ترسم نرسی به کعبه ای اعرابی!

استاندارد

 به نظر می رسد که رجزخوانی های ترکیه به تحریک و حمایت عربستان سعودی و کشورهای ثروتمند عرب حوزه خلیج مبنی بر دخالت نظامی در سوریه و گسیل نیروی زمینی به این کشور، اوضاع را در خاورمیانه به شدت بحرانی و تیره ساخته است. در کنار تمامی گزینه هایی که برای بروز یک فاجعه انسانی در خاورمیانه مطرح هست و نمی توان به سادگی آنها را «رد یا تایید» نمود؛ یک عنصر مهم و حیاتی و اساسی از نظرها دور مانده است و آن اینکه «قدرت نمایی و تلاش برای تصاحب قدرت در بین خاندان اعراب» در طول تاریخ همیشه مصیبت آور و فاجعه بار بوده است. به تصدیق شواهد بسیاری که مورخین اسلامی بدان استناد می کنند افرادی که در شبه جزیره بر خواندن و نوشتن توانایی داشته، در قبل از اسلام از اندازه تعداد انگشتان دست هم تجاوز نمی کرده است؛ اخلاق و رفتار خشونت بار  در میان  قبایل اعراب  بیابان گرد تا حد «زنده به گور کردن دختران» و باور و عقیده در بین شان تا حد پرستش سنگ و چوب رواج بسیار داشته است و امروزه بسیاری از مورخین در این مورد اتفاق نظر دارند. اما ظهور اسلام از شبه جزیره، نه تنها آنگونه که ادعای صلح و برادری و برابری را می نمود، باعث صلح و ثبات و امنیت نگردید بلکه متاسفانه بخش وسیعی از دنیا را تا قرنها در مسیر تاخت و تاز و غارت و تجاوز و قتل و کشتار انسانها توسط سرداران اعراب قرار داد. بعد از وفات حضرت محمد [ص] در حقیقت نوستالوژی صلح و امنیت و برادری در زمان خلفای راشدین رنگ باخت و استراتژی «خون و شمشیر» اموی ها و عباسی ها، مرزهای شرقی و غربی و جنوب و جنوب غربی را تا کهن سرزمین بودا، شاخ آفریقا و اروپای شرقی در نوردید و خلافت های خاندان اعراب یکی بر دیگری بر جان ومال و ناموس مردم مسلط گردید. در این هیاهوی عجیب و زد و بندها، رقابت خاندان اعراب نیز برای تصاحب قدرت همیشه یکی از دغدغه های بزرگ قبایل عرب بوده است. اما مشکل اصلی زمانی به وجود آمد که تمامی این اقدامات و درگیری ها و قتل و کشتار و سربریدن ها، وجه اسلامی، شرعی و دینی به خود گرفت و از گزند نقد سالم و سازنده مصئون ماند؛ سردار عرب از کُشته ها پشته می ساخت و سناریوی  نوینی از برده داری نیز در حرمسرا با دختران زیبا روی مشرقی و مغربی،  به روی صحنه می بُرد؛ اما بدون هیچ گونه مقاومت و انتقاد عمومی و جمعی، در صورت اندک مقاومت ، بهترین واکنش هم سربریدن بود.

در یک مورد مثلا عبدالحسین زرین کوب در کتاب دو قرن سکوت می‌نویسد: «فاتحان، گریختکان را پی گرفتند؛ کشتار بی‌شمار و تاراج گیری باندازه ای بود که تنها سیصد هزار زن و دختر به بند کشیده شدند. شست هزار تن از آنان به همراه نهصد بار شتری زر و سیم بابت خمس به دارالخلافه فرستاده شدند و در بازارهای برده فروشی اسلامی ‌به فروش رسیدند؛ با زنان دربند به نوبت همخوابه شدند و فرزندان پدر ناشناخته‌ی بسیار بر جای نهادند.»

چون سردار عرب، عربی می گفت و عملکردش «جهاد فی سبیل الله»‌ بود، تیغش، «شمشیر خدا» بود و کلمات و بیاناتش هم همه سخنان خداوند – چون قرآن به عربی نازل شده است- رسم و مرامش نیز «سنت الهی و نبوی»‌بود، اندیشه نیز «اسلامی» و راهش نیز راه «محمدی و خلفای راشدین». بنابراین حوزه بسیار ناب و پاک و مقدسی ماند و تقدس بر تمام اعمال و رفتار ایشان سایه افکنده بود. امروز هم دقیقا همان بازی است. اما متاسفانه علاوه بر فاکتورهای فوق الذکر، نیروی فوق العاده قدرتمند «دالرهای باد آورده نفت و در آمد سرشار حج» شیوخ سرمست عربستان را برای نسل کشی انسانهای دیگر، بسیج ساخته است تا بار دیگر بنام شمشیر خداوند، خون انسانها را بریزاند. «خاندان عرب بر سر قدرت در ایران و عربستان» و کشورهای دیگر خلیج، همه از خدایی واحد، قرآنی واحد، پیامبری واحد و قبله ای واحد دَم می زنند اما در حقیقت، ورای همه این شعارهای پوچ و پوشالی، چیزی جز جدال برای «تصاحب قدرت ، مدیریت و ادراه منابع انسانی – طبیعی کشورهای مسلمان» وجود ندارد. برای رسیدن به این منظور اصلا مهم نیست که چقدر انسان قربانی می شود؛ چقدر سرها بریده می شود؛ چقدر خونها ریخته می شود؛  شهرها، زندگی ها، خانه ها و آبادی های مردم به ویرانه ای مبدل می گردد.

اصلا قرار این نیست که انسانیت مهم باشد. مگر تمامی انسانهایی که در طول یک هزار و چهارصد سال خونشان ریخته شد و فجایع انسانی به بار آمد، برای رسیدن به قدرت اعراب، مهم بوده است که حالا انسانهای سوریه، عراق و ایران و افغانستان و … مهم باشد. قرائت های متفاوت از اسلام – آیینی که ادعای صلح و عدالت دارد – نه تنها به جهان صلحی را هدیه نکرد، بلکه در قرن بیست و یک، نمادی از خونریزی و قتل و کشتار گردید.

متاسفانه حوادث و وقایع تاریخی عراق، کویت، فلسطین، لبنان، مصر تا الجزایر و لیبی و تونس، یمن و بحرین و ایران و افغانستان تا کشمیرو میانمار و امروزه هم حوادث سوریه که روز به روز در حال وخیم شدن هست، به خوبی بیانگر ادعای فوق است. سیاست و کشمکش خاندان بر سر قدرت اعراب در ایران و عربستان و دیگر کشورهای حوزه خلیج، با خوابیدن هر کدام در بستر یک قدرت شرقی و غربی – ایران و بستر روسها، عربستان و بستر آمریکایی ها و ناتو- خاورمیانه را بر سر دو راهی خونینی قرار داده است. به نظر من این بازی ها در پاره ای از موارد آنقدر ساده لوحانه هست که به راحتی می توان به نیات آن پی برد؛ مشروط به اینکه انسان اراده ای برای فهمیدن و عزمی برای خردورزی داشته باشد.

رهبریِ عربیِ ایرانیِ امام خمینی در ایران، با شعار «نه شرقی و نه غربی» ‌در اصل نفی کننده هر دو جهان کفر و الحاد در شرق و غرب بود، به باور ایشان، مردم مجاهد و مسلمان افغانستان را در دوران جهاد علیه کمونیست ها یاری و همکاری کرد؛ نان و گندم و اسلحه روسی در آن زمان به فتواهای ملایان پیرو امام خمینی، حرام بود. اما همین روس ها امروزه برای نیات و اهداف نظام تندرو اسلامی -عربی ایران و ولایت مطلقه فقیه، بهترین و مناسبترین بستر نرم و گرم و لذت بخشی است که حتی برای عروس و داماد در شب زفاف نیز آنقدر لذت بخش نیست. عربستان سعودی نیز، با تمام باورهای دینی خود، چنان در آغوش گرم امپریالیسم غرب آرمیده است که گویی طفلی در آغوش مادر! در اینجا همان اندازه که کفر مطرح نیست و همان قدر هم   بی دینی و شرک! تمامی شعارهایی که اعراب به استناد و استخراج آن از آیات و روایات و احادیث ابوهریره و امثال وی، شرق و غرب را در نوردیدند و جوی های خون جاری ساختند، در حقیقتِ شبی زفاف گونه در بستر روس و آمریکا، رنگ می بازد و هیچ می گردد.

بدون شک نمونه هایی از این نوع عملکردهای متناقض  فراوان هستند که در حوزه این نوشته اندک نمی گنجد و مد نظر هم نیست اما باید انسانها از آن بیاموزند و پند بگیرند.

متاسفانه باید به این حقیقت تلخ اذعان نمود که در بسیاری از موارد، اسلام در واقع یک چتر امنیتی گسترده ای را بر فراز بسیاری از اعمال و جنایت های علیه بشریت گسترانید که در سایه و حریم آن، نیروهای بنیادگرا و افراطی و رادیکالهای اسلامی از هیچ جنایتی در حق انسانها فروگذار نکردند. این چتر امنیتی باعث گردید تا فجایع و قتل عام های گسترده ای در دنیا به نام اسلام و دین داری رخ دهد که تاریخ از یاد و ذکر آن شرمسار است. ظهور و گسترش فعالیت های تروریستی عموما در قالب گروه های بنیادگرای اسلامی ای چون القاعده، طالبان، الشباب، بوکوحرام و گل سر سبد توحش و بربریت یعنی داعش ، در دامان کشورهای اسلامی و خصوصا در حریم و حاشیه امن اسلام، خود مبین این نکته است که با کمال تاسف صلح و امنیت و ثبات و تمام شعارهای ارزشی ای که اسلام می داد، در حقیقت سرابی بیش نبوده است. زیاد اگر دور نرویم و به حوادث و جنایت های دوران جنگ های داخلی در افغانستان نیز اشاره ای کنیم، بارزترین نمونه و شاخص ترین این فجایع را می توان در زمان جنگ های داخلی و حکومت مجاهدین دید. حقیقتی تلخ و جانکاه و ویرانگر که هنور هم با تمام وجود می توان احساس کرد. هیچ وجدان بیداری نیست که بتواند «افشار» و جنایت های آن را به فراموشی بسپارد. اما همین جنایت گسترده و سایر قتل عام های گسترده توسط طالبان، نیز با آب پاک اسلامی تطهیر می گردد و عاملان این جنایات یا قهرمان ملی می شوند و یا هم امیرالمومنین.

نتیجه اینکه علی رغم تمامی طرح ها و تثوری های دیگر، ک شمکش مقدس ماب و آمیخته با تقدسی ریاگونه در خاندان اعراب  خصوصا در ایران ـ سادات عرب بر سر اقتدار و در عربستان خاندان متمول و عیاش وسرمایه دار فهد- خاورمیانه را در آستانه یک تکرارِ تاریخی و تراژیدی انسانی دیگر قرار داده است. متاسفانه علی رغم تمام پیشرفت و توسعه دانش و علم و فن بشر، اما بسیاری از ساکنان خاورمیانه هنوز هم کردار عرب را مقدس، نسل کشی اش را افتخار، اشتراک در جنگ بین این خاندان و شمشیر زدن در سایه ایشان را مباهات و فخر، کشته شدن در این راه را شهادت،  اسیر شدن را عزت، سر بریدن و خون ریزی را اطاعت و در خط پیروی کورکورانه تفکر اعراب را جهاد می دانند و هر گونه تفکر نقد آمیز را موازی شرک و کفر و الحاد می شمارند؛ وگرنه ساده است دانستن اینکه  در این جنگ های نیابتی، نه خدا مطرح هست و نه هم دین و نه هم قرآن و نه هم پیامبر.  آنچه «فاطمیون و زینبیون»  را گوشت دم توپ ساخته است در پوشش خداو دین و قرآن و محمد [ص] فقط و فقط زیاده خواهی و منفت طلبی تاریخی خاندان و قبلیه های عرب هست و بس که با شیطنت های کشورهای قدرتمند و سازمانهای استخباراتی و کارتل های بزرگ و تیم های مافیایی در آمیخته و به مثابه گاوی شیرده، پستان پر شیری شده است هم برای شرقِ کافر و هم برای غربِ بی دین.

«عصر بابه»

استاندارد

چکیده : برخورد با زندگی بابه پشمینه پوش، بابه مزاری، مانند بسیاری از برخوردهای اجتماعی، سیاسی و فرهنگی و اقتصادی در جامعه افغانستان یا بعضا غرض آلود و عقده ای است و یا هم خیلی آرمانی و توام با احساسات و در بسیاری موارد تهی از مباحث و رویکرد علمی. هر دو رویکرد، در حوزه پژوهش علمی مردود است. برخورد احساسی و آرمانی با شخصیت های بزرگ، در بسا موارد فقط منجر به تولید ادبیات و شعر و قطعه ادبی می گردد و در بسا موارد نیز افسانه می سازد. کمتر دیده شده که زندگی اشخاص و افراد از آن حیث که هستند، مورد کنکاش قرار بگیرد. حب و بغض های افراطی، بنیان علمی را ویران می سازد. نه دوای درد جامعه می گردد و نه هم شخصیت را به معرفی می گیرد. به همان اندازه که عواطف و احساسات را زنده و بیدار و یا هم جریحه دار می سازد، به همان اندازه هم خرد را کور می گرداند. بنابراین در نوشته فعلی تلاش شده است تا بر بنیاد نظریات موجود علمی از نقطه نظر فلسفه تاریخ، رویکردی منطقی و علمی نسبت به «عصر بابه» داشته باشیم.

واژگان کلیدی: هزاره، عصر تاریخی، حوادث با ارزش تاریخی، تبعیض سیستماتیک، عصر بابه.

مقدمه:

 در بحث فلسفه تاریخ یکی از جذابترین مسائل، تبیین مسیر حرکت تاریخ توسط مطالعه گذشته ملل و تمدنها، افول و زوال آنهاست. فیلسوفان زیادی کوشیده اند که به نحوی بتوانند رابطه بین گذشته و آینده را دریابند تا بلکه از این طریق به سرنوشت بشر پی ببرند و به «غایت»  دست یابند. در واقع اصل موضوع این است که بین علل وقوع حوادث و ریشه یابی آن در بین فلاسفه بحث است. عده ای معتقدند که حوادث و جریانهای تاریخی بدون کدام علتی به قوع می پیوند و عده ای دیگر معتقدند که حتما علل ریز و درشتی در تحقق حوادث و جریانات تاریخی نقش دارند و باید این علل و ریشه ها را شناسایی کرد. در تاریخ بسیارند حوادث و اموری که مورخ نمی تواند برای آن دلیل و علت معقولی را ذکر کند.

هانری پوانکاره ( 1912- 1854) ریاضیدان معروف فرانسوی می گوید : تصادف و اتفاق وقتی بوجود می آید که علتهای کوچک، معلولهای بزرگ را بوجود می آورند. قول مارکس و انگلس هم که می گویند آنجا که در سطح و ظاهر امور تصادف و اتفاق حکمفرماست همواره قوانین مخفی و باطنی وجود دارد که مسالۀ عمده فقط کشف آنهاست، سخنی است که فقط ناشی از اعتماد بر اصل ضرورت تاریخی است و با آنکه عقل در هر حال میل دارد آن را تصدیق کند برای توجیه این تصدیق نمی تواند از تاریخ شواهد کافی ارایه کند. توجیه آنتوان کورنو ( 1877 – 1801) اگر چه تا حدودی منفی است اما نشان می دهد که تا چه حد با تصور ضرورت فاصله دارد. این ریاضیدان معروف که با حساب و احتمالات سروکار داشت تصادف را عبارت می دید از عدم وابستگی متقابل بین چندین سلسله از علل و نتایج که در ایجاد یک پدیده، تدارک یک برخورد یا تعیین یک حادثۀ بدون هیچ گونه ضرورت هماهنگی داشته باشد. کورنو چنان به سهم تصادف در تاریخ توجه دارد که مدعی است حتی وظیفۀ عمدۀ تاریخ آن است که امر ضروری را از امر اتفاقی باز شناسد و آنچه را اصلی و اساسی است از آنچه عرضی و تبعی است تفکیک کند.نکته این است که تاریخ در واقع ترکیب یا تقارنی است از آنچه ضروریست با آنچه هیچ گونه ضرورتی نمی توان به آن منسوب داشت. ( زرین کوب، ص 204)

فرانسیس فوکویاما در کتاب » پایان تاریخ » سه دوره تاریخی را برای فلسفه تاریخ برمی شمارد :« اول دورۀ تاریخ پردازان است که از سقراط آغاز می شود و تا هگل و مارکس ادامه می یابد. دوم دورۀ مدرنیسم است که از بیکن و اگوست کنت شروع می شود و تا کارل پوپر و عصر حاضر ادامه می یابد. سوم عصر سوم در هزاره سوم که با پایان دوره مدرنیسم آغاز می شود و تا آینده های دور ادامه می یابد.»

فلسفه تاریخ، علل پیدایش و تکامل جوامع انسانی را تبیین و تعبیر می کند و قوانین عمومی تکامل تاریخی را می یابد و با توجه به آنچه گفته شد بین تاریخ و فلسفه تاریخ تفاوت وجود دارد . اگر علم تاریخ به شرح وقایع گذشته می پردازد فلسفه تاریخ سعی دارد تا علت تتابع و ارتباط بین وقایع را جستجو کرده و رابطه معقول و منطقی را میان آنها برقرار سازد علت ومعلولها را در وقایع تاریخی کشف می نماید ( حمید حمید ، 1352 ) و در جهت یافتن قوانین عمومی تکامل جوامع انسانی می کوشد و این مساله ای نو و تازه ای نیست . زیرا از زمان پیدایش جوامع انسانی همراه انسانها کوشیده اند تا سیر تاریخ و یا سیر تکاملی اجتماع را تبیین نمایند و با توجه به نحوه تکامل افکار، ابزار این بیانها متفاوت بوده است . بدین صورت در مرحله دوران ما قبل تاریخ یا دوره انسانهای ابتدایی و دوره تاریخی یا جامعه متمدن وجه مشخصه دو نوع تبیین فلسفی تاریخی نیز می باشد .

اما تاریخ و هر آنچه که هست و نیست آن را تشکیل می دهد و تار و پودش را می سازد اعم از حرکت جوهری و حرکت انتقالی، ممکن نیست متوقف گردد؛ شاید کمی کُند و آهسته و منحرف گردد ولی از حرکت باز نمی ایستد، به نوعی، حرکت لازمه شکل گیری تاریخ و در اصل جز لاینفک شکل گیری ادوار تاریخی است. در فلسفه تاریخ، تاریخ که حرکت انسان – به صورت جمعی و فردی- در طول زمان است این سوال مطرح می شود که عامل حرکت انسان چیست یا موتور تاریخ (شریعتی) کدام است؟ به عبارت دیگر سازنده تاریخ چیست و نیروی پیش بَرنده تاریخ چیست؟

مبانی نظری:

     در پاسخ به این پرسش مهم و اساسی، نظریات ذیل مطرح است. در هر نظری می توان عامل یا محرک یا موتور تاریخ را جستجو کرد . عمده ترین این نظریات به شرح زیر می باشد :

 1- نظریۀ جغرافیایی  2 – نظریۀ قهرمانگرایی یا اصالت شخصیت و یا نوابغ   3 – نظریۀ اصالت سیاست    4 – نظریۀ نژادی یا برتری خون    5 – نظریۀ تکنولوژی و جبر تکنیکی   6 – نظریۀ اصالت اجتماعی و یا جبر اجتماعی   7 – نظریۀ جبر اقتصادی   8 – نظریۀ دینی

قبل از پرداختن به نظریه های سازندگان تاریخ باید این سوال اساسی را مطرح کرد که دوره تاریخی چیست؟ اساسا چه دوره ای را می توان دوره تاریخی نامید؟ مشخصه و ممیزه اصلی یک دوره تاریخی چیست؟ به باور اغلب فیلسوفان «دوره تاریخی عبارت از حوادث با ارزش تاریخی است که در وقایع بعد از خود تاثیر می گذارد و مبنای تحولات و حوادث و وقایع تاریخی می باشند.»

بنابراین سازندگان تاریخ، در حقیقت سازندگان دوره های با ارزش تاریخی هستند که مسیر و جریانی را به سمت و سویی خاص هدایت می کنند.در این مجال اندک بررسی تمامی آرا و نظریات فوق و سایر نظریات کوچک دیگر مقدور و میسر نمی باشد. اما  در یک نگاه کلی می توان گفت که اصحاب این نظریه ها باور دارند که یکی از عوامل مثلا در نظریه جغرافیایی، عوامل جغرافیایی در شکل گیری جامعه و تاریخ و تمدنها نقش اساسی دارد. دیگری باور دارد که این نوابغ و شخصیت هاست که تاریخ می سازند، یکی نیز معتقد هست که عامل سیاست ماشین محرک تاریخ است، نژاد پرستان و به نحوی فاشیست ها نژاد را عامل اصلی تاریخ می دانند.چنانچه در تمدن هم می گویند: نژاد تمدن ساز است. اصحاب نظریه تکنولوژی و جبر تکنیکی معتقد به اصالت عامل تکنیکی در امر تکامل تاریخ و تمدن است. بر پایۀ این نظریه تکامل تاریخی انسان و جامعۀ انسانی مدیون تغییراتی است که در زمینۀ روابط و مناسبات تخنیکی و فنی به و جود آمده است. اصحاب نظریه اصالت و جبر اجتماعی نیز ضمن انتقاد از نظریۀ قهرمانگرایان و جبر تکنیکی به جامعۀ انسانی و مادۀ اجتماعی بیش از هر عامل دیگری در پیدایش تاریخ و تمدن معتقدند. جنجالی ترین نظریه را شاید بتوان به اکونومیست ها نسبت داد که بر بنیان این نظریه، وقایع و رویدادهای تاریخی و تغییر و تحول تاریخی جوامع و مدنیتها و تمدنها ریشه در عوامل اقتصادی دارد یعنی جبر اقتصادی عامل اصلی در پیدایش زندگی اجتماعی و تاریخی است درحقیقت مبنی بر عامل اقتصادی است که اشکال مختلف زندگی اجتماعی و تاریخی ، شعور اجتماعی، علم و دین و هنر و دیگر ارزشهای روحی به وجود آمده و تحقق می یابد و برای آنکه بتوان معنای یک دوره تاریخی را درک کرد ضروری است که رابطۀ بین کار و سرمایه را در جامعۀ مورد نظر تحقیق کرد و نظام تولیدی و توزیعی و هم چنین رابطه تولیدی را مطالعه کرد این نظریه و اصحاب  و پیروان آن معتقدند که تاریخ نیست مگر مبارزه طبقات مختلف که در شرایط مختلف اقتصادی اتفاق می افتد.

      اکونومیستها و اقتصاد محوران » اقتصاد » را عامل اصلی و ماشین حرکت تاریخ می دانند که می توان از سردمداران این اندیشه فلسفی » مارکس » را نام برد البته در مکتب فلسفی مارکس «پرولتاریا » پیروز خواهد شد.آنتونی گیدینز در کتاب پربار جامعه شناسی خود می نویسد :» به باور مارکس ریشه های اصلی تغییر اجتماعی، اندیشه ها و ارزشهایی نیست که آدمیان بدانها معتقدند، بلکه تغییر اجتماعی اساسا ناشی از تاثیر عوامل اقتصادی است. تضادهای طبقاتی میان طبقات ماشین محرک و تحول تاریخ است به بیان کارل مارکس کل تاریخ بشر تاکنون تاریخ نبرد طبقاتی بوده است «.

دین محوران نیز به شکلی مشیت الهی را تاریخ ساز می دانند.

در هر صورت تمامی این نظریات توسط بسیاری از فلاسفه مشهور مطرح و بوسیله بسیاری نیز نقد گردیده است. قدر مسلم می توان گفت که اگر هر نظریۀ ذکر شده به این معنی است که فقط و فقط این عامل در سیر تاریخ و حوادث و جریانات تاریخی تاثیر گذار است و دیگر عاملی نیست و نمی تواند در سیر تاریخ موثر باشد؛ مساله ای است اشتباه. به طور نمونه نژاد یا اقتصاد یا دین یا تکنولوژی و جبر اجتماعی. اما این مساله را نمی توان رد کرد که در بعضی شرایط و زمانها نقش یک عامل بر عامل دیگر برجسته تر بوده است و دیگر عوامل کمرنگ تر! به عبارت دیگر « مجموعه ای از عوامل و عناصر و فاکتور ها  در پیدایش جریانات و وقایع و حوادث تاریخی موثر و تاثیر گذار بوده و هست » نمی توان فقط یک عامل را برشمرد؛ اقتصاد، دین ، تکنیک ، قهرمان ، نژاد و… و دیگر عوامل را هیچ انگاشت.

طرح مساله:

آیا «عصر بابه» برای مردم افغانستان خصوصا مردم هزاره یک «دوره تاریخی»‌ است؟ اگر چنین است چرا و به کدام دلیل باور داریم که بابه مزاری شایسته تجلیل و تقدیر است؟ آیا بابه به عنوان قهرمان و ابرمرد تاریخ ساخته است؟ آیا جغرافیای محصور هزارستان تاریخ ساز بوده است؟ آیا در «عصر بابه» عوامل اقتصادی، جبرتکنیکی و تکنالوژی و یا هم اصالت سیاست و یا عوامل اجتماعی تاریخ ساخته است یا اینکه عوامل نژادی و برتری خونی موتور محرک تاریخ مردم افغانستان خصوصا هزارستان بوده است؟

به باور من، بدون درک و شناخت و تحلیل تاریخی و شرایط موجود، قطعا نمی توان به شناخت درستی از نقش و تصویر بابه مزاری و نظریه های مطرح فوق  در تکوین تاریخ دست یافت. عالم نبودن به سیر تدریجی تاریخی محرومیت و مظلومیت هزاره – خصوصا در دوران عبدالرحمن خان –  و سخن گفتن از بابه مزاری به مانند شمشیر در هوا چرخاندن هست.

بابه مزاری نه ادعای پیامبری داشت و نه هم معترف به معصومیت خویش بود. وی از میان همین مردم بود، با خود و دنیای موجود پیوند داشت؛ محصول زمان نفرین شده خویش بود. هزاره نه تنها در دوره بابه مزاری، بلکه در طول سالیان سال مورد تبعیض سیستماتیک و نسل کشی های گسترده قرار گرفته بود (علل تاریخی). نابرابری ها، برتری جویی ها و مشکلات اقتصادی و سیاسی و اجتماعی و فرهنگی و طبیعی بیداد می کرد، تبعیض گسترده، فقر و محرومیت و مظلومیت و عوامل جغرافیایی به شدت  مردم افغانستان خصوصا مردم مناطق مرکزی، هزارستان را رنج می داد، ظلم و ستم و تمامیت خواهی در دوره ای بیداد می کرد که عصر خردورزی دنیای مدرن بود، عصر بیداری و هوشیاری دنیای مدرن در حقیقت در افغانستان با احیای خفقان و استبداد و تمامیت خواهی به نحو وحشتناکی مجددا بروز کرده بود. هزاره بودن هنوز هم جرم پنداشته می شد، باوجودی که در دفاع از این خاک در وجب به وجب آن خون داده بود، اما همین هزاره هنوز هم حقوق انسانی نداشت، مهاجر پنداشته می شد، خواسته اش نادیده گرفته می شد و برای حذفش نقشه طرح می گردید. لذا بابه مزاری توانست این کمبودات و تناقض ها و علل و ریشه های آن را زودتر و بهتر از دیگران درک کند و نیروهای تاریخی را اعم از اشخاص و افراد و سنخ های مختلف جامعه بسیج کرده تا با کمک ابزار موجود و علم و دانش بر مشکلات و گرفتاری های بیش از حد هزارستان غلبه نماید.عصر بابه، یکی از حساسترین عصرهای تاریخ مردم هزاره است؛ در یک سو تمامیت خواهی زوال یافته قبیله، سر بلند کرده بود تا پروسه اکثریت و اقلیت سازی را تحمیل کند و شیرازه قدرت استبدادی  را که بر اثر هجوم ارتش سرخ شوروی از پاشیده بود، بار دیگر احیا نماید و کماکان آن را در چنگ خاندان قبیله باقی نگه دارد، از طرفی دیگر در دورن جامعه هزاره نیز مشتی خاین و ماجرا جو حتی لحظه ای  نیز از کارشکنی و توطئه و دسیسه چینی و خیانت غافل نمی شدند و مانند زالو به جان مردم افتاده بودند و جنگ های  فراوانی را به هزارستان تحمیل کرده بودند، از همه مهمتر اینکه کشورهای همسایه نیز در ادامه جنگ های نیابتی خویش و ساختن حیاط خلوت به شدت در تلاش بودند. در چنین وضعیتی بود که بابه در حقیقت دوره تاریخی را بنا نهاد که هسته اصلی آن را «ارزشهای انسانی و احترام متقابل و پذیریش همدیگر»  تشکیل می داد. قرائت بابه مزاری از سیاست در افغانستان به همان اندازه عقلانی بود که با بسیاری از اصول پذیرفته شده دنیای مدرن در همخوانی و مطابقت کامل قرار داشت. بابه مزاری از بُعد ارزشهای حقوق بشری یکی از بهترین و جاودانه ترین افراد آزادی خواهی بود که جز به همزیستی مسالمت آمیز، حق تعیین سرنوشت بدست مردم، حضور زنان در عرصه های مختلف سیاسی و فرهنگی  و پذیرش همدیگر نمی اندیشید و این دقیقا زمانی بود که استراتژی رهبرانی چون ربانی، احمد شاه مسعود و گلبدین حکمتیار فقط توپ و مرمی و رگبار بود. در حقیقت عصری که بابه مزاری پیشگام دیالوگ و گفتگوشده بود، برای دیگران عصر ایجاد ترس و خفقان و کشتن بود. « ما می خواهیم دیگر هزاره بودن جرم نباشد» در حقیقت مانیفست سیاسی بابه مزاری بود. وی باور داشت : « از نظر تـمدن بشری و قوانین بین المللی من فکر می کنم ، که امروز یک مسـئله ی پذیرفته شده در سطح جهان است ، که مطبوعات آزاد باشد و هرکس باید طبق برداشت های سیاسی و عقیدتی اش ، عقـیده ای خود را منعکس نمایـد .» در حوزه حقوق زن بابه مزاری معتقد بود: «زنـان از کلیـه ی حقوق انسانی برخوردار هستند و می توانند در همه عرصه های حیات اجتماعی ـ سیاسی کشور فعال باشند، انتخاب شوند و انتـخاب کنند .»

بابه مزاری دشمنی ملیت ها را فاجعه بزرگ می دانست و استراتژی برادری ملیت ها را مطرح و حمایت می کرد. وی باور داشت که  ریشه ی اصلی تمام فاجـعه ها در کشور ، انحصار طلبی و نادیده گرفتن حقوق دیگـران است .وی تنـها راه حل مسئلـه ی افغانستان را در انتــــخابات آزاد می دانست و معتقد بود تا وقتی که حقوق ملیـت های کشور تاءمین نگردد ، مشکل افغانستان و اختلافات سیاسی حل نمی گـردد .در اندیشه بابه مزاری  اگر ملـیتی حقوق خود را طلب نموده و خواستار عدالت باشد ، به معنای تجزیه طلبی نیست . این حق طبیعی مردم است ، که خواستار حقوق خویش و عدالـت باشند .مزاری خواسته هایش را در تطابق با موازین پذیرفته شده بین المللی من جمله معاهده جهانی حقوق بشر بیان می کرد و بدان باورمند بود. اندیشه های بابه مزاری بدون شک امروز در محافل سیاسی کشور مطرح هست و حتی دوست و دشمن به حقانیت وی معترف هستند.

نتیجه گیری:

بنابراین چنین شخصی به درستی تاریخ ساز است و شایسته تقدیر و تجلیل و قدردانی است. بدون شک عصر بابه، دوره ای تاریخی برای مردم افغانستان و خصوصا هزارستان باستان هست. دوره ای تاریخی که مسیر و سرنوشت مردم هزاره را برای سالهای سال تعریف و مشخص کرد. آرمانهای مزاری بزرگ بدون شک جاودانه خواهد بود و برای تحقق آن تلاش باید کرد.

در پایان می خواهم این نوشته را با ذکر این نکته به پایان ببرم که رهبران تمامیت خواه، از هر سمت و سو و نژاد و باوری که هستند باید بدانند که مردم هزاره اگر امروز خواهان همزیستی مسالمت آمیز و برادری ملیت ها هستند در حقیت به معنای این نیست که نمی توانند گزینه دیگری را انتخاب کنند. در حقیقت ایشان باور دارند که باید در این جغرافیا زیست اما با حق و حقوق مساوی و برابر. «هیچ برتری طلبی دینی، مذهبی و نژادی و زبانی و قومی برای مردم هزاره تحت هیچ نام و نشانی و در هیچ سطحی قابل قبول نیست.» چه آنانی که در دامان هزاره پرورش یافته اند و چه آنانی که برای حذف مردم ما دسیسه می چینند باید از امتحان کردن صبر مردم هزاره دست بردارند و به ندای صلح طلبی و صلح خواهی مردم هزاره لبیگ گویند. بدون شک هزاره قادر خواهد بود که مسیری غیر از این رویکرد فعلی را برای خویش تعریف و تعقیب نماید که به سود این خاک و جغرافیا نخواهد بود.

 روزگاری در ملاقاتی که با محترم اسدالله کشتمند برادر صدراعظم وقت کشور «جناب سلطانعلی کشتمند» داشتم ایشان به صراحت اذعان داشتند که بر اثر مساعی و تلاش صدراعظم وقت کشور، داکتر نجیب الله متقاعد شده بود تا به مردم هزارستان «خودمختاری» بدهد. بنابراین زمانی خواهد رسید که مردم هزاره در استراتژی خویش تغییراتی آورده و درحالی که خاورمیانه جدید در حال تغییر و درد زایمان هست، برای همیشه به این تمامیت خواهی و توحش سازمان یافته در قالب طالب و القاعده و داعش نقطه پایان گذارد.

هزاره توان کار دارد، نیروی تاریخی نیز در اختیار دارد و انگیزه کافی نیز در بین مردم وجود دارد تا مانیفست صلح طلبی  را تغییر دهد. دولت وحدت ملی که با دادن چوکی های نمادین به رهبرنماهای هزاره، در حقیقت به خواسته ها و منافع مردم بی تفاوت می باشد  باید بداند که «عصر بابه»‌ راه و مسیر هزاره را مشخص کرده است؛ هزاره سوئ استفاده را بر نمی تابد؛ اعتماد و اطمینان و نیت خیر هزاره همیشگی نخواهد بود؛ طاقت وصبر و تحمل هزاره نیز یک روز لبریز خواهد شد و در آن صورت دیگر به نظام حداقلی قانع نخواهد شد. هزاره به تاسی از اندیشه بابه پشمینه پوش خود، خواسته های حداکثری را برای خود تعریف خواهد کرد و برای تحقق آن تمامی گزینه ها را روی میز قرار خواهد داد. آنانی که به دشمنی ملیت در افغانستان دامن می زنند چه از دورن ارگ ریاست جمهوری و چه در صفوف مخالفین مسلح دولت باید بدانند که بازی کردن با آتش پایان خوشی ندارد.

پشتونها و استراتژی پاکستان ستیزیزی

استاندارد

چکیده:

پشتونهای افغانستان، در یک مساله در سیاست داخلی خود تا حد زیادی موفق عمل کرده اند و آن اینکه توانسته اند استراتژی «پاکستان ستیزی» را «ملی سازی» نمایند. به طور ساده تر اینکه، گاه و ناگاه از گوشه و کنار کشور در واکنش به حمله های تروریستی در کشور، فریاد خشم و فغان مردم افغانستان علیه پاکستان، ائم از هزاره، ازبک و تاجیک نیز شنیده می شود. در این هیاهو، آنچه که کمتر بدان پرداخته شده است و یا اصلا توجهی صورت نگرفته، همانا ماهیت این استراتژی پاکستان ستیزی است. در حقیقت ذات این سیاست جز داعیه پشتونخواهی چیز دیگری نیست. اما بدون شک نمی توان از دخالت های موزیانه و غیرانسانی دولت پاکستان در افغانستان به سادگی گذشت؛ قتل عام و کشتار انسانهای بیگناه در هر نقطه ای از دنیا خلاف انسانیت و ارزشهای انسانی است. ولی قدر مسلم دانستن و پی بردن به دلیل عمده و اصلی این درگیری های خونبار و فهمیدن و درک مساله، راه را برای حل آن آسان می سازد. در این نوشته سعی شده است که با نگاه پشتونخواهی به این قضیه نگریسته شود، اما تاکید می کنم که هیچ گاهی این مساله بدین مفهوم نیست که تنها دلیل دخالت پاکستانی ها در افغانستان و تمویل و تجیهز تروریسم در خاک افغانستان و حتی قلب کشور، فقط مساله پشتونخواهی است. به طور حتم عوامل و فاکتورهای دیگری نیز دخیل هستند که پرداختن در حوصله این مقوله نیست.

  کلمات کلیدی: پشتون، پاکستان ستیزی، پشتونخواهی، منافع ملی، ملت سازی، قوانین بشردوستانه بین المللی.

چرا پاکستان ستیزی به یک سیاست ملی در افغانستان تبدیل شده است؟بدون هیچ شک و شبه ای علاوه بر حمایت کشورهای ایران و عربستان و سازمانهای استخباراتی کشورهای قدرتمند از گروه طالبان در افغانستان، پاکستان یکی از عمده ترین و اصلی ترین ستونها حمایتی از شبکه تروریستی طالبان و القاعده است. سازمان دیده بان حقوق بشر در گزارشی که در سال ۲۰۰۱ منتشر کرده است، نقش حمایتی پاکستان از گروه طالبان را بسیار برجسته می داند. در گزارش آمده است:

«از تمام قدرتهایی که در تلاش برای حفظ و تدوام جنگ در ـ (افغانستان) هستند نقش پاکستان از هر دو نگاه دامنه اهداف و تلاشهایش در مقیاس وسیع کاملا برجسته است که شامل درخواست بودجه برای طالبان، تامین بودجه عملیاتی طالبان، فرستادن طالبان به خارج از کشور،  تنظیم آموزش جنگجویان طالبان، استخدام نیروی انسانی ماهر و غیر ماهر در خدمت به ارتش طالبان، برنامه ریزی و عملیات کارگردانی، ارائه و تسهیل حمل و نقل مهمات و سوخت و … به طور مستقیم ارائه پشتیبانی جنگی می گردد.»

اما واقعا جای این سوال مهم و اساسی در ادبیات سیاسی ما خالی است که چرا این اقدامات در همه ابعاد و بر علیه مردم افغانستان از ناحیه پاکستان صورت می گیرد؟با تاسف باید گفت که در کشوری مانند افغانستان پرداختن به مسائل ملی، یکی از بحث های جنجال برانگیز و مشکل زا در حوزه سیاست داخلی می باشد. زیرا هنوز هم تعریف روشن و واضحی از «ملی و ملی شدن» وجود ندارد، در نبود یک ملت واحد و عدم اراده ای برای ملت سازی پرداختن به مسائل ملی و دید ملی داشتن، جز کذب محض و فریب افکار عمومی چیزی دیگری نیست. وقتی فرآیندی ملی سازی در این کشور به طور عملی شروع نشده است دیگر تمامی اصطلاحات با پیشوند و پسوند ملی، بی معنی وبی مفهوم می گردد تا چه رسد به اینکه بخواهیم از سیاست ملی، منافع ملی، وحدت ملی، دولت ملی و… صحبت کنیم.

اما در کنار این معضل بزرگ، ملی سازی، دشمن سازی و دشمن تراشی پاکستان به عنوان بزرگترین تهدید علیه افغانستان تا حد بسیار زیادی موفق بوده است. کشوری مقتدر از نظر نظامی و داشتن نیروی مجهز و ارتشی قدرتمند با تاسیسات هسته ای، چه منفعتی را از به خاک و خون کشیدن مردم افغانستان بدست می آورد؟ آیا جنرالان پاکستانی و سازمان استخباراتی این کشور چون آی اس آی، هیچ بویی از انسانیت نبرده اند که فقط و فقط برای کشتن و خون ریزی در افغانستان برنامه ریزی می کنند؟

حقیقت امر این است که پروژه «پاکستان ستیزی»‌ پروژه ای «پشتون محور» است. به عبارت ساده تر، این پشتونهای افغانستان هستند که به شدت تمام روی تعریف پاکستان به عنوان یک دشمن خطرناک، خونریز و خونخوار در منطقه و جهان کار می کنند، اما از همه مردم افغانستان مایه می گذارند و این مساله را ملی مطرح می کند، علی رغم اینکه هیچ مساله دیگری را در افغانستان در عمل ملی نمی دانند؛ نه توزیع قدرت و سرمایه و ثروت، ملی است و نه هم توسعه متوازن؛ نه ساختار نظام ملی است و نه هم  دموگرافی و ساختار جمعیتی کشور. به طور نمونه قانون وزارت تحصیلات عالی سالهاست که در خانه ملت تصویب نمی گردد زیرا به باور برادران پشتون واژه «دانشگاه» جزئ مصطلحات ملی نیست و باید کلمه پشتوی «پوهنتون» ذکر گردد و در برخورد با این قضیه چندین بار درگیری بین دانشجویان در شهرهای مختلف کشور رخ داده است که به طور نمونه می توان از درگیری در دانشگاه بلخ و هرات – که اخیرا و در زمان سفر وزیر تحصیلات عالی کشور به هرات تابلوی دانشگاه هرات و قسمت دانشگاه هرات پاره  گردیده – نام برد. همین گونه می توان از «اَتن» پشتونها نام برد که به زور ملی شده است و نماد رقص سنتی کشور معرفی می گردد، اما  «پیشپو، غمبور و اخو چی» هزارگی و «قرسک» پنجشیر نمی تواند ملی به حساب آید.

درونمایه اصلی دشمنی پشتونها با کشور پاکستان در اصل همان مرز «دیورند» می باشد که باعث جدایی پشتونها از یک دیگر گردیده است. این مرز  توسط «سر مارتیمر هنری دیورند» دبیر امور خارجه هند بریتانیانی در ۱۲ اکتبر سال ۱۸۹۳ بین امیر عبدالرحمن خان و دولت هند بریتانیایی مشخص و به رسمیت شناخته و امضا شد. البته معاهده دیورند، اولین معاهده ای نبود که بین انگلیسی ها و حاکمان افغانستان امضا شد. به طور نمونه  می توان از «پیمان سه جانبه لاهور» میان شاه شجاع، ویلیام مکناتن نماینده حاکم انگلیسی کمپانی هند شرقی و مهاراجه رنجیت سنگ، پادشاه پنجاب در ۲۶ جون۱۸۳۸، پیمان پیشاوریا جمرود میان سردار غلام حیدر خان، ولیعهد دوست محمد خان و سر جان لارنس، حاکم پنجاب در تاریخ ۳۰ مارچ ۱۸۵۵، معاهده گندمک میان امیر محمد یعقوب خان و سر لوییس کیوناری، نماینده سیاسی انگلستان در تاریخ ۲۶ می  ۱۸۷۹، نیز نام برد.

فرضیه های زیادی در توجیه امضای معاهده دیورند مطرح شده است اما دو فرضیه در اذهان عمومی برجسته تر نشان داده شده است. اول اینکه عبدالرحمن خان مجبورو تحت فشار وادار به امضای این معاهده گردیده است؛ اما از اسناد و شواهد تاریخی به جامانده و منسوب به ایشان، چنین به نظر می رسد که نه تنها ایشان مجبور نبوده بلکه خیلی هم با خاطر آرام و دل جمع و روانی راحت مبادرت به اینکار نموده است.براساس اسناد تاریخی، امیر عبدالرحمان خان پس از امضاء معاهده دیورند در سخنرانی خود به این مناسبت خطاب به مقامات حکومت خود، این معاهده را یکی از دستاوردهای مهم حاکمیت خویش دانسته است. همچنین در ماده هفتم معاهده نیز قرار بر این شده که در ازای امضای همین معاهده، دریافتی عبدالرحمن خان از انگستان سالانه به یک میلیون و هشتصد هزار روپیه هندی افزایش یابد. ظاهرا قبل از امضای این معاهده مبلغ دریافتی یک میلیون دوصد هزار روپیه هندی بوده است.

فرضیه دوم همان مساله صد ساله بودن این قرار داد است؛ بر خلاف تصور و پنداشت رایج و تزریق این باور در اذهان عامه و حتی برخی از رجال سیاسی کشور، موضوع زمان هیچ گاهی در این معاهده مطرح نشده است. حتی در زمان امیر حبیب الله خان در ۲۱ مارچ ۱۹۰۵ مجددا تایید شده است. در این تاریخ امیر حبیب الله خان و لوئیس دین وزیر خارجه بریتانیا معاهده جدیدی به امضای می رسانند که به موجب آن امیر حبیب الله تعهد خود را با تمامی توافقات انجام شده میان عبدالرحمن خان و انگلیس، اعلام می دارد. این معاهده که معاهده «دین- حبیب الله» نام دارد در حقیقت به تمدید و تایید همان معاهده دیورند نیز می پردازد.

هر چند تا زمان استقلال کشور پاکستان در سپتامیر ۱۹۴۷ روابط افغانستان و دولت هند بریتانیایی همواره کجدار و مریض بوده است اما هیچ اثر و نشانه ای از ابطال کامل معاهدات گذشته به چشم نمی خورد. بلکه حتی در ماده پنج معاهده روالپندی در تاریخ ۸ اگوست ۱۹۱۹ که بر طبق آن دولت انگلستان استقلال افغانستان را به رسمیت شناخت چنین آمده است:

ماده پنجم : سرحد بین افغانستان وهند را امیر مرحوم قبول نموده بودوامیرفعلی نیزآن را قبول می نماید وآن قسمت های از سرحد که تجدید نشده یک هیئت انگلیس آنرا تجدید وامیر آنرا قبول می کند ، عساکر انگلیس دراین مقامات تا وقتی خواهند ماند که سرحد تجدید شود. (تاریخ معاصر افغانستان صفحه ۲۴۳)

در این ماده، به صراحت سرحد یا مرز بین افغانستان و هند مورد تایید امیر امان الله خان قرار می گیرد. اما در سپتامبر ۱۹۴۷، در زمان صدارت شاه محمود، هنگامی که پاکستان برای عضویت سازمان ملل متحد اقدام کرد، افغانستان به بهانه به رسمیت نشناختن سرزمین‌های آن‌سوی دیورند، به عضویت پاکستان در سازمان ملل رای مخالف داد. صدراعظم وقت کشور نیز در تاریخ ۳۱ جولای  ۱۹۴۷ در لندن نیز هشدار داده بود که با استقلال پاکستان معاهدات پیشین در رابطه با مرز هند و افغانستان که با هند بریتانیایی امضا شده است، باطل می گردد.اما گذشته از تمامی این اقدامات و عملکردهای بیشتر احساسی، در قوانین بین المللی این موضوع تا حد زیادی حل شده است. به طور نمونه در« کنوانسیون جابجایی دولت ها و احترام به معاهدات  ۱۹۷۸ ویانا» در ماده یازدهم تصریح شده است که جابجایی دولت ها نمی تواند روی مرزهای تعیین شده تاثیر بگذارد.(۱)

هر چند افغانستان عضو این کنوانسیون نیست اما در برابر اجرایی شدن کنوانسیون عدم حضور افغانستان تاثیری ندارد. با در نظر داشت آنچه در بالا ذکر گردید می توان نتیجه گرفت که پشتونهای افغانستان در حقیقت، صرفا به دلیل اینکه این مرز بین اقوم پشتون جدایی انداخته است بر طبل پاکستان ستیزی می کوبند و توانسته اند که تا حد بسیاری نیز این ذهنیت را در اذهان عمومی جامعه خلق و ایجاد کند که پاکستان مریض روانی است که فقط برای خونریزی در افغانستان تلاش دارد.

هر چند پاکستان از نقطه نظر حقوقی و خصوصا چارچوب حقوق بین الملل هیچ تشویشی مبنی بر ادعای سران پشتون در افغانستان ندارد اما طبیعی است که وقتی کشوری در حقیقت خواهان نابودی یک کشور دیگر هست، واکنش نشان می دهد؛ ادعای رد دیورند از طرف افغانستان در عمل به معنی محو پاکستان هست. این مساله بارها از سوی حاکمان افغانستان به صراحت اعلام شد هاست؛ حامد کرزی رئیس جمهور پشین کشور با اعلان مخالفت صریح خود هم در دوران ریاست جمهوری و هم بعد از آن به خوبی نشان داده که دیورند را نمی پذیرد و به بهانه سرنوشت ملت افغانستان خواندن آن، از تایید و پذیرش آن سرباز می زند. وی حتی در زمانی که رئیس جمهور کشور بود به تمامی ادارات کشور فرمان داد که نباید واژه «مرز دیورند» در مکاتبات اداری و رسمی استفاده گردد و باید به جای آن از اصطلاح «خط دیورند» استفاده شود.

فرضیه الحاق قوم پشتون ورای دیورند به خاک افغانستان از نظر حقوق بین الملل هیچ جایگاه عقلی و منطقی ندارد. تنها پشتونها نیستند که در تاریخ تشکیل دولت ها از همدیگر جدا مانده اند. بسیاری از ملیت ها و اقوام در جای جای این عالم بر اثر مرزبندی ها از همدیگر جدا شده اند اما برای حذف یک کشور نقشه نکشیده اند، برای یکجای شدن خون هزاران انسان را هر روز جاری نمی سازند. اصلا لازم نیست تا به جای دوری برای اثبات این ادعا سفر کرد؛ شمال افغانستان خود دلیل واضح و روشنی بر این مدعا است. مرزبندی در شمال افغانستان با توافق شوری سابق و انگلستان انجام گرفت. اگر فروپاشی هند بریتانیایی و تشکیل حکومت پاکستان می تواند دلیلی برای رد مرز تایید شده بین المللی باشد، چرا این ادعا در مورد شمال مطرح نمی گردد؟ آیا فروپاشی اتحاد جماهیر شوری و ظهور کشورهای تازه استقلال یافته آسیای میانه نمی تواند همان سناریوی جنوب را در مورد تاجیکان و ازبکان و ترکمن ها تداعی کند؟ چرا در این مورد هیچ ادعایی بر ماورای جیهون مطرح نمی گردد؟

از طرفی دیگر، سیاست در افغانستان و خصوصا در درون دولت های پشتون محور هیچ گاهی علمی و عقلانی نبوده است، زیرساخت سیاست خارجی و داخلی را در این کشور بیشتر توهمات و ساده انگاری های قبیله گرایانه تشکیل داده است تا واقعیات و چارچوب های قواعد بین المللی. به طور مثال افغانستان با وجودی که شمال و شمال غرب پاکستان را جز قلمرو خود می داند اما در عین حال در پیشاور کنسولگری دارد! کدام کشور در خاک خود کنسولگری احداث می کند؟ کدام عقل و منطقی چنین مساله ای را می پذیرد؟ اما به طور ضمنی این مساله یعنی قبول و پذیرش دیورند به عنوان مرز مشترک بین دو کشور افغانستان و پاکستان.

 همچنین در کنفرانس سوم منطقه ای همکاری‌های اقتصادی در سال ۲۰۰۹، هیات افغانستان توافق کرد که بر روی یک میکانیسم مدیریت مدرن در مرز دیورند کار کند تا امنیت و توسعه ارتقا یابد. در ارتباط با جنجالهای مرتبط با مرز و عبور شورشیان از مرز و گلوله باران از خاک پاکستان، موضع و اقدامات افغانستان به طور ضمنی همواره خط دیورند را به عنوان مرز بین المللی میان افغانستان و پاکستان تایید کرده است. در مساله راکت اندازی های پاکستان به درون خاک افغانستان که بارها از سوی دولت افغانستان مورد اعتراض واقع شده است در «حقوق بین الملل بشر دوستانه» بر طبق کنوانسیون جنوا ۱۹۴۹ کمیته بین المللی صلیب سرخ در مورد مخاصمات مسلحانه، به شکل زیر واضح و روشن ساخته است: (۲)

در فقره اول مساله مخاصمات بین المللی درگیری دو کشور یا بیشتر از دو کشور شریط اصلی است و طبیعتا قابل طرح دعاوی در مراجع بین المللی خصوصا شورای امنیت سازمان ملل متحد می باشد. در حالیه موضوع مخاصمات غیر بین المللی به درگیری نیروهای دولتی و نیروهای غیر دولتی و گروه های مسلح یا بین گروه های مسلح در یک قلمرو می پردازد که در این مساله وظیفه حمایت از مردم به عهده دولت هاست. حال سوالی که مطرح می شود اینکه چرا با وجود شواهد فراوان از راکت اندازی های کشورپاکستان، دولت افغانستان به مراجع بین المللی خصوصا شورای امنیت سازمان ملل برای حل این معضل مراجعه نمی کند؟ ادعایی که رئیس جمهور اشرف غنی در پارلمان کشور در تاریخ ۲۵ آپریل در جریان سخنرانی خویش نیز مطرح کرده است، اما چرا این کار را عملی نمی توانند؟

متاسفانه جواب این مساله دقیقا در همین ادعای رد دیورند سران دولت پشتون در افغانستان گره خورده است. دولت افغانستان این نکته را به خوبی درک کرده است که اگر با رویکرد اول یعنی درگیری و مخاصمات بین المللی به مراجع بین المللی مراجعه کند، یعنی اینکه به طور اتوماتیک پاکستان را به عنوان یک کشور به رسمیت شناخته است و در اصل به عبارت ساده تر سر خود عریضه کرده است. به عبارت ساده تر، طرح دعاوی در شورای امنیت سازمان ملل مستلزم قبول فقره اول کنوانسیون جنوا است یعنی اینکه درگیری بین المللی است و بیش از یک کشور در آن دخیل می باشد، بنابراین جرات نمی کند تا در چارچوب «حقوق بین الملل بشردوستانه» اقدام کند. بنابراین سکوت اختیار کرده است و صرفا تنها کاری که می تواند این است که در برابر تمامی عملیات تروریستی که عموما در آن سوی دیورند طرح ریزی و مدیریت و رهبری می گردد و در افغانستان جویبار خون راه می اندازد سکوت کرده و با سکوت خویش در حقیقت این گونه اعمال را تایید می کند.

از طرفی دیگر نیز دولت پاکستان با نفوذ در ارگ ریاست جمهوری کشور، خصوصا شورای امنیت ملی به راحتی توانسته مدیریت ارگ را به دست گرفته و از ارگ ریاست جمهوری برای حمایت و پشتیبانی از عملیات تروریستی در کشور استفاده نماید. زیرا دولت افغانستان هیچ گاهی در طول تاریخ بیش از یک دهه خویش، بر علیه هیچ عملیات انتحاری، ترور، قتل و کشتار دوسیه ای در مراجع قضایی ترتیب نداده است و حتی افراد و اشخاصی را که جرم شان در قتل عام مردم بیگناه خصوصا زنان و اطفال این کشور کاملا محرز و مشهود است و توسط نیروهای امنیتی کشور دستگیر می گردند با دادن انعام و خلعت و چپن از زندانها رها ساخته تا صفوف تروریستان همچنان فشرده تر از قبل باقی بماند.

پشتونخواهی و مساله پاکستان: 

با در نظر داشت مطالب فوق ساده ترین نتیجه ای که بدست می آید این است که تعدادی از سران پشتون در این سوی دیورند، علی رغم خواسته باطنی پشتونهای آنسوی دیورند که خود را شدیدا پاکستانی می خوانند، هنوز هم برای احیای پشتونستان کبیر تلاش می کنند. اما ناخواسته در دام پاکستان و سازمان استخباراتی این کشور افتاده اند. اینان به مانند تیغ دو دمی هستند که هر دو طرف را می بُرند هم از پاکستان قربانی می گیرند و هم از مردم افغانستان. در این هیاهو، سران پشتون به شدت می کوشند تا اذهان عمومی را برای یک جنگ نابرابر در مقابل پاکستان آماده سازند تا از این طریق در واقع به تنها آروزی خودشان یعنی احیای پشتونستان کبیر جامه عمل بپوشانند که بسیار بعید و غیرممکن می نماید. پاکستانی ها نیز بازیگران ماهری هستند. برای اثبات این ادعا فقط کافی است به تاریخ پنج دهه ای این کشور دقت کنید. پاکستانی ها با شعارهای «داپختونستان زمونژ» سردار داوود خان از خواب «جزمی» خویش بیدار شدند، زیرا او بخشی خاک پاکستان امروزی را از افغانستان می پنداشت و حتی یکی از دلایل اصلی ناکامی های وی ریشه در قضیۀ پشتونستان و ادعای پشتون خواهی و تمامیت ارضی پاکستان داشت. بر اساس  همین سیاست پشتونخواهی  بود که افغانستان را به شدت منزوی کرد و از جهان عرب و جهان غرب دورساخت و سرانجام افغانستان به کام شوروی دیگر ابرقدرت وقت سقوط داد. در نتیجۀ پافشاری سردار داوود خان بر قضیه پشتونخواهی در سالهای (۱۹۶۱-۱۹۶۳م) سرحد افغانستان با پاکستان بسته شد و هر دو کشور در چند قدمی جنگ خونین قرار گرفته بودند، اما خوشبختانه که چنین نشد. اما به نظر می رسد که زنگ خطر را برای پاکستانی ها به شدت به صدا در آورد. اما این پایان کار نبود. داوودخان ده سال صدارت را در جنجال با پاکستان بدون هیچ دست آوردی سپری نمود و سرانجام در نتیجۀ شکستهای پی در پی سیاسی مجبور به ترک صدارت شد،هر چند داوود خان موقتا کنار رفت ولی سرانجام به تاریخ ۲۶ سرطان سال ۱۳۵۲ خورشیدی برابر با۱۷ جولای ۱۹۷۳ نخستین کودتای نظامی در تاریخ افغانستان صورت گرفت که طی آن پادشاهی مشروطه سرنگون گردید و نخستین نظام «جمهوری» به رهبری سردار محمد داوود خان پی ریزی گردید. کودتا با همکاری جناح پرچم حزب دموکراتیک خلق اجرا گردید و پرچمی ها به واسطه نقش برجسته شان در تدوین کودتا، به کرسی های بلندی در نظام جمهوری سردار داوود خان دست یافتند.

هنگام دهۀ قانون اساسی با استفاده از آزدیهای که نظام وقت بخاطر فعالیتهای احزاب داده بود، تعداد زیادی احزاب مارکسستی، ماویستی، ناسیونالیست و اسلامگرایان ظهور کرده بودند. از جمله نیز نهضت اسلامی فرصت را مغتنم شمرد و فعالیت های خود را آغاز کرد که بیشتر حول و محور مبارزه با افکار کمونیستی می چرخید و چندین درگیری  نیز در دانشگاه کابل بین ایشان صورت گرفته بود. قدرت یافتن کمونیست ها منجر به سرکوبی نهضت اسلامی گردید وسران نهضت اسلامی نیز که عرصه را برای فعالیت خویش تنگ می دید به دامان کشور پاکستان خزیدند، پاکستان نیز آماده و هوشیار فورا زمینه فعالیت و حمایت سران نهضت اسلامی را در کشور خودشان فراهم کردند که منجر به قیام ۱۳۵۴ خورشیدی گردید.

 بهر صورت برای پاکستانی ها بهترین فرصت پیش آمده بود که داعیه پشتونخواهی را برای همیشه و به دست جوانان نهضت اسلامی و افراد و اشخاصی چون گلبدین حکمتیار، برهاندین ربانی و بسیاری از اخوانی های دیگر محو سازند. سیاست های مقطعی داوود خان کشور را به مسیرهای گوناگونی کشید که حاصلی جز تباهی کشور نداشت. دقیقا همین سیاست هایی که دیگر اخلاف پشتون وی دنبال می کنند. داوود خان به خاطر داعیه پشتونخواهی خویش پاکستان و غرب را از دست داد، به سوی شوروی خزید با کمک حزب دمکراتیک خلق کودتا کرد، با اسلامگرایان مورد حمایت پاکستانی ها از در خصومت وارد شد و در نهایت از دامان شوری برید و بعد از یک درگیری لفظی با برژنف پس به سوی پاکستان خزید. هر چند تا حدی توانست که سیاست های غلط و احساسی خویش را جبران کند اما متاسفانه دیگر کار از کار گذشته بود و برژنف با حمایت حزب دموکراتیک خلق موفق گردید تا با کودتای خونین نورمحمد ترکی در هفت ثور طومار داوود خان را برای همیشه برچیند.

فرمانهای نورمحمد ترکی، بهانه خوبی بود برای یک درگیری تمام عیار میان دولت کابل و مبارزین اخوانی نهضت اسلامی که به صورت کاملا آگاهانه توسط پاکستان تمویل می شدند. در حقیقت پاکستانی ها بسیار خوش اقبال بودند. زیرا بازی های دوران جنگ سرد آنها را در محراق توجه غرب و خصوصا ایالات متحده آمریکا قرار داده بود. زمانی صوت پایان مسابقه  به سود پاکستان به صدا در آمد که سپاه چهلم قشون ارتش سرخ شوروی به فرمان لئونید برژنف رهبر شوروی و به دعوت ببرک کارمل در ۲۴ دسامبر۱۹۷۹ به منظور حمایت از دولت کمونیستی جمهوری دموکراتیک افغانستان وارد این کشور گردید.

بدین سان جنگ سرد وارد مرحله نوینی در تاریخ خود شد و بوجی های دالر غرب را به سوی پاکستان سرازير کرد تا پاکستان به حمایت و تجیهز گروه های جهادی پرداخته و در حقیقت از نفوذ کمونیسم جلوگیری گردد. پاکستانی ها دالر غرب و عربستان سعودی را با بوجی می گرفت و با چمچه به دهان رهبران مجاهدین می چکاند. گزاف نخواهد بود اگر ادعا کنیم که از همین بوجی های دالر و درست در زمانی که قدرتهای بزرگ سرگرم  بازی جدید شوروی ها بودند، پاکستان آرام آرام به نیروی هسته ای دست یافت و ارتشی قدرتمند برای خود ساخت.

استیو کول در کتاب جنگ اشباح به خوبی به میزان کمک های غرب به مجاهدین می پردازد و در این کمک ها دالرهای عربستان سعودی و شاهزاده ترکی نقش عمده و بسزایی در تمویل و تجیهز مجاهدین دارد. بالاخره شوروی ها بعد از ۹ سال حضور نظامی از افغانستان خارج شدند. جنگ قدرت بین مجاهدین و دولت داکتر نجیب بالاخره در هستم ثور ۱۳۷۱ به سود مجاهدین پایان یافت و با تاسف باید گفت که علی رغم تمام بزرگنمایی های سران جهادی، هشتم ثور آغاز سیاهی و تباهی و دربدری و قتل عام گسترده مردم خصوصا در کابل گردید.

 پاکستانی ها در آخرین سناریوی قرن بیستم، طالبان را بر افغانستان مسلط ساختد تا در حقیقت برای همیشه دولتی در افغانستان به روی آید که زمینه پشتونخواهی را برای همیشه از بین ببردو بهترین ابزار برای این کار نیز استفاده از خود پشتونها بود. سیاستی که هرزگاهی در دیگر کشورها نیز استفاده شده است. به طور نمونه کمپنی هند شرقی در هندوستان سالها با کمک بخشی از مردم هند، هندوستان را مستعمره کرد و جان انسانهای بسیاری را گرفت. پاکستان نیز با درک خوب و شناخت عالی از ساختار سنتی بر محور قبیله پشتونها استفاده بهینه کرد، از بیسوادی و جهل و بی دانشی پشتونهای دو طرف مرز، برای اهداف خویش سود برد و به بازیگر اصلی سیاست در افغانستان تبدیل شد.

 در حقیقت در هیچ عملیات ترور و انتحاری هیچ وقتی نمی توان یک نظامی پاکستانی را پیدا کرد، تمامی این عملیات توسط پشتونها و به دستور دولت پاکستان خصوصا آی اس آی صورت می گیرد. علی رغم صدها سند در مورد حمایت و تمویل و تجهیز گروه های تروریستی توسط پاکستان و در قالب انتحاری ها و عملیات علیه افراد نظامی و غیرنظامی کشور که عموما توسط مردم پشتون صورت می گیرد، اما هنوز هم روشنفکران پشتون بر طبل پاکستان ستیزی می کوبند و نه تنها برای بیداری ملت خویش تلاشی نمی کنند بلکه برای غلامی پاکستان گوی سبقت از یکدیگر می ربایند. این پاکستان ستیزی ها در حال ادامه دارد که هنوز هم بسیاری از مقامات دولت افغانستان خانه و زندگی و تجارتشان در پاکستان است و بعضا نیز پاسپورت پاکستانی را نیز همراه خود دارند؛ به دستور پاکستان سران جنایت کار طالب را از زندانهای کشور آزاد می سازند و حتی برای به قدرت رسیدن در انتخابات کشور با تمام توان می کوشند تا حمایت دولت پاکستان را با خود داشته باشند؛ به طور نمونه می توان از نشست های پنهانی اشرف غنی احمدزی با شبکه حقانی به منظور جلب توجه پاکستان در زمان انتخابات ریاست جمهوری افغانستان در سال ۲۰۱۴ میلادی یاد کرد که اخیرا فاش رسانه ای شد است.

هر چند بر این گفته خودم شاهد و سندی ندارم اما حدس می زنم که پاکستان به دنبال ایجاد چندین باجور اجنسی در افغانستان بوده تا به مرور زمان به دست طالبان و گروه های بینادگرای افراطی، افغانستان را نیز به یکی از صوبه های خود مبدل سازد و کشوری قدرتمند با نیروی هسته ای در منطقه ظاهر گردد و نقش اصلی ژاندرم منطقه را نیز بر عهده گیرد و با خیالی راحت و دلی آرام و قلبی مطمئن و با نیروهایی مانند مجاهدین افغانستان و طالبان به سراغ ارث و میراث ناتقسیم خود با هندوستان رود که حوادث یازده سپتامبر ۲۰۰۱ رویای شیرین پاکستانی ها را نقش بر آب کرد.

 نتیجه گیری:

داعیه پشتون خواهی در چند دهه اخیر، روزگار مردم افغانستان را سیه کرده است. پشتونهای افغانستان در آروزی احیای پشتونستان کبیر، توانسته اند پاکستان ستیزی را در میان مردم افغانستان نهادینه کنند و مترصد فرصتی هستند که نتیجه این بذر افشانی خود را درو کرده و با پاکستان حسابشان را پاک سازند.

باور من این است که این توهم محض یعنی پشتونخواهی که زیربنای سیاست خارجی افغانستان را در طول دهه ها شکل داده است، جز بربادی این خاک و قتل و کشتار مردم بی گناه افغانستان و پاکستان هیچ دست آورد دیگری ندارد. کما اینکه تا اکنون نیز نداشته است. از بحث قدرت پاکستان که بگذریم و در واقع هم نمی توان از آن چشم پوشی کرد، اما سخن اصلی این است که اگر قرار هست هزاره، ازبک و تاجیک در نظام ملی این کشور نقش مُلی را ایفا کند و فقط به عنوان بادمجانهای دور قاب چین استفاده ابزاری گردد، از خدمات شهری و حقوق انسانی و مدنی خویش محروم گردد، پاشنه سیاست ملی در افغانستان هنوز هم بر پاشنه منافع قبیله و یک قوم خاص بچرخد و تبعیض سیستماتیک و محرومیت تاریخی ایش ادامه داشته باشد در چنین شرایطی به هیچ وجه صلاح نیست که ناخواسته با داعیه پشتونخواهی، وارد یک جنگ ناخواسته با پاکستان و فقط به نفع پشتون های افغانستان گردند.

به نظر من باید جریانهای روشنفکری و سیاستمداران این اقوام در اجندای دراز مدت خویش رسمی کردن و تایید مرز دیورند را بگنجانند تا حداقل بخش وسیعی از مشکلات افغانستان و پاکستان حل گردد. تا زمانی که معضل دیورند حل نگردد، قطعا پاکستان از حمایت تروریستان دست نخواهد کشید. دولت افغانستان باید بیاموزد که در قوانین بین الملل جایی برای تمامیت خواهی یک قوم و قبیله وجود ندارد و بناید مردم را به خاطر تمامیت خواهی شان قربانی کنند. گروگان گرفتن یک ملت برای منافع یک قوم و قربانی کردن ایشان کار انسانی ای نیست.

 توصیه:

از آنجا که بحث  دیورند از لحاظ حقوقی و قوانین بین المللی یک بحث منتفی شده است و هیچ کشوری نیز از داعیه افغانستان مبنی بر رد دیورند حمایت و پشتیبانی سیاسی نخواهد کرد و از طرفی دیگر سیاست خارجی افغانستان به حدی پخته و قدرتمند نیست که بتواند نظر کشورهای دیگر را در رابطه به ادعای مرزی افغانستان مبنی بر رد مرز دیورند،‌ جلب کند بنابراین توصیه می شود که دولت افغانستان باید با پذیرش مرز دیورند به عنوان مرز بین المللی بین دو کشور در حقیقت زمینه استقرار صلح و امنیت را در کشور مساعد سازند و پیش قدم استقرار صلح و آرامش گردند.

الف – پذیرش مرز دیورند در حقیقت زمینه را برای تعریف سازوکار سیاسی و دیپلماتیک برای حل مساله جدایی اقوام پشتون مهیا می سازد. می توان مرز را بپذیرفت اما در دراز مدت روی طرحی کار کرد که رفت و آمد اقوام دو سوی مرز را تسهیل و آسان نمود. دقیقا همان سناریویی که در مورد ۲۶ کشور عضو شینگن در اروپا جواب داده است می تواند در دراز مدت نیز جوابگوی همین معضل اقوام پشتون بین دو کشور افغانستان و پاکستان باشد.

ب- همچنین پذیرش مرز دیورند می تواند تا حد بسیار زیادی از حجم دخالت های پاکستان در افغانستان بکاهد و در صورت دخالت پاکستان در امور این کشور زمینه را برای شکایت در مجامع بین المللی و خصوصا در شورای امنیت سازمان ملل با در نظر داشت کنوانسیون جنوا مساعد و مهیا سازد. چنانچه پاکستان علی رغم قبول دیورند به عنوان مرز قانونی و رسمی بین دو کشور از سوی دولت افغانستان باز هم به ماجراجویی و حمایت و تمویل و تجهیز تروریسم ادامه دهد، به طور حتم سازو کار بین المللی در چارچوب قوانین بین المللی برای حل همیشگی آن موجود و تعریف شده است.

ج- سیاسیون افغانستان عمدتا پشتون می توانند در تاریخ کشور خود یک رسم نیک و حسنه را نیز برای آیندگاه به میراث گذارند و باعث امنیت و آرامش منطقه گردند؛ دست از ستیزه جویی، درگیری های تاریخی و بی حد و حساب و قتل عام مردم کشیده و زمینه زندگی برابر و مساوی با در نظرداشت ارزشهای انسانی را برای همه اقوام این کشور مساعد سازند و برای یک بار هم که شده به جای تفنگ به دست اولاد خویش قلم بگذارند و به جای واسکت انتحاری، کیف مکتبی پر از کتاب و دفتر و قلم را به شانه اولادهایشان آویران نمایند و به جای پر کردن کانونهای تروریست پروری، مکاتب را باز گشایی نمایند. این تنها راه نجات است.

______________________________

(۱)

Article 11;Boundary regimes

A succession of States does not as such affect:

a) a boundary established by a treaty; or

b) obligations and rights established by a treaty and relating to the regime of a boundary.

(۲)

 International Armed Conflict, opposing two or more State
Non-International Armed Conflict (NIAC), between governmental forces and non-governmental armed groups, or between such groups only

ایرانی ها از مردم مهاجرافغانستانی چی می دانند؟

استاندارد

«افغانستان هم از ما بود، ما زبان مشترک داریم، راستی احمد شاه مسعود واقعا قهرمان هست، داکتر نجیب الله رئیس جمهور خوبی بود، مواد مخدر زیادی در افغانستان کشت می شود، افغانی ها چرا اینقدر بدبخت هستند و…»

وقتی با دوستان ایرانی ام همکلام می شوم، در هر سطحی چه با انسان بازاری و حتی تعدادی زیادی از قلم بدستان و اساتید دانشگاه و دانشجویان و روشنفکران، خصوصا در محیط رسانه های اجتماعی، این جملات تمام بدنه و اسکلت بندی شناخت ایشان را از افغانستان، تشکیل می دهند که اوج سادگی و بی اطلاعی عامه جامعه ایرانی را نسبت به مردم افغاستان، جغرافیا، ساختارهای پیچیده فرهنگی و سیاسی و اقتصادی و اجتماعی ، به ویژه خصوصیات بارز جمعیتی و تنوع گروه های نژادی و زبانی و قومی ( متشکل از اقوام پشتون، تاجک،‌ هزاره، ازبک، ترکمن،‌ بلوچ،‌ پــــشه يي، نـورستاني، ايماق، عرب، قرغيز، قزلباش، گوجر، بـراهـــوي و …) ، تحولات تاریخی و شکل گیری دوره های تاریخی این کشور، دین و درصد شیعه و سنی، نشان می دهد. در طول عمر نظام جمهوری اسلامی و در یک بازه زمانی حدودا سی ساله، در یک جغرافیای گسترده ای از این کشور، حدودا بین دو میلیون تا پنج میلیون انسان افغانستانی در ایران مهاجر بوده و زیسته اند؛ در کنار ایرانی ها، همسایه بودند، برای کارخانه ها و فابریکات و مرغداری ها و گاو داری ها و کارهای ساختمانی و سرکوره ها، بهترین نیروی کار و ارزان و بدون توقعات بالا، در بسیاری موارد قابل اعتمادترین مردم برای اربابان کار و نیروی انسانی ورزیده و قوی بوده و دل کوه و کمر وصحرای ایران را برای طرح و تطبیق پروژه های عمرانی و بازسازی، شکافته اند و چه بسا جانهایشان را نیز از دست داده اند.

اما در کنار همه این نیروی عظیم انسانی، زندگی مشترک چندین ساله و اشتراک در مراسمهای مختلف عقیدتی – مذهبی و مرز مشترکی به درازای ۹۳۶کیلومتر با افغانستان ، چرا یک شناخت عمیق تر،علمی تر و منطقی تر نسبت به افغانستان و مردم این کشور، در افکار عمومی مردم ایران، بوجود نیامده است؟ چرا هنوز هم بعد از گذشت سالها مهاجرت و وجود بهترین پتانسیل های شناخت، دوستان ایرانی ما هیچ قدم مثبتی در شناخت بهتر و بیشتر این مردم و جامعه افغانستانی، بر نداشته اند. در پاسخ به این سوال، به نظرمن می توان عوامل زیر را بر شمرد:

۱- عدم نیاز و علاقمندی برای دانستن: لزوما، نیاز به امری تلاش در جهت تحقق آن را ایجاب می کند، عدم نیاز، انگیزه ای برای عدم تلاش هست، نه نیاز و نه هم علاقمندی اولین و مهمترین عامل برای این بی خبری بزرگ است . نیازی نیست؛ همین امر باعث گردیده که مردم ایران، به دانستن در مورد افغانستان و مردم آن اهتمام نورزند. عدم علامندی نیز عمدتا ریشه در نبود منابع و دلایل موجه و منطقی برای شناخت بیشتر دارد، نه افغانستان مهد اقتدار و سیاست است و نه هم گهواره اختراع و اکتشاف و فن آوری، نه دستی در تولید و صنعت دارد و نه هم دارای اقتصاد شکوفا. متاسفانه جز تروریسم و مواد مخدر و انتحار و جنگ، فعلا هیچ تصویری بهتری از این کشور در دنیا وجود ندارد.لذا چه نیازی هست برای شناختن و دانستن در مورد چنین بلاخانه ای!

۲- مصروفیت بیش از اندازه در مسائل داخلی ایران: مردم ایران، در کل مردم همیشه مصروف، اکثرا ناراضی و درگیری هستند. درگیر بودن در شرایط پیچیده اقتصادی و معضلات اجتماعی و دست و پنجه نرم کردن با ساختار سیاسی دیکتاتوری نظام جمهوری اسلامی در ایران، یکی از دلایل عمده مصروفیت بیش از حد جامعه ایرانی هست. علاوه بر آن سیاست های خصمانه رژیم آخوندی ایران در برابر کشورهای دیگر و خصوصا کشورهای همسایه، رابطه شُل کن – سفت کن با غربی ها و اعراب، خط و نشان کشیدن برای اسرائیل و برخی باج دهی ها با کشورهای منطقه برای جذب و جلب همسویی با سیاستهای کلان ایران، روی روحیه مردم تاثیرات عمیق منفی برجای گذاشته و در مواردی چون اصرار و پافشاری نظام جمهوری اسلامی ایران و در راس آن رهبر مذهبی این کشور مبنی بر داشتن و استفاده از حق اتمی – چه برای ساخت بمب های اتمی در حوزه اعمالی و چه برای تولید نیرو در سیاست های اعلامی – باعث دوری و انزوای ایران از خانواده جهانی و تحریم های گسترده دنیا علیه این کشور گردیده است. همین امر و عواقب و تاثیرات آن به روی مسائل اقتصادی و دسترخان مردم، باعث گردیده است که ذهن و اندیشه و تفکر جامعه ایرانی به شدت مصروف مبارزه با زندگی و شرایط سخت آن گردیده، از پرداختن به مسائلی در مورد افغانستان و افغانستانی های مقیم ایران – که همیشه در دسترس شان هست – ابا ورزند. در اصل اولویت اصلی مردم ایران، نه شناخت جهان و خصوصا کشورهای همسایه و مردم افغانستان، بل عموما به روی تامین مایحتاج زندگی شان بوده است. در اصل می توان گفت نظام دیکتاتوری و عدم اعتقاد به حقوق بشر، جو اختناق و فشار و زندانی ساختن، اختلاس های گسترده، سیاست های مقطعی و زودگذر، بیکاری و تورم و گرانی ناشی از تحریم ها، فساد اداری و خویش خوری، مشکلات اجتماعی و شیوع گسترده فساد اخلاقی – در گزارش مرکز پژوهش های مجلس شورای اسلامی به نقل از کارشناسان و مسئولین از کاهش سن روسپیگری به ۱۵ سال خبرداده است، اين گزارش به نتايج تحقيقی اشاره کرده  که بر اساس آن، «آمار روسپيگری بين زنان متاهل بيشتر از مجردهاست.» بر اساس آنچه که در اين گزارش ادعا شده است، «۱۱ درصد روسپيان شهر تهران با اطلاع همسران‌شان دست به روسپيگری می‌زنند.»(۱) – رشد پدیده ازدواج سفید، افزایش سه برابری آمار طلاق در ده سال گذشته، وجود ۴ تا ۶ میلیون زن ازدواج نکرده که در آستانه گذر از سن ازدواج قرار گرفته اند، تعداد زنان جدا شده دو برابر مردان، افزایش کارتن خواب ها – مردم ایران را علی الرغم داشتن کادرهای مجرب و تحصیل کرده در داخل و خارج ، منابع عظیم انسانی و منابع سرشار نفت و گاز، به شدت زمین گیر نموده و توجه ایشان را از مسائلی مانند افغانستان و مردم مهاجر افغانستانی مقیم ایران، منحرف ساخته است.

۳- نگاه طولی و از بالا به پایین داشتن نسبت به مهاجرین افغانستانی و کشور افغانستان: متاسفانه این عامل یکی از دردآورترین فاکتورهای عدم شناخت کافی جامعه ایران نسبت به افغانستان و مردم مهاجر مقیم این کشور بوده و هست. ایرانی ها نه تنها در برخورد با افغانستان و مردم مهاجر، بلکه در اکثر دنیا، از یک خود بزرگ بینی و غرور تاریخی افسانه ای وعجیبی برخوردار هستند. این غرور تاریخی و خودبزرگ بینی ، ریشه در سلطنت کوروش کبیر ( ۵۵۹- ۵۲۹ ق.م) داشته و تا پادشاهی محمد رضا شاه پهلوی ( ۱۲۹۸ تهران، ۱۳۵۹ قاهره) ادامه می یابد. این بازه زمانی که حتی به برگزاری جشن های دو هزار و پانصد ساله رژیم شاهی ایران در زمان محمد رضا شاه، انجامید در شکل گیری این باور و غرور، در بین عموم مردم ایران بی تاثیر نبود. اما برچیده شدن آن هم شکوه و غرور تاریخی نظام های شاهی ایران توسط آیت الله خمینی و روی کار آمدن نظام فعلی – که به باور بیشتر مردم ایران از آن همه شان و منزلت و عظمت شان کاسته شده است – روی روحیه و باور و تفکر و اندیشه مردم ایران به شدت تاثیر گذاشته است. هر چند در بسیاری موارد نظام های شاهی ایران، نظام های قدرتمندی بوده اند، خصوصا دوران پادشاهی هخامنشیان ( حدودا ۲۲۰ سال از ۵۵۰- ۳۳۰) که بر بخش اعظمی از آسیا حکمروایی داشتند ، اما انزوای سیاسی ایران و ایرانی ها در دنیای امروز به واسطه سیاست های جمهوری اسلامی، به شدت آن بزرگی و عظمت تاریخی را صدمه و آسیب زده است که به سادگی قابل جبران نخواهد بود، همین احساس بزرگ بینی و عظمت از یک سو و عدم مطالعه وحافظه تاریخی از سوی دیگری موجب شده است که عامه مردم ایران در مورد افغانستان و افغانستانی های مقیم ایران – که اکثریت مطلقشان کارگران ساده هستند – دیدی تحقیرآمیز داشته باشند.Afghan1

از این مختصر بر می آید که مردم ایران خود را بسیار بزرگتر و دارای عظمت تاریخی بزرگی می بینند که در نظر ایشان، مردم افغانستان و مهاجرین مقیم این کشور، خورد و کوچک جلوه گر شده و از پرداختن به این حقیران تاریخی، خود داری می کنند. در همین جا لازم می دانم که اشاره کنم، خاک امروزی افغانستان و بخش هایی از پاکستان و ایران و هند، هم روزگاری مهد امپراطوری های قدرتمندی چون غزنویان، غوریان، کابلشاهان، بابریان و ابدالیان بوده است که مقر فرمانروایی آنها عموما شهرهایی در دل جغرافیای امروزی افغانستان بوده است. اما ظاهرا مردم ایران از پی بردن به این نقطه ظریف تاریخی یا عمدا و یا هم سهوا، ابا می ورزند.

۴- تبلیغات منفی گسترده رسانه های دولتی ایران در مورد مردم مهاجر افغانستانی: در تمام دنیا، رسانه ها به عنوان یکی از ابزارهای قدرتمند انتقال مفاهیم، خط دهی افکار عامه و دیکته سیاست های نظام های گوناگون، مطرح می باشند. ایران نیز از این قاعده مستثنی نیست.اولا رسانه ها در ایران طبق قانون اساسی این کشور، در انحصار دولت و با تاسف به شدت تحت تاثیر و نفوذ دولت ایران هستند و در سایه سیاست های کلی رژیم ایران، اقدام به تولید و نشر برنامه می کنند. به همین دلیل نیز اوضاع آشفته و کجدار و مریض سیاست های مقطعی و زودگذر و احساسی جمهوری اسلامی در مورد افغانستان و مردم افغانستان، به شدت بر فضای رسانه ای این کشور سایه انداخته است. در سالیان گذشته، تمام کوشش صدا و سیما و رسانه های چاپی این کشور در مورد افغانستان، القای امر منفی بوده است. در مانیفست نظام سیاسی ایران «افاغنه» مردمی دزد و رهزن، قاچاقچی مواد مخدر، بزهکار و تبهکار، عامل بیکاری هزاران جوان تحصیل کرده ایرانی و ضایع کننده فرصت های شغلی ایرانیان، باعث تورم و گرانی و همچنین تولید کالای بی کیفیت و خدمات ضعیف اجتماعی به ایرانیان بوده و هستند. در اینکه این ادعا چقدر به واقعیت نزدیک هست، باید قضاوت را به وجدانهای بیدار سپرد، اما همین پالیسی و خط مشی سیاسی رژیم جمهوری اسلامی در طول سالیان سال، در رسانه ها خصوصا صدا و سیمای دولتی ایران، اعمال و تطبیق گردید و خواهی نخواهی، با در نظرداشت عدم مطالعه و عدم علاقمندی مردم ایران برای دانستن واقعیت ها و حقیقت هایی در مورد مردم افغانستان و مهاجرین، تاثیرات فوق العاده مخرب و منفی ای را بر روی قضاوت، نگرش و اذهان و افکار عمومی مردم ایران گذاشت که اثر و نتیجه اش تا سالهای سال پاک نخواهد شد. به طور نمونه عملکرد نیروی انتظامی ایران و صدا و سیما در «افغانی» اعلان کردن عامل قضیه قتل های زنجیره ای زنان در ایران که به خفاش شب ( ۱۳۷۱ و نهایتا دستگیری در ۱۳۷۶هجری خورشیدی) معروف بود، در بسیاری از شهرهای ایران، باعث ایجاد تنش و برخوردهای فیزیکی وحشتناکی علیه مردم مهاجر افغانستانی گردید.(۲)

۵- ضعف ساختار کنش و واکنش سیاسی – فرهنگی درسیاست افغانستان: متاسفانه تاریخ افغانستان خصوصا از سال ۱۷۴۷ همراه با روی کار آمدن امپراطوری ابدالی ها در کشور، همیشه سیاه و خونین بوده است. لشکرکشی ها و قتل ها، برادر کشی ها، میله به چشم کشیدنها و کله منار ساختن ها، نسل کشی ها، توطئه های فامیلی و خانوادگی در نظام سیاسی افغانستان، هجوم کشورهای قدرتمند به ترتیب انگلیسی ها، روس ها و سرانجام بیش از چهل کشور دنیا به بهانه مبارزه به هراس افگنی و محو تروریسم، کودتاهای خونین، معاملات پشت پرده و خیانت های بی شمار، جنگ های داخلی مجاهدین و ظهور نظام متحجر و متوحش و سیاه طالبان در افغانستان، چهره مردم این کشور را در نزد مردم ایران نه بلکه در نزد مردم جهان، سیاه و منفی نشان داد. دوران مدرنیته که با عصر رنسانس در اروپا آغاز گردید و همراه با ‌انقلاب کبیر فرانسه، جنبش های آزادی خواهی و نهضت های اومانیستی منجر به تعریف و تشکیل دولت – ملت های جدید گردید، آنچنان که باید نتوانست چرخ سنگین سنت در افغانستان را از حرکت باز دارد و یا مسیر حرکت سنتی افغانستان را به سوی مدرنیته هموار سازد. بنابراین در یک چنین وضعیتی، رژیم ها و نظام های گوناگونی که خصوصا در این «چهل سال» اخیر در افغانستان به روی کار آمده اند، دارای یک پالیسی و استراتژی مشخص و مدون و تدوین سیاست خارجی متناسب به نیازهای مردم افغانستان و در تعامل منطقی با دنیا و کشورهای همسایه، نبوده اند. آنچه دولت های مدرن را نزدیکتر می سازد، کنش و واکنش های منطقی و سیاست های تعریف شده در قالب دیپلوماسی نوین هست که از یک طرف منجر به ایجاد رابطه – یا قطع رابطه – و از یک طرف منجر به «شناخت» دولت و ملت ها می گردد. از این نقطه نظر متاسفانه – با دلایل فراوانی که موجود هست اعم از دخالت های کشورهای منطقه و قدرتهای جهانی و نداشتن علم و درایت و عقلانیت سیاسی – افغانستان و ایران در یک کنش و واکنش منطقی و تعریف شده بر اساس احترام متاقبل، قرار نگرفت. دولت افغانستان همیشه و خصوصا در این چهار دهه اخیر از موضع ضعف و عدم قدرت و دست نیاز با ایرانی ها در کنش و واکنش و تعامل قرار گرفت و همین موضع ضعف باعث گردید که شناخت انسانی و مثبت نسبت به مردم و ملت افغانستان در افکار عامه مردم ایران شکل نگیرد. در چنین موضعی، مردم ایران لازم ندیدند که زحمتی به خود داده و نسبت به قضایای افغانستان عمیق تر و علمی تر برخورد نمایند. حتی بسیاری از اهالی قلم و فرهنگیان این کشور نیز، به خود زحمت آپدیت کردن و به روز شدن در مورد مردم افغانستان و مهاجرین افغانستانی را ندادند.

۶ – عدم تعریف واحد از مهاجر افغانستانی و نبود جایگاه قانونی: متاسفانه علاوه بر همه عوامل ذکر شده، در قوانین ایران هیچ سیستم و مکانیزم خاصی برای تعریف و اسکان مهاجرین افغانستانی، وجود ندارد. همین خلا قانونی در قبال مردم مهاجر و عدم التزام رژیم جمهوری اسلامی ایران از کنوانسیونها و معاهدات بین المللی پذیرفته شده در دنیا، نیز باعث گردیده که مردم مهاجر افغانستانی، موجودی اضافی وسربار و کف روی آب، نشان داده شود. این بخش به نظر من نیازمند کار ویژه و تخصصی تر هست. اما در کل می تواند یکی از دلایل عمده عدم شناخت مردم ایران از مردم افغانستان، به حساب آید. پر واضح هست که چنین موجوداتی در عدم تعریف قانونی، از دیدگاه مردم ایران ارزش مطالعه و تحقیق را ندارد.

۷- شکل گیری بافت غلط فکری در مورد مردم مهاجر افغانستانی: ذکر موارد بالا در مورد سیاست ها و همچنین نوع دید و زاویه قضاوت رسانه های ایرانی، بافت و هسته فکری غلطی را در جامعه ایرانی شکل و فورم داده است؛ افغانستانی بی وطن، بی خانمان، بی روزگار و آواره و هردم شهید، بعضا غرق در فساد، غاصب فرصت های شغلی و تضیع کننده حقوق شهروندی ایرانیان زیرساخت های اندیشه افکار عامه مردم ایران را در مورد مردم مهاجر افغانستانی می سازد. تمامی این تصورات و بافت های غلط متاسفانه همانطوری که ذکر گردید توسط نظام جمهوری اسلامی تهیه و تدوین گشت و از طریق رسانه های ایران به خورد مردم داده شد و با کمال تاسف، جامعه ایران نیز همین تفکر را به راحتی و بدون هیچ مقاومتی پذیرفت، حتی برخی از این تصورات در اذهان و افکار عمومی مردم ایران،وجود داشت و دولت و رژیم جمهوری اسلامی نیز از آن استفاده مزید و اعظمی را کرد. از طرفی دیگر، هیچ جریان روشنی بخش برای تغییر اذهان و افکار عمومی نه در بین مردم و دولت افغانستان و نه هم در بین مردم ایران و خصوصا طبقه روشنفکر و تحصیل کرده این کشور، شکل نگرفت. در خلا روشنی، دروغ و فرافگنی نظام جمهوری اسلامی موثر و کارگر افتاد و دید مردم ایران را نسبت به «افاغنه» منفی ، سیاه و کدر ساخت، و شناخت را نیز در حد صفر، تنزل داد. به طور نمونه محمود احمدی نژاد رئیس جمهور افراطی و تند رو ایران در جواب سوال خانم «لینا روزبه » ازصدای آمریکا، تلویحا مردم مهاجر را به صهیونیست ها، تشبیه کرد و گفت « اینها آرام آرام صاحب خانه شدند.» باوری که استراتژیست های شیعی ایرانی سعی دارند در مورد اسرائیل به خورد مردم بدهند و همواره از اصطلاح «رژیم غاصب اسرائیل» یاد می کنند. بر مبنای این باور؛ صهیونست ها آرام آرام در دل سرزمین های فلسطینی نفوذ کردند و با خرید و غصب این سرزمین ها، اکنون صاحب خانه شدند!

۸- تحریف تاریخی واقعیات در نظام آموزشی ایران: نظام آموزشی ایران به عنوان یکی از پایه های اصلی نظام جمهوری اسلامی، در اغلب موارد گیچ و گنگ و منحصر در چمبره ایدئولوژی شیعی ایرانی قرار داشت. از دیدگاه این ایدئولوژی «شیعه» برتر مطلق هست و سنی نیز اهریمن و جایگاهش در قعر دوزخ. این تصور سیاه و سفیدی نظام آموزشی ایران با چاشنی خودبزرگ بینی و غرور و عظمت تاریخی ملت ایران، در قالب تحریف واقعیت های تاریخی در کتب آموزشی به شدت رونما گشت. به طور مثال واقعیت های تاریخی ای چون حمله شاه محمود هوتکی و حکمروایی اشرف هوتکی بر ایران، از نمونه های بارز این تحریف تاریخی است. تحریف تاریخی تا آنجا دید منطق را کور کرد که جنگ های شاه اشرف افغان همراه با روس ها – پتر کبیر در سال ۱۷۲۲ دربند و در سال ۱۷۲۳ باکو در تصرف کرد و جنگ اشرف افغان بی نتیجه ماند – و تلاش شاه اشرف برای استرداد تفلیس، عراق عجم و قسمت بزرگی از آذربایجان ( ۱۷۲۲- ۱۷۲۷) از عثمانی ها در غرب و شمال غربی ایران و برخی دست آوردها و فتوحاتش، نیز نادیده انگاشته شد و ضرب در صفر گشت. اما در کنار همه آن اقدامات و تلاش های اشرف افغان، بزرگنمایی نادر شاه افشار، ظلم و تعدی بیش از حد «افاغنه» بالای مردم ایران خصوصا اصفهان به ویژه در دوران محاصره اصفهان – که مردم اصفهان مجبور به خوردن گوشت سگ و پیشگ شدند! – در دستور کار نظام آموزشی ایران قرار گرفت. این نمونه و نمونه های تاریخی فراوان دیگر در مورد تاریخ افغانستان و دوره های تاریخی این کشور در مدارس و مکاتب ایران، با رویکرد منفی نمایی چهره افاغنه، با کمال تاسف باعث گردید که دید مردم ایران نسبت به مردم مهاجر افغانستانی، منفی، سیاه و کدر گردد.

۹- حس ناسیونالیسم ایرانی و پرداخت آن: در طول حیات سیاسی نظام جمهوری اسلامی ایران، کار روی شکل گیری حس ناسیونالیستی ایران در قالب «ملت بزرگ ایران و ایرونی ها» به شدت در دستور کار رژیم های مختلف ایران قرار گرفت. به جرات گفته می توانم بعد از جنگ جهانی دوم که زیربنای همه آنهمه جنایت و فجایع – حدود پنجاه میلیون کشته و زخمی و مفقودی و معلول و ویرانی و تباهی شهرها و کشورها و آوارگی ها – همین حس ناسیونالیستی نازیسم بود، رژیم ایران تنها کشوری در دنیا بود که به شدت روی ناسیونالیسم ایرانی کار می کرد، هزینه می گذاشت و سرمایه گذاری می کرد. بعد از شکست ناسیونالیسم عربی ( پان عربیسم) که توسط کسانی چون جمال عبدالناصر ( ۱۹۱۸- ۱۹۷۰) ، طنین انداز شده بود، دراصل تنها نظام ناسیونالیست منطقه ای در ایران در حال شکل گیری بود و هر روز قدرتمند تر می شد این حس ناسیونالیست وقتی که با حق خواهی نیروی هسته ای همراه گشت، تمامی زنگهای خطر را در دنیا به صدا در آورد و کشورها را برای مهار این حس، بسیج کرد. در هیاهو و تبلیغ این حس ناسیونالیسم ایرانی، افغانستان و مردم مهاجر به مانند سوزنی در انبار کاه قرار گرفت و به بوته فراموشی سپرده شد. همه چی در هیاهو گم شد، افاغنه در اصل اولین قربانی حس ناسیونالیستی ایران گشت. بر همین احساس بود که افاغنه در ایران دارای هیچ حق و حقوقی نگشتند و جایگاه انسانی شان را روز به روز در میان مردم از دست دادند؛ به طوریکه به کالای بازار و مصرفی ، باری بر دوش، خاری در چشم، استخوانی در گلو و چوبی لای چرخ شکل گیری حس ناسیونالیسم ایرانی، مبدل گردید و در افکار عمومی ایران به اسفل السافلین (طبقه هفتم جهنم،بدترین جای جهنم) سقوط کردند.

۱۰- در دسترس بودن و وفور: مهاجرین افغانستانی در ایران همیشه در دسترس بود، کسی از کمیاب شدن این موجود هیچ واهمه ای نداشت، نه کالای نایابی بود که برایش اشک تمساح ریخته شود و نه هم طلای نابی که ارش سر و تن دادن دارد! وفور و فراوانی مهاجر افغانستانی در اصل قدر و قیمت و عظمت شان را کاست و ارزشهای انسانی شان به عمله، دزد، رهزن، سربار، حامی قاچاق و… فروکاست نمود. بنابراین اردوگاه های فراوانی در اقصا نقاط ایران بزرگ برای مهار این موجود بد ترکیب و بد قواره – اکثریت مطلق مهاجرین افغانستان در ایران از قوم مظلوم زحمت کش هزاره هستند که از لحاظ نژادی کاملن متفاوت از آریایی ها هستند. عموم مورخین باورمند هستند که ایشان از نژاد زرد بوده و مشخصه های اصلی ایشان نیز در صورت، دماغ و چشمهایشان به وضوح دیده می شود و از فاصله های دور در بین ایرونی ها قابل شناسایی می باشد – ساخته شد؛ اردوگاه هایی چون سفید سنگ فریمان، تله سیاه بیرجند، عسکرآباد ورامین، سلیمانخوانی، اردوگاه اراک و قم و… که هر کدام در ظلم و تعدی و فشار بر افاغنه، از یکدیگر پیشی می جستند. در برخی موارد حتی عساکر نیروی انتظامی ایران بابت دستگیری افاغنه با تشویقی هایی چون مرخصی و ترفیع درجه نظامی، حمایت می گشتند.

۱۱- جنگ هشت ساله ایران و عراق: هر چند این جنگ مدت هشت سال مستقیم و سالیان سال به طور غیر مستقیم ایرانی ها را درگیر خود کرد و فرصت پرداختن به سایر مسائل را از ایشان زدود، اما در همین ایام علاوه بر اینکه بسیاری از مردم مهاجر افغانستانی در جهات ایران علیه رژیم بعث عراق می جنگیدند، بزرگترین نیروی کار ارزان را نیز در داخل ایران تشکیل می دادند و در واقع نقش حامی و پشتیبان اقتصادی ای برای دوران جنگ به حساب می آمدند، اما با آنهم با فروکش کردن شعله های جنگ و ساخت مجدد ایران، مورد بی مهری شدید قرار گرفتند و باز آنطور که باید و شاید در افکار عمومی مردم ایران جایگاه مناسبی را باز نکردند. دوران هشت ساله جنگ با عراق، خود به لحاظ شرایط و حساسیت های جنگی، می طلبید که باید مصروف به مسائل نظامی و دفاع گشت، لذا در این دوران به لحاظ تاریخی و زمانی نمی توان خیلی انگشت انتقاد به سوی جامعه ایران دراز کرد. اما با آنهم کمبودات و کاستی های خود را داشت.

۱۲- وقوع برخی جرایم و بزهکاری ها در بین افاغنه: به گفته معروف، هر جنگلی تر و خشک دارد، با تعمیم و بسط همین گفته کوتاه در جامعه انسانی به راحتی می توان نتیجه گرفت که هر جامعه انسانی سوای از نژاد و زبان و دین و باور و رنگ و قوم و قبیله، دارای روحیات و خصوصیات و برخی گروه های بزهکاری و تبهکاری هستند. در بین مردم مهاجر افغانستانی، به احتمال زیاد هستند افراد و اشخاصی که بنا به دلایل زیاد اجتماعی و فرهنگی و بعضا اقتصادی دست به برخی جرایم زده اند، محبوس گردیده و بعضا رد مرز شده اند. اما تعمیم و بسط دادن این گروه ها و افراد و اشخاص به کل جمعیت مردم مهاجر افغانستانی ساکن در ایران به نظر من ناعادلانه هست. همانگونه که نمی توان به راحتی قضاوت کرد که کل مردم ایران در مورد افغانستانی ها، بد رفتار می کنند، یقینا نمی توان قضاوت کرد که کل مردم مهاجر افغانستانی، بد هستند. اما متاسفانه همین لکه های کوچک ننگین هم در بین مردم مهاجر افغانستان، بزرگنمایی گردید و دید مردم ایران را منفی ساخت.

بالاخره تاریخ پر فراز و نشیب مهاجرین افغانستانی در ایران در شرایطی وارد دهه چهارم شد که هنوز هم همان آش بود و همان کاسه؛ زاویه دید مردم ایران در نبود یک شناخت منطقی و علمی، هنوز هم منفی و سیاه بود، در بسیاری موارد حتی نوک پیکان حمله دولت ایران، برای توجیه بیکاری و تورم و دهها مشکلات اقتصادی و اجتماعی هنوز هم متوجه این قشربود. در سایه وجود همین مهاجرین بود که بخش اعظمی از کم کاری ها و کمبودات و کاستی های نظام جمهوری اسلامی ایران، برای مردم این کشور قابل توجیه می بود. صدای فریاد اعتراضی زن و مرد و پیر و جوان ایرانی بر علیه افغانستانی های مقیم ایران هر از چندگاهی به هوا بر می خاست؛ از صف نان بربری گرفته تا ایستگاه های شرکتهای حمل و نقل شهری و بین شهری. خلاصه اینکه مردم مهاجر افغانستانی هیچ زمانی در عمر نظام جمهوری اسلامی، به عنوان یک انسانِ دارای حقوق انسانی در ایران شناخته نشد، با هیچ معیار و موازین و کنوانسیونها و میثاق های بین المللی تعریف نشد و همخوانی پیدا نکرد. هنوز هم همان افیون هفت سر «بیکاری، تورم، نا امنی، قاچاق، فساد،سربار و مزاحمی» بوده که سالیان سال بوده است. در مبتذلترین نوع برخورد، همین افیون، برای ساکت کردن گریه های اطفال ایرانی در روی سرکها و خیابانها نقش اساسی و ارزنده را داشت، به طوری که اگر مادری ولو شیک و مدرن در پوشش، در خیابان با گریه طفلش مواجه می شد، ناخواسته از خدا می خواست که سرو کله یک کارگر «افغانی» پیدا شود و بگوید: «ببین بابک جان! نیگا کن افغانی! گریه نکن عزیزم، خوب . اگر گریه کنی به افغانیه می گم ها!»

این سناریوی زندگی مهاجر افغانستانی در ایران همراه با صحنه های تلخ و دردآورو مکانیسم های مقطعی و زود گذر در قالب کارت شناسایی، همایش، کارت کارگری، کارت طلایی، کارت سبز، کارت آبی، کارت موقت، شناسایی افاغنه بی اسناد و غیر مجاز، در نهادهایی چون اداره اتباع و مهاجرین خارجی و سابق شورای افاغنه در طول سالیان سال در ایران در حال نمایش بود تا اینکه گروهی بنام داعش، زنگ خطر را برای مرزهای ایران به صدا درآورد. قتل ها و توحش بیش از اندازه همراه با مانیفست تخریب و محو تشیع از جهان – شعاری که محمود احمدی نژاد علیه اسرائیل سر می داد – وحشت و رعب و هراس را در خانه و حرم سرای آقا زاده ها، اختلاس گران میلیاردی، قاچاقچیان ارزاق در دوران تحریم اقتصادی و سران رژیم، انداخت و به یکباره همین «افاغنه بدترکیب و افیون هفت سر» به برادران عزیز افغانستانی تبدیل شدند، بدنهای تیکه تیکه شده فرزندانشان در میدان جنگ سوریه با بیرق ایران پیچیده شده و بر شانه های مردم ایران تشیع گردید و عنوان شهدای کربلا را دریافت کردند. صدا و سیما چهره شان را نشر کرد و موسیقی شان را مردم ایران شنیدند،کودکانشان به فرمان رهبر مذهبی ایران شامل مکتب شدند و… و بالاخره فصل جدیدی از سناریوی سریال بلند « افاغنه» در ایران آغاز شد.

با ذکر همه موارد یاد شده، باید متاسفانه اعتراف کرد که افکار عمومی در ایران درمورد مردم مهاجر افغانستانی نه تنها باز نشد بلکه در همین محدوده بسته و یخ زده و بسیار سطحی و ساده باقی ماند؛ به طور نمونه در حوزه تاریخی؛ مردم ایران باومند هستند که افغانستان از ایران هست، در حوزه فرهنگی؛ ایشان اعتقاد دارند که ما همزبان هستیم و طیف مذهبی نیز فاکتور هم دین و هم مذهب را نیز اضافه می کنند، در مسائل مربوط به دوران جهاد و جنگهای داخلی و خارجی افغانستان؛ تمام دانش ایشان در حد شناسایی احمد شاه مسعود هست که آنهم به واسطه یکی دو برنامه مستند تلویزیونی نمایش داده شده از تلویزیونهای دولتی ایران، شکل گرفته است. اما عده ای که کمی عمیقتر به سیاست در افغانستان نگریسته اند توانسته اند که داکتر نجیب الله را نیز ببینند. از مسائل اقتصادی و البته در بُعد منفی آن توانسته اند تا مواد مخدر و متعلقات آن را رصد نمایند.

برای انسانی مانند من که بهترین سالهای عمرم را در عالم مهاجرت و در کنار ایرانی ها گذراندم و به پاس همین هم نشینی با ایشان در جوامعی مانند مکتب و اجتماعات کلانتر، تقریبا با تمام تار و پود و هسته جامعه ایرانی آشنایی دارم، بنابراین تا حد زیادی می توانم با شناخت کاملتری این نوشته را به رشته تحریر در بیاورم و امیدوارم که توانسته باشم حق مطلب را ادا نمایم.

در پایان لازم می دانم از تمامی کسانی که لطف کرده و نوشته را با حوصله مندی مطالعه نمودند، تقدیر و تشکر نمودده و امیدوارم حداقل همین نوشته اندک ولو دارای نواقص هم بتواند زمینه یک تجدید نظر در دیدگاه و شناخت مردم ایران را در مورد مهاجرین افغانستانی، مساعد ساخته و از همه عزیزانی که باورمند به انسان و ارزشهای انسانی هستند نیز تقاضا دارم با تمامی نواقص این نوشته، در ایجاد و پی ریزی یک شناخت منطقی و اصولی، همراه با درک و احترام متقابل به مردم مهاجر افغانستانی اقدام نمایند. نادیده گرفتن نقش میلیونی مهاجرین افغانستانی در بازسازی و ساخت و ساز ایران، جفای بزرگی به انسانیت هست. همچنین لازم می دانم از تمامی ایرانی های باورمند به انسان و ارزشهای انسانی که مدت بیش از سی سال را در کنار مهاجرین افغانستانی برادروار زیست نمودند نیز تشکر نمایم. نا گفته پیداست که پدیده های اجتماعی نمی تواند مطلق باشد؛ یعنی به طور حتم برخی کم کاری ها و بزهکاری هایی از سوی برخی از مردم ایران و افغانستان، نیز وجود داشته و دارد که بر روی قضاوت مردم ایران و افغانستان از همدیگر، به طور صد درصد تاثیر بسزایی دارد، اما در کل می توان با در نظر داشت همه این موارد از هر دو طرف، به این نکته مهم اذعان کرد که شناخت مردم ایران از جامعه افغانستان و مردم مهاجر، بسیار اندک، سطحی و پایین هست و می طلبد که دوستان ایرانی در این حوزه، رویکرد نوتر و جدی تر داشته باشند.

ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

۱- (روابط‌ جنسی نامشروع در حد نگران‌ کننده‌ای افزایش یافته است، سایت فرارو، ۱۸ مرداد ۱۳۹۳، کد خبر۲۰۱۷۵۵ همچنین متن گزارش ۸۲ صفحه ای مجلس در همین سایت قابل دریافت می باشد. )

۲- (در آغاز نیروهای انتظامی فکر می‌کردند که خفاش شب، شخصی است به نام عبدالرحمن عبدالله و از اتباع افغانی. تیمسار ابوالفتحی در گفتگویی با شبکه تهران این مطلب را اعلام کرد. افغانی جلوه‌ دادن قاتل شب‌های تهران، هر لحظه ممکن بود – اما جو خشونت را به وجود آورده بود – که جو کاذبی در شهر و یا کشور علیه اتباع افغانی ایجاد کند و به جنایات و تبهکاری‌های جدیدی بینجامد. شرایط به نحوی بود که برخی افغانی‌ها از رفتن به سر کار یا فرستادن فرزندانشان به مدارس جلوگیری می‌کردند. البته همه این‌ها به این دلیل بود که خفاش شب خود را افغانی معرفی کرده بود. کار به جایی رسید که سرتیپ ابوالفتحی گفت: «باید تمامی افغانان غیرمجاز جمع‌آوری شوند و کسانی که به صورت غیرقانونی وارد کشور شده‌اند، اخراج شوند. عصر ایران، ۲۳ مرداد ماه ۱۳۹۳)

عبدالحکیم حمیدی

روز جهانی قدس

استاندارد

۱ ـ دنیای مدرن امروز بیشتر از هر چیزی، مدیون فلسفه دوره رنسانس هست که به بیداری جامعه غرب انجامید. اندیشمندان بزرگی چون هابز، کانت، هگل، مارکس، هیوم، روسو، دورانت و… هر چند در برخی موارد در تضاد همدیگر، اما در کل از یک نقطه حساس، عزیمت خویش را آغاز کردند؛ آغاز زندگی انسان با قدرت گیری خداوند زمینی!
در طول ده قرن قرون وسطی، قدرت خداوند آسمانها بر جهان غرب، سیاهی و تباهی انسانیت با قدرت و سیطره کلیسا، هر روز نمودار می گشت؛ بخشش گناهان توسط کلیساها با دریافت پول از گناهکاران در مراسمی بنام اعتراف؛ فروش بهشت و دادن قباله زمین با مهر و امضا کلیساها؛زنده سوزاندن دانشمندان و اندیشمندان بزرگ؛ محاکمه گالیله در سال ۱۶۱۰ از سوی کلیسا(۱) نموهه های بارز و آشکاری هستند که قدرت خداوند آسمانها که متاسفانه در اختیار کشیشان و پدران مقدس قرار گرفته بود، عرصه زندگی بر جهان غرب را هر روز تنگتر و تنگتر می کرد. بهر حال بزرگترین دست آورد رنسانس، از نظر من، نهضت اومانیستی یا انسان محوری بود که بر اثر آن قدرت بی حد و حصر از خدای آسمانها گرفته شد و به خدای زمینی یعنی انسانها داده شد تا بر طبق «قرارد اجتماعی» مفاهیمی چون دولت و ملت، تعریف و ایجاد گردد. بنابراین دنیای غرب بخش اعظم هستی امروزش را مدیون همان اندیشه ها و نظریات بزرگان دوران رنسانس خود می باشد.
اما در برخی کشورهای اسلامی مانند افغانستان، به لحاظ عدم تبارز رنسانس، هنوز هم قدرت مطلق به دست خدای آسمانهاست. این قدرت مطلق هر چند در برخی کشورها مانند ایران، به ولایت مطلقه فروکاست نموده است، اما همچنان با دروغ و فریب و حیله از مردم قربانی می گیرد. به طور نمونه بزگزاری روز جهانی قدس، در اصل یکی از همان بازی های سیاسی قدرت ولایت مطلقه فقیه رژیم ایران است. مهمترین مشخصه قدرت خدای آسمانها در این کشورها این است که خداوند بی نهایت خشمگین هست و خونریز؛ از زجر دادن و اذیت و آزار انسانها به شدت خوشحال می شود و همیشه در پی این است که باید مانند شاهان و امپراطوران بزرگ، با خونریزی و ایجاد ترس و رعب، مردم و ملت را به گریه و التماس و زاری در برابر خود واردارد. به نطر من تقیلیل خداوند به خشم و انسانیت به گریه و عجز، بزرگترین خیانت و جنایت در حق خداوند و انسانیت هست.

۲ ـ از نطر من، رویکرد انسانها به مسائلی چون روز جهانی قدس باید عقلانی باشد تا متاثر شدن از قدرت 11659283_1665999623615606_2651228560901306779_nمطلقه خدای آسمانها. برای انسان هزاره تحت ستم در افغانستان به طور مثال پرسش اینگونه باید مطرح شود؛ چرا روز جهانی قدس را تجلیل کنم؟ در پاسخ به این سوال دو گونه رویکرد وجود دارد: اول: اینکه این مساله امر خداوند هست، چون ولایت مطلقه فقیه تشخیص داده است؛ قدس قبیله اول مسلمین هست و وطیفه هر مسلمان هست که برای رهایی قدس از دست صهیونیسم اشغالگر، در سرکها بیرون شده و «شعار» بدهد! این رویکرد در حقیقت همان انسداد عقلانی است که با پذیرش قدرت مطلق خدای آسمان، قابل توجیه هست. بدون چون و چرا و اینکه اطاعت از امر ولایت مطلقه فقیه، اطاعت از ائمه هست و اطاعات از ائمه یعنی اطاعت از خداوند،پس امری قدسی هست.
دوم: رویکرد عقلانی هست؛ یعنی پاسخی با تجزیه و تحلیل علمی و چون و چرا. از نطر من، این نوع پاسخ نزدیکتر به خرد انسانی هست. زیرا در این پاسخ، قدرت منطق و تحلیل انسانی به درک و با در نظر داشت از اوضاع جهان، نیازمندی های انسانی و ارزشهای بینادین انسانی، به ارایه پاسخ می پردازد، جدای از اینکه مساله روز جهانی قدس؛ امری قدسی هست یا خیر. این نوع رویکرد نه تنها در مساله روز جهانی قدس، بلکه در تمامی امور انسانی، می تواند راهگشای زندگی بشر باشد. قبول و پذیرش خشم همیشگی خداوند و ترسیم چهره ای خونریز با چاشنی جنون قدرت، به نظر من در اصل یعنی له کردن عقل و منطق و خرد انسانی که متاسفانه در کشوری مانند افغانستان به خوبی نمایان هست. روز قدس نه امری قدسی هست و نه هم مساله ای فراتر از اندیشه و خرد انسانی؛ نه در حوزه متافیزیک و مابعدالطبیعه قابل بررسی هست و نه هم جز عبادت به حساب می آید. قدس مرکز ظهور و بروز سه دین آسمانی بوده؛ یهودی، مسیحی و در نهایت اسلام. هر سه دین در این مکان، ریشه های تاریخی عمقیقی دارد؛ این صورت مساله هست. اینکه ما بخواهیم با پیش فرض اشغال قدس، تحریفی خواندن ادیان دیگر و ادای تکلیف شرعی، در صدد نفی و نهی دیگران باشیم، مساله را حل نمی کند، بلکه صورت مساله را پاک می کند. اولا فلسطینیان خود باعث و بانی فروش سرزمین های فلسطین بوده اند، پس باید خودشان با توسل به قوانین بین المللی و مراجع قانونی جهان، مساله خویش را حل و فصل نمایند؛ سنگ اندازی و انتفاضه (۲) راه حل مساله قدس و فلسطین نیست؛همانگونه که در طول این سالها راه حل نبوده است. دوما بسیاری از فلسطینیان و بزرگانشان چون یاسر عرفات، با این قضیه کنار آمدندو دیگر کاسه داغتر از آش نسیتند. رویکرد اخیر دولت فلسطین در سازمان ملل، به خوبی بیانگر این مساله هست که قضایای قدس و فلسطین با مذاکره و پذیرش قابل حل هست. سوم اینکه، با وجود دو نکته ذکر شده، چرا برخی از کشورها در راس آن ایران، برای قدس و فلسطینیان دایه مهربانتر از مادر شده اند؟ پاسخ به این مساله کمی پیچیده تر هست و باید بیشتر باز شود و لذا بدون یک مقدمه کوتاه نمی تواند به سادگی قابل درک و هضم باشد.

۳ ـ انقلاب اسلامی ایران به رهبری آیت الله خمینی در سال۱۹۷۹ میلادی و ۱۳۵۷ خورشیدی، که در اصل خود حرکتی ضد طاغوتی عنوان گردیده بود و با شعار اسلامی وارد عرصه شد. این انقلاب با نفی قدرت شاهی در آمیخت و با توسل به گرایشهای چپی، سرانجام در سال ۱۹۷۹ میلادی موفق با سرنگونی نظام شاهی ایران و ایجاد جمهوری اسلامی گردید. خواه ناخواه تاثیرات عمیقی هم در کشورهای اطراف به خصوص افغانستان، گذاشت. رهبر دینی ایران آیت الله خمینی در شعارهای خویش درست زمانی که نزدیک به قبضه قدرت بود، مسائل زیادی را مطرح کرد که برخی از این مسائل امروز از بیانات ایشان حذف گردیده است. در این مقوله نمی خوام در بعد اسلامی بودن اندیشه های آیت الله خمینی با تفسیر اسلامی خود ایشان، وارد شوم اما برخی سیاست گذاری های بین المللی ایشان و اخلاف بعد از ایشان در رژيم ایران با وجودی که در برخی عرصه های داخلی دست آوردهایی داشته است اما در عرصه بین المللی به انزوای کامل ایران انجامیده است که نشان از ناپختگی سیاسی رهبران دینی ایران دارد. به درازی عمر نظام اسلامی ایران، کم کم رهبران دینی نیز با فشار بالای دسترخان مردم بینوای ایران، مشق سیاست کردند و تا امروز خصوصا مذاکرات هسته ای ایران با قدرتهای بزرگ در وین، می توان گفت که تا حدی به بازی های سیاسی بلد شده اند. اما این بازی های سیاسی هزینه های سنگینی را برای مردم ایران داشته است که می توان به تحریم های وسیعی اشاره کرد که از سوی سازمان ملل وضع گردید و عن قریب هست تا ایران را به زانو در آورد و بیشتر رویکرد در سطح سیاست های کلی نظام نیز رادیکالی شد. رسیدن به یک ایران قدرتمند، برای رهبر ایران آیت الله خمینی یک آرزو بود. از همان اوان انقلاب با برخی شعارهای ناپخته و احساسی خویش ـ من تو دهن این دولت می زنم و … ـ سیاست های غلطی را در عرصه سیاست خارجی خویش طرح ریزی کرد که به طور نمونه می توان از دشمنی با آمریکا و از جنگ هشت ساله با عراق نام برد؛ در طرف مقابل صدام حسین رهبر عراق نیز همانقدر ناپخته و خام بود که رویای دست یابی وی بر ایران و ذخایر عظیم نفتی و گازی ایران و جنگ های القادسیه و نهاوند، وی را سرمست و کور کرده وارد جنگی فرسایشی و بی نتیجه برای مردم و کشور عراق کرد.

بحث اسرائیل و حق خواهی برای مردم فلسطین از همان زمان، در مانیفست زمام داران ایران خصوصا آیت الله خمینی قرار گرفت. هر چند در اول خالصانه تر بود، اما در زمان اخلاف ایشان، قدس و حمایت از فلسطین به یک حربه و بهانه کلان سیاسی تبدیل شد تا با پرداختن به آن، مسیر ایران برای رسیدن به قدرت جهانی، هموار گردد. به طور نمونه فعالیت هسته ای ایران، جز با دشمن تراشی و صهیونیسم هراسی، امکان نداشت؛ صهیونیسم هراسی بیشتر مصرف داخلی داشت، اما کم کم به یک پروژه خارجی نیز تبدیل شد که مجری آن سپاه پاسداران ایران و عوامل آن نیز انسانهای ساده مذهبی بوده اند که حتی فراتر از مرزهای ایران، به روی سرکها آمدند و فریاد مرگ بر اسرائیل سر دادند. یعنی همان امر قدسی سازی مبارزه با رژیم صهیونیستی برای طبقه عوام مذهبی کم کم به واقعیت پیوست.

۴ ـ امر قدسی سازی روز جهانی قدس برای رژیم ایران و خیلی از حقوق بگیران جمهوری اسلامی ایران، اگر برای دیگران آب نداشت اما برای ایشان نان خوبی داشت؛ ایران را تا حد یک کشور هسته ای پیش برده است؛ در چانه زنی های سیاسی دست بالاتری دارد؛ با اسرائیل در بیرون از مرزهای خودش در مبارزه هست و اسرائیل را در آنسوی مرزهای خودش مصروف نگاه داشته است؛ اما حقوق بگیران نظام اسلامی ایران، مثلا در افغانستان به بهای ناچیزی مانند چند ویزای ایران، مشتی اسکناس و کمی هم آرد و روغن با عکس و شعار11659309_10203051034995425_4684966420455928607_n آیت الله خمینی بدست می آورند و به روزگار دریوزگی شان ادامه می دهند. این پروژه امر قدسی سازی، اما از مردم مذهبی ابزاری ساخته است که همیشه باید مانند عروسک هایی در درست سیاست های رژیم ایران باشند. دردآور اینکه زمانی که مساله ای به امری قدسی بدل گردید، دیگر کمتر می توان استدالال عقلانی کرد، الهی شدن مساله یعنی پذیرش بدون چون و چرا. پذیرش بدون چون و چرا یعنی اطاعت کورکورانه که در اصل همان انسداد عقلی هست. بنا براین نظام ایران دقیقا با همین شیوه، قدرت تحلیل و منطق و خرد انسانها را کور ساخته هست که حتی می توان در افغانستان و در بین مردم هزاره نیز این مساله را شاهد بود. اما من بسیار خوشحال هستم که انسان هزاره امروز بالاخره در روز جمعه دهم جولای ۲۰۱۵ با عدم اشتراک شان در راهپیمایی روز جهانی قدس به پروژه کلان سیاست خارجی رژیم آخوندی ایران و سپاه پاسداران این کشور «نه» گفت. از نظر من این فاکتورها برای تعیین خط مشی کلان سیاسی مردم هزاره در افغانستان باید مطرح باشد و وارد گفتمان فرهنگی ـ سیاسی مان گردد:
۱ ـ برای مردمی که خود در طول تاریخ و حیات سیاسی خویش همواره در تبعیض و ظلم و خشونت و حذف و نفی بوده است، هیچ گاهی شایسته نیست که برای حذف و نفی کسی دیگری، شعار دهد.
۲ـ با در نظرداشت حقوق بنیادین انسانها، همه انسانها بدون در نظرداشت جنس، رنگ، دین و بارو و عقیده، رنگ و قوم و نژاد، برابر و مساوی هستند و کسی را نباید به خاطر این تفاوتها، نفی کرد و برای حذف آن همت گماشت.
۳ـ جامعه هزاره با در نظرداشت مشکلات و مصائب و رنجها و کمبودات بسیاری که در افغانسان دارند، باید به ارایه راهکار و مکانیسم های برون رفت از این معضلات خویش، بیندیشد؛هنوز هم جامعه هزاره با خطر حذف همراه هست؛ هنوز در سطح رهبری و مدیریت جامعه هزاره مشکلات کلان و جدی وجود دارد؛هنوز هم نوع نگاه دیگران به جامعه هزاره، نگاه انسانی و برابر و مساوی نیست؛ هنوز هم هستند کسانی که برای حذف مردم هزاره شعار می دهند؛ تبعیض و تعصب و خشونت سازمان یافته بر علیه بومی ترین ساکنان سرزمین و تمدن پذیرترین مردم سرزمین افغانستان در قالب داعش، طالب، حزب اسلامی حکمیتار، ارگ نشینان قبیله و کوچی روز به روز افزایش می یابد. باید برای حل این مشکلات کمر همت را جدی تر از گذشته بست و وارد بازی های سیاسی کشورهای دیگری که به منافع خودشان می اندیشند، هیچگاهی نشد.
۴ـ هزاره باید به فکر پیدا کردن راه زیست بهتر با دیگران از یک طرف در جغرافیای خویش باشد، از طرفی دیگر در قرن ۲۱ تنها راه زنده ماندن در تعامل گسترده و منطقی و مبتنی بر ارزشها و احترام متقابل انسانی با کشورهای دیگر هست.
۵ ـ آزموده را آزمودن خطاست؛ حدودا سی سال مهاجرت و سکونت در کشور ایران با تمام خوبی ها و بدی هایش، درسهای عمیقی به ما داد. درسهایی از اردوگاه های سفید سنگ فریمان، تله سیاه بیرجند، سلیمان خوانی ورامین و اراک و قم و… تاسیاست مصالحه دولت ایران با طالبان در این روزهای اخیر، به خوبی نشان دهنده این امر هست که ایرانی ها فقط بدنبال منافع خویش هیتند و از مردم هزاره استفاده ابزاری و سوي می کنند و برایشان منافع مردم هزاره قطعا مطرح نیست. تمامی این سیاست های دروغ و فریب و حقه بازی های رهبران ایرانی، چهره دینداری ایشان را به خوبی واضح و آشکار ساخت. بنابراین آزمودن نظام اسلامی ایران با همه این آزمایشهای قبلی، خطا و مرگ سیاسی هست.

ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

(۱) در سال ۱۶۱۰ انتشار یافته‌های علمی گالیله در تائید نظر کوپرنیک مبنی بر ثابت نبودن زمین و گردش آن به دور خورشید باعث شد تا وی از سوی کلیسا مورد بازجویی و تفتیش عقاید قرار گیرد. این نظریه مخالف نص کتاب مقدس بود و از سویی با نظریات ارسطو که کلیسا حامی آن بود همخوانی نداشت. وی مجبور به امضای توبه نامه‌ای با این مضمون شد:

«در هفتادمین سال زندگی در مقابل شما به زانو درآمده‌ام و در حالی که کتاب مقدس را پیش چشم دارم و با دستهای خود لمس می‌کنم توبه می‌کنم و ادعای واهی حرکت زمین را انکار می‌کنم و آنرا منفور و مطرود می‌نمایم»

(۲) انقلاب سنگ، به انتفاضه سنگ نیز نام‌گذاری شده چون سنگ ابزار اصلی در آن بوده است، همچنین کودکانی که سنگ پرتاب می‌کردند با اسم کودکان سنگ شناخته شده‌اند.انتفاضه شکلی از اشکال اعتراض غیرارادی مردم فلسطین علیه اوضاع نابسامان مردم فلسطین در اردوگاه‌ها و افزایش بیکاری و تبعیض نژادی و سرکوب روزانهٔ مردم فلسطین به دست دولت اسرائیل است. هدایت انتفاضه در ابتدا به وسیلهٔ رهبری ملی موحد صورت می‌گرفت که در ادامه سازمان آزادی‌سازی فلسطین به آن ملحق شد، انتفاضه در (پائیز ۱۹۸۷) در جبالیا در نواز غزه آغاز شد و سپس به تمام شهرها، روستاها و اردوگاه‌های فلسطینی انتقال یافت. سبب جرقهٔ اول انتفاضه حادثه‌ای است که در آن چند کارگر فلسطینی توسط یک رانندهٔ کامیون اسرائیلی در نزدیکی دیوار «اریز» زیر گرفته شد؛ دیوار اریز نوار غزه را از کشور اسرائیل از تاریخ ۱۹۹۸ میلادی جدا کرده است.انتفاضه اول در سال ۱۹۹۱م آرام شد و با امضای قرارداد اسلو بین اسرائیل و سازمان آزادسازی فلسطین به پایان رسید.

مدینه فاضله؛ سودای برباد رفته!

استاندارد

دموکراسی و تمامی عناصر و ارزشهای آن، در هیچ دین و مذهبی نیامده است. ممکن برخی شباهتهایی در پاره ای از مسایل با جزيی از دستورات دینی داشته باشد، اما پیوند زدن بین ادیان و دموکراسی، حداقل تجربه اثبات کرده است که غیرممکن هست. دموکراسی پدیده ای کاملا زمینی هست و هیچ عنصری در آن وجود ندارد که « زندگی مابعدالطبیعه» را حداقل به طور مستقیم، تعریف کرده باشد. به عبارت دقیقتر دموکراسی تمامی حوزه ای از زندگی انسانها را احتوا می کند که قابل لمس و تجزیه و تحلیل و منطبق با حواس پنچگانه انسان می باشد. به دنیای متافیزیک انسانها کاری ندارد و با انسان تا مرز گور می آید و داخل قبر انسان نمی شود و از حوریان و پریان همیشه باکره و درختان پرمیوه و جویهای شیر در بهشت، از عذاب و چاه های عمیق آتشین و سرب مذاب در دوزخ نیز آگاهی ندارد و پیامی نمی دهد. دموکراسی هیچ گاهی ادعای ساختن مدینه فاضله ندارد حتی اگر اینکه پاره ای از دانشمندان چون سرتامس مور«اتوپیایی» را ترسیم کرده باشد اما بازهم از شعارهای اتوپیایی در دموکراسی خبری نیست، در دموکراسی نه از آیات و روایات و احادیث بلند بالا، خبری هست و نه هم وعده بهشت و جنت می دهد و نه هم آخرت کسی را تضمین می کند، دامنه و حوزه کاری دموکراسی زیاد گسترده و فراگیر نیست و شاید همین راز موفقیت دموکراسی است برعکس برخی ادیان که وانمود شده است تا تمامی ریز و درشت بشر را احتوا می کند و متاسفانه همین نگاه و باور و پذیرش این دیدگاه به نوعی، ذهن بشر را بسته و محدود نموده است و راه فعالیت عقلانی را نیز در بسیاری از کشورهای اسلامی کاملا بند نموده است. همین نظام با همین وسعت اندک خویش، که محدود هست به زندگی امروز بشر، توانسته است عظیمترین مدنیت و تکنالوژی دنیا را خلق کند؛ اگر بحث حقوق بشری دارد؛ نهضت اومانیستی آن پر طرفدار شد و طوفانی به پا کرد؛ آزادی بیان و عقیده و دین و مذهب داد؛ حکومت و دولت و ملت ساخت و رابطه آنها را تعریف کرد؛ ذهن خلاق بشر را به تحرک وا داشت و به تسخیر اعماق فضا و زمین موفق نمود؛ اما هیچ گاهی دموکراسی و سردمداران آن ادعای «خدا بودن» برای بشر را نکردند. در عمل همه دیده می شود که شعارها و اهداف دموکراسی حداقل خواسته ها و نیازهای بشری در کشورهای عموما غربی و کشورهایی که عمدتا نظام های دموکراسی دارند را برآورده کرده و به صورت منطقی و اصولی پاسخ گرفته است، زیربنای دموکراسی از نظر من «تبیین عقلانی پدیده هاست» و از همین رو هست که رویکرد بشر در دنیای دموکرات و مدرن بیشتر عقلانی هست تا احساسی و عاطفی. اما دینی مانند اسلام که بزرگی ای به وسعت تمام هستی و عالم دارد، زبان خداوند هست، از نیاز بشر از دورن و برون، آگاه هست ، انسان را از لحظه تولد (با اذان گفتن در گوش نوزاد) تا لحظه مرگ ( تلقین‌ در تشیع) همراهی می کند و در آخرت نیز یا انسان خوب را به آغوش حوریان تحویل می دهد و یا هم برای پر کردن شکم انسانهای بد از قیر مذاب رهسپار دوزخ می سازد و بدین ترتیب ماموریت خویش را به پایان می رساند، برای پیروان خویش چه ارمغانی داشته است؟
امروز وضعیت کشورهای اسلامی به حدی وخیم و بغرنج و سیاه هست که گفتنش و نوشتن در این مورد واقعا کاری عبث و بیهوده هست زیرا که آفتاب را نمی توان با دو انگشت پنهان ساخت. وقیحانه تر اینکه در روزگار تلخی، همین انسان مسلمان، دموکراسی و عناصر آن را به باد استهزا می گیرد و به انتقاد می کشد که چرا در برابر کشتار داعش، در برابر جنایت های برمه، جنایت های طالبان و … حقوق بشر و سازمانهای منادی و مدافع حقوق بشر ساکت هستند و نظاره می کنند؟ در واقع با این اعتراض ساده و جاهالانه می خواهند تمامی بدبختی ها و نادانی ها و حماقت های کشورهایشان را بپوشانند و از طرفی دیگر وجه دموکراسی را نیز تخریب نمایند؛ دموکراسی هیچ گاهی ادعایی به این کلانی نداشته است. دامن دموکراسی سرشار از شعارهای ناب و عدالت محور نبوده است که بخواهد پاسخگو باشد؛آنهم برای کسانی که هیچ باور و اعتقادی به این نظام ندارند، در هیچ جایی هم دموکراسی تضمینی نکرده است که اگر قطره خونی از دماغ انسانی جاری گردد باید جواب پس بدهد، اما همین نظام کوچک و بی ادعا بازهم امروز در بیش از هشتاد درصد کشورهای دنیا، حکمروایایی می کند و در دل خویش نهادهای بیشماری از مدافعین حقوق بشر گرفته تا جنبش های حمایت از حیات وحش را پرورانده است که در سرتاسر گیتی مصروف فعالیت و تلاش و کوشش هستند. دموکراسی برای کشورهایی که این نظام را برای تعریف رابطه انسانی شان، ساختن دولتـ – ملت و حقوق شهروندی برگزیده اند، خوب جواب داده است، انسان و ارزشهای انسانی در این نظام به مراتب از کشورهای اسلامی بهتر و خوبتر ارج گذاشته می شود. با وجودی که دموکراسی پیامبری مانند محمد(ص) نداشته است تا برای مکارم اخلاق برگزیده شود، برای مسلمانان اسوه حسنه ای باشد تا با تابعیت و پیروی از ایشان سره از ناسره باز شناسند، باز کارنامه ای موفق داشته است. با تاسف باید یادآور شد که اخلاق در کشورهای اسلامی به صفر تنزل پیدا کرده است و به طور نمونه در مرگ دختری بنام فرخنده در کابل، اخلاق مسلمانی به طور آشکارا ظاهر شد و یا هم فرموده امام خمینی در کتاب تحریر الوسیله « کتاب نکاح مسئله 12 : كسيكه زوجه اى كمتر از نه سال دارد وطى او براى وى جايز نيست چه اينكه زوجه دائمى باشد، و چه منقطع ، و اما ساير كام گيريها از قبيل لمس بشهوت و آغوش گرفتن و تفخيذ اشكال ندارد هر چند شيرخواره باشد! »
متاسفانه نمونه زوال اخلاقی در دنیای اسلام به مراتب زیادتر از این فرموده ها و اعمال و رفتار هست. دموکراسی اما ادعای ساختن مدینه فاضله را هم نداشته است که امروز بتوان آن را پتکی ساخت و بر سرش کوبید در دموکراسی، جستجوی لذت را نمی توان در لای پای کودکی شیرخوراه جستجو و یا حتی تجسم کرد، برعکس در بسیاری از کشورها داشتن رابطه جنسی با دخترانی که زیر سن هیجده سال هستند، تا بیست سال زندانی در پی دارد و تجاوز به حساب می آید. متاسفانه برجسته ترین انتقاد دین داران بر دموکراسی در «عریانی زنان» هست، اما باید اشاره کرد که دموکراسی هیچ زنی را نه به عریان شدن تشویق کرد و نه هم مجبور و وادار ساخت. دموکراسی فقط خواست انسان را در نحوه پوشش و عقیده و تعیین مسیر زندگی اش آزاد بگذارد. زیرا دموکراسی تجربه سیطره کلیسا بر اروپا را از قرن پنجم میلادی تا قرن پانزدهم میلادی ، به مطالعه گرفت و با تاسی از همین تجربیات وافر کسانی که برای خوشبختی انسانها طرح می ریزند؛بهشت می فروشند و گناه می بخشند؛ نتیجه گرفت که هر کسی می فهمد و اعمالش و لذا با درایت خاصی، خود را به امور معنوی و زندگی شخصی انسانها درگیر نکرد و همین موفقیت دموکراسی بود که متاسفانه امروز با عریان شدن و لخت شدن پر رنگ و بعضا نیز، خلط مبحث می گردد. اما در کشورهای اسلامی همیشه شعار از مدینه فاضله هست، شعار از جامعه ای بدون ظلم و تبعید و خشونت و حمایت از مستضعفین و ستمدیدگان و… هست، اما چقدر مزبوحانه و بزدلانه تمامی این شعارها در عمل به بگیرو ببند و قتل و کشتار و انفجار و انتحار و …فروکاست نموده است. حتی کشورهای اسلامی نتواستند در قالب یک اتحادیه نام نهاد «سران کشورهای اسلامی» در زیر یک چتر و هدف واحد، گرد هم آیند. نه تنها کشورهای اسلامی در زیر یک چتر نتوانستند صف واحدی بسازند، بلکه در یک کشور اسلامی نیز تفرقه و تشدد و پراکندگی و سرکوب و حماقت بیداد می کند. خون مردم را در شیشه کرده اند و روزگار مردم را نیز سیاه ساخته است. اما دموکراسی با همان ادعای کوچک خویش، مرزها را شکست، اتحادیه های قدرتمند و موفقی را ساخت و که امروز بیش از نصف دنیا را کنترول می کند. به راستی دین از انسان چه می خواست بسازد و اکنون چه ساخته است؟ آیا خدایی برای مردم کشورهایی که دموکراسی دارند، وجود ندارد؟ آیا این پیشرفت و تکنالوژی و علم و تمدن امروزی در نتیجه فراموشی خداوند هست؟ آیا وقت آن نرسیده که از خودمان در مورد برخی عقاید و باروهای پارادوکسیکال مان، پرسان نماییم؟ دلیل تفاوت فاحش بین کشورهای دموکرات و کشورهای اسلامی چیست؟
در پاسخ به این پرسش دو دیدگاه در بین مسلمانان مطرح هست که هر کدام طرفداران خاص خود را دارد. اولین پاسخ این است که بسیاری از مسلمانان معتقدند که «اسلام در ذات خود عیبی ندارد، هر عیبی هست از مسلمانی من و توست» طبق این باور، در اصل ریشه تمامی بدبختی ها در ذات انسانی نهفته است و دین مبرا از هر گونه عیب و ایراد و احیانا کمبودات هست. این پاسخ در اصل کلیشه ای ترین پاسخ ممکن به مساله دین و دین داری کشورهای اسلامی هست که تقریبا از زبان اکثر مسلمانها شنیده می شود. اینان معتقد هستند که آنچه امروز در دنیای اسلام جریان دارد در اصل در عملکرد و دور شدن مسلمانها از دین اسلام واقعی هست و دین امری مقدس و الهی هست و هیچ نسبتی با این مشکلات و بدبختی های انسانهای ساکن در کشورهای اسلامی ندارد. عدم فهم مناسب از دین، داشتن تفسیرها و قرائت های متفاوت از دین، به خدمت قرار گرفتن دین در مسائل سیاسی و توسط سوئ استفاده جویان، دخالت کشورهای غربی خصوصا اسرائیل و آمریکا در مسایل کشورهای اسلامی از دلایل مهم و اساسی ای هستند که توسط این تعداد از مسلمانها برای توجیه تمام بدبختی های مردم، مطرح می گردد. اما سوال اساسی که من شخصا بارها پرسیده ام و تقریبا بی جواب مانده است اینکه با فرض صحت این ادعا، این چه دینی هست که هیچ کس قادر به فهم آن نیست؟ یعنی واقعا از عدالت خداوند به دور نیست که دینی را برای بشر عرضه کند تا هیچ بنده ای قادر نباشد معنی و مفهوم آن را در یابد و درک کند!
از انسان افغانستانی ساکن در قریه جات گرفته تا انسانهای ساکن در کشورهای آفریقایی و حتی برخی از مسلمانان کشورهای اروپایی، همه و همه به نوعی مدعی این امر هستند «آنچه امروز ما را به بیراهه کشانده است دور شدن و نفهمیدن دین هست» اما جوابی ندارند که چرا خداوند دینی را در بین مردم ترویج کند و پیامبری را مبعوث نماید و در نهایت بعد از گذشت یک هزار و چهارصد سال، هیچ کسی از دین سر در نیاورد! آیا این مساله نمی تواند توهینی به شعور و عدالت خداوند باشد؟
یا حداقل پاردایم زنده ای را در تاریخ ذکر کنند که نمونه کامل آینه تمام نمای «مدینه فاضله اسلامی» بوده باشد، تا با مطالعه و تحقیق و تفحص در آن پارادیم، صواب از ناصواب باز شناسیم.
اما پاسخ دوم که البته تعداد کمتری بدان باور دارند این است که متاسفانه علی الرغم برخی دستورات دینی در مرود سرنوشت بشر، اما باز هم کمبوداتی وجود دارد. باید در نگرش و باورمان از دین و دین داری تجدیدنظری کنیم. دنیای امروز بیشتر از آنکه روی خود فرآیند متمرکز شود، به نتیجه و اثر و کارکرد فرآیند در جامعه می پردازند. مهم این نیست که در درون خودِ جریان، چه چیزی موجود هست مهم این است که در بیرون چه برای عرضه کردن دارد و تاکنون چه ساخته است؟ متاسفانه از این دیدگاه و منظر و با این رویکرد، حاصل و نتیجه دین داری مسلمانهای دو آتشه، ضرب در صفر هست. نه از آن بهشت و مدینه فاضله خبری هست و نه هم از آن نظام های عدالت محور مستضعفین و ستمدیدگان و عدالتی که ادعا می شود ریسمان به دوشان روزی، محور آن خواهند شد، نه امروزِ انسان ساخته شده است و نه امیدی به ساختن فردای آن می رود، دنیای انسان مسلمان به همان اندازه تیره و تار و مخدوش هست که آخرتش سیاه و ویران می نماید.
در طول تاریخ ظهور اسلام از شبه جزیره تا به امروز، متاسفانه در اکثر نظام های اسلامیِ شکل گرفته نه از «مکارمِ اخلاق» اثری بوده و نه هم مدنیت و تمدنی را خلق کرده اند، نه حقوق بشری در این بسترها شکل گرفته و نه هم مساوات و برابری و برادری نهادینه شده است. دقیقا بعد از وفات حضرت محمد ص، نفاق و جنگ و درگیری به شکل خفیف ـ مساله سقیفه بنی ساعده ـ و در نهایت در زمان عثمان (رض) علنی و نمایان می شود، با کشته شدن عثمان (رض) و آغاز خلافت حضرت علی (ع) رسما نطفه شوم نفاق و کینه ای که در قلب اسلام شکل گرفته بود، متولد می شود و درواقعه کربلا اوج ابتذال اخلاقی و رذالت انسانی به تمام معنی، نمایان می گردد و بعد از آن خلافت آرام آرام وجه سلطنت می گیرد، سلطنت اموی ها و عباسی ها، نظام های گوناگون اسلامی پارس ها در ایران و عثمانی ها و برخی سلاطین دیگر، برگه های دیگری از تاریخ سرکوب و خشونت و قتل و کشتار انسانها می باشد. حتی این نظام های اسلامی متاسفانه در بین خود نیز درگیر می شوند و بیشترین ضربه را نیز به خود می زنند. دقیقا زمانی که اروپا در قرون وسطی هست و به قول گفتنی آبستن جهل و نادانی است و ملقب به شبهای تاریک ، مشرق زمین و کشورهای اسلامی که امروز همیشه از آن دوران به نیکی یاد می کنند، در بسیاری موارد چنان در قتل و کشتار و درگیری های خویش غرق اند که سراز پا نمی شناسند و هر کدام بنام همان دین اسلام برای دیگری، دام می گستراندند( جنگ های عثمانی های سنی مذهب و صفویه شیعه مذهب ایران) . سران و قوماندانان و امیران فاتح اعراب چنان در خوشی و عیاشی روزگار سپری می کردند که انگار خدای زمانند. شاهان و سلاطین کشورهای اسلامی نیز یا به فکر فتح و جهانگشایی به بهانه ترویج دین و اطاعت امر خدا و جهاد فی سبیل الله بودند یا هم سرگرم عیاشی در حرم سراهای خویش. در اصل نتیجه و دست آورد آن هم قدرت و عظمت و سیطره چیزی نبود جز جمع آوری غنایم و چور و چپاول کشورهای دیگر، اما بنام اسلام و زیر درفش دین. البته از حق نباید گذشت که در همین غرق آب و هیاهوی جهادگرایی دینی، تعدادی از دانشمندان در بلاد اسلامی بودند که خدماتی را عرضه کردند و نمی توان نسبت به همه کارنامه این دوران نگاه صفر و صدی یا سیاه و سفید داشت. لازم می دانم که یاداوری کنم در دنیا هیچ پدیده ای مطلق نیست، همه فرآیندها نسبی هست، به طور صددرصد نمی توان ادعا کرد که یا همه چی سفید هست یا سیاه. یعنی داشتن « دیدی خاکستری» در قضاوت می تواند انسان را تا حدی از افتادن در پرتگاه های خطرناک قضاوت ناعادلانه، مصئون نگاه دارد. اما در کل باید گفت با تمامی این تفاسیر و عمکلرد سران و دولت ها و شاهان کشورهای اسلامی در گذشته و حال، امروز جز تباهی و سیاهی و دربدری اثر و نتیجه ای دیده نمی شود.
فریاد بازگشت به اسلام اصیل و احیای خلافت کبیر اسلامی که توسط طالبان و امارت اسلامی ایشان، حزب اسلامی گلبدین حکمتیار، القاعده، داعش، بوکو حرام، الشباب، تحریک طالبان پاکستانی، شبکه حقانی، جنبش اسلام خواهان و جدایی طلبان چچنی و مسلمانان سین کیانگ چین، جنبش اسلامی ازبکستان، حزب التحریر، رژیم آخوندی ایران و میگساران وهابیت در عربستان و ده ها شخص وجریان و حزب کوچک و بزرگ اسلامی در این کشورها در اصل آب در هاونگ کوبیدن هست. بربریت و توحش و خشونت در رفتار با انسانها در تمامی نظام های یاد شده، تخریب و ویرانی مدنیت ها و تمدنهای گذشته و دشمنی و خط و نشان کشیدن برای مدنیت و تکنالوژی امروزی در واقع مانیفست همه این نظام هاست. نوستالوژی که اکثر رهبران کشورهای اسلامی که شدیدا بدان باورمند هستند؛ تسلط بی چون چرا بر تمامی کره خاکی است. اما غافل از اینکه با این نوستالوژی و تصورات واهی و غلط شان، گور مسلمانها را می کَنند و رقابت و تنازعات داخلی را در بین سران کشورهای اسلامی به شدت افزایش می دهند. به طور نمونه تقابل آشکار و واضح نظام شیعی ایران و عربستان سعودی درتصاحب عنوان «ام القرایی جهان اسلام »، خاورمیانه را به یک پارچه سرزمین خون و آتش مبدل ساخته است. یمن در آتش می سوزد، فلسطینیان از حقوق خویش محرومند، عراق و سوریه که کانون درگیری ها و جنگ های نیابتی این دو کشورگردیده است، افغانستان نیز چندان روز خوشی ندارد، ایران و سعودی و پاکستانی ها هر کدام به نحوی از انحا بر بخشی از گروه های تندرو و افراطی اسلامی پالانی زده و چهارنعل می تازند تا مردم افغانستان، آب خوشی از گلویشان پایین نرود.در کشورهای خودشان نیز سلطه و خفقان و استبداد بیداد می کند. سخیفترین و تنزل و فروکاست ارزشهای انسانی در این نظام های به اصطلاح اسلامی تا آنجاست که نظام ولایت مطلقه فقیه ایران که خود را نماینده امام زمان می داند از مهاجر بی پناه افغان، برای گرم نگهداشتن تنور جنگ در عراق و سوریه سوئ استفاده می کند و برای این سوئ استفاده جواز شرعی می تراشد، از ایشان دیوار گوشتی ساخته شده و برای تامین مرزهای امپراطوری خودشان در خانه دیگران آتش می افروزد، در عربستان نیز «رائف بداوی» وبلاگ نویس به جرم اهانت به همین مذهب جعلی شان، به ده سال زندان، یک هزار ضربه شلاق، ده سال ممنوعیت خروج از کشور و دوصد و پنجاه هزار دالر جریمه نقدی محکوم می گرددد در همین کشور زنان نیز به جرم رانندگی محاکمه می شوند! و بزرگترین حامی مالی تروریسم در بسیاری از کشورهای دنیا از جمله افغانستان همین وهابیت سعودی هست که حتی رد پای بسیار واضح و شفاف آن در انفجار برج های تجارت جهانی در واقعه دلخراش یازده سپتامبر، به خوبی دیده می شود. نه تنها در این عملیات تروریستی، بلکه امروز اختاپوسِ ترور و انتحار مورد حمایت عربستان، سر در یک طرف دنیا دارد و دست و پاهایش در بسیاری از نقاط دیگر دنیا از جمله ولایت های افغانستان، می جنبند و قربانی می گیرد. در کنار این جهالت و حماقت، برخی از سازمانهای استخباراتی کشورهای قدرتمند نیز در این آتش افروزی ها، در اصل اتش بیار معرکه شدند و برای نابودی و محو کامل کشورهای اسلامی لحظه شماری می کنند. به طور مثال «داعش هراسی» به پدیده همه شمول بدل گردیده است و هر کسی به نحوی کوشش دارد تا از آن بهره جوید. اما اینکه واقعا هدف نهایی داعش چیست به طور حتم برای من، فعلا واضح و مشخص نیست. چیزی که من می دانم این است که بالاخره داعش اسلام را دفن می کند.
واقعا برای من غیر قابل فهم و تصور هست که چگونه می توان این همه بدبختی وسیه روزی را توجیه کرد؟
اما کی می توان صادقانه اعتراف کرد که زندگی انسان تنها بعد متافیزیکی و سیر در عالم مابعدالطبیعه نیست. انسان تنها موجودی هست که باید برای زندگی دنیایی خویش نیز برنامه ای داشته باشد و از زندگی دنیایی خویش لذت ببرد. اما آیا برای این منظور هم برنامه ای در ادیان وجود داشته است؟
سخن پایانی:
اینکه امروز نه تنها مدینه فاضله ای تحقق پیدا نکرد و گروه هایی تروریستی ای چون داعش و امثالهم، کابوس تلخی را برای کشورهای اسلامی رقم زده اند، طبق تئوری توطئه، بیش از آن که نتیجه دشمنی و نقشه کشی کشورهای غربی باشد، برآمدی از جمود فکری و تضعیف و به حاشیه راندن نقش عقل و خرد انسانی مان بوده است؛ فضایی مرده که جایی برای رشد و نمو هزاران میکروب و ویروس سرطانی چون داعش و سایر گروه های ذکر شده در متن، بوجود آمد. اما اکنون تقریبا کار از کار گذشته است. علمای اسلامی و سران کشورهای اسلامی در برابر فریاد همه انسانهایی که باورمند به تغییر بودند، از سرکوب و استبداد مدد جستند و امروز نتیجه اعمال سیاست های غلط و خشن ایشان، آتشی است که در خرمن مسلمین افتاده است و می سوزاند و می کُشد!
اما دین و دینداری برای تعریف رابطه ای بین بنده و خدایش، می تواند همچنان قدرت داشته باشد و همین که رابطه انسان و خدایش را ترمیم کند، بزرگترین کار را انجام داده است. باید راهی برای تبارز خرد و عقلانیت باز می شد که نشد؛ راهی برای تبلور اندیشه های انسانی باز می شد که نشد. در برابر تمامی ارزشهای انسانی طناب دار و شلاق و شمشیربرنده، استفاده شد و با مرگ هر انسانی به چوبه دار و همزمان با در خون غلطیدنشان، فریاد الله اکبر طنین انداز گردید، آتشی برخاست که شاید به مروز زمان خطرناکتر از «عریان شدن زنان !» باشد، متاسفانه آنقدر در سودای برجستگی های بدن زنان، بسر بردیم که سر رشته کار از دست مان خارج شد و در نهایت «مدینه فاضله مان به سودایی بر باد رفته مبدل شد.»

عبدالحکیم حمیدی

«اختیار و جبر»

استاندارد

مختصری در باب توجیحات کشورهای عقب مانده

مقدمه:

آیا می توان تمامی بدبختی ها و مصایب بی شماری را که در برخی از کشورهای دنیا، از جمله در کشورهای اسلامی وجود دارند، به حساب «جبر و تقدیر» گذاشت و به آسانی نقش اراده، خردو اندیشه، اختیار و قدرت انسانی را یا در کل و یا هم بعضا، نفی کرد و نایده انگاشت؟ با قبول این پیش فرض، می توان به راحتی شانه از بار مسئولیت و تلاش و کوشش در جهت تغییر سرنوشت خویش، خالی نمود. به گمان من، در این صورت انسان، به پایین ترین سطح بشری خویش فروکاست خواهد نمود و در اصل بین انسان و تمامی ارزشهای انسانی و نباتات و جامدات، فرقی نمی توان قایل شد.

از آغازین عصر روییدن جوانه های خرد ورزی در زندگی ام، آنچه ذهن مرا همیشه به خود مصروف می کرد همین بحث «اختیار و جبر» بود. به راستی که معترفم به این مهم، که هیچ گاهی نتوانستم این معادله پیچیده خلقت را حداقل برای خویش،حل نمایم. در این معادله دو مجهولی برای من، داده ی مشخصی وجود نداشت، هر آنچه بود،مجهول بود؛ اختیار من همان اندازه گنگ و بی معنی بود که جبر برایم بی تعریف و تاریک. تعالیم دینی و باورهای مذهبی نه تنها نتوانست، دریچه ای را برای حل این معما بگشاید، بلکه خود باری افزود بر تمام مجهولات این معادلات گنگ. شاید در طول دوران تاریخی فلسفه و مباحث فلسفی، کمتر بحثی مانند همین بحث «نقش اراده و اختیار انسان در یک سوی ترازو و جبر و تقدیر در سوی دیگر تراوز» ذهن اندیشمندان و دانشمندان را تا این حد مشغول نکرده باشد، محافل و مجالسی که سالها در این حوزه بیگاه و شد و آنقدر شاخ و برگش دادند تا نتیجه آن شد که من نوعی بشر، بیشتر سردرگم و حیران بمانم ؛ خصوصا زمانی که با پیشرفت و ترقی و توسعه در کشورهای توسعه یافته آشنا شدم و از طرفی دیگر نیز، حیرانی و دربدری و بدبختی را در کشورهای عموما آفریقایی، بعضا کشورهای آسیایی و عمدتا کشورهای اسلامی به وضوح می دیدم، ناخودآگاه همین بحث در ذهنم به چرخشی در دور باطل سابق خویش، گرفتار می شد و بی حاصل به پایان می رسید، نه تنها که مجهولی را روشن نمی کرد بلکه بر مجهولات آن می افزود. اما نا امید نشدم، هر آنچه بیشتر لمس کردم و درک نمودم، تقلای من برای حل این معادله چند مجهوله بیشتر شد. در عریان ترین حالت خود این سوال برای من اینگونه مطرح می شد که «این چه تقدیری است که خداوند کشورهای متمدن،توسعه یافته و عموما غربی را در راحتی و رفاه و اقتصاد،غرق کرده است، اما کشورهای اسلامی ای چون افغانستان هنوز در قرون وسطی می چرخد؟»

رابطه ای که بتوان آن پیشرفت و تکنالوژی را با این سرحد از عقب ماندگی و بدبختی، توجیه کند، چیست؟ نه مذهب در دل خود برای من پاسخی قانع کننده داشت و نه هم اندیشمندان و روشنفکرانی که من در عالم کشورهای اسلامی با نام و اثرشان آشنا شده بودم. دوران مهاجرت در اصل در عالمی از چرندیات ذهنی گذشت، واقعیات و تحریف و دور باطل برتریت خواهی مذهبی و دینی، ذهن جستجوگرم را کور ساخته بود و خرافه پرستی مفرط، خردم را عقیم کرده بود.سفر به کشورهای محتلف و دیدن فرهنگ ها و تمدن های دیگر، بیشتر و بیشتر به این شکاف ذهنی ام دامن زدو مرا مصصم تر ساخت تا برای حل این معادله، فرمولی بیابم؛ حداقل برای خودم، نه ادعای روشنگری دارم و نه هم ادعای پیامبری دروغین. در این نوشته کوتاه، بر آنم که ماحصل یافته ها اندوخته های خویش را با شما شریک سازم. هر چند می دانم که عاری از نقص و خطا نیست و نخواهد بود.

مثال:

بیابانی را در نظر بگیرید که حداقل تا فرسنگ ها که چشم می کاود، اثر و نشانه ای از حیات، مشاهده نمی شود و شما حیران و سرگردان در این برهوت، نمی دانید که کدام مسیر را برگزینید تا شما را به مقصود برساند. هر طرف که می بینید جز برهوتی گرم و شن زار نیست. در این شرایط چگونه تصمیم خواهید گرفت؟ آیا هر مسیری را که «انتخاب» خواهی کرد، بدون «اراده و اختیار» و همه از روی «جبر و تقدیر» خواهد بود؟ آیا اندیشه و تفکر انسانی تان در این انتخاب، نقش و مسئولیتی نخواهد داشت؟ با قدم نهادن در یک مسیر؛ چپ یا راست، پس یا پیش، در پایان «مسیر» چه در انتظار شما خواهد بود؟ نیرویی که به شما تصمیم را دیکته می کند، چه نیرویی هست؟

تحلیل:

من شاه کلید این معادله را در همین مثال کوچک برای خویش یافتم.« انسان دقیقا دایره ای به شعاع وسیعی به مرکزیت خویش در پیش رو دارد که متشکل از هزاران نقطه و شاید میلونها نقطه باشد. مرکز به تمامی این نقاط روی دایره، توسط خطی نامرئی وصل می گردد که در مثال فوق از آن به عنوان «مسیر» یاد کردیم. دقیقا فاکتورهای مجهول ما هم در همین نقطه هست؛ انسان می تواند با اتکا و توسل به نیروی تعقل وخرد خویش، یکی از همین هزاران خطی را بر گزیندـ انتخاب ـ که او را به مقصد ـ تقدیرـ برساند. به عبارت ساده تر اینکه انتخاب مسیر و گزینش راه، در اختیار و اراده انسان هست ـ غیر از موارد استثنا که انسان از طرفی نیرویی دیگر وادار به انجام کاری می شودـ و آنچه در پایان راه و در فرجام، منتظر هست می تواند همان تقدیر باشد. بی شک نمی توان انتظار داشت که تمامی راه ها را هیچ پایانی نیست و فرجامی وجود ندارد. هر انتخاب انسان، به یک نقطه ای خواهد انجامید که باید پایانی برای آن انتخاب باشد. بنابراین انسان در اختیار مسیر و گزینش راه که هزاران خط از مرکز دایره به سوی نقاط روی دایره هست، مختار هست، اما هر مسیر انتخابی، باید «انتهایی» داشته باشد و این انتها می تواند به باور و گمان من، همان تقدیر باشد که از آن به عنوان تقدیر انسان یاد می گردد. هر چند این تقدیر در اصل تقدیر مسیری است که انسان بر می گزیند و در نهایت می شود تقدیر خودش.»

زندگی انسانها هم در اصل مصداق همین نکته هست.اما فرق آن این است که روز به روز تکامل در زندگی انسانی بیشتر می شود. فرآیند تکامل توسعه می یابد و انسانها در انتخاب مسیرشان با علایم بسیاری روبه رو هستند که می تواند در انتخاب انسانها را کمک و همکاری نماید. به طور نمونه در عصر حاضر توسعه آموزش و پرورش، رسانه های جمعی، شبکه های اجتماعی، نشست و برخاست با خردمندان، مطالعه آثار علمی دانشمندان و … از علایمی هستند که می تواند انسان را در انتخاب مسیر بهتر کمک و همیاری نماید. اما انسانی که بدون در نظرداشت همه علایم و نشانه ها در انتخاب مسیر خویش اشتباه می کند، طبیعتا در پایان راه به مشکل مواجه خواهد شد و این نتیجه اشتباه وی در انتخاب مسیر هست نه اینکه از اول و توسط «قلم زن» برای او سیاهی و تباهی قلم زده شده باشد. حتی برای کسانی که در برهه هایی از زندگی شان راه به بیراهه رفته اند و خطا کرده اند نیز همواره راه برای بازگشت و تغییردر مسیر وجود دارد. نمونه ای دیگر را در نظر بگیرید: راننده ای بدون در نظرداشت علایم رانندگی به سرعت در جاده ای پرپیچ و خم کوهستانی و صعب العبور می تازد، آیا اگر این راننده در اثر سرعت بالا از دره پرتاب شود، تقدیرش از اول همین بوده است؟ به عبارت ساده تر آیا قلم زن برای او اینگونه قلم زده است؟ یا همین گونه است تمامی انسانهایی که در طول عمرشان مرتکب جرایم مختلف گردیده اند و مجازات شده اند؛آیا همه آنان از روز اول توسط قلم زن یا هر فاکتور اجباری دیگر، برای این روز ساخته شده اند؟ دزد، رهزن،قاچاقچقی، قاتل، تجاوزکار، خائن و… ده ها انسانی که به جرایم مختلفی در زندانها هستند یا هم از دنیا رفته اند، آیا قلم زن با آنان خصومت شخصی داشته است که برای یکی مانند «ادیسون» خوشنامی را رقم زده و برای «هیتلر» نیز نفرین و بدنامی؟ به فرض اگر اینگونه باشد،در اینصورت مسخره ترین مساله نظام پاداش و جزای اخروی هست که خداوند بارها به «کشیدن مو از ماست» در قیامت تاکید کرده است. انسان باید پاسخ کدام عمل ناکرده خویش را بگوید وقتی که در هیچ کاری اختیاری نداشته است؛ متجاوز،تجاوز کرده است و خلاص و مفعول هم که فقط به حکم تقدیر،مورد تجاوز قرار گرفته است. همین گونه می توان رابطه دوطرفه ای را بین قاتل و مقتول، ضارب و مضروب، جانی و بیگناه و… تعریف کرد. با این فرضیه ساده می توان اساس نظام جزایی دنیای و اخروی را زیر سوال برد. اما بر طبق آنچه در بالا ذکر گردید انسان مسئول «انتخاب» خویش هست و هر انتخاب نیز «پایانی» دارد.در فلسفه به همین پایان «غایت» می گویند. پس غایت همان نقطه ای که دیگر همه امور در آن خاتمه می یابد، با انتخاب مسیرمان، یا غایتی به خیر و خوبی خواهیم داشت و یا هم به سیاهی و تباهی. سوای از قضاوت های دینی ـ مذهبی، می توان اشاره کرد که دنیا نیز دقیقا همین قانون را دارد؛ شاگردی که درس می خواند و آنکه نمی خواند؛ کارگری که کار می کند و آنکه وقت به بطالت می گذراند. مولوی این مساله در قالب شعر چنین زیبا بیان داشته است:

این که فردا این کنم یا آن کنم / این دلیل اختیاراست اى صنم‏

و آن پشیمانى که خوردى زآن بدى / ز اختیار خویش گشتى مهتدى

گر نبودى اختیار این شرم چیست / وین دریغ و خجلت و آزرم چیست؟

زجر استادان و شاگران چراست / خاطر از تدبیرها گردان چراست‏

ور تو گویى غافل است از جبر او / ماه حق پنهان شد اندر ابر او

هست این را خوش جواب ار بشنوى / بگذرى از کفر و در دین بگروى‏

حسرت و زارى‌‏گه بیمارى است / وقت بیمارى همه بیدارى است‏

آن زمان که مى‌‏شوى بیمار تو / مى‌‏کنى از جُرم استغفار تو

مى‌‏نماید بر تو زشتى گنه / مى‌‏کنى نیّت که باز آیم به ره‏

عهد و پیمان مى‏‌کنى که بعد از این / جز که طاعت نبودم کارگزین‏

پس یقین گشت این که بیمارى تو را / مى‌‏ببخشد هوش و بیدارى تو را

پس بدان این اصل را اى اصل / جوهر که را درد است او برده است بو

هر که او بیدارتر پردردتر / هر که او آگاه‌‏تر رخ زردتر

بسط :

با تصور و ساخت این فرمول، به این نتیجه رسیدم که «تقدیر نیکوی انسانی» جز با انتخاب درست و اساسی، حاصل نمی گردد و انتخاب درست و اساسی صورت نمی گیرد مگر اینکه انسان از نیروی عقل و خرد خویش مدد جوید، داده ها را تحلیل کرده، علایم و نشانه ها را ارزیابی نموده، مشورتهای لازم را با اهل بینش و خرد انجام داده، سپس کوله بار خویش را بسته و قدم در مسیر خویش گذارد. یقینا چنین انتخابی می تواند فرجامی نیکو و تقدیری شایسته برای انسان رقم زند. اما درست در نقطه مقابل آن، اگر انسانی با چشمان بسته، بدون ارزیابی و تحلیل داده ها و نشانه ها و بدون امداد خرد و تعقل خویش، با نفی تمامی مشورت ها و نصایح اهل خرد، ناآگاهانه قدم در مسیری گذارد، ناگفته پیداست که فرجامی نیکو و تقدیری شایسته، حداقل به قاعده عقلی و منطقی، پیش روی نخواهد داشت. پایان چنین مسیری جز سیاهی و در بدری و بدبختی و شقاوت نخواهد بود. آیا انسانی که مسیر دزدی و رهزنی بر می گزیند، می تواند امیدوار باشد که فرجامش جز زندان نخواهد بود؟ آیا انسانی که تمام عمر خویش را در دانش اندوزی و مطالعه می گذراند می تواند تصور کند که فرجامش، آتش هست؟ به طور حتم نمی توان نقش عوامل فرعی مسیر زندگی انسانهارا نیز به کلی نفی کرد. انسانی که از دزدی به مقام و شوکت و جاه می رسد، در یک بستر فرسوده و عقیم و جامعه مریض، رشد می کند. این جامعه مریض هست که این انسان دزد و رهزن و قاتل می شود آقا و بادار! و یا هم برعکس، انسانی که معتقد به ارزشهای انسانی است، عمری را در دانش ورزی بر مبنای خرد و عقلانیت، به سر کرده است اگر بر سر دار هم رود، جامعه مریض و اجتماع خالی از انسانیت ارزشی هست که او را به پای دار می کشاند.

اما قاعده کلی همان است که با فرمول عقلانیت، به مسیر درست دست یازد، در فرجام تقدیرش نیکو باشد.

دقیق در این شرایط است که می توان نقش «خرد و تعقل» را بسیار پر رنگ و برجسته کرد، شاید بر همین مبنا، عصر خردورزی انسان در دوران رنسانس شکل گرفته باشد که امروز مدنیت جدید غرب با تسخیر و انباشت علم و تکنالوژی و با نیروی محرکه و موتور جلو برنده اقتصاد پویا، با سرعتی عجیب به پیش می رود و رویای زندگی انسان مدرن، حداقل در ذهن و تصور بسیاری از انسانهای سرزمین های دور دست، شعله ور می گردد. به عنوان شاهد و گواه این اصل می توان به هجوم گسترده مهاجرین از کشورهای عمدتا اسلامی از قاره کهن آسیا و آفریقا به اروپا،استرالیا، کانادا و آمریکا اشاره کرد که روزانه با قبول هزاران خطر جانی، بر کوه ها و دشت ها و دریاها، بار سفر می بندند تا در یکی از این کشورها ساکن شوند. تازه ترین آماری که منتشر شده است، از افزایش ۳۰ درصدی مهاجرین در کشورهای اروپایی نسبت به سالهای قبل، حکایت می کند. این روند به حدی نگران کننده شده است که کشور استرالیا، قوانین مهاجرتی خویش را تغییر داد و بسیاری از احزاب چپی در کشورهای اروپایی نیز خواهان وضع قوانین سخت و پیچیده تر برای پذیرش مهاجرین شده اند. شاید بزرگترین پدیده آغاز قرن بیست و یک بعد از رشد افراطیت و تروریسم، همین پدیده و جریان مهاجرت از کشورهای عقب مانده و فقیر، به کشورهای مرفه و متمدن دنیا باشد و ادعای اینکه روزی احتمالا این مهاجرت گسترده و بی پایان، چالشی جدی برای کشورهای مقصد، به وجود خواهد آورد، ادعای گرافی نباشد. موضوع دیگر می توان به نفوذ و گسترش بیش از حد علم و صنعت و تکنالوژی در دنیا اشاره کرد که بی شک دست آورد خرد ورزی و عقلانیت فرهنگی ـ سیاسی مردم کشورهای توسعه یافته و صنعتی هست. تمامی انسانهای روی کره خاکی بدون استثنا از دست رنج و ماحصل اندیشه و تفکر و خرد ورزی و عقلانیت، این کشورها، بهره می جویند، اما همین خالق علم و تکنالوژی، ناجوانمردانه مورد قضاوت و داوری مردم ما ـ به عنوان کشورهای عقب مانده ـ قرار می گیرند. تمام مال و ثروت و علم و تکنالوژی اینان برای ما حلال هست ولی خودشان در یک نوستالوژی دینی ـ مذهبی و با موتور محرکه باور و ایدئولوژی، حرام و سهم شان در دنیای آخرت، دوزخ است به علاوه محرومیت دائمی از حق همخوابی با حوریان و پریان بهشتی و جنتی. حتی برای بوییدن بوی سیب بهشتی هم نمی توانند به طرف جنت نگاهی بیندازند!

نتیجه :

در بهترین حالت ممکن اینکه اگر تمامی این کشورهایی که امروز مهد علم و دانش و تکنالوژی هستند، نیروی اراده و اختیار و عقل و خردشان را، تفریق کنیم، نه خداوند در رفاه و مدنیت و آسایش شان دستی داشته و نه هم پیامبرشان روح القدوس عیسی و هم نه مریم مقدس و کتاب مقدسشان. آنچه این مردمان را به درجه ای از رفاه و آسایش رسانده است جز با فرمول «انتخاب درست، هوشیارانه و هدفمندوآگاهانه و مدد از نیروی تعقل و خرد ورزی»، قابل تعریف نیست. اما در کشورهای عمدتا اسلامی که امروزه غرق در فساد و بدبختی و قتل و کشتار و ترورو اختتاف و خشونت هستند، جز فرمول «انتخاب غلط در عدم روشنایی خرد و اندیشه و تعقل برابر است با سیاهی و تباهی» نمی توان عنصری دیگر را متصور شد. حتی به یقین می توان گفت که خداوند هیچ تاثیری در این سیاه روزی این مردم ندارد. نه قرآن و نه هم پیامبر و تمامی خلافا و ائمه، نیز نه بخشی از رشد و تکنالوژی کشورهای متمدن هستند نه هم باعث و عامل سیه روزی و تیره روزی کشورهای عقب مانده و فقیر جهان اسلام.

مدیریت و رهبری ناکام و ضعیف اغلب علما و دانشمندان اسلامی و ترویج پنداشت غلط عدم دنیا دوستی و نگرش منفی به زندگی دنیوی و عدم ارزش گذاری به زندگی دنیوی ، تمرکز بیش از حد روی پروژه آماده سازی انسانها برای زندگی بعد از مرگ با تکیه بر داستانهای شیرین حوریان و پریان و تفریح در زیر سایه های درختان و کنار نهرها و جویبارهای خروشانی از شیر وشهد و عسل گوارا، نادیده انگاشتن نیروی خرد و عقل و اندیشه، شکست و یا هم عدم تلاش در عقلانی سازی زندگی بشر، فروکاست انسان و ارزشهای انسانی درچارچوب های بسته و سنتی و نارکاری شبه جزیره عربستان و سرگرم نمودن انسانها در آمد و شد اعرابی در نزد محمد، ، سرکوب و نفی دایمی علم و دانش علی الرغم دستورات دینی، انکار نقش روشنفکران و دگر اندیشان، عدم مهارت در پاسخگویی به نیازهای اساسی بشری، باورمند نبودن و حتی نداشتن تعریفی روشن از اقتصاد و نقش زلزله ای آن در زندگی روزمره بشر، خرد و منطق و بینش و تعقل انسان ساکن در این جغرافیا را کور نموده است و در نتیجه انتخاب مسیر خوبتر و بهتر راه نیزعملا غیرممکن ساخته و در نهایت با انتخابی نادرست و ضعیف و اشتباه، جز تاریکی و سیاهی چیزی برای بشریت نداشته اند.

قدرت لایتناهی خداوند و حتی اراده و امر خداوند در ریزش برگ درختان، نهایت مسیری هست که انسان مسلمان باید بدان برسد. هر نتیجه ای غیر از این محکوم به شکست و باطل است و کسی که به غیر این نتیجه برسد باید «گردن» زده شود! انسان در این باور به مومی بی اراده و خنثی می ماند که برای تغییر سرنوشت خویش هیچ اراده وصلاحیتی ندارد، تابع و تسلیم محض هست، حکم فقط از جانب خداوند هست و بس. بارومند بودن انسانی، ارزشمند هست، اما باوری که برای انسان و ارزشهای انسانی و نیازهای اساسی وی فرمولی ندارد یا هم مغشوش و گمراه کننده است، به همان اندازه خطرناک هست که شمشیر در دست زنگی مست. باید به صراحت بگویم که راه برای اصلاح خطا برای کشورهای عقب مانده ای مانند افغانستان باز هست، اما مشروط به اینکه این درایت و عقلانیت در بین رهبران مردم باشد که مسیر درست را هدف یابی کنند. در پایان با تقدیم شعری دیگر از مولوی این بحث مختصر را به پایان می برم:

آن یکى مى‌‏رفت بالاى درخت / مى‌‏فشاند آن میوه را دزدانه سخت‏

صاحب باغ آمد و گفت اى دنى / از خدا شرمیت کو چه مى‌‏کنى؟

گفت از باغ خدا بنده خدا / گر خورد خرما که حق کردش عطا

عامیانه چه ملامت مى‌‏کنى / بخل بر خوان خداوند غنى‏

گفت اى ایبک بیاور آن رسن / تا بگویم من جواب بوالحسن‏

پس ببستش سخت آن دم بر درخت / مى‌‏زد او بر پشت و ساقش‏‌چوب سخت‏

گفت آخر از خدا شرمى بدار / مى‌‏کُشى این بى‌‏گنه را زار زار

گفت از چوب خدا این بنده‌‏اش / مى‌‏زند بر پشت دیگر بنده‌‏اش‏

چوب حقّ و پشت و پهلو آن او / من غلام و آلت فرمان او

گفت توبه کردم از جبر اى عیار / اختیار است اختیار است اختیار

عبدالحکیم حمیدی