آیا مردم ایران رفتار نژادپرستانه دارند؟

استاندارد

آیا مردم ایران رفتار نژادپرستانه دارند؟

مقدمه

دونالد ترامپ رئیس جمهور آمریکا دستور اجرایی صادر کرد که شهروندان هفت کشور عمدتا مسلمان من جمله ایران، به صورت موقت اجازه ورود به خاک این کشور را ندارند. به دنبال این خبر، سروصدایی عجیب در رسانه ها برخاست و موجی از اعتراضات را به دنبال داشت. خصوصا مردم ایران از هر گوشه و کنار در برابر دستور ترامپ، واکنش نشان دادند؛ از تحریم اسکار توسط اصغر فرهادی و ترانه علیدوستی گرفته تا شکایت از دونالد ترامپ توسط جامعه مسلمانان در آمریکا. این هارمونی به نظر من در ذات خود جالب و تحسین برانگیز است. پیام واضح این حرکت های وسیع «نفی تبعیض و نقض حقوق انسانی»‌ است. از نقطه نظر ارزشهای اخلاقی و حقوق بشری، نمی توان کار دونالد ترامپ را توجیه کرد. از طرفی دیگر مردم ایران در ردیف کشورهایی چون سوریه، عراق، لیبی، سومالی، سودان و یمن قرار گرفته که این موضوع نیز بسیاری از مردم ایران را به شدت ناراحت نموده است، در حالیکه اینان خود را نه حامی تروریسم می دانند و نه هم وابسته به جریانهای بنیادگرای اسلامی. هر چند سپاه قدس ایران، سازمان اطلاعات و بخش های امنیتی دولت ایران در رابطه مستقیم با گروه های تروریستی چون طالبان قرار دارند، اما این مساله را نمی توان به پای مردم ایران نوشت. به طور مثال رهبر طالبان ملا اخترمحمد منصور در بازگشت از ایران توسط هواپیماهای بدون سرنشین آمریکا کشته شد و یا هم گزارشهایی در مورد حضور برخی از اعضای خانواده اسامه بن لادن در ایران، قبلا توسط رسانه های خارجی به نشر رسیده بود. با آنهم حضور گسترده ایران در قضایای یمن، سوریه، عراق و فلسطین بر همگان روشن و واضح است. احتمالا دونالد ترامپ نیز با استناد به یافته های ذکر شده، شعارهای مسئولین رده اول نظام سیاسی ایران و رابطه دولت ایران به گروه هایی نظیر حزب الله لبنان و طالبان و حزب اسلامی گلبدین حکمتیار مبادرت به چنین اقدامی نموده و آن را عملی برای حفاظت از شهروندان و کشور آمریکا خوانده است.

سوای از تاثیرات و پیامدهای این دستور روی جامعه ایران، من به عنوان یک شهروند افغانستان که سالها طعم تلخ غربت را چشیده ام، در نوشته ای کوتاه از مردم ایران تقاضا کردم که در رفتار خودشان با پناهندگان افغانستان تجدید نظر کنند؛ اگر تبعیض و دستگیری و در بند انداختن یک شهروند ایرانی توسط پلیس فرودگاه های آمریکا «بد و زشت و سیاه ونقض حقوق بشر» است، اگر «تحقیر و توهین» یک ملت زشت و ناشایست و به دور از ارزشهای اخلاقی و ناقض حقوق انسانی است، پس باید در همه جا زشت و ناپسند باشد. باید در برابر هر گونه تبعیض و نفی و نقض حقوق انسانی ایستاد. نباید فرقی قائل شد بین ایرانی ای که در فرودگاه شهرهای آمریکایی تحقیر می شود و پناهنده افغانی ای که در ارودگاه سفید سنگ فریمان، تله سیاه زاهدان، عسکرآباد ورامین، سلیمانخوانی و… «شکنجه می شود، مورد خشونت قرار می گیرد، توهین و تحقیر می گردد و فحش ناموس می شنود.»

در واکنش، تعدادی از دوستان کوشش کردند تا مرزبندی درشتی بین ملت و نظام سیاسی ایران ترسیم کنند، استدلال ایشان این بود که نظام سیاسی ایران، با تبیین قوانین منافی حقوق انسانی در حق پناهندگان افغانستان ظلم و ستم روا داشته اند و این رویه از ملت « متمدن، متشخص، هنرمند (هنر در نزد ایرانیان است و بس)، با ادب، با نزاکت» ایران به دور است.

حال سوال اصلی این است که آیا واقعا چنین هست؟ یعنی مردم ایران در قبال پناهندگان افغان رفتاری نژاد پرستانه ندارند؟ بدون شک نظام سیاسی شیعی ایران، به ارزشهای انسانی پایبند نیست. اما آیا معنای این در رفتار اجتماعی، کنش جامعه شهری و تفکر فرهنگی و اجتماعی مردم و ملت ایران، هیچ اثری از تحقیر و توهین «افاغنه» نیست؟

فرضیه اولیه این است که بخش وسیعی از ظلم و ستم و تبعیضی که بر پناهندگان افغان روا داشته شده توسط نیروهای اجتماعی انجام گرفته است؛ آیا صاحبان صنایع، سرمایه داران و صاحبان کار، راننده موتر، سبزی فروش محل، نانوای نان بربری، دست فروش سر خیابان و… جزئی از جامعه و ملت و مردم ایران نیستند که در ترویج جو تنفر اجتماعی نسبت به حضور پناهندگان افغان در ایران تمام قد دخیل هستند؟ مگر داکتری که از پذیرش بیمار افغان خودداری می کند، معلمی از که پذیرش شاگرد افغان خود داری می کند، صاحب کاری که حقوق و معاش کارگر خود را نمی پردازد، خانم با کلاس ایرانی که برای آرام کردن طفل گریان خود در روی سرک، کارگر افغان را نشان می دهد و…جزئی از جامعه ایران نیستند؟ مگر سرباز نیروی انتظامی ای که برای «پروسه افغانی بگیر» با تمام جان تلاش می کند تا در ازای دستگیری هر چه بیشتر پناهنده افغان مرخصی بیشتر و یا دوره خدمت کمتر را بدست بیاورد جزئی از همان ملت متشخص نیستند؟

برای روشن تر شدن بهتر موضوع لطفا به مثالهای زیر توجه فرمایید:

(۱)
در دوران کشتارهای هولوکاست، علاوه برنیروهای پلیس رژیم نازی و سازمانهایی چون اس اس و گشتاپو، نیروی مردمی و عادی به طور وسیعی در کشتار یهودیان سهیم بودند. به باور کارشناسان، هزاران نفر از انسانهای  عادی، کارمندان مسئول، داکتران، پرستاران، مدیران و  برنامه‌ریزان تدارکات و پشتیبانی و ناظرین گرفته  تا رانندگان قطار و همسایگان خانواده های یهودی، جهت پاکسازی قومی (حدودا شش میلیون یهود) شرکت گسترده داشتند؛ با رغبت تمام و با حرص و ولع در افشای محل زندگی یهودیان،‌ دستگیری آنان و سپردن به جوخه های مرگ و سپس چور و چپاول و غارت اموال منازل ایشان سهم گرفتند. پس از جنگ، بسیاری از کسانی که در هولوکاست نقش داشتند، مجبوریت را بهانه ساختند، چنین توجیه کردند که از دستورات اطاعت کنند. اما جالب است که مورخان و دادستان‌های آلمانی نتوانسته‌اند حتی یک نمونه بیابند که فردی به علت خودداری از همکاری به مرگ یا زندان تهدید شده باشد.

(۲)

نمونه دیگر این مشارکت و بسیج نیروهای مردمی را می توان در نسل کشی مردم هزاره در زمان عبدالرحمن خان دید. نیروهای عموما پشتون با پشتیبانی فتواهای ملایان سنی مذهب، در قالب نیروهای سازمان یافته با دستور عبدالرحمن خان از چندین جهت وارد هزارستان شدند و فجایعی را خلق کردند که تاریخ از ذکر آن شرم دارد؛ قتل عام ۶۲ درصدی مردم هزاره، آواره کردن هزاران انسان، کله منارها، خرید و فروش نوامیس مردم هزاره، تجاوزات جنسی و غصب زمین های مردم هزاره  نمونه های برجسته ای از این جنایات ضد بشری بوده است که ایشان مرتکب شده اند. در یک مورد می خوانیم که عساکر نیروهای عبدالرحمن خان با استفاده از سرهای بریده هزاره ها، راه ها را نشانی می کردند! آیا می توان این حجم از جنایت و توحش را تنها و تنها به پای نظام سیاسی عبدالرحمن خان نوشت و تمامی نیروهای مردمی ای را که در یک چرخه کشتار سیستماتیک فعالانه و با رغبت اشتراک کرده بوند، از تمامی گناهان تبرئه کرد؟

(۳)

مورد دیگری که می تواند مطرح گردد، قشون کشی اعراب به سرزمینهای شرقی است. این قشون کشی از زمان ابوبکر آغاز شد و در زمان عمر به اوج خود رسید و در نهایت در زمان عثمان منجر به سقوط کامل نظام پادشاهی ساسانی گردید (۶۵۱ میلادی) ایران آن روز طی دو جنگ سخت و خونین «القادسیه (۶۳۶) و نهاوند (۶۴۲)» در برابر قشون اعراب شکست خورد و به مرور زمان قسمتهای وسیعی از سرزمین های شرقی توسط سرداران عرب فتح گردید و مردم سرزمین های شرقی تحت سیطره بی چون و چرای اعراب قرار گرفتند. سرداران و لشکریان اعراب از هیچ ظلم و جوری در حق مردم کوتاهی نکردند؛ عبدالحسین زرین کوب در کتاب دو قرن سکوت در باره عمق فجایع می‌نویسد «فاتحان، گریختگان را پی گرفتند؛ کشتار بیشمار و تاراج گیری به اندازه‌ای بود که تنها سیصد هزار زن و دختر به بند کشیده شدند. شصت هزار تن از آنان به همراه نهصد بار شتری زر و سیم بابت خمس به دارالخلافه فرستاده شدند و در بازارهای برده فروشی اسلامی به فروش رسیدند؛ با زنان در بند به نوبت همخوابه شدند و فرزندان پدر ناشناختهٔ بسیار بر جای نهادند.»

جدای از این مساله که چقدر در مورد این فجایع اغراق صورت گرفته، اما بدون شک مردم سرزمین های شرقی در طول سیطره اعراب بهای سنگین و گزافی را پرداخته اند.

(۴)

 نمونه دیگر قتل عام ارامنه دردوران جنگ جهانی اول (۱۹۱۵-۱۹۱۷) که توسط دولتمردان عثمانی و رهبران قیام ترکان جوان که منجر به کشته شدن یک تا یک و نیم میلیون انسان گردید و یا در جریان نسل‌کشی سال ۱۹۹۴ روآندا که از آن تحت عنوان تاریک‌ترین فاجعه انسانی نیم‌سده گذشته یاد می‌شود، علاوه بر کشته‌شدن ۸۰۰ هزار مرد، زن و کودک، به ۲۰۰ تا ۵۰۰ هزار زن تجاوز جنسی شد.

مگر می شود این حجم از جنایت را تنها و تنها به نظام های سیاسی نسبت داد و حضور و اشتراک نیروهای مردمی را کسر کرد؟

هر چند عمق ظلم و ستمی که بر پناهندگان افغان در ایران روا داشته شده است، نه به پیمانه هولوکاست بوده و نه هم به پیمانه نسل کشی نیروهای عبدالرحمن خان و نه هم به میزان کشتار و ظلم و ستم اعراب بر سرزمین های شرقی و اصلا قابل قیاس هم نمی باشد. صرف نظر از میزان کشتار، نحوه و سیستم ظلم و تعدی و تجاوز، اما وجه مشترک همه آنها در «اشتراک و سهم گیری فعالانه و با رغبت نیروهای مردمی» است.

به طور نمونه در قضیه هولوکاست، کریستوفر براونینگ، مورخ هولوکاست، می‌گوید: «متأسفانه فهمیده‌ایم که به ندرت از تاریخ درس می‌آموزیم. هولوکاست وجوه منحصربه‌فرد فراوانی دارد، اما به نظر نمی‌رسد که ماهیت آدم‌کش‌ها منحصربه‌فرد باشد. هیچ دولتی که در پی ارتکاب نسل‌کشی بر آمده‌ با کمبود جلاد روبه‌رو نشده است. دولت‌ها می‌توانند چارچوبی نهادی، سازمانی، و موقعیتی بیافرینند که مردم را به آدم‌کشی تحریک کند. آن‌ها از همنوایی، تمکین، و میل مردم به جلب احترام همقطاران خود سوءاستفاده می‌کنند. اگر در موقعیتی تاریخی کلیشه‌های سنتیِ انسانیت‌زدایی وجود داشته باشد، در این صورت ترساندن مردم و توجیه آن‌چه به نام دفاع از خود در برابر به‌اصطلاح دشمن شریر انجام می‌شود بسیار آسان‌تر است. با وجود این، تاریخ نشان داده که وقوع چنین فجایعی محتاج قرن‌ها کینه و نفرت یا دشمنی دیرینه نیست. در واقع، بسیج مردم برای قتل عام بسیار سریع رخ داده است.» (نقل ازسایت آسو)

سایت بی بی سی به مناسبت روز جهانی هولوکاست در ۲۷ جنوری ۲۰۱۷ مقاله ای خواندنی را به قلم «ناتاشا کاپلینسکی» منتشر کرده است با عنوان « چرا آدم‌های عادی در هولوکاست مرتکب جنایت شدند؟» در این مقاله کوشش شده است تا نقش «مردم عادی» در واقعه هولوکاست مورد تحلیل و ارزیابی قرار گیرد.  این مقاله به خوبی می تواند  قضیه مرز کشی بین دولت و ملت را شفاف و واضح سازد. به باور نویسنده این مقاله «مردم عادی» در قضیه هولوکاست به رضا و رغبت سهم گرفتند؛ هیچ اجبار و فشاری نیز درکار نبوده است. بنا بر باور نویسنده و طبق تحقیقات انجام شده، هیچ پرونده ای یافت نشده است که درآن عامل یا عاملین هولوکاست تحت فشار و اجبار مرتکب جنایت شده باشند. برای تصدیق این گفته، خانم ناتاشا کاپلینسکی داستان جگرن (سرگرد) تراپ را بیان می کند که حتی وقتی پای همکاری اختیاری در میان بوده ، مردم و آدم های عادی گزینه‌ی ارتکاب جنایت را برگزیدند. کندک ۱۰۱ پلیس ذخیره تحت فرماندهی جگرن تراپ در سال ۱۹۴۲، برای دستگیری و جمع‌آوری یهودیان به لهستان اعزام می گردند. اعضای این نیرو، مردهای عادی میان‌سالی بودند که بسیاری از آن‌ها خانواده داشتند. وی می نویسد:

« تنها سه هفته پس از ورود به لهستان، این مردان به روستای یوزِفو فرستاده شدند که ۱۸۰۰ یهودی در آن زندگی می‌کردند. جگرن ویلهلم تراپ در برابر مردان می ایستد. وقتی وی شروع به صحبت کرد آنان دریافتند که اشک در چشمان‌اش حلقه زده است.

تراپ به نیروهای خود گفت همه‌ یهودیان روستا را دستگیر کنند. زیرا طبق گزارش‌ها این یهودیان همدست پارتیزان‌های محلی هستند. تراپ دستور داد که مردان یهودی را جدا کنند تا به اردوگاه کار فرستاده شوند. زنان، کودکان، و پیران را باید به گوشه‌ای برده  و با شلیک گلوله می کشتند. جگرن تراپ گفت وی این دستور را خوش ندارد، اما اجرای دستور آسانتر می شود اگر به یاد آورند که هواپیماهای دشمن بر سر زنان و کودکان آلمانی بمب می‌اندازند. او در پایان سخنرانی خود گفت آن‌هایی که نمی‌خواهند این کار را انجام دهند، می‌توانند کنار بایستند. از میان ۵۰۰ نفر عضو این گروه تنها ۱۵ نفر تصمیم گرفتند که در قتل عام سهم نگیرند. بقیه به قتل عام همه‌ی زنان، کودکان، و سالخوردگان یهودی روستا پرداختند. این کندک در دوران جنگ هزاران یهودی را به قتل رساند.»

بنابراین دیوار کشیدن میان ملت و دولت یا نظام سیاسی در این مورد، یک خطای تاکتیکی است. اینکه دوستان ایرانی ما تلاش دارند تا به نوعی تمامی تقصیرات را به گردن نظام سیاسی خودشان انداخته و مردم و ملت را به طور کامل تبرئه نمایند، حنایی است که دیگر رنگی ندارد. باز هم تاکید می کنم که هر چند نظام سیاسی و شیعی ایران با مفاهیم و ارزشهای نوین انسانی ای چون آزادی بیان و آزادی دین و عقیده، دمکراسی و حکومت مردم سالار، حقوق فردی و شهروندی، حقوق زنان، حقوق اقلیت های قومی و دینی، مساوات و برابری – که پیامد نهضت انسان گرایی است – بیگانه بوده، در بسیاری موارد آنها را نفی کرده و بدان می تازد و حتی به بسیاری از شهروندان خود نیز ترحم نمی کند، اما باز هم نقش نیروهای مردمی را نمی توان در خلق تنفر اجتماعی و رفتار ضد انسانی و تبعیض آمیز جامعه ایرانی در قبال پناهندگان افغان نادیده گرفت.

حتی با فرض قبول دیکتاتوری بودن نظام سیاسی ایران و ترس و رعب این نظام، سکوت مردم ایران در قبال بسیاری از ظلم و ستمهای سیستماتیک علیه پناهندگان افغان  و شکنجه و کشتار ایشان در اردوگاههای این کشور، اگر همراهی با نظام سیاسی نیست، مخالفت هم پنداشته نمی شود. در طول بیش از سه دهه، صدها مورد نقض حقوق انسانی پناهندگان افغان توسط نظام سیاسی ایران و بسیاری از «مردم عادی»‌ صورت گرفت که مردم متمدن و متشخص ایران در هیچ سطحی واکنشی نشان نداند. «افاغنه» از ورد به بسیاری از مراکز عمومی و پارکها منع گردید اما صدایی از کسی بلند نشد؛ محدودیت هایی برای زندگی پناهندگان افغان در استانهای مازندران،‌هرمزگان، یزد و کرمان وضع گردید اما اعترضی شنیده نشد؛ خبرگزاری مهر، ۱۲ جوزا با استناد به سازمان سنجش آموزش وابسته به وزارت علوم جدولی را منتشر کرد که در آن رشته‌های تحصیلی ممنوع برای غیرایرانیان و مناطق ممنوعه برای اقامت اتباع غیرایرانی، به‌ویژه شهروندان افغان، مشخص شده بود. مطابق این جدول حضور افغان‌ها در ۱۴ استان به طور کامل ممنوع شده است، اما باز هم شاهد اعتراضی از طرف جامعه ایرانی نبودیم؛ در سال ۲۰۱۲ بخشدار نوشهر ورود افغان‌ها به بخش مرکزی این شهر را کاملا ممنوع اعلام کرده بود اما بازهم جامعه ایرانی و مردم عادی فقط با سکوت خود نظاره گر بود. در ارودگاه سفید سنگ فریمان صدها پناهنده افغان قتل عام شدند، اما هیچ ندایی از جامعه ایران شنیده نشد؛ قضایایی چون «خفاش شب»‌و انتساب آن به افغانهای مقیم ایران و ده ها مورد جرم و جنایتی که توسط باندهای تبهکاری خود ایرانی ها صورت گرفت ولی در ابتدا به پناهندگان افغان نسبت داده می شد، هیچ گاهی در رسانه های داخلی و خارجی ایرانیان انعکاس پیدا نکرد.

 حتی جامعه ایرانی در برابر تکه تکه شدن نوجوانان افغان در سوریه  – اعضای «تیپ فاطمیون» ‌و با حمایت و سازماندهی سپاه قدس ایران- نه تنها اعتراضی ندارد بکله با سکوتی آمیخته با رضایت بر این جنایت هولناک رژیم خود مهر تایید می گذارد تا خطر داعش را از مرزهای خود دور نگه دارد.

 بنابراین پناهنده افغان از مفاهیمی چون «تاریخ، فرهنگ، هویت، دین و زبان مشترک» چیزی جز «کارگری و کفاشی و اردوگاه» در ذهن خود ندارد؛ نه جایگاهی در هنر ایرانی دارد، نه در ادبیات و نه هم در شعر.

صرف نظر از برخی استثنائات بسیار کم و اندک و بعضا بی تاثیر( از جمله سینماگران چون داریوش مهرجویی، مانی حقیقی، لیلا حاتمی و نیکی کریمی)، سیاسی و یا هم تبلیغاتی، حرکت منسجم و نظامندی در قبال دفاع از حقوق پناهندگان افغان صورت توسط دوستان ایرانی ما صورت نگرفته است. من به عنوان یک پناهجوی افغان از همان تعداد معدود حرکتهای دفاعی و همبستگی ایرانیان با پناهندگان افغان صمیمانه تقدیر و تشکر می کنم، اما هیچگاهی نمی توانم این بهانه و عذر تاریخی را بپذیرم که نظام سیاسی ایران چون حقوق مردم وملت ایران را احترام نمی کند بنابراین نیازی به دفاع از پناهندگان افغان نیست و یا هم قدرت دفاع را ندارند.

حداقل کاری که می توان کرد این است که کسبه کار و بازاریان، ‌صاحبان صنایع و صاحبان کار، نیروهای بخش های خدماتی و عامه مردم اگر در برابر تبعیض و نقض حقوق بشری پناهندگان افغانستان در ایران کاری نمی کنند و یا هم توانایی آن را ندارند، از خلق تنفر اجتماعی پرهیز نمایند، از ایجاد و بستر سازی نفرت و تصویر سازی خشونت از افغانهای پناهنده اجتناب نمایند.

اما مشکل در همین است که در بسیاری موارد، نه تنها شخصیت و هویت انسانی پناهنده افغان از سوی مردم عادی ایرانی احترام نمی گردد، نه تنها به ارزشهای انسانی وی ارزشی قائل نمی شود بلکه در بسا موارد، این نیروهای مردمی در قالب بسیج، جامعه مدنی، کسبه کار، اهالی محل و… چند قدم پیشتر از دولت خود برای سرکوب و تحقیر و توهین پناهنده افغان و اعمال رفتار نژاد پرستانه، تلاش می کند.

با کمال تاسف «نژاد پرستی ایرانیان»‌ امری است که حتی برخی از کارشناسان صاحب نام این کشور نیز بدان اعتراف و اذعان می کنند. به طور نمونه سال گذشته داکتر صادق زیبا کلام در نشست « نژاد پرستی در فرهنگ ایرانی» به صراحت به این موضوع اشاره می کند و نوع رفتار ایرانیان با «اعراب و افغانه» را مصداق این نژاد پرستی می داند:

به گزارش شرق، صادق زیباکلام در ابتدای این نشست با بیان اینکه «ما ایرانی‌ها نژادپرست هستیم یا نه» گفت: «پاسخ من آری است. من چند ویژگی را دیده‌ام و به این نتیجه رسیده‌ام که نژادپرستیم. اول اینکه ما خود را برتر از دیگران می‌بینیم، ساختاری که نظام رسمی ما پیدا می‌کند و وجهي رسمی که در میان مردم جاری است این را نشان می‌دهد. همچنین تنفر از اقوام و ملیت‌های دیگر که برجسته‌ترین آن نفرتی است که از اعراب و افاغنه داریم. ویژگی دیگر جایگاه مهمی است که در تاریخ برای ایران قائل هستیم و نگاه شک‌برانگیزی که به کشورهای دیگر داریم».

او با طرح این پرسش که اساسا چرا آن‌قدر اصرار داریم این ایران و این حس ایرانیان را به رخ بکشیم، گفت: «من این اصرار و پشت پرده آن را از بزرگ‌تربینی خود از دیگران می‌دانم که معنای آن نژادپرستی است.» (نقل عین خبر از سایت تابناک)

او با اشاره به اینکه «خودبرتربینی نقطه آغاز نژادپرستی است» گفت: «در جمع‌بندی باید بگویم در تمام تاریخ همه نژادپرست‌ها خود را توجیه کرده‌‌اند و آن را قبول نکرده‌اند. اگر بخواهیم به خودبزرگ‌بینی به عنوان یک ویژگی خوب و مثبت نگاه کنیم، همه نژادپرست‌ها تبرئه می‌شوند. این‌گونه دیگر ترامپ و جریانات ضدعرب صهیونیسم و صدام هم نژادپرست نیستند.

زیباکلام در پایان گفت: «وقتی یک افغان را که ٢٠ سال در ایران زندگی کرده است، به‌راحتی می‌توان در مرز ایران رها کرد، اما یک ایرانی که به مرز فرانسه می‌رود، شاید در ابتدا لب خود را هم بدوزد ولي بعدا یک شهروند محسوب می‌شود و قانون از او حمایت می‌کند، اما در ایران هیچ کس به فرماندار اصفهان یا مشهد نمی‌گوید چرا افغان‌ها را به کوه یا پارک راه نمی‌دهد».

مهرداد درویش‌پور، جامعه‌شناس مقیم استکهلم رفتار ایرانیان به خصوص با افغان‌ها را مصداق نژادپرستی می‌داند، چرا که اصولا معتقد است بیگانه‌ستیزی یکی از اشکال نوین نژاد پرستی است.

او در گفت‌وگو با دویچه‌وله می‌گوید: «قرار نیست نژادپرستی حتما مبتنی بر بهرسمیت شناختن یا تاکید بر تفاوتهای بیولوژیک باشد و یا بگویند مثلا فلان گروه نژاد بهتر و هوشمندتر از آن گروه دیگریست. امروز در کل جهان غرب هم شاهد این هستیم که نژادپرستی نوین بیشتر یا بر تفاوتهای فرهنگی تاکید میکند یا بر بیگانهستیزی. یعنی اینها بخشی از گفتمان جدید نژادپرستیست. به این معنی رفتار با مهاجرین یکی از معیارهای میزان تمایلات نژادپرستی در یک کشور است. در جامعه ایران رفتار با مهاجران افغان بهشدت تحقیرآمیز است و یکی از کم تساهلترین نمونه رفتار با گروههای مهاجر میتوانم بگویم در کل دنیا یا در بسیاری از کشورهای دنیاست.»

هر چند دیدگاه های نرمتری هم در این مورد وجود دارد. به طور مثال سعید پیوندی این نوع رفتار را ناشی از نبود فرهنگ برخورد با بیگانه می داند و دوست دارد تا آنرا نوعی ناسیونالیسم افراطی بخواند تا نژاد پرستی. وی در گفتگو با دویچه وله می گوید:

« همین مورد افغانها را اگر در نظر بگیرید، چقدر از روشنفکران، روزنامهنگاران و رسانههای حتی مستقل ما به میدان آمدند برای این‌که با این رفتار برخورد بکنند. در حالی که همین اتفاق اگر در فرانسه یا در انگلیس یا در آلمان بیفتد، بدون تردید بخش مهمی از روشنفکران و رسانهها و افکارعمومی و حتی شخصیتهای بزرگ و مهم و مرجع فرهنگیـ سیاسی به میدان میآیند، برای اینکه با افکارعمومی صحبت کنند و بگویند که چرا این رفتار نادرست است. این کار در ایران انجام نمیشود. بنابراین مصداقهایش میتواند گاهی شکل افراطی بهخود بگیرد. ولی باید با دقت به این پدیده برخورد کرد و به آسانی به آن عنوان نژادپرستی را اطلاق نکرد.»

‌در پایان می خواهم به این حقیقت تلخ نیز اشاره کنم که دولت ایران، از پناهندگان افغان به عنوان گروگان استفاده می کند تا اهرمی فشار بر دولت افغانستان در دست داشته باشد. به طور نمونه همزمان با امضای پیمان استراتژیک با ایالات متحده آمریکا توسط دولت افغانستان، فشارهای دولت ایران بر پناهندگان افغان به طور قابل توجهی افزایش یافت. به طور مثال، به گزارش سایت کلمه، برخی از نهادهای دولتی به خصوص در استان‌ها هم در تشدید فضای اهانت و آزار اتباع افغان سنگ تمام گذاشته و فروشندگان مواد غذایی، نانوایی ها و تاکسی ها را ملزم کرده اند که به «اتباع خارجی غیرمجاز» خدمات ارائه ندهند و پیش از فروش یا ارایه خدمات از اتباع خارجی کارت اقامت بخواهند!

یادآوری این نکته را نیز ضروری می دانم که تحصیل و درس خواندن پناهندگان افغان همراه با سخت کوشی و تلاش و عرق کارگری خود پناهنده حاصل شده است؛ نه خیراتی بوده از جانب ایران و نه هم پاداش و یا امتیاز. نه تنها در این مورد هیچ امتیازی برای پناهنده افغان قائل نیستند (مانند آنچه که در دانشگاه های فرانسه فعلا در جریان می باشد) بلکه همواره با مقررات پیچیده و سنگ اندازی های بیشماری به طور غیر مستقیم خواسته اند تا در برابر تحصیل دانش آموزان و دانشجویان افغان مانع ایجاد کنند.

بهرصورت موارد نقض گسترده حقوق بشری توسط نظام سیاسی ایران در قبال پناهندگان افغان بیشمار است. علی رغم اینکه ایران، در ۲۸ جولای ۱۹۷۶ کنوانسیون جنوا و پروتکل الحاقی ۱۹۶۷ را تصویب و امضا کرده است اما هنوز هم از تعریف و ایجاد سیستم ملی «تقاضای پناهندگی سیاسی» سرباز می زند. در پایین ترین سطح می توان از نداشتن حق رانندگی موتر و موتور سیکلت، نداشتن حق خرید خانه و مغازه، عدم حق آزادانه عبور و مرور بدون برگه تردد و … نام برد که مصداق نقض کامل معاهده جهانی حقوق بشر می باشد.

بنابراین باور من این است که نه تنها در میان بخش وسیعی از ایرانیان روحیه نژاد پرستی وجود دارد، بلکه در تحقیر وتوهین پناهنده افغان به طور فعالانه و با رضا و رغبت سهم می گیرند. اما اینکه بدرستی نمی توان مشخص کرد چند درصد از مردم گرایش به رفتار نژادپرستانه دارند ویا هم از آن حمایت می کنند و یا هم بدان باورمند هستند، مساله ای هست که با قاطعیت نمی توان حکم صادر کرد. نیازمند پژوهش و بررسی علمی تر می باشد و علم آمار می تواند در این راه کمک خوبی باشد. در سویی دیگر، مسائل مربوط به علوم اجتماعی هیچ گاهی مطلق نیستند؛ بلکه پدیده های اجتماعی نسبی و سیال ودینامیک هستند. بنابراین بدون هیچ تردید و شک و شبهه ای می توان گفت که کسانی هم در ایران زندگی می کنند که هیچ نسبتی با نژادپرستی و رفتار نژادپرستانه ندارند. اما در مورد مقیاس و اندازه آن نمی توان قضاوت کرد.

از این رو است که نمی توان خیلی مرزبندی بین نظام سیاسی در ایران و مردم این کشور را برجسته ساخت. حتی در بسیاری موارد این ملت و مردم عادی هستند که مکمل نظام و دولت خود هستند و تمام قد در کنار سیاست های تبعیض آمیز دولت خود در قبال پناهندگان افغان می ایستند، دفاع و توجیه می کنند، قلم می زنند و حتی در فضای مجازی نیز به سرکوب و دشنام و توهین و تحقیر اعتراضات انجام گرفته توسط دیگر افغانها، اقدام می کنند.

افغانستان و پولهای بادآورده

استاندارد

بانک جهانی اعلام کرده است که کارگران افغانستان مبلغ ۳۲۱ میلیون دالر را در سال ۲۰۱۶ برای خانواده هایشان در افغانستان فرستاده اند (inflow). در گزارش همچنین آمده است که این مبلغ در سال ۲۰۱۵ در حدود ۳۰۱ میلیون دالر بوده است. در مقایسه با سال ۲۰۰۸ که برای اولین بار آمار پول فرستاده شده کارگران افغان ثبت گردیده مبلغ ۱۰۶ میلیون دالر بوده است، در سالهای اخیر این میزان به بیش ازسه برابر افزایش یافته است. به طوری که در سال ۲۰۱۵پول ارسال شده از خارج معادل ۱.۶ درصد تولید ناخالص ملی GDP بوده است. (جالب است که بدانید در همین سال مبلغ ۱۴۴ میلیون دالر از کشور خارج شده است!!!) این آمار همچنین نشان می دهند که مبالغ ارسال شده به کشور در سال ۲۰۰۹ در حدودا ۱۵۲و در سال ۲۰۱۰ تقریبا ۳۴۲ میلیون دالر بوده است. اما در سال ۲۰۱۱ به طور ناگهانی کاهش یافته و به رقم ۱۸۵ میلیون دالر رسیده است. در سال ۲۰۱۲ دوباره افزایش یافته و به رقم ۲۵۲ میلیون دالر رسیده است. از این سال به بعد پول ارسال شده سیر صعودی داشته و در سال ۲۰۱۳ به رقم ۳۱۴میلیون دالرو در سال ۲۰۱۴ نیز به رقم ۲۶۸ میلیون دالر بالغ شده است. هر چند تا اکنون بیشترین مبلغ ارسال شده در سال ۲۰۱۰ بوده، اما دقیقا مشخص نیست که چرا بعد از آن این روند سیر نزولی داشته است.

در این گزارش همچنین اشاره شده است که در مجموع ۲۴۴ میلیون کارگرکه بیرون از کشور خود کار می کنند توانسته اند حدودا مبلغ ۵۸۵ میلیارد دالر را برای خانواده هایشان ارسال کنند.

اما سوال اصلی این است که این مبلغ از وجوه ارسالی توسط افغانها در کجا مصرف شده است؟ چه مقدار از این پولها برای توسعه، ساخت، بازسازی و نوسازی مکاتب، خرید لوازم درسی، نوسازی خانه ها، حمایت از طبقه زنان برای تحصیلات عالی و دیگر ارزشهای نوین حقوق بشری مصرف گردیده است؟ به عبارت دیگر، اولویت خانواده های افغان برای مصرف این پول چه بوده است؟ به باور من این موضوع می تواند به عنوان یک موضوع پایان نامه پژوهشی برای دانشجویان افغانستان باشد.

در اقتصاد به این نوع پول «remittance» می گویند. به نظر می رسد که مصارف گزاف و کمرشکن عروسی ها، بیشترین مصرف « remittance» را به خود اختصاص دهد. اما برای درک بهتر مصرف این پولها، کار پژوهشی باید انجام گیرد.

سوال دیگری که می تواند به عنوان سوال تحقیق مطرح شود این است که آیا فرستندهای پول، برای مصرف آن برنامه ای مشخص را به خانواده های خود ارایه می کنند؟ اگر جواب مثبت است، در این صورت می توان پرسید که تا چه اندازه رشد و پیشرفت ارزشهای نوین حقوق بشری مانند حقوق زنان در برنامه های دیکته شده صاحبان پول به خانواده هایشان گنجانده می شود؟

در گزارش بانک جهانی همچنین به میزان برونریزoutflow پول از افغانستان پرداخته شده است. گزارش نشان می دهد که در سال ۲۰۰۸ مبلغ ۱۸۹، در سال ۲۰۰۹ رقم ۳۲۴، در سال ۲۰۱۰ مبلغ ۳۲۸، در سال ۲۰۱۱ مبلغ ۲۵۸، در سال ۲۰۱۲ مبلغ ۱۹۳، در سال ۲۰۱۳ رقمی در حدود ۲۸۲،‌ در سال ۲۰۱۴ مبلغ ۲۴۴ و در سال ۲۰۱۵ مبلغ ۱۴۴ میلیون دالر از افغانستان بیرون شده است.

با وجودی که افغانستان هر سال بیش از ۶۰ درصد بودجه خود را از کمک های خارجی تامین می کند و طبق آمار «borgenproject» بیش از ۳۶٪ این مردم زیر خط فقر زندگی می کنند، اما خروج این مبالغ گزاف پول از کشور چه توجیهی می تواند داشته باشد؟ چه کسانی در برونریز این مبالغ هنگفت دست دارند؟ آیا کسانی غیر از مقامات عالی رتبه دولت می توانند باعث خروج چنین مبالغ گزافی از کشور گردند؟

179-2

صرف نظر از قریه جات و شهرهای دور دست کشور، در حالیکه نرخ فقر در کابل پایتخت افغانستان بیش از ۲۹ درصد می باشد و این رقم در میان کوچی ها و چادر نشینان به میزان ۵۴٪ می رسد، آیا خروج این مبالغ هنگفت از کشور یک خیانت ملی نیست؟ به راستی چه کسانی جز سران مجاهدین،‌خانواده های فرماندهان جهادی، وزیرانی که خانه و زندگی شان درغرب هستند قادر می باشند تا چنین مبالغ کلان را از کشور خارج کنند؟

به طور نمونه تنها در یک مورد که پول خروجی توسط حضرت عمر زاخیلوال رسانه ای گردید، طبق گزارش پژوهشی طلوع نیوز در سال ۲۰۱۲ نشان می دهد که در پنج سال قبل از تاریخ گزارش، بیش از یک میلیون و هشتاد هزار دالر از منابع غیر حکومتی و بگونۀ غیر منظم به حساب های بانکی وزیر مالیه، حضرت عمرزاخیلوال ریخته شده است و بخشی از این پول ها به بیرون از کشور نیز انتقال داده شده است. این سند ها نشان می دهند که حساب بانکی آقای زاخیلوال در بانک «الفلاح» در ماه جنوری سال ۲۰۰۷ میلادی تنها ۵۰ هزار دالر  پس انداز داشته است.

اما حساب بانکی آقای زاخیلوال در چند ماه آینده افزایش قابل توجهی داشته است که این پول از افراد و اشخاص گرفته تا پول های بادآورده شرکت های خصوصی به حساب ایشان سرآزیر گردیده است. طبق این سند تنها صافی لاند مارک در ماه اگست سال ۲۰۰۹ دو صدهزار دالر به حساب شخصی آقای زاخیلوال واریز کرده است. حضرت عمر زاخیلوال تنها در دو ماه سال ۲۰۰۹ سیصد هزار دالر را به حساب بانکی اش افزوده است.

اما هیچ ردی از این پولها در دست نیست. نمونه حضرت عمر زاخیلوال تنها یکی از موارد بیشماری است که پولهای هنگفتی را به خارج از افغانستان انتقال داده اند اما رسانه ای نشده است. این در حالی است که حامد کرزی رئیس جمهور سابق در یک سخنرانی بی سابقه خود پرده از دزدی های حکومتی ها برداشت و از روی عجز و ناچاری و بدبختی فقط از ایشان خواست که پولهای دزدی شده را در داخل کشور سرمایه گذاری کنند. این در حالی است که طبق گزارش موسسه «money» حامد کرزی خود در شما پردرآمدترین افراد دنیا قرار داشته،  طبق گزارش این موسسه حامد کرزی یکی از پردرآمدترین سیاستمداران جهان است که بین ماه مارچ ۲۰۱۵ تا ماه مارچ ۲۰۱۶ میلادی مبلغ نجومی ۸۲ میلیون دالر درآمد داشته است و در حال حاضرنیز سرمایه ای به ارزش 245 میلیون دالر دارد.

با در نظرداشت گزارش های سرمفتش ایالات متحده آمریکا برای بازسازی افغانستان ( سیگار) و مبالغ گزاف پولی که صرف معلمین خیالی، مکاتب خیالی و دانش آموزان و عساکر خیالی می گردد، به خوبی می توان حدس زد که عمق فاجعه دزدی و خیانت تا چه اندازه است.