پرسش بنیادین افغانستان چیست؟

استاندارد

پرسش بنیادین افغانستان چیست؟

ترجمه کُدهای چند لایه و داده های اجتماعی – فرهنگی در افغانستان به لحاظ فراوانی و دامنه وسیع  وریشه های عمیق در سنت ها و رسم و رسوم، کاری مشکل و پیچیده به نظر می رسد. اما عقل سلیم حکم می کند که برای بیرون رفت از این معضلات که در قالب کدهای پیچیده سیاسی، اجتماعی و فرهنگی هر روز در حال رنگ عوض کردن هستند، راهکاری اساسی تر سنجیده شود. هجوم تکنالوژی و تولید اطلاعات و انعکاس اندیشه های گوناگون در کشوری مانند افغانستان، هر چند موجب انتقال سریع اطلاعات می شوند اما شاید به همان میزان نیز سبب سردرگمی و سرگشتگی انسانها نیز می گردند از این روست که تشخیص سره از ناسره را سخت و دشوار می سازند ودر بسا مواردی نیز به تولید انبوه نفرت اجتماعی می انجامند. خلق نفرت اجتماعی، پدیده ملت شدن را با مشکل و چالش های جدی روبه رو می سازد. خلق و انتشار دغدغه های فکری در بسیاری موارد تنها در حوزه روزمرگی های زندگی قابل تفسیر و ترجمه هستند نه بیشتر. اما همین دغدغه های فکری و ترویج اندیشه ها، علاوه بر خلق تنفر اجتماعی، توجه مان را از مسیر اصلی دور می سازند؛ روزمرگی ها و مشغول شدن به روزمرگی ها با تکیه بر قانون عادت و تکرار، حکم موجود زنده ای را به خود می گیرند که گویا بنیادی ترین نیازهای ما هستند و باید هر روز به آنها توجه کرد؛ مد و فیشن، عروسی و سالن ها و خانه های مجلل، موترهای لوکس، تفریحات دوستانه بند قرغه، عکس گرفتن در بیمارستانها در زیر سِرُم – شاید به منظور جلب ترحم – چسبیدن به زندگی شخصی دیگران، انتشار عکس های غذاهای رنگارنگ و «به بولغه» عکس گرفتن با میت، تابوت و سنگ قبرهای گذشتگان و… در زمره روزمرگی های زندگی قابل ترجمه هستند.

اما آنچه که مهم هست و کمتر بدان پرداخته شده، طرح پرسش بنیادین افغانستان هست. در میان این روزمرگی اندیشی، هستند کسانی نیز که با محیط زیست، سلامت و بهداشت، تاریخ و فرهنگ و هنر، شکل گیری جزایر قومی و قدرتهای مرکز گریز، جنبش های مدنی و مبارزه با استبداد، دین و هیولای نژاد و تمامیت خواهی، فقر و بنیان خانواده ها، بیسوادی و جهل، ارزشهای حقوق بشر و نهادسازی … درگیر هستند. اما سوال اساسی این است که به راستی کدام یک از این مسائل می تواند پرسش بنیادین افغانستان باشد؟ به عبارت بهتر در میان بیشمار مساله گوناگون و بحران‌هایی که با آن دست در گریبان هستیم، پرسش مرکزی و بنیادین ما کدام است؟ آیا غرق شدن در روزمرگی های زندگی فرصتی برای اندیشیدن به مساله بنیادین کشور را از ما سلب کرده است؟

تقریبا می توان گفت که هر روز یک گوشه از کشور در جویبار خون شناور است و بسیاری از خانواده ها داغدار! از نقطه نظر سیاسی، هیچ راه حلی برای این وضعیت بوجود آمده متصور نیست؛ نه دولت وحدت ملی از پس حل این معضلات بر می آید وشاید هم عزم و اراده ای برای مقابله ندارد و نه هم جامعه جهانی علاقه ای دارد که خود را بیش از این درگیر بازی های افغانستان کند. از نظر آنان افغانستان دیگر جایگاه و موقعیت مهم سیاسی خود را در گفتمان بین المللی از دست داده است. اما از نگاه یک انسان افغانستانی، فرصت هایی که به هدر میروند و افغانستان از حالت نازدانگی خود خارج می گردد واقعا دردآور است؛ سالها غرق در ناز و نعمت و پولهای بادآورده و بی حد و حساب! اما سرانجام به پایان رسید. ملموسترین دستاورد حضور جامعه جهانی این است که افغانستان هنوز هم در وضعیت درگیری های مسلحانه armed conflict situation قرار دارد؛ نه تروریسم ریشه کن شد و نه هم دموکراسی پا گرفت. آنچه که امروز شاهد آن هستیم تلاشی است سخت و جانفرسا برای زنده نگهداشتن مولودی بنام دموکراسی که دشمنان زیادی در کمینش نشسته اند.

بر طبق یک تعریف شرایط درگیری مسلحانه armed conflict از سوی واحد پژوهشی جنگ و صلح دانشگاه آپسالا « شرایط درگیری مسلحانه به وضعیتی اطلاق می گردد که دولت یا در یک سرزمین، دو طرف در حال جنگ از نیروی مسلح استفاده می کنند که حداقل یک طرف جنگ دولت قرار دارد که منجر به کشته شدن حداقل ۲۵ نفر در میدان نبرد می گردد.»

طبق این تعریف یک وضعیت درگیری مسلحانه دارای پنج عنصر زیر می باشد:

  • استفاده از نیروی نظامی ( که در افغانستان بین دولت و قوای شورشی طالب، داعش و … امری مرسوم می باشد.)

۲- حداقل ۲۵ کُشته در طول یک سال در هر نبرد مسلحانه.( طبق اخبار در حمله افراد گروه طالبان به یک پایگاه ارتش ملی افغانستان در ولسوالی خاکریز این ولایت دست‌ کم ۴۰ سرباز ارتش افغانستان کشته شده‌اند. ۲۶جولای ۲۰۱۷)

۳- نیروهای مسلح درگیر(بیش از ۲۰ گروه تروریستی در افغانستان حضور دارند و اکثر اعضای آن از خارج از این کشور وارد افغانستان می‌شوند. شکیب مستغنی سخنگوی وزارت خارجه افغانستان)

۴- دولت

۵- جنگ ودرگیری در مورد دولت یا سرزمین مورد مناقشه

همچنین طبق تعریف کمیته بین المللی صلیب سرخ در مورد درگیری مسلحانه « در درگیری های مسلحانه یک یا چند گروه مسلح غیر دولتی دخیل هستند. بسته به وضعیت، ممکن است خصومت میان نیروهای مسلح دولتی و گروه های مسلح غیر دولتی یا بین این گروه ها رخ دهد.»

بنابراین می توان گفت که افغانستان بعد از دوران نازدانگی (۲۰۰۱-۲۰۱۴) بار دیگر در کام درگیری های مسلحانه فرو رفته است. اما مساله افغانستان به عنوان یک کُل، کمتر در محراق توجه اندیشمندان و اهل قلم قرار گرفته است. شاید از همین روست که با بحرانهای اجتماعی و سیاسی گسترده ای روبه رو هستیم و  ضرورت طرح پرسش بنیادین و مرکزی را احساس نکرده ایم. بدون شک پالیسی های غلط، سیاست های احساسی و خان بازی های دولت حامد کرزی، پشتون خواهی حلقه حاکمه، فساد گسترده اداری، عدم ظرفیت و توانایی افغانها در اداره کشور و عدم آشنایی با زبان و ادبیات سیاسی دنیا فرصت طلایی افغانستان را به هدر داد و آینده این کشور را با چالش های عمده ای روبه رو کرده است. خلف حامد کرزی یعنی دولت اشرف غنی احمدزی نیز نتوانسته است خود را از تعلقات قبلیه و قوم بیرون کند. در چنین وضعیت ناهنجار و در شرایطی که هیچ تعریفی از منافع ملی وجود ندارد و هنوز دید ملی نیز در بین زمامداران کشور شکل نگرفته است، زندگی و سرمایه های مادی و معنوی مردم این سرزمین هنوز هم از گزند حوادث مصئون نمی باشد.

در چنین وضعیت مبهم که از نقطه نظر سیاسی به بن بست کامل رسیده ایم، طرح سوال بنیادین افغانستان به نظر من ضروری است.

اما پرسش بنیادین ما چیست؟ با در نظرداشت اینکه تروریسم و افراطیت حداقل توجیه دینی دارد، مدارس دینی بعضا کانون پرورش افراطیت هستند آیا می توان گفت که دین و دین داری به عنوان پرسش بنیادین مطرح هست؟

اگر به گفته کارل مارکس، متفکر و اقتصاددان آلمانی باور کنیم که «دین افیون توده هاست» آیا مشکل افغانستان حل می گردد؟ به عبارت دیگر آیا دین، دینداری، افراطیت، تبعیض دینی و مذهبی را می توان مساله مرکزی و بنیادین افغانستان دانست؟

آیا به قول کوفی عنان می توان جهل، تعصب، انزوا و در نهایت نژادپرستی را با «دانش، تساهل و سخاوت» از بین برد؟ حتی اگر به گفته مالکوم ایکس ایمان بیاوریم که « شما نمی توانید از ریشه های یک درخت متنفر باشید و از درخت نفرت نداشته باشید.» آیا می توان با نژادپرستی و اشکال خفیف تر آن یعنی قبیله گرایی مزمن در افغانستان مقابله کرد؟ آیا می شود کسی بگوید که من نژادگرایی و قبیله گرایی ندارم، اما برای منافع یک قوم و قبیله تمام قد ایستاده شود؟ آیا گفته مشهور آبراهام لینکلن مبنی برا اینکه  « به عنوان یک ملت، ما شروع کردیم با اعلام اینکه همه انسانها برابر خلق شده اند» در افغانستان می تواند پایگاه اجتماعی داشته باشد؟ آیا برابری و مساوات می تواند پرسش بنیادین افغانستان باشد؟

آیا با طرح تقسیم قدرت به عنوان پرسش مرکزی و بنیادین افغانستان موافق هستید؟ آیا می توان اینگونه انگاشت که نقض آشکار و صریح فرموده معمار تقسیم قدرت «separation of power» بارون منتسکیو، در افغانستان یک پرسش بنیادین هست؟ باورن منتسکیو یکی از متفکران سیاسی فرانسه در عصر روشنگری (متولد ۱۶۸۹ بوردو در فرانسه) باور داشت:

« هنگامی که قدرت های قانونگذاری و اجرایی در یک فرد متمرکز گردد یا هم در بدنه هیات حاکم، هیچ آزادی ای وجود ندارد. . . . باز هم آزادي وجود ندارد، اگر قدرت قضايي از قانونگذاري و اجرايي جدا نشود.»

به باور منتسکیو – و آنچه که از تاریخ حکومت های استبدادی گذشته نظیر استبداد عبدالرحمن خانی، استبداد نادرخانی و استبداد اسلامی طالبان آموخته ایم – تمرکز قدرت به دست یک فرد و یک نهاد، موجب سلب آزادی های مدنی می گردد و زندگی و آزادی انسانها به صورت خودسرانه کنترول می گردند، قاضی و حاکم جامعه به سوی استبداد حرکت می کند و در اینجاست که به عقیده منتسکیو «همه چیز به پایان می رسد هنگامی که یک نفریا یک بدنه، بخواهد تا هر سه قدرت را اعمال کند.» آیا با در نظرداشت دکتورین منتسکیو ما در دولت اشرف غنی احمدزی شاهد به پایان رسیدن همه چیز و زوال آزادی های مدنی هستیم؟ و این زوال و نیستی و به پایان رسیدن می تواند پرسش بنیادین افغانستان باشد؟

اگر مساله تفکیک قوا را به عنوان پرسش بنیادین بپذیریم، پس رابطه اقتصاد و تقسیم عادلانه منابع اقتصادی، معادن و ذخایر ارزی را چگونه باید توضیح داد؟ شاید بتوان گفت که تفکیک قوا در نهایت به توزیع عادلانه ثروت در جامعه نیز منجر می گردد. اما چگونه؟ آیا ماهیت تفکیک قوا می تواند به توزیع عادلانه قدرت در جوامع کثیرالاقوام منجر گردد؟

خلا و شکاف های اجتماعی را پر کنیم؟ اگر می توان با دکتورین تفکیک قوا به جنگ تمرکز قدرت رفت، اما دره های عمیق و هیولایی اجتماعی را چگونه باید از بین برد؟ با وجودی که از تفکیک قوا در افغانستان بیش از یک دهه می گذرد، اما شکاف های قومی و اجتماعی روز به روز در حال عمیق تر شدن هستند؟ برای روشن شدن این مساله و به طور نمونه نگرش مردم افغانستان در جنوب کشور نسبت به شمال و مرکز در جواب این پرسش که آیا کشور به مسیر درست روان است، بسیار فرق می کند. طبق نظر سنجی «بنیاد آسیا» در سال ۲۰۱۵ پاسخ دهندگان شهرهایی مانند کابل (۲۷.۸ درصد) نسبت به مسیر درست حرکت کشور امیدوار بودند درحالیکه ولایاتی چون هلمند (۶۲.۱)، خوست (۵۸.۷) و پکتیکا (۵۴.۷) درصد نسبت به مسیر حرکت کشور خوشبین بودند. این آمار چه چیزی را بیان می کنند؟

برای من این آمار از این نگاه مهم هست که نوع نگاه انسانها را نسبت به مقوله امنیت و مسیر درست و یا هم نادرست تا حد زیادی مشخص می کند. به طور مثال در سال ۲۰۱۴ و خصوصا دوران انتخابات ریاست جمهوری و کشمکشهای سیاسی که در نهایت منجر به شکل گیری دولت وحدت ملی گردید، وضعیت حاکم به شدت بحرانی بود. اما اینکه انسانهایی در هلمند و خوست و پکتیکا به این بحران خوشبین و امیدوار بودند و معتقد بودند که کشور در مسیر درست در حرکت است، نشان دهنده این امر می باشد که درک و برداشت ساکنان این ولایت از مسیر درست «بحران و ترس و رعب و حکومت در سایه ناامنی» است، در حالیکه برداشت برخی از مناطق شهری (کابل) از مسیر درست « امنیت و رفاه اجتماعی و ثبات سیاسی» است. همین گونه است وقتی که گرایش مردم و خصوصا جوانان را برای علم آموزی مقایسه می کنیم؛ به طور نمونه آمار قبول شدگان در کانکور سراسری از دایکندی به تنهایی برابری می کند با چندین ولایت جنوبی کشور. پس آیا می توان گفت که بحرانهای اجتماعی، بحران اعتماد ملی، شکل نگرفتن ملت و یا شکست جریان ملت – سازی و عدم تعریف منافع ملی می تواند پرسش بنیادین افغانستان باشد؟

با طرح مساله امنیت و تروریسم به عنوان ام المسائل افغانستان موافق هستید؟ آیا می توان گفت که بحران امنیت و رشد پدیده تروریسم به عنوان مساله مرکزی و بنیادین کشور مطرح هستند؟ اگر جواب مثبت است، ریشه های این بحران و گرایش به خشونت و ترور در کجاست؟ آیا دین، خوانش های متفاوت دینی و بخشی از باورهای دینی خشونت زا هستند؟ آیا سکونت در مناطق جغرافیایی خشن می تواند عاملی برای گرایش به خشونت باشد؟ نقش مدارس و مکاتب دینی را چگونه می توان در مساله بنیادین امنیت و تروریسم تشریح کرد؟

نظریه دیگری هم هست که بعضا در برخی از اندیشه های دوستان مطرح می باشد؛ دخالت کشورهای همسایه، منطقه و افتادن در دام بازی های قدرتهای بزرگ! آیا می توان این مساله را به عنوان ام المسائل افغانستان مطرح کرد؟

در میان بی شمار نظریات و اندیشه های طیف روشنفکری و اهل قلم کشور، مبارزه با انصارگرایی سیاسی و نفی گرایش های قوم محور زیادتر دیده می شود. اما کمتر کسی به ماهیت و تعریف انحصار گرایی می پردازد. تعاریف و تفاسیر عبارات و اصطلاحات نیز عموما در راستای منافع قومی است. مثلا برداران تاجیک ما در حالی از نفی استبداد قومی تیم حاکم در کشور (یعنی پشتونها) دم می زنند که در ولایتی مانند بلخ ساختار تقسیم قدرت محلی کاملا یک جانبه و استبدادی است. بنا به بسیاری از گزارش ها، عطامحمد نور والی بلخ – ملقب به امپراطور بلخ- سالهاست که سیاست تمرکز گرایی قدرت احمدشاه مسعود را تعقیب و تطبیق می کند و ادارات دولتی را سکویی برای مانور تاجیکان قرار داده است.

در این هیاهوی غریب، زنان شاید فراموش شدگان قشر این جامعه هستند. صرف نظر از برخی چوکی های سمبلیک و حضور نمادین آنان در قدرت، اما در عمل حضور زنان در جامعه افغانستان بسیار کمرنگ و ضعیف است. بنابراین نمی توان به سادگی از حذف نصفی از پیکره جامعه انسانی گذشت. اما اینکه آیا می توان «فمنیسم، برابری و مساوات زنان و مردان» را به حیث مساله بنیادین مطرح کرد یا نه، جای بحث دارد.خانم « بِت دویس»  معتقد هست که « هنگامی که یک مرد نظر می دهد، او یک مرد هست. اما هنگامی که یک زن نظر می دهد او یک احمق هست.» همین طور خانم مادونا نیز باور دارد که «من سرسخت هستم، من بلند پرواز هستم، من دقیقا می دانم که چه می خواهم، اگر این مرا احمق می سازد، اشکالی ندارد.» در افغانستان اما می توان لغت احمق این دو خانم را در بهترین حالتش با سیاسر جایگزین کرد. بنابراین حذف سیستماتیک زنان از جامعه چه تحت نام سیاسر، چه با توجیه دینی «ناقص العقل و ناقص الدین» (صحیح مسلم/م/۷۹) ضربه جبران ناپذیری به جامعه انسانی افغانستان هست.

برخی دیگر نیز کوشیده اند تا از نقطه تاریخ عزیمت کرده و به مساله بنیادین افغانستان برسند. جدال بر سر نام افغانستان، افغانی و افغانستانی بودن، حذف تمدن باختری و محو کردن ارزشهای تاریخی نیز یک مساله عمده در افغانستان می باشد. اما آیا می تواند پرسش بنیادین و محوری ما باشد؟

بدون شک مسائل بسیار مهمی در افغانستان مطرح هستند که تا امروز علی رغم مبارزه جامعه جهانی هنوز هم راه حلی برای از بین بردن آنها ارایه نگردیده اند. به طور مثال فساد اداری گسترده در افغانستان تقریبا دولت داری را در این کشور فلج کرده است. اما باور من این است که قلمداد کردن برخی فرآیندهای در حال گذر به عنوان مساله بنیادین نمی تواند خیلی منطقی باشد. با این وجود می تواند به عنوان یک چالش بسیار مهم فراروی دولت- ملت سازی در کشور مطرح باشند.

موقعیت خاص کشور به عنوان یک کشور در حال جنگ که حداقل بخشی از مسیر یک کشور پس از منازعه را طی کرده بود، به عبارت بهتر بعد از سال ۲۰۰۱ در مسیر توسعه و بازسازی قرار گرفته بود، ایجاب می کند که گذشته های خونبار و تاریخی این کشور را نیز از نظر دور نیندازیم. علی رغم تلاش های وزارت معارف افغانستان مبنی بر حذف بخش اعظمی از تاریخ دوران اخیر کشور به بهانه انسجام و تحکیم وحدت ملی، اما من باور دارم که رویکرد حذفی داشتن هیچگاهی مساله را حل نمی کند، اتفاقا بخش وسیعی از مشکلات افغانستان امروز نیز در همین رویکرد حذفی شکل و فورم گرفته است. مساله ها با پاک کردن حل نمی شوند، بلکه باید مساله را بیان کرد، فهمید، تجزیه وتحلیل کرد و سپس حل نمود.

اما ظاهرا کمتر پرسیده ایم که برای یک کشور بعد از جنگ چی چیزهایی ضرورت داریم؟ شکل گیری مجدد کشوری که سالها درگیر جنگهای خانمانسوز و پی درپی بود با مردمانی فقیر و گرایش به خشونت که همه ساختارها و زیربناهای خود را از دست داده است، نیازمند چه فکتورها و عناصری است؟ اصولا آیا تصویر انسان این جغرافیا در ساخت کشور بعد از منازعه شفاف و روشن است؟

«سِم درسا[1]» در مقاله ای به عنوان « اختلاف کامو و ساتر در مورد مساله آزادی» به مساله ای جالبی در مورد اروپای بعد از جنگ جهانی اشاره می کند. آلبر کامو و ژان پل سارتر از چهره های مطرح اروپا برای بازسازی و احیای اروپای بعد از جنگ، در نقش فرمانده هان ذهنی مردم ظاهر می شوند. در حقیقت مردم منتظر شنیدن اندیشه های ایشان بودند تا بدانند که چگونه می توان این دنیای ویران و مفلوک اروپا را دوباره ساخت. سیمیون دوبووار که همراه ایشان بود می نویسد: « ما باید در عصر پس از منازعه، ایدئولوژی آن را فراهم می کردیم.»

در حقیقت این گفته سیمون دوبووار، به خوبی بیانگر یک نکته مهم و اساسی است و آن اینکه عصر بعد از جنگ و منازعه نیازمند تعریف و خلق ایدئولوژی خود می باشد. سم درسا در مقاله خود می نویسد:

« آن ]ایدئولوژی[ در قالب اگزیستانسیالیسم ارایه گردید. کامو و سارتر به همراه همفکران شان دین را پس زدند. آنان نمایشنامه های جدید و بی نظیری را روی صحنه بردند و خوانندگان را با دعوت به زندگی اصیل و صادقانه به چالش فراخواندند. آنان در باره پوچی جهان نوشتند – جهانی بدون غایت و هدف و ارزش- کامو می نویسد: « تنها سنگ ها، بدنها، ستاره ها و آن حقایقی وجود دارند که دستها بتوانند لمس کنند.»

دکتورین آلبرکامو و سارتر در آن شرایط حساس و دشوار معنا بخشیدن به زندگی از طریق خودِ انسان و تصمیم برای انتخاب و پذیرش مسئولیت آن بود. به عبارت ساده تر همانگونه که سم درسا با اقتباس از سارتر می نویسد: « ما باید انتخاب کنیم که در این جهان زندگی نماییم و خود به زندگی ارزش و معنا بدهیم تا بتوانیم آن را درک کنیم. به عبارت دیگر انسانها آزاد هستند و همین آزادی بار دوش ایشان می باشد. زیرا آزادی مسئولیتی وحشتناک و حتی ناتوان کننده دارد برای زندگی ای صادقانه و درست.»

در حقیقت می توان گفت که فلاسفه غرب، در دنیای پس از جنگهای وحشتناک جهانی توانستند نوع نگاه انسان اروپایی را به زندگی تغییر دهند و دقیقا همین تغییر نوع نگاه موجب تغییر دنیای غرب گردید؛ انسان غربی بهتر دریافت که زندگی با انسان است که معنا و مفهوم پیدا می کند و بدون انسان زندگی پوچ و بی ارزش است. بر مبنای همین نگاه فلسفی اگزیستانسیالیسم یا هستی‌گرایی یا باور به اصالت وجود است که انسان، تصمیم می گیرد تا زندگی را انتخاب کند و بدان معنا و ارزش دهد. همانگونه که سارتر می گوید ما باید انتخاب کنیم و چاره ای جز انتخاب نداریم و هیچ وضعیتی وجود ندارد که حق انتخاب ما را سلب کند. بنابراین هیچ محدودیتی در آزادی من وجود ندارد مگر خود مسئولیت و بار آزادی.

اما آیا انسان افغانستانی بعد از منازعه و دهه ها خشونت، به این حق انتخاب رسیده و باورمند شده است که باید به زندگیِ خود معنا و مفهوم بدهد؟ آیا انتحاری و تمامی نحله های فکری از این دست می دانند که زندگی فقط با وجود خودِ آنان است که معنا و مفهوم دارد و بدون آنان زندگی پوچ و بی ارزش است؟

به راستی آیا می توان گفت که مساله بنیادین افغانستان نبود ایدئولوژی بعد از جنگ است یا اینکه کسانی که بتوانند این ایدئولوژی را تدوین و تشریح و ارایه نمایند.

از شواهد و قراین اجتماعی اینگونه استنباط می گردد که هنوز انسان افغانستانی تصمیم خود را برای زندگی قاطعانه اتخاذ نکرده است، یا به عبارت ساده تر از حق خود برای انتخاب استفاده اعظمی نکرده است؛ بسیاری هنوز هم در دنیای پارادوکیسکال زندگی می کنند؛ از یک طرف برای زندگی می جنگند و از طرفی دیگر آرزوی مرگ و شهادت دارند. نمی توان به حمد و ثنای مرگ – در هر شکلی از اشکال – پرداخت و همزمان نیز برای زندگی معنا و مفهوم خلق کرد. تکلیف انسان افغانستانی در بسا مواردی هنوز هم با خودش روشن و شفاف نیست، نمی داند که چه می خواهد، برای چه زندگی می کند، به منطق آزادی باور ندارد و مسئولیت آن را نیز به دوش نمی کشد.

در فقدان یک نقشه راه، آینده برای انسان این مرز و بوم کدر و تاریک است و به همین جهت است که بسیاری برای فرار از این بی سرنوشتی و روزمرگی توام با مرگ بار سفر می بندند و راهی غربت می شوند. زیرا به باور سارتر وقتی انسانی خود را انتخاب می کند پس هر کسی از ما باید خود را انتخاب کند از طرفی دیگر در انتخاب کردن برای خود ]در واقع[ او برای همه انسانها نیز انتخاب می کند.

اما چرا انتخابها در افغانستان مشمول این قاعده نیست؟ چرا انتخاب بسیاری از انسانهای این خاک، با انتخاب بسیاری دیگر متفاوت است؟ آنانی که حیات و زندگی را در مرگ و مردن می دانند و این انتخاب ایشان است، برای همه همین انتخاب را دارد، حتی برای کسانی که نمی خواهند این مردن را انتخاب کنند!

بنابراین نگاه ها وبرداشت های متفاوت در هر سطحی از جامعه شناسی گرفته تا سیاست و اقتصاد در کشور وجود دارند. اما اینکه ام المسائل این کشور را می توان در کجای این پازل جستجو کرد هنوز مورد بحث و کنکاش دقیق و جدی قرار نگرفته است.

شاید بتوان گفت فرضیه ای بنام پرسش بنیادین  به معنای مطلق وجود ندارد، بلکه در یک قلمرو جغرافیایی مسائل چندگانه ای وجود دارند که می توانند به صورت برجسته تر مورد توجه قرار گیرند. اما باور من این است که طرح پرسش بنیادین در افغانستان همان اندازه که به پیدا کردن مسیر درست کمک می کند، اگر نه بیشتر بلکه همان اندازه نیز جنجالی و مساله ای مورد مناقشه خواهد بود.

عبدالحکیم حمیدی

 

[1] https://aeon.co/ideas/how-camus-and-sartre-split-up-over-the-question-of-how-to-be-free

Advertisements

پاسخی بگذارید

در پایین مشخصات خود را پر کنید یا برای ورود روی شمایل‌ها کلیک نمایید:

نشان‌وارهٔ وردپرس.کام

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری WordPress.com خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

تصویر توییتر

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Twitter خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس فیسبوک

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Facebook خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس گوگل+

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Google+ خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

درحال اتصال به %s