از بلاهتِ سیاسی تا مسیر دشوار سیاست مداری

استاندارد

از بلاهتِ سیاسی تا مسیر دشوار سیاست مداری

مقدمه:

حوادث سالهای اخیر خصوصا «اشتراک گسترده در انتخابات ریاست جمهوری، تظاهرات میلیونی ۲۰ عقرب در سال گذشته و ۲۷ ثورِ سال جاری» در پیوند به مسائل مهمی چون؛  تغییر حاکمیت سیاسی کشور، رسیدگی به وضعیت امنیتی کشور (سربریدن مسافران هزاره خصوصا شکریه ۹ ساله) ، توسعه متوازن ( تغییر مسیر برق ۵۰۰ کیلوولت از مسیر هزارستان به سالنگ)، خیزش عمومی و عمدتاً خودجوش مردمی، از جهات بسیاری قابل بررسی و پژوهش علمی است.  به طور حتم مرور این حوادث از نگاه جامعه شناسی در یک جامعه در حال گذار و یا به قول استاد علی امیری «گیرمانده بین دنیای سنت و مدرنیته» می تواند زوایای تاریکی را فراروی جامعه شناسان و دانشجویان و پژوهشگران نسل جدید روشن و شفاف سازد.

دوسال اخیر، صحنه سیاسی افغانستان شاهد وقوع گردهمایی هایی بوده است که در تاریخ این کشور نظیر نداشته است. به باور بسیاری از رسانه های معتبر دنیا، افغانستان تاکنون چنین راهپیمایی را در تاریخ خود ندیده است؛ خلق صحنه های بی نظیر مدنی در تاریخ افغانستان حتی در بسیاری از کشورهای مدرن هم سابقه نداشته است، هدیه دادن شاخه های گل به نیروهای امنیتی، وجود تیم های تنظیف شهری و ارایه خدمات به مردم، پایان دادن تظاهرات بدون ریختن یک قطره خون و صبر و بردباری و نظم این حرکتهای میلیونی بارزترین نوع حرکت های مدنی است که حتی با بسیاری از تظاهراتهای دنیای مدرن نیز قابل مقایسه نیست. به طور نمونه تظاهرات های زیادی در فرانسه، آلمان، آمریکا، اسپانیا و یونان (در مورد بحرانهای اقتصادی) به خشونت کشیده شد، اما دو تظاهرات میلیونی مردم در کابل و دیگر شهرهای افغانستان با شکوه تمام مبین «همدلی و همرهی اقوام افغانستان» بود. در این نوشته اندک قصد ندارم که به تعریف و تمجید از این حرکت های بزرگ مدنی روی آورم. زیرا در مدح و ثنای این حرکات، قلم به دستان داخلی و خارجی در حد کافی قلم فرسایی نموده اند.

آنچه در این مقوله اندک مد نظر است اینکه به این سوال اساسی پاسخ داده شود :

۱- حضور باشکوه و میلیونی مردم هزاره در واکنش به قضایای مهم سیاسی، اقتصادی و امنیتی کشور تا چه حد مسیر پر پیچ و خم سیاستمدار شدن را در جامعه هزاره هموار ساخته است؟

۲- این حضورهای گسترده و میلیونی چه دستاوردهایی برای بقای سیاسی مردم هزاره در افغانستان داشته است؟

بدون شک مشکل است که بدون داشتن یک مطالعه عمیق و میدانی و در عدم شفافیت شاخص های مطرح علوم اجتماعی، به قضاوتی جامع در پاسخ به سوالات  فوق پرداخت. اساسا موضوعات علوم اجتماعی، بسیار سیالتر از آن هست که بتوان آن را در قالب یک ظرف انداخته و نسبت به پژوهش و بررسی و مطالعه دما و خواص آن اقدام کرده و سپس نظریه صادر نمود. چنین کاری در دنیای جامدات ممکن است اما از نظر من برای مطالعه یک فرایند و جریان سیال اجتماعی و در حوزه جامعه شناسی، عناصر و فکت های بسیاری را باید از نظر گذراند و مورد مطالعه و پژوهش و دقت قرار داد تا بتوان در پرتو یک اطلاعات جامع و گسترده، برآیند چنین حرکاتی را تحلیل علمی نمود و نهایتا به یک قضاوت اجتماعی یا سیاسی رسید. لذا امید است که دانشجویان و دانش پژوهان عزیز برای پروژه های پژوهشی خود، این موضوعات بکر و ناب را انتخاب کرده و به مطالعه بیشتر آن اقدام نمایند.

پیگیریِ حوادث و جریانات اخیر در دو سال گذشته یافته های قابل توجهی را از متنِ حرکت های مردمی استخراج نموده که بسیار   حائز اهمیت هستند و نیازمند دقت بیشتر.

۱- سطح بالای فرهنگ عمومی هزاره ها و گسست عمیق اجتماعی آنها با دیگر اقوام

این حضور گسترده و میلیونی مردم در صحنه سیاسی افغانستان به وضوح نشان از گسست عمیق اجتماعی دارد. به عبارت دیگر نشان دهنده درک و شعور سیاسی بین اقوام مختلف افغانستان  می باشد و فاصله های پنهان اجتماعی را به شدت برجسته می سازد. فاصله هایی که نه از سوی دولت افغانستان و نه هم از سوی جامعه جهانی به طور علمی بدان پرداخته نشده است، برعکس همیشه به نوعی با فریب و دروغ به حاشیه رانده شده اند. نحوه نگرش و برخورد و واکنش جامعه هزاره در قبال مسائل و منافع کلی جامعه بسیار متفاوتر است از واکنش پشتونهای افغانستان در جنوب و شرق و حتی بیشتر از تاجیکانی که سالها خود را شریک و رقیب سیاسی قدرت پشتونها می دانند. بدون شک، صف آرایی و نظم و انظباط اجتماعی مردم هزاره با هیچ قومی در افغانستان قابل مقایسه نیست و نبوده است و نشاندهنده یک بیداری گسترده و عمومی در بین مردم هزاره می باشد. به طور نمونه می توان با مطالعه آثار و پیامدهای  تظاهراتهای کوچک و بزرگ دیگری که در افغانستان توسط عموما اقوام دیگر راه اندازی شده است به این نتیجه رسید که درک و دریافت اجتماعی هزاره ها از مسائل سیاسی و اوضاع جاری کشور به مرحله خوبی از رشد و بالندگی رسیده است. بنابراین لازم است که در قضایای مدنی در کشور، پروژه های فرهنگی و توسعه زیربنای فرهنگی کشور حق اولویت به مردم هزاره داده شود. آنچه که نباید از نظر دور پنداشته شود اینکه این حضور و بالندگی و شایستگی، نتیجه مستقیم همان حضور هزاران نفری جوانان هزاره در کورس های آموزشی، لیسه ها و مکاتب و نهایتا در دانشگاه های کشور است. راهنمایی و مدیریت مردم – ولو با کمبودات و کاستی ها- نتیجه مستقیم آموزش و پرورش است. آنچه را دانش آموز و دانشجوی هزاره در پای درس استاد و محیطهای آموزشی می آموزد و با رسانه ای اجتماعی شریک می سازد، با نقد و انتقاد پذیری بارور می گرداند و در روز مبادا در میدان آزادی «پشتونستان» و «دهمزنگ» تطبیق می نماید. بدون شک خیزش علمی در جامعه هزاره نمی توانست نتیجه ای جز این حرکت های باشکوه و قدرتمند، در پی داشته باشد. در بسیاری موارد همین مدنی بودن بیش از حد مردم هزاره  در فضای جنگل گونه کشور، ایشان را از بسیاری از خدمات رفاهی و حقوق شهروندی شان محروم ساخته است.  در جایی که جانی و قاتل و آدمکش و متقلب، قدر می یابد و عزت می گردد؛ لوی بابا، اتل و قهرمان می گردد، بسیار سخت است که نظریه های علمی دانشمندان مطرح جایی برای احقاق حقوق انسانها داشته باشد.

جنبش روشنایی و انقلاب تبسم، تقابل دانش و فن و تکنالوژی  با خوی بیابانگردی و غژدی نشینی در قرن بیست و یکم است؛ برجسته شدن شکاف هایی است که جغرافیای افغانستان را تسخیر کرده است؛ نماد و نشانه ای از قدرت قلم و کتاب و دفتر و آیینه تمام نمای دانش و آگاهی است. با زندگی موریانه وار و صحراگردی و اسلحه بدوشی، پیروی کورکورانه از ملاهای کور دو طرف مرز دیورند و کانونهای پرورش ترویسم و افراطیت و بربریت، نمی توان به گرد جنبش روشنایی و انقلاب تبسم رسید. اساسا ذهن انسانی که با تفنگ و مرمی و بوی باورت رشد کرده است از تحلیل و تفسیر چنین حرکتهای باشکوه عاجز است. انسانی که یوغ پیروی از خشونت را به گردن دارد، تمام فضای کوچک اندیشه اش در همخوابی با حوریانی بهشتی ای است که راهش از افغانستان می گذرد و نتیجه و لازمه «قتل و کشتار مردم بیگناه هست»‌ نمی تواند درک کند که زندگی مدنی داشتن، فعالیت مدنی کردن، اهداف مدنی و انسانی داشتن چه دنیایی است و چه لذتی دارد.

۲- دگرگونی ساختار قدرت در هرم رهبری جامعه ی هزاره

حرکت های گسترده مردمی و سامان دادن و بسیج کردن مردمی- هرچند در برخی موارد با کمبود و کسری و بدون دست یافتن به نتیجه از قبل تعیین شده- به خوبی مبین این نکته است که ساختار قدرت در هرم رهبری جامعه هزاره در حال گردش و دگرگونی است. فروپاشی ساختار رهبری سنتی به طور حتم دیر یا زود قطعی است. ممکن است همراه با کجی و سستی باشد؛ اما به طور قطع اجنتاب ناپذیر است. راهبرد جدید و استراتژی موثر هزاره ها در آینده از رهبر سنتی محور به سوی مدیریت جوانان تحصیل کرده در حال گردش است. بنابراین علی رغم تمامی تلاش های رهبران سیاسی سنتی، کارشکنی ها و توطئه ها و دسیسه ها این امر حیاتی یعنی تغییر ساختار قدرت در هرم قدرت مردم هزاره از رهبر محور به سوی مدیریت سالم در حرکت است و نمی توان این نکته را کتمان کرد. ولی سوال اصلی این است که تا چه اندازه نیروی جوان و تحصیل کرده ما آمادگی و ظرفیت مدیریت جامعه را دارند؟

 از طرفی دیگر سیاست های رهبران سنتی که نه بر محور توانایی و استعداد و تحصیل بلکه عموما بر مبنای جهاد و قلدری – مشخصه زمانهای جنگ – استوار بوده است به خوبی نشان دهنده این نکته است که ایشان در یک زوال و سرآشیبی انحطاط قرار گرفته اند و برای تداوم قدرت خویش به شدت دست و پاچه می زنند اما غافل از اینکه هر چقدر بیشتر تقلا کنند، بار خود را سنگین تر کرده و راحتر غرق خواهند شد. نباید از این نکته غافل گشت که هدایت و مدیریت سکان سیاسی – اجتماعی توسط مدیران جدید – با وجود کارشکنی ها و دسیسه ها و توطئیه های گروه های ذی دخل، مافیایای قدرت، زمین خوران و بنگاه داران، رشوت خوران و کمیشن کاران سیاسی و گروه های زرو زور و حاجی های سیاست باز و معامله گران سیاسی و بعضا تعدادی هم فاحشه های سیاسی – کار ساده و آسانی نیست. متاسفانه دوران نوین سیاسی در افغانستان با سنگ بنای غلط، منجر به فربه شدن مافیای سیاسی گردید. این مافیا نه تنها در بدنه جامعه هزاره، بکله در کل ساختار سیاسی – اجتماعی افغانستان و اقوام دیگر نیز به خوبی قابل مشاهده است. حضور قدرتمند رهبران جهادی که در میان دالرهای بادآورده جامعه جهانی غلطیده و فربه گشته اند، در تمامی اقوام به خوبی قابل مشاهده است. بنابراین نسل نوین برای کنترول قدرت این رهبران ، معامله گران سیاسی، بنگاه داران قدرت، تیم های مافیایی و زمین خوران کشور که علوم اجتماعی را از عینک پروژه و با متر، طول و عرض می کنند و به دست گیری سکان مدیریت جمعی کار بسیار سخت و طاقت فرسایی را در پیش روی دارند.

۳- راه دشوار رسیدن به پختگی سیاسی، کمبودها و نواقص در مدیریت نسل جدید

بنابرآنچه که ذکر شد ، طبیعی است که مدیریت نسل نوین کشور دچار کمبودات و نواقص هست. نکته مهمتر این است که باید نسل نوین این نواقص را دریابد، تحقیق و پژوهش نموده و برای حرکت های دیگر در آینده راه خویش را هموارتر نمایند. نگاهی کوتاه فقط به دو واقعه کلان تاریخی یاد شده و تحلیل و ارزیابی نتایج این حرکت ها به خوبی آشکار می سازد که متاسفانه هنوز هم تا سیاستمدار شدن راهی دور و درازی در پیش داریم. بیشتر کسانی که در نوک پیکان حرکت می کنند، علی رغم باور به سیاسی بودن خویش اما از نظر من نویسندگان ادبیاتی ای بیش نیستند. تولید متن و ادبیات در ذات خود، روح و و جوهر تکامل فرهنگی است، اما کار سیاسی در قالب تولید متن های ادبی به سیاستمدار شدن نمی انجامد. تحصیل کردن در رشته های علوم اجتماعی که بعضا به جبر زمانه وگاها از روی اشتیاق و علاقمندی جوانان صورت گرفته است، اندیشه انقلابی را در ناخوداگاه و ضمیر انسانی انسان قرنها محروم و تحت ستم و ریسمان به دوش عالم کاشته است. این اندیشه انقلابی در اکثر نوشتارهای ادبی ما به خوبی نمایان است. اهداف سیاسی ما به شدت آمیخته در ادبیات و رویاهای اتوپیایی و شعارهای انقلابی است. استفاده از  واژه گانی چون «سنگر، حماسه، انقلاب، خیانت، شورش، خط قرمز،استبداد و… » در رسانهای اجتماعی، اعلامیه و سخنرانی ها به طور بی سابقه ای افزایش پیدا کرده است. ادبیات آتشین و انقلابی، انسان انقلابی می طلبد و انسان انقلابی نیز مشخصه ها و ممیزه های خاص خود را دارد. «ارنستو چگوارا» لازمه انقلابی بودن را داشتن دشمن می داند. وی باورمند است که برای یک انسان انقلابی نداشتن دشمن به معنی محافظه کاری و سازش است.

« نمی دانم که حکومت انقلابی باقی می ماند یا نه، اما من مسلسل به دست تا آخرین نفس می جنگم. به عنوان یک انسان، غم انگیز است که دوستی نداشته باشی؛ … اما به عنوان یک انقلابی غم انگیزتر است که دشمنی نداشته باشی ، چون برای یک انقلابی نداشتن دشمن به معنی محافظه کار شدن و سازش است.»( ارنستو چگوارا)

بنابراین نوشتن و استفاده از ادبیات انقلابی و دادن شعارهای میان تهی، هزینه ای ندارد اما در میدان عمل و مبارزه انسان انقلابی بهتر شناخته می شود.

 در حقیقت آنچه که از این تظاهرات ها و حرکت ها و موضع گیری ها بر می آید این که هنوز هم ذهن و شعور جمعی ما برای مدیریت کلان سیاسی آماده نشده است و نیازمند تلاش و تمرین و ممارست است. عزیمت از ادبیات به سیاست و تبدیل رویا و تفکر اتوپیایی به اهداف ملموس سیاسی و شکل دادن و پی ریزی حرکت های سیاسی برای دست یازیدن به اهداف معقول و ملموس سیاسی نیازمند زمان و تحصیل و کسب تجربه است. با ادبیات می توان حرکتی را جاودانه کرد؛ تاریخ سازی نمود و برای آیندگان به میراث گذاشت اما یقینا نمی توان سیاست کرد. سیاست ساحتار بس پیچیده تری دارد که باید با پژوهش و آموزش به لایه های تو در تو و پیچ و خم آن واقف گشت. بنابراین باوجود تولید متن های فراوان در ستایش حضور و حماسه های گسترده مردمی، اما نتیجه سیاسی قابل لمسی مشاهده نمی گردد. خواسته های انقلاب تبسم محقق نشد. نه تنها که هیچ خواسته ای از خواسته های برحق مردم در میدان آزادی (پشتونستان) جامه عمل نپوشید که با حرکت های واکنشی رهبران سنتی در حقیقت به نحو بسیار بیرحمانه ای سبوتاژ گردید. جنبش روشنایی نیز به همین سرنوشت دچار گردید؛ جنبش روشنایی علی رغم داشتن زمان بیشتر و تشکیلات گسترده مردمی، اما به هدف از قبل تعیین شده خود – تغییر مسیر خط برق ۵۰۰ کیلوولت از سالنگ به بامیان و لغو فیصله شورای وزیران- نرسید. به باور من، هر دو نقیصه را می توان در فضایی به دور از التهاب و تنش و درگیری و توهین و تحقیر به گفتمان اجتماعی در نزد جامعه مدنی و طبقه روشنفکری و حلقه های علمی بدل ساخت  تا به درو از هر گونه حب و بغض در زیر ذره بین نقد قرار گرفته و اصلاح گردد.

۴- بلاهتِ سیاسی

نکته دیگری که از نظر من حایز اهمیت است اینکه متاسفانه کار سیاسی نسل نوین در بسا مورادی همراه با بلاهت و سادگی و جوزدگی و حتی روزمرگی ها همراه است و این دقیقا معضل بزرگی فرار روی سیاست در افغانستان هست. به طور نمونه قرار گرفتن رهبران در کنار مردم در اوایل جنبش روشنایی با مدح و ثنای حتی تندروترین منتقدین رهبران سنتی همراه بود. این مدح و ثنا و دعا تا حد خودسانسوری عجیبی پیش رفت و به رجزخوانی های عهد غزوهای پیامبر مبدل گشت، اما به زودی اثبات گشت که چاره ساز نیست؛ زمانی که رهبران سنتی در مصلای بابه مزاری در کنار مردم به روی خاک نشستند، ساده اندیشی و بلاهت نگاری به اوج خود رسید؛ راه های واقع نگری مسدود گشت؛ تجربه ها به فراموشی سپرده شد؛ خالیگاه ها به درستی شناسایی نشد؛ قبای ضخیم مصلحت و مصلحت گرایی تمامی قضایا را احاطه کرد؛ درس های گذشته به سرعت فراموش شد و به جای اندیشیدن منطقی و علمی که لازمه یک حرکت سیاسی است، فوران و قلیان احساسات چشم ها را کور و شعارهای دور از واقعیت گوش ها را کر نمود؛ به طور نمونه احمد بهزاد یکی از وکیلان هرات، با احساسات تمام « اشرف غنی و داکتر عبدالله را به فراری دادن از ارگ تهدید کرد.» این نوع شعارهای دور از واقعیت و احساسی نشان دهنده ناپختگی عمیق برخی از سران جنبش روشنایی بود که هیچ هزینه ای برای گوینده نداشت جز مضحکه کردن مردم.

۵- خط کشی در صفوف مردمی جنبش روشنایی

حوادث و قضایا بعد از راهپیمایی ۲۷ ثور و دو پارچه شدن و دو دستگی در ساختار رهبری جنبش و شورای عالی مردمی به خوبی نشان دهنده شکاف های عمیق آن است که از اول چشم مان را به روی آن بنا به مصلحت بسته بودیم؛ مسیر و خطای دیدمان را تعیین نکرده بودیم، به وقوع بن بست در ادامه فعالیت جنبش به خوبی نپرداخته بودیم، دو دستگی و شکاف در بین جنبش به راحتی رونما گردید؛ از جنبش و هدف اصیل و والای حق خواهی و فروکاست آن به جمع شدن تعدادی وکیل و گریه کردن گروهی و صدور اعلامیه های انقلابی – ولو با ادبیاتی عالی و قابل توصیف – نشان واضح و روشنی است از بلاهت و ساده انگاری سیاست در بین قلم بدستان جامعه ما. هر چند بن بست پیش آمده در کار جنبش را می توان به عوامل کوچکتر زیر تجزیه کرد، اما حضور و ظهور آن انکار ناپذیر است:

الف- دخالت های بیرون جنبش که عمدتا توسط عوامل وابسته به دولت قبلی بروز کرد. ارتباط برخی سران شورای عالی  با حلقاتی از دولت سابق که بیشتر خواهان ضربه زدن به دولت فعلی هستند تقریبا اثبات شده است. تا حدی جنبش در میان رقابت های قبیله ای سران ارگ و بیرون ارگ نیز گیر کرد و یکی از دلایلی شد که مسیر جنبش را از مسیر اصلی آن دور نمود.

ب- تندروی های احساسی و خودسری های داخلی نیز در بروز بن بست فعلی نقش مهم و اساسی دارد. قرار گرفتن افراد و اشخاص ناهمگون و نامتجانس در راس مدیریت جنبش بارها و بارها جنبش را در آستانه عقیم شدن قرار داد. به طور نمونه چندین مرتبه اخطارهای فیس بوکی از طرف مسئولین کمیته های جنبش و برخی اعضای شورای عالی نشر می شد که دیگران را به «افشای اسرار» تهدید کرده و بعد از چندی فورا پاک می شد. از طرفی دیگر تعدادی نیز با به کار گیری کلمات و واژه هایی نظیر «هوادار، هواه خواه، پیرو، رهبران و…»‌ عملا دانسته و یا ندانسته به خط کشی و صف بندی در جنبش روشنایی پرداختند. آنانی که تلاش بیشتر می کردند به بهانه صداقت و درستی و راستی، خود را صاحب حق می دانستند که با دیگران رابطه ارباب – رعیتی داشته باشند. در نوشته هایشان استبداد فکری فوران می کرد، هر گونه نقد و انتقاد منطقی و اصولی را با توهین و تحقیر و برچسب زدنهای مختلف پاسخ می دادند. به عبارت بهتر «توهم دانایی»‌در بین برخی از مدیران جنبش و شورای عالی به اوج خود رسیده بود. این نوع رفتار تندروانه با دیگران به زودی بسیاری را از ادامه دادن و همراهی کردن جنبش دلسرد و منصرف کرد در حالیکه آغوش دولت برای ایشان باز بود. اما همین تعداد دانایان عالم به این نیز اکتفا نکرده اند و حتی اکنون نیز صفحات رسانه های اجتماعی شان مملو است از توهین و تحقیر و فحاشی به تمامی کسانی که غیر از آنان می اندیشند. عدم رشد ظرفیت در زمان شکل گیری جنبش و پس از جنبش به خوبی مشهود است. بسیاری از تازه به دوران رسیده ها که همراه با صداقت و توهم دانایی تلاش و کوشش کرده اند، بسیاری از چهره های علمی و سیاسی کشور را به باد توهین و تحقیر گرفتند. سقوط اخلاقی در بین این حلقات به نظر من فاجعه است ولو حتی اگر در خوشبین ترین حالت بتوان از آنها چشم پوشی کرد و یا هم توجیحی برای آن یافت. این استراتژی ضعیف ایشان بیشتر تداعی بخش دکتورین جرج دبلیو بوش در سال ۲۰۰۱ میلادی است که خطاب به کشورهای دنیا می گفت «یا با ما باشید و یا با تروریستان!»

از نظر این تعداد فیس بوک نویسان نو ظهور که در رده های بالای جنبش جابجا شده اند، برای مردم دو گزینه بیشتر وجود ندارد یکی اینکه باید بدون هیچ قید و شرطی ایشان را تبعیت نمایند و به هنگام نماز به حقانیت ایشان از دل و قلب باور داشته باشند و تصدیق نمایند و یا اگر هر حرفی جز این اقرار به قلب و تصدیق به زبان، بر زبانشان جاری گردد بدون هیچ دلیلی جزئ همان دسته خائن، جاهل و نادان و معامله گر هستند. در حقیقت دنیای سیاه و سفیدی را که برخی از ایشان در جنبش روشنایی تشریح و توصیف کردند به زودترین فرصت شکاف های عمیقی را در بین صفوف مردمی ایجاد کرد و بسیاری را به ناحق از کنار مردم راند.

ج- عنصر دیگری که باعث بن بست در جنبش گردید، بازی کردن با یک کارت بود. مدیران ناهمگون و نا متجانس در کنار رهبران سنتی، از همان ابتدای بازی برگ برنده را رو کردند؛ راهپیمایی گسترده مردمی!

ساختن و خط قرمز تعریف کردن پروژه برق در حقیقت برای مردم فقط یک گزینه باقی گذاشت؛ راهپیمایی و تظاهرات گسترده. این حرکت مردمی باشکوه هر چند مبین مدنیت خواهی مردم ماست، اما در همان آغاز کار باعث گردید که برای ادامه بازی هیچ برگی در دست مدیران نماند جز رجز خوانی های مسجدی و ارایه برخی راهکارهای بسیار سطحی و دور از عقل و منطق مانند نپرداختن صرفیه برق!

به نظر من، راهپیمایی و تظاهرات گسترده باید به عنوان گزینه نهایی مورد استفاده قرار می گرفت؛ آنهم نه برای یک روز و ساعاتی چند، بلکه باید تظاهرات و راهپیمایی به اعتصابات گسترده و تحصن می انجامید تا دولت را وادار به پذیرش خواستهای برحق مردمی می کرد. راهپیمای یک روزه و عقیم شدن آن در میدان دهمزنگ کابل، بدون پایداری و مقاومت، از همان ابتدا هم بی اثر بود. برای مردم هزاره که بدون هیچ شک و شبه های پیشگام حرکت های مدنی هستند و به خوبی می دانند که هیچ راهی را جز حرکت های مدنی انتخاب نمی کنند، بازی کردن با یک کارت بدون تدبیر و دقت، کار بسیار خطرناک و سادگی محض هست. در قیاس با دیگر تظاهراتهای انجام شده در کشورکه نهایتا با کشته و زخمی و درگیری، ره گیری، دزدی و چور و چپاول و آتش زدن خاتمه یافته است و دولت افغانستان مجبور و وادار به دادن امتیاز شده است، تظاهرات یک روزه و گذرا ولو بسیار سازماندهی شده و منظم، راه رسیدن به خواسته منطقی و حقه مردم نبود. برای دولتی که دکتورین «افغان زیربار زود نمی رود، مگر زور پر زود باشد»‌ را نصب العین خویش قرار داده است، مهار یک تظاهرات ساده و مدنی با دیوارهای کانتینری کاری آسان و سهل است. بنابراین باید از همان ابتدا و قبل از بازی با برگ برنده، کارتهای دیگری نیز در جیب مدیران و سران جنبش قرار می داشت که متاسفانه چنین نبود.

۶- بداخلاقی های پساجنبش

در این چند روز اخیر ، فضای کاذب و دروغین همدلی مردم و رهبری که در سایه احساسات و بلاهت و ساده نگری و مصلحت اندیشی شکل گرفته بود، فرو ریخت و باز انبوه و حجم وسیعی از «فشار و توهین و تحقیر» فضای رسانه های اجتماعی را تسخیر کرد؛ سیاست از مراکز سیاسی به حریم خصوصی افراد و اشخاص کشیده شد. اما دردآورتر آن است که هدف والا و انسانی جنبش روشنایی یعنی توسعه متوازن و روشنایی خانه انسان افغانستانی به زشت ترین حالت خویش یعنی فحاشی و توهین و تحقیر تنزیل یافته است. فروکاست ارزشهای انسانی به توهین و تحقیر در قالبهای گوناگونی چون دفاع از اهداف و ارزشهای جنبش خودنمایی می نماید. اما افسوس از آنجا که ضعف و بی تدبیری در این شرایط خاص دامنگیر مدیریت جنبش گردیده، لذا آن همه ارزشهای انسانی ای که با قدم های مادران و پدران حاضر در صحنه در ۲۷ ثور ثبت تاریخ گشت، به سوی سخیف ترین حالت خود در حال تنزل و فروپاشی است. واگرایی ارزشهای انسانی به خوبی در این روزها مشهود است. ادبیات ارزشمند جنبش روشنایی و هدف متعالی آن، به کوتوله ای ترسناک تبدیل شده است که گاهی به چپ حمله می کند و گاهی به راست؛ هیچ خط قرمزی هم ندارد؛ هیچ ارزش انسانی ای را به رسمیت نمی شناسد و متاسفانه به شدت تمام و زبونانه نظاره گر مرگ یک شکوه و عظمت تاریخی هستیم.

 بدون شک این نوع رویکردها نشان دهنده این نکته مهم است که با ادبیات می توان تاریخ را ثبت کرد اما سیاست را نمی توان در سطور اعلامیه ها و نوشته های فیس بوکی تطبیق نمود. سیاست نه در سطور و نوشته ها بلکه به قول ضرب المثل معروف فرانسوی ها« سیاست در میان خطور کتابها و نوشته ها و فضای سفید است» و اعمال سیاست و قدرت نیز با نوشتن شعارهای احساسی و تزریق مفاهیم انتزاعی امکان پذیر نیست.

بنابراین رویکرد هزاره برای رسیدن به یک سیاست عقلانی تر و منطقی تر باید تغییر کند. اما نکته بسیار مهم دیگری که باز نباید از دیده دور انگاشت اینکه در قیاس به مشاوران  سیاسی و دستگاه امنیتی کشور که متشکل از پخته های سیاسی آی اس آی و بازیگران قدرتمند آمریکا و انگلستان هستند و به رئیس جمهور اشرف غنی مشوره می دهند، نباید توقع و انتظار تحقق مدینه فاضله را داشت. بنابراین پر واضح است که در چنین جنگ نابرابری ممکن است که شکست بوجود آید و تلفات سنگینی نیز به همراه داشته باشد. اما چگونی شرح و تفسیر این شکست ها، پذیرش و قبول آن و تبدیل آن به یک دیالوگ علمی و منطقی ضامن اجرا و عملکرد بهتر ما در آینده است.

۷- بهره برداری های شخصی از جنبش مردمی

سیاست رهبران سنتی در طول سالهای اخیر همواره کجدار و مریض بوده است. دکتورین سیاسی شیوخ فئودال جامعه هزاره همواره با فراز و فرود های مرگبار همراه بوده است. نفس انتظار اتوپیایی داشتن از چنین افراد و اشخاص خطاست. هر کدام از شیوخ فئودال هزاره، در جای خود باید نقد گردد؛ دژهای مستحکم فرهنگی و سیاسی آنها باید با انتقاد منطقی و عقلانی خُرد و شکسته گردد. حذف شیوخ هزاره از ساختار قدرت جامعه زورباور افغانستان به این زودی ها ممکن نیست در صورتی که هیچ چهره مناسبتری برای مرحله عبور از شیخین وجود ندارد. واقعیت امر این است که شیخین در اصل با دو بازی روبه رو هستند؛ یکی بازی با مردم که به خوبی استاد شده اند و دیگری بازی با حریفان و رقبای سیاسی شان که متاسفانه همیشه شکست خورده اند.

دل بستن به شعارها و هیاهوی برخی از وکیلان پارلمان که سالها در «زد و خورد و برد» دولت شریک بودند و هیچ اقدام مفید و ارزنده ای را  برای خدمات رفاهی و احقاق حقوق شهروندی موکلین خود نکرده اند، نیز دقیقا ادامه همان استراتژی ساده انگاری و بلاهت است. در میان جنبش روشنایی هستند کسانی که در طول سالها وکالت خویش، با دنیای موکلین خود به طور کامل قطع رابطه کرده بودند؛ نه از مشکلاتشان خبر داشتند و نه هم دیداری از حوزه های انتخاباتی خود داشتند؛ نه با درد و رنج مردم خویش آشنا هستند و نه وظیفه اصلی خود یعنی همان نمایندگی کردن از مردم را به خوبی انجام داده اند. بنابراین به باور نگارنده، این نسل فرصت طلب به مراتب خطرناکتر از شیخین متمول و فئودال هزاره هستند. برای درک هر چه بهتر این نکته کافی است فقط قلم برداشته و پنج اقدام و فعالیت اساسی وکیل ولایت خود را یاداشت کنید؛ شگفت انگیز است که قلم از نوشتن اولین و دومین عاجز می باشد. اما همین وکلیان امروز در صفوف جنبش روشنایی چنان ماهرانه جا زده اند و چنان اشک تمساح می ریزند که دل سنگ را آب می کند، اما عملکردشان در قیاس با شعارهایشان تقریبا صفر هست.

جنبش روشنایی  متاسفانه کم کم بازیچه و ابزار دست سیاست بازاری شیخین گریده و محلی برای «کمپاین زودرس و بدون هزینه  وکیلان» گردیده است. حرکت عظیم و میلیونی ۲۷ ثور با تمام شکوه و عظمت خود، در برابر اولین نوسانات برق به شدت دچار ضعف و انحطاط شده و شکننده نشان می دهد.  بنابراین لازم است که در قسمت احیای هویت مجدد جنبش اقدام گردد و از افتادن به میدان بازی شیخین و سوئ استفاده های شخصی بیمه گردد. شواهد و قراین نشان می دهد که جنبش روشنایی متاسفانه به میدان بزکشی و رقابت استاد خلیلی با گرایش های سلطنتی و استاد محقق با گرایش های مقطعی و احساسی و زودگذر و بعضا انقلابی تبدیل شده است. حفظ و نجات این حرکت باشکوه مردمی، وظیفه اصلی مدیران جنبش است.  اگر قرار بر این باشد که استاد خلیلی هم با جنبش باشد و هم با دولت، باید با صداقت و بردباری بیش از چهارده سال سلطنت بدون  دستاورد خویش را در صدارت، برای مردم شرح دهد. مردم باید بدانند و حق سوال داشته باشند. رهبران باید نقد گردند. هر چند شخصا باورمندی ای به رهبری ندارم، اما بدون شک در جامعه رهبر محور، توسعه و پیشرفت و رشد منتفی است.

باور من این است که دیگه نباید به دنبال رهبر و جریان رهبر سازی بود. تئوری رهبر بودن و رهبر سازی دیگر رنگ باخته است و جایی در ادبیات سیاسی کشورهای توسعه یافته ندارد. متاسفانه رهبری در کشورهای اسلامی به تقدس می انجامد. تقدسی که لازمه اش داشتن ایمان است. ایمان آوردن به فرایند و جریان رهبریت بسیار خطرناک است. زیرا ایمان آوردن راحتر از اندیشیدن و تفکر است و رهبرنیز  بدون نقد می ماند و به استبداد اندیشه ورای منجر می گردد. باید مدیر تربیت کرد. من فقط به مدیریت باور دارم. با تجربه ای که از رهبری خلیلی و محقق در جامعه هزاره داریم به دنبال رهبری بودن کار بیهوده ای است. در دنیای مدرن دیگر بحث رهبری مطرح نیست، مدیریت مطرح است.