«عصر بابه»

استاندارد

چکیده : برخورد با زندگی بابه پشمینه پوش، بابه مزاری، مانند بسیاری از برخوردهای اجتماعی، سیاسی و فرهنگی و اقتصادی در جامعه افغانستان یا بعضا غرض آلود و عقده ای است و یا هم خیلی آرمانی و توام با احساسات و در بسیاری موارد تهی از مباحث و رویکرد علمی. هر دو رویکرد، در حوزه پژوهش علمی مردود است. برخورد احساسی و آرمانی با شخصیت های بزرگ، در بسا موارد فقط منجر به تولید ادبیات و شعر و قطعه ادبی می گردد و در بسا موارد نیز افسانه می سازد. کمتر دیده شده که زندگی اشخاص و افراد از آن حیث که هستند، مورد کنکاش قرار بگیرد. حب و بغض های افراطی، بنیان علمی را ویران می سازد. نه دوای درد جامعه می گردد و نه هم شخصیت را به معرفی می گیرد. به همان اندازه که عواطف و احساسات را زنده و بیدار و یا هم جریحه دار می سازد، به همان اندازه هم خرد را کور می گرداند. بنابراین در نوشته فعلی تلاش شده است تا بر بنیاد نظریات موجود علمی از نقطه نظر فلسفه تاریخ، رویکردی منطقی و علمی نسبت به «عصر بابه» داشته باشیم.

واژگان کلیدی: هزاره، عصر تاریخی، حوادث با ارزش تاریخی، تبعیض سیستماتیک، عصر بابه.

مقدمه:

 در بحث فلسفه تاریخ یکی از جذابترین مسائل، تبیین مسیر حرکت تاریخ توسط مطالعه گذشته ملل و تمدنها، افول و زوال آنهاست. فیلسوفان زیادی کوشیده اند که به نحوی بتوانند رابطه بین گذشته و آینده را دریابند تا بلکه از این طریق به سرنوشت بشر پی ببرند و به «غایت»  دست یابند. در واقع اصل موضوع این است که بین علل وقوع حوادث و ریشه یابی آن در بین فلاسفه بحث است. عده ای معتقدند که حوادث و جریانهای تاریخی بدون کدام علتی به قوع می پیوند و عده ای دیگر معتقدند که حتما علل ریز و درشتی در تحقق حوادث و جریانات تاریخی نقش دارند و باید این علل و ریشه ها را شناسایی کرد. در تاریخ بسیارند حوادث و اموری که مورخ نمی تواند برای آن دلیل و علت معقولی را ذکر کند.

هانری پوانکاره ( 1912- 1854) ریاضیدان معروف فرانسوی می گوید : تصادف و اتفاق وقتی بوجود می آید که علتهای کوچک، معلولهای بزرگ را بوجود می آورند. قول مارکس و انگلس هم که می گویند آنجا که در سطح و ظاهر امور تصادف و اتفاق حکمفرماست همواره قوانین مخفی و باطنی وجود دارد که مسالۀ عمده فقط کشف آنهاست، سخنی است که فقط ناشی از اعتماد بر اصل ضرورت تاریخی است و با آنکه عقل در هر حال میل دارد آن را تصدیق کند برای توجیه این تصدیق نمی تواند از تاریخ شواهد کافی ارایه کند. توجیه آنتوان کورنو ( 1877 – 1801) اگر چه تا حدودی منفی است اما نشان می دهد که تا چه حد با تصور ضرورت فاصله دارد. این ریاضیدان معروف که با حساب و احتمالات سروکار داشت تصادف را عبارت می دید از عدم وابستگی متقابل بین چندین سلسله از علل و نتایج که در ایجاد یک پدیده، تدارک یک برخورد یا تعیین یک حادثۀ بدون هیچ گونه ضرورت هماهنگی داشته باشد. کورنو چنان به سهم تصادف در تاریخ توجه دارد که مدعی است حتی وظیفۀ عمدۀ تاریخ آن است که امر ضروری را از امر اتفاقی باز شناسد و آنچه را اصلی و اساسی است از آنچه عرضی و تبعی است تفکیک کند.نکته این است که تاریخ در واقع ترکیب یا تقارنی است از آنچه ضروریست با آنچه هیچ گونه ضرورتی نمی توان به آن منسوب داشت. ( زرین کوب، ص 204)

فرانسیس فوکویاما در کتاب » پایان تاریخ » سه دوره تاریخی را برای فلسفه تاریخ برمی شمارد :« اول دورۀ تاریخ پردازان است که از سقراط آغاز می شود و تا هگل و مارکس ادامه می یابد. دوم دورۀ مدرنیسم است که از بیکن و اگوست کنت شروع می شود و تا کارل پوپر و عصر حاضر ادامه می یابد. سوم عصر سوم در هزاره سوم که با پایان دوره مدرنیسم آغاز می شود و تا آینده های دور ادامه می یابد.»

فلسفه تاریخ، علل پیدایش و تکامل جوامع انسانی را تبیین و تعبیر می کند و قوانین عمومی تکامل تاریخی را می یابد و با توجه به آنچه گفته شد بین تاریخ و فلسفه تاریخ تفاوت وجود دارد . اگر علم تاریخ به شرح وقایع گذشته می پردازد فلسفه تاریخ سعی دارد تا علت تتابع و ارتباط بین وقایع را جستجو کرده و رابطه معقول و منطقی را میان آنها برقرار سازد علت ومعلولها را در وقایع تاریخی کشف می نماید ( حمید حمید ، 1352 ) و در جهت یافتن قوانین عمومی تکامل جوامع انسانی می کوشد و این مساله ای نو و تازه ای نیست . زیرا از زمان پیدایش جوامع انسانی همراه انسانها کوشیده اند تا سیر تاریخ و یا سیر تکاملی اجتماع را تبیین نمایند و با توجه به نحوه تکامل افکار، ابزار این بیانها متفاوت بوده است . بدین صورت در مرحله دوران ما قبل تاریخ یا دوره انسانهای ابتدایی و دوره تاریخی یا جامعه متمدن وجه مشخصه دو نوع تبیین فلسفی تاریخی نیز می باشد .

اما تاریخ و هر آنچه که هست و نیست آن را تشکیل می دهد و تار و پودش را می سازد اعم از حرکت جوهری و حرکت انتقالی، ممکن نیست متوقف گردد؛ شاید کمی کُند و آهسته و منحرف گردد ولی از حرکت باز نمی ایستد، به نوعی، حرکت لازمه شکل گیری تاریخ و در اصل جز لاینفک شکل گیری ادوار تاریخی است. در فلسفه تاریخ، تاریخ که حرکت انسان – به صورت جمعی و فردی- در طول زمان است این سوال مطرح می شود که عامل حرکت انسان چیست یا موتور تاریخ (شریعتی) کدام است؟ به عبارت دیگر سازنده تاریخ چیست و نیروی پیش بَرنده تاریخ چیست؟

مبانی نظری:

     در پاسخ به این پرسش مهم و اساسی، نظریات ذیل مطرح است. در هر نظری می توان عامل یا محرک یا موتور تاریخ را جستجو کرد . عمده ترین این نظریات به شرح زیر می باشد :

 1- نظریۀ جغرافیایی  2 – نظریۀ قهرمانگرایی یا اصالت شخصیت و یا نوابغ   3 – نظریۀ اصالت سیاست    4 – نظریۀ نژادی یا برتری خون    5 – نظریۀ تکنولوژی و جبر تکنیکی   6 – نظریۀ اصالت اجتماعی و یا جبر اجتماعی   7 – نظریۀ جبر اقتصادی   8 – نظریۀ دینی

قبل از پرداختن به نظریه های سازندگان تاریخ باید این سوال اساسی را مطرح کرد که دوره تاریخی چیست؟ اساسا چه دوره ای را می توان دوره تاریخی نامید؟ مشخصه و ممیزه اصلی یک دوره تاریخی چیست؟ به باور اغلب فیلسوفان «دوره تاریخی عبارت از حوادث با ارزش تاریخی است که در وقایع بعد از خود تاثیر می گذارد و مبنای تحولات و حوادث و وقایع تاریخی می باشند.»

بنابراین سازندگان تاریخ، در حقیقت سازندگان دوره های با ارزش تاریخی هستند که مسیر و جریانی را به سمت و سویی خاص هدایت می کنند.در این مجال اندک بررسی تمامی آرا و نظریات فوق و سایر نظریات کوچک دیگر مقدور و میسر نمی باشد. اما  در یک نگاه کلی می توان گفت که اصحاب این نظریه ها باور دارند که یکی از عوامل مثلا در نظریه جغرافیایی، عوامل جغرافیایی در شکل گیری جامعه و تاریخ و تمدنها نقش اساسی دارد. دیگری باور دارد که این نوابغ و شخصیت هاست که تاریخ می سازند، یکی نیز معتقد هست که عامل سیاست ماشین محرک تاریخ است، نژاد پرستان و به نحوی فاشیست ها نژاد را عامل اصلی تاریخ می دانند.چنانچه در تمدن هم می گویند: نژاد تمدن ساز است. اصحاب نظریه تکنولوژی و جبر تکنیکی معتقد به اصالت عامل تکنیکی در امر تکامل تاریخ و تمدن است. بر پایۀ این نظریه تکامل تاریخی انسان و جامعۀ انسانی مدیون تغییراتی است که در زمینۀ روابط و مناسبات تخنیکی و فنی به و جود آمده است. اصحاب نظریه اصالت و جبر اجتماعی نیز ضمن انتقاد از نظریۀ قهرمانگرایان و جبر تکنیکی به جامعۀ انسانی و مادۀ اجتماعی بیش از هر عامل دیگری در پیدایش تاریخ و تمدن معتقدند. جنجالی ترین نظریه را شاید بتوان به اکونومیست ها نسبت داد که بر بنیان این نظریه، وقایع و رویدادهای تاریخی و تغییر و تحول تاریخی جوامع و مدنیتها و تمدنها ریشه در عوامل اقتصادی دارد یعنی جبر اقتصادی عامل اصلی در پیدایش زندگی اجتماعی و تاریخی است درحقیقت مبنی بر عامل اقتصادی است که اشکال مختلف زندگی اجتماعی و تاریخی ، شعور اجتماعی، علم و دین و هنر و دیگر ارزشهای روحی به وجود آمده و تحقق می یابد و برای آنکه بتوان معنای یک دوره تاریخی را درک کرد ضروری است که رابطۀ بین کار و سرمایه را در جامعۀ مورد نظر تحقیق کرد و نظام تولیدی و توزیعی و هم چنین رابطه تولیدی را مطالعه کرد این نظریه و اصحاب  و پیروان آن معتقدند که تاریخ نیست مگر مبارزه طبقات مختلف که در شرایط مختلف اقتصادی اتفاق می افتد.

      اکونومیستها و اقتصاد محوران » اقتصاد » را عامل اصلی و ماشین حرکت تاریخ می دانند که می توان از سردمداران این اندیشه فلسفی » مارکس » را نام برد البته در مکتب فلسفی مارکس «پرولتاریا » پیروز خواهد شد.آنتونی گیدینز در کتاب پربار جامعه شناسی خود می نویسد :» به باور مارکس ریشه های اصلی تغییر اجتماعی، اندیشه ها و ارزشهایی نیست که آدمیان بدانها معتقدند، بلکه تغییر اجتماعی اساسا ناشی از تاثیر عوامل اقتصادی است. تضادهای طبقاتی میان طبقات ماشین محرک و تحول تاریخ است به بیان کارل مارکس کل تاریخ بشر تاکنون تاریخ نبرد طبقاتی بوده است «.

دین محوران نیز به شکلی مشیت الهی را تاریخ ساز می دانند.

در هر صورت تمامی این نظریات توسط بسیاری از فلاسفه مشهور مطرح و بوسیله بسیاری نیز نقد گردیده است. قدر مسلم می توان گفت که اگر هر نظریۀ ذکر شده به این معنی است که فقط و فقط این عامل در سیر تاریخ و حوادث و جریانات تاریخی تاثیر گذار است و دیگر عاملی نیست و نمی تواند در سیر تاریخ موثر باشد؛ مساله ای است اشتباه. به طور نمونه نژاد یا اقتصاد یا دین یا تکنولوژی و جبر اجتماعی. اما این مساله را نمی توان رد کرد که در بعضی شرایط و زمانها نقش یک عامل بر عامل دیگر برجسته تر بوده است و دیگر عوامل کمرنگ تر! به عبارت دیگر « مجموعه ای از عوامل و عناصر و فاکتور ها  در پیدایش جریانات و وقایع و حوادث تاریخی موثر و تاثیر گذار بوده و هست » نمی توان فقط یک عامل را برشمرد؛ اقتصاد، دین ، تکنیک ، قهرمان ، نژاد و… و دیگر عوامل را هیچ انگاشت.

طرح مساله:

آیا «عصر بابه» برای مردم افغانستان خصوصا مردم هزاره یک «دوره تاریخی»‌ است؟ اگر چنین است چرا و به کدام دلیل باور داریم که بابه مزاری شایسته تجلیل و تقدیر است؟ آیا بابه به عنوان قهرمان و ابرمرد تاریخ ساخته است؟ آیا جغرافیای محصور هزارستان تاریخ ساز بوده است؟ آیا در «عصر بابه» عوامل اقتصادی، جبرتکنیکی و تکنالوژی و یا هم اصالت سیاست و یا عوامل اجتماعی تاریخ ساخته است یا اینکه عوامل نژادی و برتری خونی موتور محرک تاریخ مردم افغانستان خصوصا هزارستان بوده است؟

به باور من، بدون درک و شناخت و تحلیل تاریخی و شرایط موجود، قطعا نمی توان به شناخت درستی از نقش و تصویر بابه مزاری و نظریه های مطرح فوق  در تکوین تاریخ دست یافت. عالم نبودن به سیر تدریجی تاریخی محرومیت و مظلومیت هزاره – خصوصا در دوران عبدالرحمن خان –  و سخن گفتن از بابه مزاری به مانند شمشیر در هوا چرخاندن هست.

بابه مزاری نه ادعای پیامبری داشت و نه هم معترف به معصومیت خویش بود. وی از میان همین مردم بود، با خود و دنیای موجود پیوند داشت؛ محصول زمان نفرین شده خویش بود. هزاره نه تنها در دوره بابه مزاری، بلکه در طول سالیان سال مورد تبعیض سیستماتیک و نسل کشی های گسترده قرار گرفته بود (علل تاریخی). نابرابری ها، برتری جویی ها و مشکلات اقتصادی و سیاسی و اجتماعی و فرهنگی و طبیعی بیداد می کرد، تبعیض گسترده، فقر و محرومیت و مظلومیت و عوامل جغرافیایی به شدت  مردم افغانستان خصوصا مردم مناطق مرکزی، هزارستان را رنج می داد، ظلم و ستم و تمامیت خواهی در دوره ای بیداد می کرد که عصر خردورزی دنیای مدرن بود، عصر بیداری و هوشیاری دنیای مدرن در حقیقت در افغانستان با احیای خفقان و استبداد و تمامیت خواهی به نحو وحشتناکی مجددا بروز کرده بود. هزاره بودن هنوز هم جرم پنداشته می شد، باوجودی که در دفاع از این خاک در وجب به وجب آن خون داده بود، اما همین هزاره هنوز هم حقوق انسانی نداشت، مهاجر پنداشته می شد، خواسته اش نادیده گرفته می شد و برای حذفش نقشه طرح می گردید. لذا بابه مزاری توانست این کمبودات و تناقض ها و علل و ریشه های آن را زودتر و بهتر از دیگران درک کند و نیروهای تاریخی را اعم از اشخاص و افراد و سنخ های مختلف جامعه بسیج کرده تا با کمک ابزار موجود و علم و دانش بر مشکلات و گرفتاری های بیش از حد هزارستان غلبه نماید.عصر بابه، یکی از حساسترین عصرهای تاریخ مردم هزاره است؛ در یک سو تمامیت خواهی زوال یافته قبیله، سر بلند کرده بود تا پروسه اکثریت و اقلیت سازی را تحمیل کند و شیرازه قدرت استبدادی  را که بر اثر هجوم ارتش سرخ شوروی از پاشیده بود، بار دیگر احیا نماید و کماکان آن را در چنگ خاندان قبیله باقی نگه دارد، از طرفی دیگر در دورن جامعه هزاره نیز مشتی خاین و ماجرا جو حتی لحظه ای  نیز از کارشکنی و توطئه و دسیسه چینی و خیانت غافل نمی شدند و مانند زالو به جان مردم افتاده بودند و جنگ های  فراوانی را به هزارستان تحمیل کرده بودند، از همه مهمتر اینکه کشورهای همسایه نیز در ادامه جنگ های نیابتی خویش و ساختن حیاط خلوت به شدت در تلاش بودند. در چنین وضعیتی بود که بابه در حقیقت دوره تاریخی را بنا نهاد که هسته اصلی آن را «ارزشهای انسانی و احترام متقابل و پذیریش همدیگر»  تشکیل می داد. قرائت بابه مزاری از سیاست در افغانستان به همان اندازه عقلانی بود که با بسیاری از اصول پذیرفته شده دنیای مدرن در همخوانی و مطابقت کامل قرار داشت. بابه مزاری از بُعد ارزشهای حقوق بشری یکی از بهترین و جاودانه ترین افراد آزادی خواهی بود که جز به همزیستی مسالمت آمیز، حق تعیین سرنوشت بدست مردم، حضور زنان در عرصه های مختلف سیاسی و فرهنگی  و پذیرش همدیگر نمی اندیشید و این دقیقا زمانی بود که استراتژی رهبرانی چون ربانی، احمد شاه مسعود و گلبدین حکمتیار فقط توپ و مرمی و رگبار بود. در حقیقت عصری که بابه مزاری پیشگام دیالوگ و گفتگوشده بود، برای دیگران عصر ایجاد ترس و خفقان و کشتن بود. « ما می خواهیم دیگر هزاره بودن جرم نباشد» در حقیقت مانیفست سیاسی بابه مزاری بود. وی باور داشت : « از نظر تـمدن بشری و قوانین بین المللی من فکر می کنم ، که امروز یک مسـئله ی پذیرفته شده در سطح جهان است ، که مطبوعات آزاد باشد و هرکس باید طبق برداشت های سیاسی و عقیدتی اش ، عقـیده ای خود را منعکس نمایـد .» در حوزه حقوق زن بابه مزاری معتقد بود: «زنـان از کلیـه ی حقوق انسانی برخوردار هستند و می توانند در همه عرصه های حیات اجتماعی ـ سیاسی کشور فعال باشند، انتخاب شوند و انتـخاب کنند .»

بابه مزاری دشمنی ملیت ها را فاجعه بزرگ می دانست و استراتژی برادری ملیت ها را مطرح و حمایت می کرد. وی باور داشت که  ریشه ی اصلی تمام فاجـعه ها در کشور ، انحصار طلبی و نادیده گرفتن حقوق دیگـران است .وی تنـها راه حل مسئلـه ی افغانستان را در انتــــخابات آزاد می دانست و معتقد بود تا وقتی که حقوق ملیـت های کشور تاءمین نگردد ، مشکل افغانستان و اختلافات سیاسی حل نمی گـردد .در اندیشه بابه مزاری  اگر ملـیتی حقوق خود را طلب نموده و خواستار عدالت باشد ، به معنای تجزیه طلبی نیست . این حق طبیعی مردم است ، که خواستار حقوق خویش و عدالـت باشند .مزاری خواسته هایش را در تطابق با موازین پذیرفته شده بین المللی من جمله معاهده جهانی حقوق بشر بیان می کرد و بدان باورمند بود. اندیشه های بابه مزاری بدون شک امروز در محافل سیاسی کشور مطرح هست و حتی دوست و دشمن به حقانیت وی معترف هستند.

نتیجه گیری:

بنابراین چنین شخصی به درستی تاریخ ساز است و شایسته تقدیر و تجلیل و قدردانی است. بدون شک عصر بابه، دوره ای تاریخی برای مردم افغانستان و خصوصا هزارستان باستان هست. دوره ای تاریخی که مسیر و سرنوشت مردم هزاره را برای سالهای سال تعریف و مشخص کرد. آرمانهای مزاری بزرگ بدون شک جاودانه خواهد بود و برای تحقق آن تلاش باید کرد.

در پایان می خواهم این نوشته را با ذکر این نکته به پایان ببرم که رهبران تمامیت خواه، از هر سمت و سو و نژاد و باوری که هستند باید بدانند که مردم هزاره اگر امروز خواهان همزیستی مسالمت آمیز و برادری ملیت ها هستند در حقیت به معنای این نیست که نمی توانند گزینه دیگری را انتخاب کنند. در حقیقت ایشان باور دارند که باید در این جغرافیا زیست اما با حق و حقوق مساوی و برابر. «هیچ برتری طلبی دینی، مذهبی و نژادی و زبانی و قومی برای مردم هزاره تحت هیچ نام و نشانی و در هیچ سطحی قابل قبول نیست.» چه آنانی که در دامان هزاره پرورش یافته اند و چه آنانی که برای حذف مردم ما دسیسه می چینند باید از امتحان کردن صبر مردم هزاره دست بردارند و به ندای صلح طلبی و صلح خواهی مردم هزاره لبیگ گویند. بدون شک هزاره قادر خواهد بود که مسیری غیر از این رویکرد فعلی را برای خویش تعریف و تعقیب نماید که به سود این خاک و جغرافیا نخواهد بود.

 روزگاری در ملاقاتی که با محترم اسدالله کشتمند برادر صدراعظم وقت کشور «جناب سلطانعلی کشتمند» داشتم ایشان به صراحت اذعان داشتند که بر اثر مساعی و تلاش صدراعظم وقت کشور، داکتر نجیب الله متقاعد شده بود تا به مردم هزارستان «خودمختاری» بدهد. بنابراین زمانی خواهد رسید که مردم هزاره در استراتژی خویش تغییراتی آورده و درحالی که خاورمیانه جدید در حال تغییر و درد زایمان هست، برای همیشه به این تمامیت خواهی و توحش سازمان یافته در قالب طالب و القاعده و داعش نقطه پایان گذارد.

هزاره توان کار دارد، نیروی تاریخی نیز در اختیار دارد و انگیزه کافی نیز در بین مردم وجود دارد تا مانیفست صلح طلبی  را تغییر دهد. دولت وحدت ملی که با دادن چوکی های نمادین به رهبرنماهای هزاره، در حقیقت به خواسته ها و منافع مردم بی تفاوت می باشد  باید بداند که «عصر بابه»‌ راه و مسیر هزاره را مشخص کرده است؛ هزاره سوئ استفاده را بر نمی تابد؛ اعتماد و اطمینان و نیت خیر هزاره همیشگی نخواهد بود؛ طاقت وصبر و تحمل هزاره نیز یک روز لبریز خواهد شد و در آن صورت دیگر به نظام حداقلی قانع نخواهد شد. هزاره به تاسی از اندیشه بابه پشمینه پوش خود، خواسته های حداکثری را برای خود تعریف خواهد کرد و برای تحقق آن تمامی گزینه ها را روی میز قرار خواهد داد. آنانی که به دشمنی ملیت در افغانستان دامن می زنند چه از دورن ارگ ریاست جمهوری و چه در صفوف مخالفین مسلح دولت باید بدانند که بازی کردن با آتش پایان خوشی ندارد.

Advertisements

پاسخی بگذارید

در پایین مشخصات خود را پر کنید یا برای ورود روی شمایل‌ها کلیک نمایید:

نشان‌وارهٔ وردپرس.کام

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری WordPress.com خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

تصویر توییتر

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Twitter خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس فیسبوک

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Facebook خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس گوگل+

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Google+ خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

درحال اتصال به %s