اند، آنها می پندارند که در «اتوپیای سر تامس مور» زندگی می کنند و باید حتی در غذا خوردن نیز مفاد قانون اساسی را مراعات نمایند. در برابر خودسری های زیردستانشان نامه می نویسند و عذر و زاری می کنند تا بلکه به ایشان توجه شود. در حقیقت دو رویکرد مختلف جنرال دوستم و رهبران هزاره، هر دو قابل نقد هستند. یکی در صحرا و دیگری در حرمسرا، هردو هم از کانون سیاست هزارن فرسنگ فاصله دارند.

این رهبران باید بدانند که برای رهبر شدن ایشان، بهای سنگینی پرداخت شده است، هرچند انتظار و توقع داشتن از ایشان دیگر توهمی بیش نیست اما باز هم در شرایط فعلی تنها تکیه گاه مردم خویش هستند. بنابراین بهترین راه سیاست ورزی تعامل درست و منطقی با مردم و خواست های ایشان هست؛ رسیدگی به امور و نیازمندی های اصلی مردم باید اولویت ایشان باشد. همانگونه که در هنگام رای ستاندن و قدرت نمایی در مراسم تجلیل از بابه جاودان، دشت برچی و مردم هزاره، تخته خیز ایشان می گردد، در شرایط دشوار و حساس سیاسی امروز، پشت کردن و فراموش کردن ایشان خیانت بزرگ و نابخشودنی است.

«در دنیای مدرن، سیاست را نمی توان در دشت و کوه و کمر اعمال نمود. سیاست ورزیدن در مراکز سیاسی امکان پذیر است. اما قدرت را می توان در دشت و در و کوه و صحرا نیز نشان داد و به رخ حریف کشید.» در این شرایط حساس به نظر من آنچه که می تواند اولویت اول و اساسی اقوام دیگر افغانستان باشد، خصوصا هزاره و ازبک ها، تقویت حضور قدرتمند در مراکز سیاسی تصمیم گیری است. بدون شک حضور قدرتمند در مراکز سیاسی تصمیم گیری، باعث قدرتمند شدن در میادین نبرد می گردد. مادامی که روزمرگی های اجتماعی تنها استراتژی رهبران دیگر باشد، سیر نزولی و حذف هزاره و ازبک از ساختار قدرت شتاب بیشتری خواهد گرفت. اشرف غنی و تیم وی نشان داد که برای حذف دو قوم هزاره و ازبک، حاضر است تا با دادن امتیازاتی به قوم تاجیک، حمایت ضمنی ایشان را با خود داشته و ایشان را ساکت و خاموش نگه دارند. تجربه نیز اثبات نموده است که برادران تاجیک ما – با تمام احترامی که به ایشان و تمامی شهروندان کشورم قایل هستم – در شرایط حساس فقط و فقط کلاه خویش را می چسبند و هیچ گاهی خاصیت بازو دادن به دیگران را ندارند، اما ایشان نیز دل خوش به چند پست و وزارت سمبلیک، عملا در ساختار قدرت اصلی جایی ندارند ولی همین یک دم را غنیمت می شمارند. به نظر می آید که بازی های پشت پرده برادران پشتون و تاجیک ما، عاقبت هزاره و ازبک را سیاه و تاریک خواهد ساخت.

به نظر من جنرال دوستم باید موقعیت سیاسی خویش را جدی بگیرد، وظیفه معاون ریاست جمهوری «تعقیب در کوه و کمر» نیست. کشوری که از خود نظام دارد، ارتش دارد و پولیس ملی و امنیت ملی مسئولیت مستقیم تامین امنیت را دارند اما حضور قدرتمند جنرال دوستم در مرکز سیاسی و تصمیم گیری های کلان دولتی و کشوری، امری فوق العاده حیاتی است. دوستم باید به خوبی در یافته باشد که ارگ ریاست جمهوری تسلیم استراتژی «خیشیم ترانه» وی نخواهد شد. برعکس از این نوع بازی ها و سرگرم نگه داشتن جنرال دوستم در کوه و کمر و بازی موش و پیشک با برادران ناراضی ارگ، بیشترین سود را خواهد برد تا قدرت را به نفع قبلیه مستحکم نماید.

سیاست در ساده ترین تعریف خود، مجموعه ای از کنش ها و اکنش های عقلانی است؛ البته که ساختار آن بسیار پیچیده و تو در تو هست. بازی بُرد- بُرد به معنای رسیدن به صد نیست بلکه به تعبیر پروفیسور فرانچسکو مارچی (استاد فن مذاکره در دانشگاه سیانس پوی پاریس) حفظ همان بیست و پنج درصد هست تا در آینده شعاع بیست و پنج درصد خود را توسعه بخشد، دقیقا باخت زمانی است که بیست و پنج درصد بازی را در آینده به بیست درصد و پایینتر از آن برسانیم در آنصورت است که ما بازیگر سیاسی ماهری نیستیم یعنی دقیقا کاری که رهبران ازبک و هزاره انجام می دهند؛ فروکاست و تنزل هزاره و ازبک با آرای میلیونی و سرنوشت ساز به صفر! هرچند در افغانستان امروز، دانستن و درک سیاست کار زیاد سختی نیست. اما پیدا کردن نقطه های اصلی سیاست و تمرکز قدرت روی آن و سرمایه گذاری عقلانی بر روی آن نقاط، بدون شک کار ساده ای نیست. از آنجا که جنرال دوستم این نقاط سیاست را در دشت و کمرها می کاود، می توان گفت که راه را به بیراهه می رود، نقاط کلیدی و حساس سیاست در ارگ ریاست جمهوری و دقیقا در زیر قدرت و نفوذ ایشان است اما وی سر به صحرا گذاشته است.

Advertisements

پاسخی بگذارید

در پایین مشخصات خود را پر کنید یا برای ورود روی شمایل‌ها کلیک نمایید:

نشان‌وارهٔ وردپرس.کام

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری WordPress.com خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

تصویر توییتر

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Twitter خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس فیسبوک

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Facebook خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس گوگل+

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Google+ خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

درحال اتصال به %s