«تقابل ارگ و خیابان»

استاندارد

اولا از صمیم قلب آرزو و خواست من، پیروزی و تحقق آرمان مردم یعنی توسعه متوازن و خصوصا بازگرداندن خط برق ۵۰۰ کیلو ولت به مسیر اصلی آن یعنی هزارستان می باشد. دوما این نوشته فقط یک واکای است تا اینجای کار و هیچ دشمنی با خواسته های برحق و مدنی مردم عزیزم ندارد.

مقدمه:

«تقابل ارگ و خیابان» در ۲ اسد به سناریوی خونینی بدل گشت که ده ها جوان عزیزمان را روانه قبرستان کرد و صدها خانواده و فامیل و بستگان ایشان نیز را عزادار و داغدار نمود. واکاوی و موشکافی دلایل این مصیبت عظمی، بخشی از رسالت انسانی و ایمانی قلم بدستان جامعه است. هر چند به یمن رسانه های اجتماعی خصوصا فیس بوک، سنت حسنه  تحلیل و تجزیه تخصصی و کارشناسانه رنگ باخته است. به قول برخی از دوستان خارجی مان «ژورنالیسم در حال مرگ است.» زیرا هر فردی یک تحلیل گر است و هر فردی یک رسانه است. هر چند این شاید این بخش ایده آل  و خوب قضیه است. اما زمانی این رسانه می تواند به فاجعه تبدیل شود که هر فرد رسانه ای «سوای از توانایی و دانایی و قابلیت خود»، انبوهی از مطالب واهی و خرافه و بی منطق را به خورد مردم بدهد. به طور یقین در چنین وضعیتی و با وجود بمباران اطلاعات جورواجور، قدرت تشخیص سره از ناسره نیز افت پیدا خواهد کرد. دیگر از آن قلم های جاودانی که مردم برای خواندن آن ساعت ها در صفهای روزنامه فروشی صف می کشیدند خبری نیست. دیگر ستون سردبیر فلان روزنامه بازار چندانی ندارد. زیرا رسانه های اجتماعی توانسته اند بدون هیچ محدودیتی و در قالب آزادی بیان هر آنچه را که می خواهند به خورد مردم بدهند. اما شوربختانه سیاهی و فاجعه  کار در این است که در کشوری مانند افغانستان این هیاهو و غوغا سالاری همراه شده است با توهین و تحقیر و فحاشی. نمونه بارز این مساله را در «جنبش روشنایی»‌ به وضوح شاهد بودیم که متاسفانه این افراطیت و جنون و توهم دانایی در بین بخشی از فیس بوک نویسان و هوادران این جنبش با قربانی کردن بیش از صدها نفر در روز ۲ اسد ۱۳۹۵ برگ سیاه و تاریک دیگری را در تاریخ شوم این سرزمین ورق زد. صرف نظر از شعارهای دینی و آنچه که به ارزشهای خون و شهادت در دین مطرح شده است، این فاجعه ملی به اندازه کافی خون بیگناهان ریخت. قبل از تظاهرات گسترده، هیچ کسی حق انتقاد و نقد را نداشت و با استدلال اینکه «روحیه مردم خراب می شود» با توهین و تحقیر و فحاشی و برچسب زدن، بسیاری را وادار به سکوت کردند. اما بعد از قربانی کردن جوانهای مردم و به خاک سیاه نشاندن خانواده هایشان،حال با این استدلال که وقت تصفیه حساب نیست، نباید خودزنی کرد و … مانع واکاوی این فاجعه ملی می گردند.

اما من در این نوشته برآن هستم تا در ادامه مقاله « از بلاهتِ سیاسی تا مسیر دشوار سیاست مداری» به اندازه توان خودم به واکاوی این فاجعه دردناک پرداخته، بدون شک هیچ قصدی بر سرزنش و توهین و تحقیر کسی نیز ندارم. بررسی و روشن کردن علل «جرمی و جنایی» این قضیه وظیفه من نیست. نه توانایی آن را دارم و نه این ابزار استخباراتی و کشفی در اختیار من است که به طور قطع حکم کنم چه کسانی این حادثه علمناک را مدیریت و برنامه ریزی و اجرا نموده اند.

طرح سوال: ریشه کشانیدن سیاست به خیابان در کجاست؟

طبق قانون اساسی کشور، تظاهرات مسالمت آمیز حق مردم و شهروندان کشور است و حکومت نیز  ملزم به رعایت قانون اساسی و آزادی‌های مدنی،از جمله حق تجمع و تظاهرات مسالمت آمیزمی باشد. اما همین رویکرد دموکراتیک قانون اساسی برای افغانستان – علی رغم دستاوردهای فراون آن – در بسا مواردی عواقب تلخ و دردناکی نیز داشته است. به طور نمونه با توسل به همین قانون اساسی دموکراتیک در کشوری مانند افغانستان با ساختارهای سنتی و دینی، آداب و سنن و مراسم هایی بعضا متضاد با دموکراسی، فقر مادی و فرهنگی خصوصا سطح پایین سواد و دانش عمومی، سیاست از مراجع و کانالهای سیاسی خارج و به خیابان کشانیده می شود.

بدون شک خیابان جای سیاست نیست. خیابان ممکن است جای اعتراض باشد. اما کشانیدن سیاست به خیابان هیچ توجیه منطقی ندارد. کشانیدن سیاست به خیابان مانند همان حمله فیس بوکی هست که اذهان عمومی را به بازی می گیرد.

نقش خیابانها در توسعه فرهنگ شهری در جهان متمدن ارزش بسزایی دارد. اما در جایی که خیابانش بیشتر شباهت به بیابان و جنگل دارد، ساده لوحی است که با اتکا و توسل به ارزشهای بنیادین دموکراسی، سیاست را از مراکز و مراجع سیاسی بیرون کرد و به روی خیابانها کشاند. کشانیدن سیاست به خیابان یعنی اینکه پیچیده ترین و تخصصی ترین امور سیاسی کشور را به دست مردمی سپرد که هنوز با ساختارهای دموکراسی بیگانه است. دموکراسی فقط در خیابان آمدن نیست. در فضایی که حتی دموکراسی در اندیشه آزادترین انسانهای این خاک مضحکه است، سپردن امور سیاسی به دست چنین افرادی راهگشا نیست.

سقراط متوفای ۳۳۹ پیش از میلاد که از او به عنوان معلم اول یاد می گردد دموکراسی را از اساس زیر سوال می برد و نگرشش در مورد دموکراسی را اینگونه بیان می دارد: «آیا موهوم پرستی نیست که صرف عدد یا اکثریت سبب خِرَد خواهد شد؟»

افلاطون نیز «دموکراسی را سمبل حکومت ابلهان می دانست»‌ وی در کتاب جمهوریت در ادامه سخن پیر و استاد خویش، سقراط می نگارد « آیا نمی‌بینیم که در سراسر جهان توده‌ی مردم ابله‌تر، خشن‌تر و ظالم‌تر از افراد اندک و پراکنده‌ای است که تربیت و دانش، آنان را از دیگر مردمان جدا ساخته است.»

افلاطون با حکومت ابلهان خواندن دموکراسی، ضربه سختی به دموکراسی وارد می سازد. وی باور دارد که در «حکومت دموکراسی، مردمِ فاقد عدالت و اعتدال و دارای هوا و هوس، گرد آمده  و صاحب‌نظر می‌شوند.» بدون شک در چنین بلوا و آشوبی است که فرزانگان به حاشیه رانده می شود و حکومت ابلهان زندگی را به مردم تنگ می سازد.

ارسطو نیز حکومت‌ها را از نظر کمیت حاکمان و نیز کیفیت آن‌ها به شش دسته تقسیم می‌کند و برای هرکدام ویژگی‌ها و خواصی را بر  می‌شمرد. یکی از این دسته‌ ها دموکراسی است. ارسطو نیز نظر مساعدی به دموکراسی نداشت و آن را بدترین نوع حکومت می دانست. وی در کتاب معروف سیاست می نگارد: «دموکراسی مظهر حاکمیت طبقه‌ی پست جامعه است»

فرانسیس بیکن نیز در مورد نیکلو ماکیاول نویسنده معروف جزوه شهریار می‌گوید: «ما به کسانی همچون ماکیاولی مدیونیم که جهان سیاست و رهبران آن را آن‌طوری که هست به ما نشان می‌دهند، نه آن‌طوری‌که باید باشد.» این اشاره و تمجید بیکن در حقیقت بیانگر نقدی به روش حکومت هایی است که با فریب و نیرنگ مردم و با رای آنها قدرت را به دست می گیرند و در حقیقت به تعبیر ترانس آروین «امیال عامه پسند را ملاک سیاست خویش قرار می دهند و شهوات مردم را برآورده می کنند.»

توماس هابز اندیشمند دیگر نیز از منتقدین سرسخت دموکراسی بود. وی باور داشت که « دموکراسی اجرا نشدنی است زیرا مردم با وعده فریفته می‌شوند.»

به نظر هابز، دموکراسی به معنای حکومت مستقیم مردم از طریق مجلس اجراشدنی نیست. زیرا عامه‌ی مردم تنها در اندیشه‌ی خواسته‌های شخصی خودشانند ولذا با وعده‌ی این و آن فریفته می‌شوند، پس آنانی را که بر می‌گزینند، نماینده‌ی واقعی‌شان نیستند؛ آن‌ها کسانی‌اند که تنها خواسته‌های مردم را برآورده می‌کنند.

ایمانوئل کانت که بدون شک بزرگترین و تاثیر گزارترین فیلسوف غربی بعد از ارسطو هست نیز معتقد بود که «دموکراسی بدترین دیکتاتوری است.» شاید کانت باور داشت که حکومتی که با آرای توده ای و به تعبیر افلاطون «جاهلان» به قدرت میرسد به خودکامگی، بی دانشی و لجاجت می رسد و عبور از چنین دیکتاتوری عامه، بدون شک به سادگی ممکن نیست.

حتی در اندیشه های جان لاک و ژان ژاک روسو نیز رگه های تند انتقادی از نظام های دموکراسی دیده می شود.به طور مثال  ژان ژاک روسو می گوید «دموکرات‌ها نمی‌توانند (حقانیت) دولت نماینده یا در واقع هر چیزی کمتر از دموکراسی مستقیم را توجیه کنند.»

با ذکر این نظریه و آرای فلاسفه باید اذعان نمود که حکومت وحدت ملی در افغانستان بدون شک محصول چنین آرای توده ای و گوسفندی است. تمام تعاریف و مصادیق دانشمندان و فلاسفه نیز در مورد چنین حکومتی صدق می کند. خطاست که بپذیریم انسانهایی که در چنین معجون تلخی گرد آمده اند باورمند به ارزشهای واصول اولیه دموکراسی باشند. اما همین نظام فاسد محصول و برآمده از آرای همین مردمی است که به تحریک رهبران جنبش روشنایی و حلقات فیس بوک نویشان ایشان برای اعمال سیاست به خیابان آمدند.

خطایی فاحش در محاسبات سیاسی سران جنبش که نشان از ناآشنایی ایشان با ساختار معیوب و عوام فریب نظام سیاسی کشور داشت. بسیج عمومی مردم در شرایطی که سران فتنه با دندان به توطيه و دسیسه مسلح شده بودند خطای بزرگ محاسباتی سیاسی بود و نتیجه آن نیز عزادار نمودن صدها خانواده و فامیل می باشد. درد قشر جوان تحقیر و نادیده شدن است، اما غافل از اینکه همین اشتباده را نیز خودشان مرتکب شدند و به تحقیر و توهین رهبران پرداختند.  دردبارتر اینکه در چنین شرایطی هیچ یک از ایشان شجاعت اخلاقی قبول این خطای محاسباتی را ندارند. نه رهبران و نه هم فیس بوک نویسان و هواداران این حرکت، حتی درصدی نیز خود را مسئول به خاک و خون کشیدن جوانان مردم نمی دانند. برعکس از عالم و آدم نیز طلب کارند و فقط به دامنه استراتژی فحاشی و ناسزا گویی خود افزوده اند.

اگر تا قبل از واقعه دولت، رهبران سنتی، چهره های فرهنگی و  منتقدین دلسوز جنبش را هدف قرار می دادند اکنون هر جنبده ای که در اطراف ایشان پرواز کند را به سنگ می زنند و به رگبار فحش می بندند. دامنه فحش از یک سو به سمت شمال کشیده شده است و ازبکان را هدف قرار داده است و از طرفی دیگر دامان مردمی را گرفته است  که این شب و روزها عروسی دارند.

سخن پایانی اینکه طرح شعار «تقابل ارگ و خیابان» به نظر من از اساس غلط بود. خیابان جای گفتگو نیست ونیز متاسفانه در آن روزها جای مطمئن و آرامی برای اعمال سیاست دیده نمی شد آنهم در شرایطی که دولت در حال گفتگو بود. اشتباه در تدوین سیاست، طرح غلط مساله و باور نداشتن به تکثر آرا درترکیب ناهمگون شورای عالی مردمی جنبش روشنایی همراه با چاشنی لجاجت و قدرت طلبی، جان بسیاری از جوانان و سرمایه های ملی مان را ستاند و خانواده های بسیاری را داغدار کرد و تاوان بسیار سنگینی را بر دوش جامعه تحمیل کرد.  

با تاسف باید یادآور شد که اخلاق اجتماعی و وجدان عمومی نیز مرده است. در نبود وجدان جمعی طبیعتا هیچ کسی مسئولیت اینهمه قربانی را نمی پذیرد حتی آنانی که با مشت به سینه خود می زدند و شب قبل از تظاهرات به نوشته یکی از اعضای شورای عالی مردمی مسئولیت هر فاجعه ای را به دوش می گرفتند نیز از قبول حداقل بخشی از مسئولیت سر باز می زنند. خطاست که فقط بگوییم دولت مسئول این خونریزی است. دولتی که مشروعیت ندارد، دولتی که باعث بدبختی و فلاکت بی شماری است و هر روز دامنه نابسامانی اش گسترده تر می گردد چطور ممکن است برای تامین امنیت کسانی تلاش کند که دولت را از اساس قبول ندارند؟

از سویی دیگر باور من این است که رهبر سازی های بی جا و پیروی های کورکورانه سالها مردم را از حقوق حقه شان محروم نگه داشته است. تمام تلاش نیروی جوان عبور از این رهبران سنتی و معامله گری است که با انحصارسرچشمه های قدرت به ثروت انبوهی رسیده اند و مردم را به بوته فراموشی سپرده اند. اما غافل از اینکه در درون خویش رهبران نوی را می پرورانند که چند سال بعد به مراتب خطرناکتر از این رهبران سنتی و چپن دار خواهند شد.

بارها تاکید کردم که پروسه رهبر سازی در هیچ جای دنیا مرسوم نیست، رهبری با روح دینامیک بشر سازگاری ندارد. به رهبر باید ایمان آورد و همین ایمان آوردن، تقدس به بار آورده و در نتیجه در سایه عدم نقد منجر به دیکتاتوری سیاسی و مذهبی می گردد. عبور از رهبران نباید به ظهور رهبران دیگرو معصوم سازی ایشان بینجامد. طرح عبور از رهبران سنتی و معامله گر برای رسیدن به مدیران لایق و کاردان باید در دستور کار قرار گیرد. در میان هیات ناهمگونی شورای عالی مردمی متاسفانه این مدیران جوان دیده نمی شود. با افشا سازی های برخی از اعضای شورای عالی، بدون هیچ شک و شبه ای می توان فهمید که  یک بخش قابل توجهی از این فاجعه ملی – در کنار سایر علل و عوامل – همین رهبران نوظهوری هستند که با لجاجت و خودخواهی جنبش را به گروگان گرفتند، با احساسات پاک و بی آلایش مردم و خصوصا جوانان عزیزمان بازی کردند و بدون اشراف به قاعده بازی با طرح استراتژی غلط و بی بنیاد و بی اساس «تقابل ارگ و خیابان» با هشتاد کشته و بیش از ۲۰۰ زخمی حادثه دردناکی را خلق کردند.